آخرین مطالبرمان عقاب

رمان عقاب پارت10

رمان عقاب

جهت  مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عقاب وارد شوید

صبح خیلی زود بود من هنوز توی رختخوابم بودم و از خستگی کار روزانه دلم نمی خواست بیدار بشم ..
تابستون شده بود و شب ها کوتاه و هیچوقت خستگی از تنم در نمی رفت …..
عزیز بعد از نماز میومد به عمارت و یکراست منو صدا می زد و وادارم می کرد تا خورشید طلوع نکرده نماز بخونم ..
می گفت باید آموخته بشی تا وقتی بهت واجب شد نماز قضا نداشته باشی …
و بعدم کارم شروع می شد ..کسی نبود که توی اون خونه به من فرمون نده ..
زیور پیاز می خواست صدا می زد یوسف ….
ایرج می خواست آماده بشه بره مدرسه صدا می زد یوسف
رضوان خانم دلش می خواست یکسره من دنبالش برم و بهم دستور بده ..
حتی آقا عبدالله و حسن هم گیرم میاوردن یک کاری با من داشتن ….
چون زبر و زرنگ و و چالاک بودم …
اون روزم عزیز صدام کرد و گفت :نمازتو بخون آقا باهات کار داره …
هنوز از شنیدن این جمله ترس وجودم رو می گرفت ….
سابقه نداشت اونوقت صبح ارباب منو خواسته باشه ..با هراس پرسیدم عزیز تو نمی دونی چیکارم داره ؟
گفت : فکر نکنم چیز مهمی باشه نترس …
خواب آلود رفتم توی آشپزخونه ..زیور و عزیز داشتن میز صبحانه ی رو می چیدن …
اینم سابقه نداشت صبح به اون زودی اونم توی تابستون کسی توی اون خونه صبحانه بخوره …

ناهاری خوری با یک دکور چوبی از آشپز خونه جدا می شد ….
رفتم اونجا و به عزیز گفتم : امروز چه خبره ؟ برای چی صبح به این زودی داری ناشتایی میدی ؟
گفت : دارن میرن گردش نپرس کجا …
برو ببین آقا چیکارت داره .توی اتاق خودشه ….
با بی میلی رفتم؛؛
چشمم باز نمیشد انگار بیدار نشده بودم ..برای همین یادم رفت در بزنم و وارد شدم …
ارباب داشت با تلفن حرف می زد ..
ایستادم ..اشاره کرد درو ببند ..و بدون توجه به من ادامه داد؛؛ بازم داشت از مردی به نام مصدق حرف می زد گاهی جملاتی رو آهسته طوری که انگار محرمانه اس ادا می کرد یکم توجه من جلب شد ..
مثل اینکه داشتن برنامه ای رو مرور می کردن و از کشتن مصدق حرف می زدن….
و بالاخره ارباب گفت : من از تهران میرم اینجا نباشم بهتره ..دیگه سفارش نکنم ..همه چیز باید طبق برنامه باشه ..
اگر این مرد از بین نره کار همه ی ما به زودی ساخته اس ….
و حرف های زیادی که من ازش سر در نیاوردم ..
گوشی رو که گذاشت رو کرد به من و گفت : چرا اینجا وایسادی پسر ؟مگه نگفتم برو بیرون ؛؛
گفتم : ارباب عزیز گفت کارم دارین …
گفت : برو رضوان کارت داره …
اول برو سراغ ایرج بیدارش کن ..باید حاضر بشه …

فورا رفتم و ایرج رو صدا کردم..
عزیزم رفت سراغ هنگامه که حاضرش کنه …بعد خودمو رسوندم به اتاق رضوان خانم .. داشت غر و لند می کرد ..
منو که دید گفت : یوسف اینا رو ببر بزار توی ماشین ….
برو از عصمت یک دستمال بزرگ بگیر برای من بیار …
ای وای خدا عجب گرفتاری شدم …. نمی خوام برم مگه زوره من از دهات بدم میاد ..
برم توی اون خاک و خل که چی بشه ؟ مردم میرن فرنگ ..صد بار گفتم اگر اونجا رو دوست داری خودت برو دست از سر ما بر دار ….
چرا منو می بری توی اون ده که ازش خاطره ی بدی هم دارم …
رضوان خانم اینا رو به من می گفت …البته با حرصی که از ارباب داشت و خوشم متوجه نبود ..
اماچشم و گوش منم از این حرفا پر شده بود ..
یکسالی که گذشته بود من به اندازه ده سال بزرگ شدم خیلی چیزا از زندگی فهمیدم …و خیلی چیزا رو هم در دلم کُشتم ..؛؛
مثل بچگی کردن و اعتماد کردن مثل از درخت بالا رفتن,,
و مثل یک روز رو آزاد برای خودم بازی کردن …
اینو فهمیدم که ارباب آدم بد و ظالمیه .. و رضوان خانم زن بیچاره ای بود که در مقابل زور و ظلمی که ارباب بهش روا می داشت نمی تونست قد علم کنه و بر خلاف قدرتی که به ما نوکرهاش نشون می داد اختیار چندانی توی اون زندگی نداره
و همه ی عقده هاشو سر ما خالی می کرد .

هیچوقت ندیدم به کسی رحم کنه یا کلام و عمل محبت آمیزی به کسی داشته باشه حتی بچه هاش …
یک طوری سرد رفتار می کرد که آدم وجودشو حس نمی کرد ..میرفت و میومد ..زیاد حرف نمی زد و اگر می زد با دعوا و زور گویی همراه بود ..
اون زن زیبایی نبود ..ولی خیلی آرایش می کرد و به خودش میرسد لباسهای فاخر می پوشید و جواهرات زیادی به خودش می بست .. ..
هنگامه بیش از اندازه نازک نارنجی بود با ایرج نمی ساخت و دلش می خواست با من بازی کنه و مدام در خدمتش باشم ..
اما من حوصله ناز و ادا های اونو نداشتم و تا می تونستم از دستش فرار می کردم …..
و ایرج به محض اینکه پاش خوب شد یواشکی اومد سراغم و سعی کرد با همون بچگی از من دلجویی کنه ..و مثل برادرش هوشنگ مهربون بود …
ولی ضعیف و بی اراده و ترسو ..قدرت اینو نداشت که کاری رو به درستی انجام بده ..
مدرسه میرفت ولی درسش خوب نبود و انگار به خاطر مقام پدرش بهش نمره می دادن ….
برای همین مدام از طرف پدر و مادرش مورد سر زنش و توهین قرار می گرفت …
من بارها شنیده بودم که بهش می گفتن بی عرضه ,, بی لیاقت ,, و من شده بودم تنها پناهگاه اون برای اینکه از اون سر زنش ها دور بمونه …

وقتی قرار شد توی عمارت بمونم اتاقی رو کنار اتاق زیور پشت آشپزخونه به من دادن و خیلی هم منت سرم گذاشتن که برای کسی این کارو نمی کنن …
یک دست رختخواب و یک فرش کهنه توی اون اتاق بود ..این منو راضی نمی کرد چون بودن با عزیز تنها دلخوشی من توی اون خونه بود که ازم گرفته بودن ..
حالا من شب ها باید تنها اینجا می خوابیدم ….
اوایل می ترسیدم ومرتب با خودم فکر می کردم خدایا تا کی باید اینجا بمونم ..
مخصوصا که مدرسه ها باز شد و کسی به فکر من نبود .. نمی شد حدس زد که ارباب می خواد با من چیکار کنه …
عزیز مدام دلداریم می داد و می گفت : من که تا آخر شب اینجام اون موقع هم تو می خوابی پس اینجا همدیگر رو بیشتر می بینیم …و اینطوری کم کم بعد از یکسال به اون اتاق عادت کرده بودم…
اون روز ارباب خیلی زود با دوتا ماشین و کلی چیزایی که با خودشون برده بودن …
هنگامه و ایرج رو زیور و بر داشتن و رفتن ..منو و عزیز بعد از بدرقه ی اونا توی ایوون ایستاده بودیم …
آهسته دست منو گرفت و با محبت فشار داد ..پرسیدم عزیز کجا رفتن ؟
گفت : ده شما یوسف جان ..
و آه عمیقی کشید و گفت : بی انصاف ها تو رو نبردن که آقات و خواهرات رو ببینی … ترسیدن هوایی بشی …

یک بار دیگه دنیا روی سرم خراب شد ..بغض کردم و آهسته برای دلداری خودم گفتم : غصه نخور عزیز جونم به زودی خودمو تو رو از دست اونا خلاص می کنم …. مصدق کیه ؟
عزیز یک مرتبه به صورت من نگاه کرد و با تعجب پرسید : برای چی می پرسی ؟ وزیر شاهه …
گفتم همون که زنش ملکه ثریاس ؟
گفت : آره ..چی شنیدی ؟حرف بزن ؛؛
گفتم: پس این ارباب خیلی زورش زیاده چون می خواد مصدق رو بکشه …
دست منو گرفت و با لحنی قاطع گفت: ساکت باش ..خفه ؛؛ بیا بریم توی اتاق من …
عزیز یک طوری شده بود ..صورتش یک مرتبه قرمز شد و عرق کرد . وقتی رسیدیم به اتاقش گفت : یوسف پسرم هر چی شنیدی به من بگو ولی بعد فراموش کن دیگه به زبون نیار بهم قول بده دیگه اسم مصدق رو به زبونت نیاری ..زنده نمی مونی ..
نگاه نمی کنن چند سالته ؟ بهم قول بده ..حالا بگو چی شنیدی ؟ گفتم : به خدا همین ؛؛دقت نکردم ..ولی از حرفای ارباب فهمیدم که با مصدق لج شده ..
براش نقشه کشیدن بکُشنش , عزیز یک بار دیگه پارسال ارباب توی اتاقش داشت با مهمون هاش از همین مصدق حرف می زد
گفت : خیلی خوب ؛ خیلی خوب بسه دیگه …
بهم قول بده این اسم رو فراموش کنی جونت به خطر میفته می فهمی که چی میگم ..
گفتم : نه نمی فهمم ولی قول میدم …
و گوشی رو بر داشت و به من گفت : حالا برو هر کاری دلت می خواد بکن ..دیگه چند روزی نیستن …
ولی یادت باشه بهم قول دادی ….تو چیزی نشنیدی به منم چیزی نگفتی …

همینطور که من از اتاق میومدم بیرون شماره گرفت ..و با یک نفر حرف زد .
چیزی که اون روزا متوجه ی اون نبودم کاری بود که عزیز با من می کرد ..
سر ظهر دست منو می گرفت و وادارم می کرد وضو بگیرم و خودش میومد توی اتاق منو و می گفت بیا نماز یادت بدم حالا که اینا نمی زارن تو بری مدرسه اقلا یک چیزی یاد بگیری و دین و ایمونت قرص بشه …
و هر وقت فرصت می کرد بهم قران یاد می داد …و در مورد خدا و ایمان به اون حرف می زد .
بارها خواستم از یکی بپرسم چرا نمی زارین من برم مدرسه ولی جرات نکردم ..
و روزها وقتی ایرج میرفت و بر می گشت من حسرت می خوردم ..اون کلاس سوم رو می خوند ولی به اندازه کلاس اول سواد نداشت …
از کت و شلوار و اون یقه ی سفیدی که می زدو میرفت مدرسه خوشم میومد ..
کتاب هاشو دوست داشتم ..با تمام وجود دلم می خواست جای اون بودم و درس می خوندم …
ولی دیگه هشت سالم بود و خوندن و نوشتن بلد نبودم …
و با اینکه نمی خواستم نوکر بمونم و زیر دست ارباب بزرگ بشم و بشدت ازش بدم میومد,
نمیدونم چرا تا اونو می دیدم از ترس دولا می شدم .. و این زجر آور ترین کاری بود که می کردم ……

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن