" /> رمان من عاشقم یا تو نوشته سارگل پارت 18 شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان
آخرین مطالبمن عاشقم یا تو سارگل

رمان من عاشقم یا تو نوشته سارگل پارت 18

رمان من عاشقم یا تو بقلم سارگل

به درخواست کاربر عزیر کانال تلگرام شصت تیپ

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان من عاشقم یا تو وارد شوید

به کانال تلگرامی شصت تیپ بپیوندید رمان های درخواستیتان را با ما در میان بگذارید و از تازه ترین اخبار نویسندگان و رمان های ایرانی باخبر شوید,آی دی کانال تلگرام ما:shasttip@

جلوی چشم هایش را ردی از خون گرفته با این وجود تحمل میکند و بی توجه به دردی که قصد از پا در آوردنش را دارد خطاب به دکتر می گوید : 

_میخوام زنمو ببینم . 

لحنش چنان مغرورانه و دستورانه است که دکتر فقط با اخم روی برمیگرداند و ته دلش به حال مردی که زنش این چنین دست به خودکشی زده است افسوس میخورد . 

با صلابت روی زمین گام بر میدارد و به سمت اتاق میرود و بی توجه به حال آشفته ی سروش ، در را پشت سرش می بندد .

از همان بدو ورود چشمش به دختری می افتد که اصلا شباهتی با دختری که برای مصاحبه به دفتر کارش آمده بود ،ندارد. 

نه اثری از آن چشم های لبریز از شیطنت است ، نه اثری از صدای آمیخته به خنده اش . 

ته دلش نفرتی پیدا میشود و با خودش می گوید : 

_من با این دختر چی کار کردم؟ 

قلبش عجیب تیر میکشد ، نبض هایش درست مثل ساعتی با باطری کند شده کم و کم تر میشود ، طوری که هر  لحظه منتظر از کار افتادنش است. 

بعد از سال ها ، اشک در چشمان مغرورش جمع میشود و همان لحظه صدای خودش را می شنود که اوایل آشنایی چطور با اعتماد به نفس به سوگل گفته بود : یه مرد واقعی هیچ وقت اشک نمیریزه… 

و سوگل چقدر قشنگ جواب داده بود : درد عشق هر بشری و به اشک میندازه ، حتما عاشق نشدی که اینطوری میگی. 

حالا که اشک در چشمانش جمع شده ، حالا که بغض راه حنجره اش را بسته ، نشانه گر چیست؟ 

کنار تخت سوگل می ایستد و بی پروا دستش را میان دست یخ زده اش می گیرد .

خیره به چشمان دختر مقابلش با صدایی خش دار می گوید : 

_معذرت میخوام…  

چشمانش را با درد روی هم میگذارد و فشاری به دستان ظریف سوگل میدهد : 

_هیچ وقت نخواستم آسیب ببینی. تو انقدر عاشق بودی که من حسادت کردم… من مردی که غرورم چشم همه رو کور می کرد ، به عشقی که به سروش داشتی حسادت کردم . کم کم خواستم عاشق من باشی ، کم کم خواستم همه چیزت مال من باشه . قبل از اینکه سر و کله ی سروش پیدا بشه من خودم و خوشبخت ترین مرد دنیا حس میکردم ، چون تو باهام حرف میزدی… حتی میخندیدی ، من به همونم قانع بودم ، خودم نفهمیدم اما من…. 

مکث میکند و خیره به چشمان بسته ی سوگل ، با صدای بم و مردانه اش ادامه میدهد:  

_اما من عاشقت شدم سوگل! با تو قلبم احساسی رو تجربه کرد که تا حالا حتی حرف زدن راجع بهش برام بی معنا بود .

سرش را خم میکند و لب هایش را روی پیشانی سوگل میگذارد و نفس عمیقی میکشد ، آنقدر عمیق که فکر از دست دادن این دختر دوباره قلبش را به درد می آورد و این بار ، طلسم با جاری شدن قطره ای اشک از گوشه چشم این مرد مغرور شکسته می شود

سوگل: 

میون سرسبزی درخت ها با سرخوشی میدوم ، حس خوشبخت ترین زن عالم رو دارم . 

توی سرم هیچ فکر و خیالی نیست ، توی دلم هیچ غم و غصه ای نیست.   

می دوم و موهام به دست باد به بازی گرفته میشه ، می دوم و هوای بهاره و دلنشینی به صورتم برخورد میکنه و سرمست میشم .

دستم رو میون سبزه های رشد کرده میکشم و از ته دل هوایی که پر شده از رایحه گل رو وارد ریه هام میکنم .

می چرخم ، سرخوش و دیوانه وار میچرخم و از ته دل میخندم ، آفتاب به صورتم میزنه اما منو نمی سوزونه ، اتفاقا برعکس حس خوبی بهم میده که تا حالا تجربه اش نکردم. 

میون سبزه های معطر دراز میکشم و با لذت چشم هامو می بندم. 

آرامشه،یه آرامش عمیق و دوست داشتنی .

با حس کشیده شدن چیزی روی بینی ام ، میخندم و بدون اینکه پلک هام و باز کنم میگم : 

_نکن سروش! 

نفس های گرم و مردونه اش به لاله ی گوشم میخوره و قلقلکم میده : 

_باز که خانوم کوچولو ### خواب کرده. 

با لبخند جواب میدم :

_آره ، دوست دارم بخوابم ، خیلی هم طولانی بخوابم .

دست داغ و نوازش گرانه اش رو روی موهام حس میکنم و صدای مردونه اش رو که کنار گوشم زمزمه میکنه:  

_اما من دلم برای چشم هات تنگ میشه ، دوست داری غصه بخورم؟   با شیطنت میخندم : 

_باید تنبیه بشی سروش ، خیلی اذیتم کردی ! 

صدایی ازش نمیاد ، یادم نمیاد باهام چیکار کرده و چی باعث شده بهش بگم اذیتم کردی ! 

توی ذهنم هیچ خاطره ی بدی نیست ، حس و حال خوشی دارم که غیر قابل وصفه. 

لبخند محوی میزنم و چشم هام و باز میکنم اما با دیدن اشک های سروش ، لبخند از روی لب هام کنار میره. 

بلند میشم و با نگرانی میپرسم : 

_چرا داری گریه میکنی؟ 

به جای این که جوابم رو بده ، محکم در آغوشم میکشه و سرش رو بین موهام فرو میبره. 

سروش: اگه تو بخوابی ، اگه چشمهاتو نبینم می میرم سوگل ، تحملشو ندارم… 

از آغوشش بیرون میام و دستامو دو طرف صورتش میذارم ، خیره به عسلی چشم هاش میگم: 

_هنوز دوستم داری؟ 

پیشونی تب دارش رو به پیشونیم می چسبونه و کشدار و نفس بریده میگه:  

_دوستت دارم ، خیلی بیشتر از قبل دوستت دارم .

غرق لذت میشم و با افتخار میگم : 

_چه قدر خوشبختیم سروش ، دیگه همه چی تموم شد ! 

مجنون وار صورتم و می بوسه و میگه : 

_به خاطر من سوگل ، فقط به خاطر من برگرد ! نذار از غم دوریت نفس منم بریده بشه ، نذار سروش بدون چشم گاویش دق کنه. 

با تعجب میگم : 

_سروش تو چی میگی؟ 

از جاش بلند میشه ، شتاب زده من هم بلند میشم… عقب عقب میره و با نگاه ملتمسش بهم خیره میشه . 

میخوام به سمتش برم اما انگار پاهام به زمین قفل شده ، میخوام فریاد بزنم اما صدایی از حنجره ام بیرون نمیاد .

حتی نمیتونم دست هام رو تکون بدم . 

کم کم جلوی چشم هامو تاریکی میگیره ، توی تنم درد عجیبی حس میکنم .

انگار وزنه ی سنگینی روی پلک هام افتاده .

تمام قوای بدنم رو به کار میبرم و به سختی لای پلک هام و باز میکنم .

اتاقی که روبه روم می بینم هیچ شباهتی به سبزاری که چند دقیقه قبل اونجا بودم نداشت. 

به سختی سرم رو می چرخونم ، با دیدن مردی که دستم رو توی دستش گرفته و سرش رو روی دست هامون گذاشته ، بی قرار میشم و به سختی و با صدای ناآشنایی که بیشتر به ناله کردن شباهت داشت میگم : 

_س..سروش . 

با شنیدن صدام ، شتاب زده سرش رو بلند میکنه .

بی تاب دیدن سروشم اما معین رو مقابل خودم می بینم .

غیر ارادی ، دستم رو از دستش بیرون میکشم ، اخم هاش در هم میره اما فقط برای چند ثانیه ، کم کم نگاهش برق عجیبی رو به خودش میگیره .

خیره به چشم هام با لحن نا آشنایی میگه:  

_چشم هاتو باز کردی ! 

اهمیتی به صدا و نگاه متفاوتش نمیدم .

درد دارم ، خیلی هم زیاد ، نمیدونم دقیقا ناله ی کدوم قسمت از بدنم و بکنم اما ، انقدر حواسم پی سروشه که تمام درد هامو به جون میخرم و نگاهمو دور تا دور اتاق می چرخونم به امید اینکه شاید اثری از سروش باشه ، صدای معین رو میشنوم اما هیچ درکی روی حرف هاش ندارم:  

_خیلی ترسیدم ، اگه بلایی سرت میومد…  نمیذارم جمله اش تموم شه و میگم : 

_سروش کجاست؟

سکوت میکنه ، سکوتش برام بی اهمیته ، حتی به چشم های شیشه ایش که این بار نگران به نظر میرسه هم اعتنایی نمیکنم .

دوست دارم سرش داد بزنم اما بیشتر از یه ناله از حنجره ام بیرون نمیاد : 

_سروش کجاست؟ تو رو خدا معین… من باید سروشو ببینم .

رنگ صورتش ارغوانی میشه ، با نگاه پر از حرفش بهم خیره میشه و درست مثل همیشه با لحن سرد و عاری از احساس، انگار که اصلا براش اهمیتی نداره میگه : 

_ وقتی دکتر گفت علائم حیاتیت نرماله به بخش منتقلت کردن ، سروش و بابات هم بیرون منتظر به هوش اومدنتن. 

سکوت میکنم… 

اصلا یادم نیست چرا اینجام و چرا بیهوشم ! سروش داشت اشک می ریخت ، خواب بود یا بیداری رو نمیدونم ، تنها چیزی که چشم هام می بینه ، چشم های اشکی سروشه! 

قبل از اینکه دوباره بخوام حرفی بزنم ، پرستاری از در وارد میشه و با دیدن چشم های باز و بی رمقم ، ابرویی بالا میندازه و میگه : 

_به به خانم خواب آلود به هوش اومدی!  

بی توجه به حرفش ، زیر لب اسم سروش رو ناله میکنم ، میشنوه و میگه:  

_شوهرت که کنارت وایستاده عزیزم ، اگه بدونی چقدر نگرانش کردی! 

جمله اش تموم نشده ، صبر معین سر میاد و  با عصبانیت از اتاق بیرون میره و درو پشت سرش می بنده. 

پرستار با تعجب نگاهش میکنه ، بی توجه به عصبانیت معین و درد و سستی بدنم دوباره با التماس میگم : 

_میشه لطفا سروشو صدا بزنید ؟ خواهش میکنم .

متاسف میگه : 

_اما باید تو رو معاینه کنم ، تازه به هوش اومدی باید چک کنم خدایی نکرده برات مشکلی پیش نیومده باشه . 

مصرانه میگم : 

_فقط پنج دقیقه… لطفا ! 

مردد سری تکون میده و از اتاق بیرون میره ، نگاهم رو با شیفتگی به در اتاق می دوزم. 

به دقیقه نمیکشه ، قامت سروش رو می بینم ، جلوی در با بی قراری چشم هام خیره می مونه. 

سر و وضع آشفته اش ، از اون گذشته رگه های قرمز چشم هاش همه و همه نشون از حال خرابش میدن . 

بی تاب و با بغض زیر لب اسمش رو زمزمه میکنم : 

_سروش!

شنیدن همین یک کلمه کافیه تا با لذت چشم هاش و ببنده و با صدایی که علنا دلتنگه  بگه : 

_جان سروش!  

تحت تاثیر اون خوابی که زیادی به واقعیت شبیه بود تمام درد هام و پشت سرم میذارم و با لبخند و صدای گرفته ای میگم :

_فقط به خاطر تو چشم هام و باز کردم میدونی؟ 

با اینکه فقط یک رویا بود ، اما سروش منظور حرفم و میفهمه و مثل سابق نگاهم میکنه . 

همون قدر عاشق و بی قرار… 

در اتاق رو میبنده و قدم به قدم نزدیکم میشه ، دستش رو کنار بالشم میذاره و خودش رو به سمتم خم میکنه .

عطر تنش که توی مشامم می پیچه ، به اوج میرسم .

راه تنفسیم حبسه اما به سختی نفس عمیقی میکشم تا عطر سروش رو وارد ریه هام کنم .

چشم هاشو بسته ، عجیبه اما نفس های اونم کشدار و عمیق شده. 

برای گرفتن دستش ، برای گم شدن توی آغوشش جون میدم اما میترسم ، میترسم پسم بزنه و دوباره نگاه غریب و پر از کینه اش رو حواله ی چشم هام کنه. 

نفس بریده و بی تاب میگه : 

_منو ببخش! 

مکث میکنه ، علت عذر خواهیشو نمیدونم اما 

قبل از اینکه بخوام بپرسم چرا ، لب هاش با عطش روی گونه ام می شینه .

طپش قلبم به طرز دیوانه واری بالا میره ، باورم نمیشه دوباره انقدر به سروش نزدیکم ! 

باورم نمیشه هنوز دوستم داره و شاید اون هم داره توی تب عشق میسوزه. 

می سوزه و با این بوسه ، تن من رو هم به آتیش میکشه .  

از ته دل نفس عمیقی میکشه و با لحن حریصی میگه :  

_خیلی ترسیدم از دستت بدم.  

چشم هام و میبندم و به لبخند روی لبهام اجازه ی خودنمایی میدم .

ادامه میده:  

_تو هنوز منو دوست داری میدونم ! ازدواجت با معین فقط از روی اجبار بود مگه نه؟ 

لبخند روی لب هام خشک میشه ، مثل یک تراژدی غمگین اتفاقات اخیر از جلوی چشمم عبور میکنه. 

نگاه سرد سروش ، ازدواجش با دلنواز ، تنهام گذاشتن توی اون کوچه ی بن بست و خودکشی احمقانه ام . نزدیکیش به دلنواز وقتی من با چشم های اشکیم نگاهشون میکردم. 

صورتم گرفته میشه ، با صدای ضعیفی میگم:  

_برو کنار سروش ، اشتباه میکنی… 

خیلی خوب می فهمم که نفس توی سینه اش حبس میشه ، خیلی خوب می فهمم لب هاش با فاصله از صورتم متوقف میشه .

خیلی خوب می فهمم منتظره تا بهش بگم شوخی کردم ، سکوتم رو که می بینه ، آروم آروم سرش رو بلند میکنه و با چشم های عسلی و جذابش به چشم هام خیره میشه . 

نگاهم رو ازش میگیرم و با دستپاچگی  میگم:

_نمیخوام معین بیاد و با دیدنمون توی این وضع فکر بدی بکنه. 

رنگ نگاهش تغییر میکنه ، غیرقابل نفوذ نگاهم میکنه ، منتظرم هر لحظه با عصبانیت ازم فاصله بگیره و بره اما بر خلاف تصورم ، اخم میکنه و با صدای بمی میگه:  

_دیگه حرفتو باور نمیکنم سوگل ، میدونم اون کثافت مجبورت کرده ، به چی نمیدونم اما می فهمم ! دیر یا زود میفهمم و تقاص تک تک اینارو ازش می گیرم. تو مال منی… تا آخر عمرتم مال من می مونی ! 

حس خوبی با حرفش بهم دست داد ، اما تلخی خاطرات ، زهرخندی و روی لبم آورد و باعث شد با لحنی که عجیب دل می سوزونه بگم : 

_اما تو مال من نیستی ! حتی اگه اون طوری که تو میگی باشه ، یه حرمت هایی این وسط شکسته ، از همون روزی که دست توی دست دلنواز پا به عمارت معین گذاشتی این حرمت شکست ، هیچ وقت هم درست نمیشه

توی چشم هاش رنگ پشیمونی رو می بینم ، قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه در اتاق باز میشه و پرستار داخل میاد .

با دیدن من و سروش متعجب میشه اما به روی خودش نمیاره و میگه:  

_آقا لطفا شما بیرون تشریف داشته باشید ، مریضمون تازه به هوش اومده باید معاینه اش کنم چند دقیقه ی دیگه دکتر هم میاد .

به پرستار اعتنایی نمیکنه ، خیره به چشم هام با تحکم میگه:  

_جبران میکنم… دوباره مال من میشی ، باید بشی! سوگل تا ابد چشم گاوی سروش میمونه ، آسمون به زمین دوخته بشه می فهمم اون بی شرف به چی تهدیدت کرده ، تو رو ازش پس میگیرم سوگل… حالا می بینی!  

حرفش تموم میشه ، نگاه عمیقی به چشم هام میندازه ، نگاهی که بهم ثابت میکنه سروش تا چه حد روی حرفش جدیت داره .

ملافه رو توی مشتم فشار میدم ، نباید ببازم و بهش بگم که چقدر دوستش دارم ، نباید توی صورتش عشقمو فریاد بزنم و از دلخوری هام بگم ، سکوت میکنم ، با اخم نگاهش میکنم تا اینکه ازم فاصله میگیره .

می ایسته و آخرین نگاهش رو حواله ی چشم هام میکنه و بدون مکث با قدم های بلند از اتاق خارج میشه. 

پرستار نفسش رو فوت میکنه و به سمتم میاد .

به سوال هایی که ازم میپرسه و معاینه هایی که میکنه توجه ندارم ، فقط با حواس پرتی جوابش رو میدم .

فکرم خیلی دور تر از این حوالیه ، حتی احتمال اینکه سروش هنوز هم دوستم داره من رو غرق لذت میکنه .

وقتی گفت مال من میشی ، دوست داشتم بهش بگم : من همیشه مال توام سروش ، حتی اگه ازت دور باشم ، حتی اگه دوستم نداشته باشی مم برای حفظ این عشق حتی از جونمم می گذرم. 

اما سکوت کردم ، چیزی نگفتم چون اون متاهله ، بیشتر از من تعهد داره ، با خواست خودش ازدواج کرد و با خواست خودش یه دختر دیگه رو به آغوشش راه داد. 

خیره به دیوار رو به روم اون قدر به افکارم اجازه ی جوعلون میدم که تمام درد هامو فراموش میکنم ، پرستار گفت مدت زیادی توی برف بودم ، این یعنی اینکه سروش پشیمون نشد تا برگرده و پیدام کنه ! 

خودم رو برای این کار احمقانم سرزنش میکنم ، مردن برای من نبود ، من باید می موندم و عذاب می کشیدم. 

حتی مرگ هم منو پس زد و الان تنها چیزی که برام مونده ، یه لرز مرگ آور و یه بدن کرخت و بی حاله . 

پرستار بعد از زدن آمپول آرام بخش به سرمم از اتاق بیرون میره .

ازش بابت این مسکن ممنون میشم ، چون کم کم پلک هام سنگین میشه و روی هم میوفته اما هنوز توی خواب عمیقی فرو نرفتم که در اتاق باز میشه و مردی با ماسک و لباس مخصوص داخل میاد .

بی تفاوت ، میخوام صورتم رو برگردونم اما با دیدن یه جفت چشم آبی و آشنا رسما برق دوهزار ولت ازم عبور میکنه.

خشکم میزنه ، زبونم بند میاد ، محو و مات فقط به مرد قد بلندی خیره میمونم که صورتش رو با ماسک پوشونده اما رنگ چشم هاش اونقدر برام آشنا هست که تو نگاه اول بشناسم. 

به سمتم میاد ، از چشم های آبی کمرنگش شرارت می باره. 

سعی میکنم بلند بشم ، با ترس به ملافه چنگ میزنم و تمام نیرو مو به کار می برم .

هر قدمی که به سمتم برمیداره ، ترس رو بیشتر توی وجودم حس میکنم. 

هر بار با دیدن این مرد ، زندگیم از این رو به اون رو شده و حالا من میترسم از اتفاق شومی که در راهه. 

تک خنده ای میکنه و با صدای نحسش میگه : 

_نترس کوچولو نیومدم بلایی سرت بیارم  !  

با این جمله اش بیشتر میترسم ، اما با وجود ترس با خودم فکر می کنم ، صداش زیادی آشنا به نظر می رسه. 

اون روز با تلفن باهاش حرف زدم و از شدت عصبانیت متوجه ی صدای آشناش نشدم. 

فرصت فکر کردن بیشتر از اون رو بهم نمیده و با لحنی که اصلا به دلم نمی شینه میگه : 

_سروش رو دیدم ، دلم سوخت… خیلی حیفه که دو تا کبوتر عاشق این طوری از هم دور بمونن. 

صورتم با نفرت جمع میشه ، عصبانی میگم : 

_تو مریضی ؟ یه مریض روانی که انگار چشم دیدن خوشی دیگران و نداره. 

دوباره می خنده :

_دختر جون باید از من تشکر کنی ، سروش لایق تو نبود ، معین هم نیست… نمیخواستم باهاش ازدواج کنی ، چون تو نباید مال کسی میشدی .

از حرف ها و لحن دیوانه وارش سر در نمیارم ، با تته پته میگم : 

_چرا چرت و پرت میگی؟ 

سرش رو کج میکنه و ادامه میده : 

_میدونی که سروش به خاطر شرط بندی به تو نزدیک شد؟ 

دستش رو به علامت پنج بالا میبره و با لحنی که نفس آدم رو قطع میکنه ادامه میده : 

_به خاطر پونصد هزار تومن. 

جا می خورم و بهت زده میگم : 

_این مضخرفات چیه سر هم می کنی ؟

بی تفاوت میگه : 

_من چشماتو باز کردم ، اما اگه هنوز هم میخوای خودتو به خواب بزنی ، من حرفی ندارم خانوم کوچولو  . 

تن صدامو بالا میبرم و تقریبا داد میزنم : 

_حرفتو باور نمی کنم ، تو عوضی ترین آدمی هستی که توی زندگیم دیدم… زندگی دلنواز پگاه ، من ، سروش ، معین همه رو تباه کردی ! چرا؟ من چه دشمنی باهات داشتم ؟ پگاه چه هیزم تری بهت فروخته بود ؟ 

با چشم های بی رنگ و بی روحش به چشم هام خیره میشه و میگه : 

_توی بازی شطرنج برای ضربه زدن به شاه و وزیر باید اول سربازاشو از پا در بیاری ، اگه از همون اول بری سراغ اصل کاری تا به خودت بیای می بینی از دو طرف کیش و مات شدی ، یه شاه به لطف سربازاش شاهه ، وقتی سربازاش ببازن ، هیچی از اون شاه نمیمونه…  پگاه و  دلنواز خودشون خواستن ضربه بخورن . اما تو… یه جورایی توی این بازی زیادی هواتو داشتم خانم کوچولو  .

الان هم اگه می بینی این جام ، چون میخوام نجاتت بدم ، از دست معین نجاتت بدم ! 

با انزجار میگم : 

_من کمک تو رو نمیخوام احمق… به لطف تو زندگیم از این رو به اون رو شد . 

انگار این حرف هام اصلا براش اهمیتی نداره ، چون ادامه میده : 

_اون کادویی که روز عروسیت برات فرستادم… دیگه وقتشه ازش استفاده کنی ، راز اون چاقو نزدیک بیست و دو سال سر به مهر مونده .

سکوت میکنه ، حس میکنم تنها صدایی که توی اتاق می پیچه صدای طپش های قلبمه ، انگار می فهمه و مکثش رو طولانی تر میکنه .

خیره به آبی چشم هاشم که بی پروا ادامه میده : 

_معین توی سن دوازده سالگی اون چاقو رو به شکم باباش فرو برده… کسی که باهاش ازدواج کردی یه قاتله ، یه قاتل که سالها تحت نظر روانشناس بود ، یه جانی که با یه گناه روی دوشش بزرگ شد و رشد کرد .

پدر دلنواز کمکش کرد. کمک کرد تا رد خون پاک بشه اما دست های معین هنوز آلوده است. 

حالا بعد از بیست و دو سال اون چاقو به دست تو رسیده. 

فقط کافیه اون چاقو و اون پیراهن و به پلیس بدی تا پرونده ای که سال ها بسته شده باز بشه و تو هم از دست معین خلاص بشی… دیگه این بار هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه به تاجر معروف ، معین صدرا کمک کنه! 

نفسم توی سینه حبس شده ، بدون پلک زدن به این مرد خیره موندم. 

دست هام شروع به لرزیدن میکنه ، همون نیروی کمی هم که توی بدنم داشتم تحلیل میره ، مات و مبهوت فقط سعی میکنم حرف هایی که شنیدم رو هضم کنم. 

حالا خیلی چیز ها رو میفهمم ، چند ماه قبل وقتی معین از خانواده اش گفت و وقتی به پدرش رسید فقط کبود شد و سکوت کرد. 

اگه حرف هاش راست باشه ، اگه معین قاتل باشه ، اگه طبق گفته ی سروش تمام ثروتش حروم باشه ، اون وقت چطور به خودم بقبولونم  من شب ها و روزها توی خونه ی همچین آدمی زندگی کردم ؟ 

می فهمه چی به حالم آورده و با نفوذ بیشتری ادامه میده : 

_من برات طناب انداختم ، ببینم میتونی خودت رو از این چاه بیرون بکشی یا نه ! 

حرفش رو میزنه و خیره به چشم هام عقب گرد میکنه ، مسخ شده بهش خیره موندم تا اینکه چشمم به خال کنار ابروش میوفته .

رسما نفسم به شماره میوفته ،این خال… این خال انقدر آشنا بود که بدون فکر بشناسمش…   آره من این خال رو ، این صدا رو میشناختم ، خیلی هم خوب می شناختم . 

تمام صدا ها و صحنه ها روی دور تند میرن و از جلوی چشم هام عبور میکنن .

از همه واضح تر ، صدای پگاهه که علنا توی سرم اکو میشه : 

_همش تقصیر توعه سوگل… اگه اصرار نمی کردی بیام محل کارت منم با اون عوضی آشنا نمی شدم .

دستی به گردنم میکشم ، حالا دلیل نگاه های خیره اش رو توی دفتر می فهمم ، حرف های مبهم و معناداری که بهم میزد رو الان درک میکنم .

چشم های این بشر آبی نبود ، سیاه بود ! 

من این همه مدت دنبال کسی می گشتم که میشناختمش .

اما ظاهرا اون اینقدر به پیروزی عادت کرده بود که فکرش رو نمیکرد من بشناسمش ، اما بالاخره فهمیدم ، بالاخره این مرد شیطان صفت هم توی بازی که خودش راه انداخته بود کیش و مات شد

از اتاق بیرون میره ، من میمونم و دنیایی از فکر و خیال که در رأس اون ها شرطبندی سروش سر من بود.  می تونم با اطمینان بگم مزخرف گفته اما چرا باید انقدر فکرم درگیر بشه ؟ مگه نه اینکه برای من سروش نماد یک مرد واقعی بود، چطور بخوام باور کنم نزدیک شدنش به من شرطبندی بوده. 

من با بدنی کرخت و دردناک که تنها چیزی که وجودم می طلبید خواب و استراحت بود ، حالا خیره به در دیوانه وار در حال آروم کردن ذهنمم ! 

دقیقا هزار سوال دور سرم می چرخه و من حتی نمیدونم به کدوم فکر کنم. 

این مرد پاشا بود ، شک ندارم .

مردی مشکوکی که به دفتر روزنامه ی ما اومده بود و انگار سعی داشت همیشه با من رقابت کنه ، مردی که رئیسی زیاد از حد هواشو داشت در حالی که هیچی از خبرنگاری نمی دونست. 

پاشا… پسری با قد بلند و چهره ای معقول که شاید زیادی از حد ، توجه ها رو به خودش جلب میکرد .

حالا من ، فهمیده بودم اون مرد چشم آبی ، پاشا بوده ! 

کسی که پگاه رو بازیچه ی دستش کرد ، مردی که من حتی نمیدونم چرا بذر کینه رو توی دلش کاشته و فکر چنین انتقام خطرناکی افتاده. 

مردی که بدون شک ، خوده شیطانه ! 

شیطانی که میتونه سالها خودش رو با شکل دیگه ای بسازه و با هزار رنگ میون مردم بچرخه ! 

من اون مرد چشم آبی رو به خاطر دارم ، ریش خرمایی رنگش ، چشم های آبی و شیشه ایش هیچ شباهتی به پاشا نداشت ! 

اما اون خال کنار ابرو ، اون صدای آشنا میتونست به من این اطمینانو بده که پاشا ، همون شخصیه که معین سال ها دنبالش می گرده .

دقیقا نمیدونم چی باعث شده انقدر به فکر انتقام از معین بیوفته ، اما چیزی که از لحن حرف زدنش فهمیدم اینه که انتقام و کینه اون رو تبدیل به یه بیمار روانی کرده ، بیماری که میتونه هر لحظه به هر کسی که سر راهشه ضربه بزنه

  .

یاد اون چاقو و حرف های پاشا میوفتم ، دوباره از نو تنم گر میگیره ! 

چهره ی معین جلوی چشمم میاد و من سعی میکنم برای خودم هضم کنم که این بشر نمیتونه قاتل باشه ! 

خودخواهی و زورگویی دلیل بر قاتل بودم یه آدم نیست .

اما اون چاقو… اون چاقو شاید مدرکیه که اینو اثبات می کنه ، میتونستم با اون چاقو پیش پلیس برم و معین رو برای همیشه روانه ی زندان کنم ؟ 

میتونستم مثل قبل به زندگیم با سروش ادامه بدم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ؟ 

می تونستم با ازدواج سروش ، اون هم توی شب تولدم و حرف هایی که بارم کرد کنار بیام و با نابود کردن زندگی معین همه چیز و از نو بسازم؟

نمی تونستم… از عهده ام خارج بود بخوام دوباره مثل سابق با سروش زندگی کنم ، خیلی دوستش دارم ، هنوز هم خیلی دوستش دارم اما برام سخته… فراموش کردن اتفاق هایی که افتاده سخته. 

صدای پایین اومدن دستگیره ی در رو که میشنوم ، بی امان پلک هام و روی هم میذارم ، تحمل نگاه کردن توی چشم هیچ کس و نداشتم. 

در اتاق باز میشه و پشت بندش ، صدای غم زده و پر از بغض بابام به گوشم می رسه که گویا مخاطب حرف هاش کنارش ایستاده : 

_خوابیده ! دکتر گفت بهش مسکن تزریق کردم…  سکوت میکنه و با بغض بیشتری ادامه میده : 

_چرا دست به همچین کاری زد ؟ به خاطر اون پسره ی نمک نشناس؟ 

صدای بم و مردونه معین کوتاه به گوشم میرسه : 

_آره ، از وقتی با خواهرم ازدواج کرد و اومد توی عمارت حال سوگل خیلی خراب شد… 

دلم میخواد بلند بشم و توی چشم هاش زل بزنم و بگم : 

_مرد و مردونه بگو مقصر اصلی تویی یا سروش؟  اما از اون جایی که نایی برای حرف زدن نداشتم ، همچنان با پلک های بسته به صداشون گوش کردم  بابا: خدا لعنتش کنه ، از روزی که پاش به زندگی سوگل باز شد جز غم و غصه چیزی براش نداشت. 

به غیرت دلم بر میخوره وقتی دو نفر  راجع به محبوبش اینطور ناعادلانه حرف میزنن . 

صدای آه بابام و رو می شنوم و پشت بندش صدای خودش رو : 

_بیدارش نکنیم .

جوابی که معین میده ، اوقات تلخم رو تلخ تر میکنه : 

_شما برید… من پیشش می مونم. 

بعد از اون صدایی جز بسته شدن در اتاق نمی شنوم ، انگار معین هم قدم هاش رو آروم کرده تا من بیدار نشم ، خبر از تلاطم دلم نداره ، که اگه داشت میفهمید خواب به چشم های من حرومه ! 

کنارم روی صندلی می شینه ، نمیدونم حرف های پاشا راست بود یا دروغ ! 

اما حسم نسبت به معین تغییر کرده بود ، اون قدر که نمیتونستم اون رو با این فاصله کنار خودم حس کنم. 

سنگینی نگاهش رو حتی از پشت پلک های بسته هم احساس میکنم . 

نفس هایی که هر لحظه با فاصله ی کمتری روی پوست صورتم می شینه ، علاوه بر اون نشستن دستش روی سرم ، به حال خرابم دامن میزنه .

تا به خودم بیام ، دستم میون دست مردونه اش حبس میشه و با بوسه ای که پشت دستم میذاره رسما من و به نابودی میکشونه .

این دست ها عادت به حبس شدن میون دست مردونه ای جز سروش رو ندارن ، کاش این و بفهمی معین و هر بار این طوری عذابم ندی ! 

با انگشت هاش ، موهای افتاده روی صورتم رو کنار میزنه و زمزمه می کنه : 

_فراموشش می کنی سوگل ، از اینجا می برمت … تو فقط مال منی ، میخوام زیر قولی که بهت دادم بزنم ، میخوام اون قرار داد ابدی بشه . 

به هر قیمتی شده نگهت می دارم ، به هر قیمتی…

تمام تنم با شنیدن این حرف ها یخ میزنه ، معین می خواست با من و قلبم چی کار کنه ؟ چطور می تونست بدون در نظر گرفتن احساس و نظر من این طوری برای خودش ببره و بدوزه ؟  

انصاف نبود اگه سیلی محکمی به گوشش میزدم و توی صورتش تف می کردم ؟ 

بهم قول داده بود ، قول داده بود بعد از یک سال توافقی جدا بشیم و برای همیشه از زندگی هم بیرون بریم .

من مثل زندانی حبس شده هر روزمو می شمارم به امید روزی که آزاد بشم ، حالا شنیدن این که بهم حبس ابد خورده هم برام مرگ آوره. 

نمیتونم بیشتر از این ، با چشم بسته فقط سکوت کنم و خودم رو به خواب بزنم. 

آروم لای پلک هام و باز میکنم ، بدون وقفه نگاهم توی نگاه سیاه و شیشه ای معین حبس میشه .

جا نمی خوره ، حتی از حالتی که داره هم دست بر نمیداره. 

بدون واکنش به چشم هام خیره می مونه ، اخم میکنم و بدون ملایمت میگم : 

_دستتو بکش معین .

خونسرد و بی تفاوت مثل همیشه زمزمه میکنه : 

_چرا؟ حق ندارم به زنم دست بزنم؟ 

نگاهم از نفرت پر میشه درست مثل لحنم : 

_اگه من این جا و روی این تختم به خاطر توعه ، چون زندگیم و برام جهنم کردی ، می فهمی؟ به خاطر تو من قید رگم و زدم… به خاطر تو روی این تخت و به این حال افتادم ، اصلا درک نمیکنم چطور میتونی انقدر بد باشی ؟ چطور میتونی هنوز هم ادعا کنی زنتم؟ دستتو بکش معین ، دیگه هم هیچ وقت ، هیچ وقت بهم دست نزن ! 

چون اگه منو به زنجیر ببندی ، اگه با زرگوییات منو تو خونه حبس کنی و حتی آب و خوراکم ازم قطع کنی من عاشقت نمیشم ، اونی که توی سینه است قلبه ، یه قلب رو هیچ وقت نمیتونی با زور و خودخواهی عاشق کنی ، قلب من مال تو نیست معین ، هیچ وقت هم نمیشه. 

من دیگه از این بازی خسته شدم ، میخوام که جدا بشیم !

هیستیریک سری تکون میده:  

_که میخوای جدا بشی؟ 

از موضعم کوتاه نمیام و قاطع سر تکون میدم ، پوزخندی میزنه و با لحنی آمیخته به خشم میگه:  

_ازمن طلاق بگیری و زن سروش بشی هوم؟ 

به این خودخواهی اش تاسف میخورم و آروم جواب میدم: 

_هیچی طبق قول و قرارمون پیش نرفت ، من دیگه نمیتونم توی اون عمارت زندگی کنم .

بدون فوت وقت جواب میده : 

_پس اون جا نمی مونیم ، حتی از این کشور می ریم .

درمونده نگاهش میکنم و با صداقت میگم: 

_اما من میخوام ازت جدا شم معین ، چون دوستت ندارم بحثم سروش نیست ، فقط میخوام از این همه کشمکش دور باشم . 

تمام خونسردیش از بین میره ، با خشم بلند میشه و خیره به چشم هام دست هاشو روی تخت میذاره و به سمتم متمایل میشه ، در همون حین با تحکم و شمرده شمرده میگه:  

_اون پنبه رو از گوشت در بیار سوگل ، تا زمانی که اسمت توی شناسنامه امه یعنی مال منی ، کسی که مال منه تا وقتی من نخوام دور انداخته نمیشه .

مکث میکنه و با تحکم بیشتری ادامه میده:  

_نمیدمت دست اون عوضی ، به هیچ قیمتی. 

حرفش رو با تحکم مثل میخ توی سرم می کوبه و بعد از حواله کردن نگاه آمیخته به خشم و تهدیدش به چشم هام،  با قدم های بلند از اتاق خارج میشه .

به محض بسته شدن در صدای پاشا درست مثل وسوسه ی شیطان توی سرم می پیچه:  

_فقط کافیه با اون چاقو پیش پلیس بری، اون وقته که هیچ شهرت و قدرتی نمیتونه معین صدرا رو نجات بده ، تا آخر عمرت از دستش خلاص میشی .

چشم هام و با خستگی روی هم فشار میدم ، اون آرامبخش ، خونی که از دست دادم، سرمایی که توی وجودم رخنه کرده همه و همه ازم خواب می طلبه ، اما ذهن آشفته ام ، فکر و خیال هایی که توی سرم موج میزنه ، همه و همه مغزم رو مختل کرده و خواب رو به چشم هام حروم. 

توی این دربه دری و جنگ و جدال با خودم ، آخر پلک های سنگین شده ام پیروز میشن و قبل از اینکه بفهمم توی دنیای تاریکی غرق میشم .

تقریبا دو هفته از مرخص شدنم از بیمارستان میگذره ، توی این دوهفته تنها چیزی که دکتر برام تجویز کرده بود ، استراحت و خوردن انواع قرص های تقویتیه .

از اون گذشته روان شناسی که سعی داشت هر بار آرومم کنه و هر بار با دیدنش داغون تر می شدم. 

از صبح که بلند شده بودم ، چیزی نخوردم صدای اعتراض شکمم باعث میشه تنبلی و کنار بذارم و با همون بلوز شلوار مخصوص خوابم و موهای آشفته از اتاق بیرون برم. 

معین و سروش هر دو عین دو رقیب صبح زود غیب میشدن و به شرکت می رفتن ، سروش سعی داشت این بار با مدرک محکم تری معین رو زمین بزنه و معین سعی داشت مثل همیشه هر کسی که سر راهشه رو از میدون به در کنه. 

تکلیف دلنواز این وسط مشخص نبود ، یا کل روز بیرون بود یا برعکس ، کل روز بدون اینکه آب بخوره توی اتاقش می رفت و حتی بیرون هم نمیومد .

بی حوصله به سمت آشپزخونه میرم ، خبری از سمانه نبود و حدس میزدم مشغول جارو کردن حیاطه .

در یخچال رو باز میکنم و کیک خونگی رو بیرون میارم ، صدای باز و بسته شدن در خونه رو می شنوم ، اعتنایی نمی کنم و مشغول دم کردن چای میشم .

توی حال و هوای خودمم که بوی عطر آشنایی توی مشامم می پیچه و ضربان قلبم رو دیوانه وار بالا می بره. 

بر نمیگردم، نمیخوام از رنگ پریده ام بفهمه چه تاثیری روم گذاشته. 

قوری توی دستم علنا میلرزه ، دست پاچگیم وقتی به اوج میرسه که دست های مردونه اش از دو طرف روی اپن آشپزخونه می شینه و من بدون هیچ تماسی بین بازوهای بزرگش حبس میشم .

دستم رو دور لیوان فشار میدم ، اون قدر محکم که رنگ دستم به سفیدی میزنه .

دردم و می فهمه و بی پروا میشه ، گستاخ میشه ، خبری از سروش گذشته نیست ، این سروش با حرف هاش ، با کارهاش قصد داشت قلبم و از سینه بیرون بیاره .

کنار گوشم رسما نجوا میکنه:  

_خیلی وقت بود تو رو با چشم های پف کرده و موهای به هم ریخته ندیده بودم. 

معذب از نفس هایی که به پوست سرم میخورد این فاصله ای که رسما گناه بود و انگار سروش این رو فراموش کرده بود میگم : 

_سروش لطفا… 

مکث میکنم و با التماس بیشتری ادامه میدم : 

_اذیتم نکن!  

برعکس معین با خودخواهی بیشتر از قبل بهم نمی چسبه و کنار میره ، تکیه اش رو به دیوار میده و با شیفتگی همراه با لبخند محوی نگاهم میکنه .

لیوان توی دستم میلرزه ، کلافه لیوان رو روی اپن میذارم و به قصد فرار به سمت در آشپزخونه پا تند می کنم،  پام رو از آشپزخونه بیرون نداشتم ، صدای سروش به گوشم میرسه:  

_باید حرف بزنیم ! 

متوقف میشم اما بر نمی گردم ، بعد از مکثی طولانی با صدایی که خودم هم به زور میشنوم میگم : 

_لباس عوض کنم میام .

با این حرفم هم به سروش هم به خودم ثابت کردم ، اون چهار سالی که هر لحظه به هم محرم بودیم تموم شد ، دیگه هر دو متاهلیم ، از هر نامحرمی نامحرم تر. 

انگار سروش فراموش کرده بود ، این که من الان ناموس معین محسوب میشم .

به اتاقم میرم و لباس هامو با شلوار تونیک پوشیده ای عوض میکنم ، موهای به هم ریخته ام  رو جمع میکنم و شالی روی سرم میندازم .

این حجاب مخصوصه سروشه ، سال پیش امسالم رو زیر یک سقف با سروش تصور میکردم و امسال ، برای حرف زدن با سروش هم دچار عذاب وجدان میشم .

به آشپزخونه برمیگردم ، روی صندلی نشسته و سرش رو میون دست هاش گرفته. 

ازش دلخورم ، اون قدر زیاد که اندازه ی یه کتاب بزرگ میتونم براش حرف بزنم و از درد هایی که روی دلم گذاشته بگم ، بدتر از همه ، تنها ول کردنم توی اون سرما که به هیچ طریقی نمی تونم باهاش کنار بیام .

روی صندلی می شینم ، متوجه میشه و سرش رو بلند میکنه.  

اخم های اون هم درست مثل من در هم رفته ، با دیدنم سعی میکنه از اون حالت بیرون بیاد اما من گرفتگی صورتش رو خیلی خوب درک میکنم .

دست هاش رو روی میز میذاره و کمی به جلو متمایل میشه ، قبل از این که اون شروع کنه بدون مقدمه و ملایمت میپرسم : 

_تو برای به دست آوردن من شرط بندی کردی سروش؟ برای اینکه دلم و به دست بیاری ، سر من شرط بستی؟

جا میخوره ، تمام عکس العمل هاشو زیر نظر دارم و می بینم که سروش علنا شوکه میشه. 

اخم هام در هم میره ، نباید رنگش می پرید ، نباید دستپاچه می شد. 

منتظر و همراه با اخم نگاهش میکنم ، صدای بم و خش دارش به گوشم میرسه:  

_کی این حرف و به تو زده؟ 

خون توی رگ هام به جوشش میوفته : 

_مهم نیست کی گفته سروش ، من فقط می خوام بدونم اون روزهایی که سر راهم سبز می شدی و با مظلوم نمایی خودتو بهترین مرد عالم نشون می دادی هدفت شرط بندی سر به دست آوردن قلب من بود؟ 

سکوت می کنه ، سکوتش به عصبانیتم دامن میزنه ، با خشم بلند میشم ، طوری که صندلی زیر پام با صدا به زمین میوفته .

انگار سروش می فهمه تا چه حد جدیم ، پشت بند من شتاب زده بلند میشه و میگه: 

_سوگل آروم باش! همه چی و برات توضیح میدم! 

اشک توی چشمم جمع میشه: 

_انقدر معین و متهم کردی ، من و زیر سنگسار حرف هات کشتی اما خودت به خاطر شرط بندی سر پول پا پیش گذاشتی و رو قلب من معامله کردی هوم؟ 

نزدیکم میشه و در حالی که علنا سعی در آروم کردنم داره میگه:  

_سوگل من اون موقع جوون بودم ، قسم میخورم منم همون روز های اول دلباختم ، به خداوندی خدا یک قرون از اون پول توی جیب من نرفت ، من فقط… 

مکث میکنه ، نفسش رو از قفسه ی سینه اش بیرون میده و به قصد گرفتن بازوم دستش رو بالا میبره. 

بدون ملایمت دستم رو پس می کشم و با خشم میگم:  

_فقط چی؟؟

کلافه دستی پشت گردنش میکشه و میگه: 

_بشین ، همه چیز و برات توضیح میدم ، فقط این طوری نگاهم نکن ! انقدر با خشم و نفرت نگاهم نکن سوگل ، اشتباه کردم میدونم ، اما توی همون روزها عاشقت شدم ! 

پوزخندی میزنم و تلخ میگم : 

_پس چرا نگفتی؟ 

نگاهش قفل نگاهمه و در همون حال جواب میده: 

_نخواستم از دستت بدم. 

هیستیریک سری تکون میدم و میگم: 

_اونی که ادعا داشت روز خواستگاری با صداقت پا پیش گذاشته کجاست؟ کجاست تا دروغ بزرگی که سالها ازم مخفی کرده رو توی صورتش بکوبم ؟ 

میخواد جوابم رو بده که با حرص و بغض بیشتری ادامه میدم : 

_دیگه مهم نیست چرا اون شرط بندی رو بستی ، من امروز تو رو ، احساسم و خاطراتم و همین جا چال میکنم ، دیگه برام مردی سروش… 

جا میخوره و با بهت و ناباوری نگاهم میکنه ادامه میدم: 

_اون عکس های دو نفره ای که یه روز تو پاره اشون کردی و من نگهشون داشتم و می سوزونم ، با اون عکس ها تو هم می سوزی سروش ، با اون عکس ها تو هم توی قلبم و ذهنم خاکستر میشی ، اثری ازت نمی مونه ، دیگه برای من فقط شوهر دلنوازی ، همین ! 

می بینم چطور با حرف هام حالش خراب میشه ، به خدا قسم توی چشم هاش عشق رو می بینم اما باید تموم بشه ، این احساس و باید توی وجودم بکشم ، که اگه نکشم خودم همراه با این عشق توی سینه ام ذره ذره نابود میشم .

صدام میزنه ، توجهی نمی کنم و از آشپزخونه بیرون میرم ، با این وجود صداش رو می شنوم : 

_سوگل من خیلی دوستت دارم ، ازم دلخوری باشه اما به عشقم شک نکن ، سعی نکن به خاطر یه اشتباه تمام اون چهار سالی که مهر و محبتم و به پات ریختم فراموش کنی ، شنیدی تو نمی تونی ازم متنفر بشی سوگل!

اون حرف میزنه و من با بغض به راهم ادامه میدم ، پام به پله نرسیده در سالن شتاب زده باز میشه ، بر میگردم و رو به روم معینی رو می بینم که انگار می دونست توی این خونه چه خبره! 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن