آخرین مطالبرمان عقاب

رمان عقاب پارت23

رمان عقاب

جهت  مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عقاب وارد شوید

سوز سرد پاییزی و هوای ابری بد جوری دل منو غمگین می کرد ..
نمی دونم شایدم به خاطر این بود که می دونستم با اومدن سرما کار سخته روبراه کردن بخاری ها به عهده من میفته و باید توی سوز و سرما و برف مدام راه انباری و در عمارت رو طی کنم …
.چند روزی بود که انبار رو پر از ذغال سنگ و نفت کرده بودن و من و عبدالله و حسن بخاری ها رو توی همون زیر زمین شستیم و دوده گرفتیم و تمیز و مرتب آماده گذاشتیم تا هوا که سرد شد ببریم وتوی اتاق ها نصب کنیم …
اون روز خیلی دلم گرفته بود ایرج و هنگامه رفته بودن مدرسه و رضوان خانم هم خونه نبود ..
ناهار که روبراه شد رفتم یک سری به عزیز بزنم و برگردم ..اما مدتی توی حیاط راه رفتم به یاد بچگی هام افتادم که زوزه می کشیدم ..
یک لبخند تلخ اومد گوشه ی لبم و آهسته گفتم ؛؛چقدر دلم زوزه می خواد… و بی خودی بغض کردم ..
من عقابی بودم که پر هام شکسته بود و نمی دونستم کی می تونم دوباره پر در بیارم و برم به جایی که آزاد و رها هر کاری دلم می خواد بکنم بدون اینکه مدام نگران این باشم که ممکنه مورد سرزنش قرار بگیرم …
آذر رو دیدم که توی اون سرما توی حیاط کنار باغچه نشسته مثل اینکه اونم دلش مثل دل من گرفته بود …
رفتم کنارش و بدون اینکه حرفی بزنم نشستم ..
یکم توی سکوت به من نگاه کرد و منم نگاهش کردم ..

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۰۱.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۷]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_بیست و سوم-بخش دوم

چشمهاش از بس گریه کرده بود قرمز بود و ورم داشت گفت : حالت خوبه ؟
گفتم : چرا عزیز رو تنها گذاشتی ؟ مثل اینکه حال شما هم خوب نیست ؛
با یک آه طولانی گفت : چی بگم یوسف جان ؟ دلم می خواست گریه کنم نمی خواستم عزیز ببینه ..
گفتم : چون غلامحسین خان نمی زاره شما ها برین ؟
گفت : این خونه طلسم داره ..تو اینو می دونی که هر کس هر کجا توی این شهر کار می کنه اقلا یک روز در هفته میره مرخصی ..
من نمی دونم چرا وقتی توی این خونه وارد میشی دیگه نمی تونی بری بیرون ؛؛
گفتم : به من نگفتی ولی من می دونم چرا نمی زاره تو بری بیرون ..
اون می ترسه که مدارکی رو که عزیز بهش گفته بر داری و پدرشو در بیاری …
خنده ی تلخی کرد و گفت : به این سادگی ها هم نیست تو اشتباه می کنی ..باور کن منو و عابدین اهل مبارزه نیستیم …
یک طورایی فقط از شیخ حمایت کردیم ..عابدین توی دفتر اون کار می کنه فقط همین …
ولی کیه که به غلامحسین خان اینو بفهمونه …تهدید کرده اگر پامو از اینجا بزارم بیرون عابدین رو می کشه …
الان نمی دونم زنده اس یا مرده ؟ هیچ خبری ندارم ..تو می دونی که توام یک جورایی زندانی هستی ؟

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۰۱.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۷]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_بیست و سوم-بخش سوم

گفتم : آره چرا نمی فهمم ..خوبم می دونم که غلامحسین خان می خواد از من یک غلام حلقه بگوش بسازه چشم و گوش بسته مثل زیور ..
گفت : زیور ؟ تو می دونی که زیور ما رو به این روز انداخت ؟ منو و عزیز بهش اعتماد کردیم و از کار عابدین پیش شیخ باهاش حرف زدیم و اونم صد تا نه,, هزار تا گذاشت روشو برای خود شیرینی به غلامحسین خان گفت و زندگی ما رو نابود کرد ؟
و گرنه من به رضوان خانم گفته بودم که با یکی آشنا شدم ..
اونم گفته بود بیاد خواستگاری خودم برات عروسی می گیرم ..منه ساده اینو به زیور گفتم ..
آتیشی به پا کرد که هنوز داره همه رو می سوزنه …
گفتم : خودش که حسن رو دوست داره چرا با هم عروسی نمی کنن ؟
گفت : حسن رو دوست داره ؟چی داری میگی ؟ نه ؛؛ دروغ نگو ؟ اینم یک گنده کاری دیگه اش ..
حالا می خواد زندگی حسن رو نابود کنه ؟
گفتم : آره دروغ نمیگم حتم دارم ..
گفت : حسن غلط کرده با زیور هر دو ؛؛؛ حسن زن داره و چهار بچه ..زیورم اینو می دونه ..
حسن جرات نمی کنه زیور رو بگیره …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۰۱.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۷]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_بیست و سوم-بخش چهارم

گفتم : وای من چقدر پرتم ..فکر می کردم حواسم به همه جا هست الان سه ساله نفهمیدم حسن زن داره …
باید بیشتر دقت کنم …
گفت : تا حالا دقت کردی آقا نمی زاره شما ها حتی رادیو گوش کنین ؟
گفتم : ولی وقتی نیست من روزنامه هاشو می خونم …
پرسید چیزی از این کسانی که دستگیر شدن ننوشته ؟ گفتم : نه من چیزی ندیدم … دلت شور عابدین رو می زنه ؟ گفت : آره اگر می تونستم با مادرش تماس بگیرم می فهمیدم چی بسرش اومده ..
گفتم :می خوای من برم پرس و جو کنم ؟
نگاهی به من کرد و گفت : نه عزیزم ..توی درد سر میفتی من اینو نمی خوام …
گفتم : بزارش به عهده ی من …تو فقط آدرس خونه ی خودت رو دقیق بنویس میرم برات خبر میارم …
ببینم کی می تونه جلوی منو بگیره ..
گفت : نه یوسف جان اینا مار خوردن افعی شدن مگه می زارن تو راحت بری و بر گردی ؟
گفتم : آذر خانم آدرس رو بنویس شما کاری نداشته باش ….

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۰۱.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۸]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_بیست و سوم-بخش پنجم

وقتی برگشتم به عمارت قیافه ی غمگینی به خودم گرفتم و قبل از اینکه بقیه بیان رفتم توی اتاقم و رختخوابم رو پهن کردم ودراز کشیدم و منتظر شدم تا زیور اومد و با اعتراض گفت : چرا خوابیدی هزار تا کار داریم بلند شو دست تنهام …
جواب ندادم ..
دوباره داد زد: پاشو دیگه می زنمت ها ..
این بار گفتم: حوصله ندارم کار نمی کنم چی میگی ؟ حالا برو بیرون درو هم ببند به هر کس هم دلت می خواد شکایت منو بکن ..
بعد ایرج و هنگامه تا از مدرسه رسیدن خونه و دیدن که نیستم فورا اومدن سراغم چون من هر روز میرفتم به استقبالشون و اونا هم عادت کرده بودن که برام از مدرسه و اتفاقاتی که براشون افتاده تعریف کنن ..
هنگامه با ناراحتی کنار رختخوابم نشست و دستی به سرم کشید و پرسید : یوسف جان مریض شدی ؟
گفتم : ولم کنین حوصله ندارم …
ایرج گفت : پاشو داداش یک عالمه چیزی هست که می خوام برات تعریف کنم ..
گفتم برین بیرون با من حرف نزنین …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۰۱.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۸]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_بیست و سوم-بخش ششم

گفت : یک چیزی که تو خوشحال میشی ..
برات کتاب گیر آوردم فردا میارن و تو می تونی اول دبیرستان رو توی خونه بخونی .. هان چی میگی بهتر نشدی ؟
گفتم : نه کتاب می خوام نه درس می خونم ؛؛می خوام اینقدر اینجا بخوابم تا بمیرم ….
بعد از یک سری جر و بحث بی فایده با اونا رفتن و رضوان خانم هراسون اومد که یوسف بلند شو ببینم چه مرگت شده ؟ چرا خوابیدی ؟
نکنه مریض شدی ؟ بیماری واگیر دار نگرفته باشی میگن وبا توی شهر اومده … ببینم تب نداری ؟
گفتم : ولم کنین مریض نیستم ..دیگه خسته شدم نمی خوام کار کنم .. حوصله ندارم …
یکم منو نگاه کرد و گفت : پاشو بگو چیت شده چرا حوصله نداری می دونی اگر آقا بیاد و بفهمه برات بد میشه ..
گفتم : بشه به درک ..از کسی نمی ترسم …
گفت : خوب بگو دردت چیه ؟که اینقدر بی حیا شدی و حرف مفت می زنی ..

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۰۱.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۸]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_بیست و سوم-بخش هفتم

گفتم : الان نزدیک سه ساله من توی این خونه کار می کنم ..نه مزد گرفتم نه یک روز بهم مرخصی دادین خانم خسته شدم به خدا گناه دارم خودتون رو بزارین جای من …
حاضرین بدون مزد کار کنین ؟
رضوان خانم یکم صورتش در هم شد و رفت توی فکر و بعد از یک مکث کوتاه به آرومی گفت : کی بهت گفته تو بدون مزد کار می کنی؟ ..ماه به ماه برات پول می زاریم کنار اما چون بچه ای بهت نمیدیم … جمع می کنیم یکجا بهت میدیم …
حالا چی میگی ؟
گفتم مرخصی می خوام ….در حالیکه فکر می کردم دیگه عصبانی میشه با لحن خوبی گفت : می خوای یک روز بری بگردی ؟ باشه ولی قول بده که زود برگردی و دیگه ام اگر حرفی داشتی این قشقرق بازی ها رو در نیار به خودم بگو؛؛ می دونی که روی تو حساب می کنم تو پسر خوب و به درد بخوری هستی ما هم اینو می فهمیم ..
منم قول میدم از این کارات به غلامحسین خان چیزی نگم …
گفتم : شما واقعا اجازه میدین من یک روز برم برای خودم گردش ؟
گفت : آره ولی باید آقا هم اجازه بده ..حالا پاشو به کارت برس ..پولم خواستی به خودم بگو بهت میدم …
گفتم : خانم ؟ میشه فردا برم ؟
یک فکری کرد و گفت : باشه؛ فردا برو اجازه ی تو رو خودم از آقا می گیرم …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۰۱.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۸]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_بیست و سوم-بخش هشتم

اون زمان به فکرم نرسید که یک مرتبه چی شد که رضوان خانم اون همه مهربون شد و هر چی من گفتم باهام راه اومد ..حتی زیورم تعجب کرده بود ..
ولی من خوشحال بودم که می تونم یک کاری برای آذر بکنم ..
فردا وقتی بچه ها میرفتن مدرسه رضوان خانم یکی از کت های ایرج رو آورد و داد دست منو و گفت اینو بپوش سرما نخوری اینم پول برو برای خودت بگرد ..هر جا دلت می خواد برو ببینم بازم حرفی داری ؟
ولی ساعت شش بعد از ظهر اینجا باش خوبه ؟ مات و متحیر بهش نگاه می کردم ..یعنی خواب می ببینم یا بیدارم …
ایرج و هنگامه هم خوشحال بودن و مدام بهم می گفتن برو سینما توی لاله زار …..
برو استانبول یک جا بشین ناهار بخور ..و من اونقدر از این آزادی به شعف اومده بودم که سر از پا نمیشناختم …
آراسته با موهای شونه کرده و کت شیکِ ایرج و کفش های واکس زده .. راه افتادم و از خونه رفتم بیرون و آدرس خونه ی مادر شوهر آذر رو پنج ریال پولی رو که رضوان خانم داده بود گذاشتم توی جیبم و راه افتادم ….
این اولین پولی بود که من از اونا گرفتم ..حس خوبی داشتم و با خودم فکر می کردم من یک مرد بزرگم …
چرا زود تر این کارو نکردم ؟

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۰۱.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۸]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_بیست و سوم-بخش نهم

یکم که از خونه دور شدم …شروع کردم بالا و پایین پریدن ..می دویدم و فریاد می زدم …؛؛ یوهو ..یوهو …
و تا میدون شهر شادی من طول کشید ..اونجا یک درشکه گرفتم و باهاش طی کردم یک شاهی منو ببره سر کوچه ی خونه ی آذر ..
اما همینکه خواستم سوار بشم ..عبدالله رو دیدم که با ماشین منو تعقیب می کنه …
چون فورا سرشو برد پایین تا من اونو نبینم …به درشکه چی گفتم : نظرم عوض شد منو ببره یک سینما توی لاله زار …
و اینو می دونستم که اونجا فاصله ی زیادی از خونه ی آذر نداره …
دم سینما که پیاده شدم ..باز دیدم که عبدالله از دور منو می پاد …
رفتم جلوی در سینما و از یکی پرسیدم چطوری می تونم برم تو فیلم ببینم ؟
گفت : اونجا برو بلیط بخر بده به اون آقا و برو تو …
وسط فیلمه می خوای بری ؟
گفتم : بله آقا …یک شاهی دادم بلیط خریدم و از اونجا به بعد من بودم و سینما و فیلمی که می دیدم ..
هاج و واج مونده بودم که اون آدم ها چطوری اونجا حرکت می کنن ..
اونقدر اون دختر قشنگ جعفر رو صدا می کرد که دلم ضعف می رفت می خواستم اسمم رو عوض کنم و بزارم جعفر …و کلا آذر و عبدالله و توطئه ای که رضوان خانم برای من کرده بود رو یکجا فراموش کردم .
فیلم تموم شد ولی من دلم بازم می خواست این بود که دوباره از اول تا به آخر اونو دیدم کیف می کردم و اصلا توی این دنیا نبودم …

ادامه دارد

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

‫9 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن