" /> رمان عقاب پارت34
آخرین مطالبرمان عقاب

رمان عقاب پارت34

رمان عقاب

جهت  مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عقاب وارد شوید

و وقتی صدای غلامحسین خان رو که شنیدم که با فریاد فحش می داد ..فهمیدم که اوضاع روبراه نیست ..
گفتم : ایرج خاموشش کن ..زود باش ..
با اعتراض گفت : مگه چیکار می کنیم رفتن خوش گذروندن , ما فقط داریم یک آهنگ گوش می کنیم ….
بلند شدم تا خودم این کارو بکنم ..و گفتم : چرا لج می کنی دارن دعوا می کنن نمی فهمی ..
که در باز شد و رضوان خانم که هفتاد قلم خودشو درست کرده بود و کلی طلا و جواهر به سر و گردنش بود با اون کت پوست وارد شد ولی چشماش نشون می داد که خیلی گریه کرده و اونقدر عصبانی بود که هیچ کدوم از ما رو ندید و با قدم های تند و غیظ آلود رفت به طرف اتاقش و زیر لب به غلامحسین خان فحش می داد که پشت سرش وارد شد و اونم عضبناک بود طوری که همه ی ما از ترس قدرت حرکت نداشتیم …
غلامحسین خان مردی جذاب و خوش قیافه بود با قدی متوسط؛؛ قسمتی از موهاش ریخته بود و کاملا کف سرش طاس شده بود و شکمی بزرگ ….وصورتش طوری بود که آدم نمی فهمید چی داره توی مغزش میگذره و کاراش غیر منتظره و غافلگیر کننده بود .

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۱]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_سی و چهارم-بخش دوم

اما اونشب به محض وارد شدن معلوم بودکه از سر شمشیرش داره خون می چکه ..
چون با فریاد می گفت : زنیکه ی غربیتی ..پدر نامرد ..پدرتو در میارم آبروی منو می بری ؟
دیدی لیاقت نداشتی تو مهمونی در بار ببرمت ؟ ..
رضوان خانم با سرعت خودشو رسوند به اتاقش ….
ما هر سه مات و متحیر بودیم و هیچکدوم از جامون تکون نخوردیم …و با صدای بهم خوردن در که غلامحسین خان کوبیده بود بهم ..
در یک لحظه دنیا روی سرمون خراب شد تا اون زمان سابقه نداشت که غلامحسین خان علنا به رضوان خانم اینطوری توهین کنه ..
اصلا جلوی ما دعوا نمی کردن ….و همیشه با جر و بحث هایی توی اتاق در بسته تموم میشد و ما فقط صورت غمگین و چشم های گریون اونو می دیدیم .

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۱]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_سی و چهارم-بخش سوم

هنگامه از ترس شروع کرد به گریه کردن خودشو انداخت توی بغل من و گفت یوسف یک کاری بکن …
موهاشو نوازش کردم و گفتم : چیزی نیست الان آشتی می کنن ..من نمی تونم دخالت کنم ..یعنی جراتشو ندارم …
تو خودتو ناراحت نکن دفعه ی اولشون که نیست ..
یک مرتبه چشمم افتاد به ایرج که بشکل عجیبی می لرزید ..قبلا گفته بودم اون پسر ضعیفی بود و طاقتش در مقابل ناملایمات کم بود برای همین همیشه غر می زد و ناراضی بود …
در حالیکه هنگامه هنوز منو ول نکرده بود رفتم و دست ایرج رو گرفتم و گفتم : چیزی نیست پسر خودتو ناراحت نکن الان با هم خوب میشن …
ولی صدای ضجه های رضوان خانم و فریاد های غلامحسین خان نشون می داد که این بار با دفعات قبل فرق داره …
ایرج با همون حالش رفت پشت درو داد زد بابا ..بابا ؟ چیکار می کنی تو رو خدا ولش کن ..
بابا ؛مامانم رو نزن …و صدای شکستن و جیغ های رضوان خانم ما رو بشدت به وحشت انداخت …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۱]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_سی و چهارم-بخش چهارم

غلامحسین خان با فریاد گفت : پدرتو در میارم …
تو (..) خوردی جلوی همه آبروی منو بردی ..دیگه حیثیت برام نذاشتی ..من دیگه نمی تونم سرمم جلوی مردم بالا بگیرم ..و فحش های رکیکی از دهنش در میومد که باور نکردنی نبود…..
رضوان خانم با حال نزاری فریاد زد : من آبروی تو رو بردم کثافت ؟ تو بودی که اون زن رو آوردی جلوی همه باهاش لاس می زدی ..نزدی ؟ اون موقع آبروت نرفت ؟
من زنت بودم تو تمام مدت پیش اون بودی .. آخ ؛ کثافت حالا منو می زنی ؟
وای مادر…. مُردم ..نزن ..نزن …مرتیکه کثافت …نزن پدر سگ ……..
در حالیکه ایرج و هنگامه می کوبیدن به در …مثل برق دویدم طرف خونه ی عزیز ..
اون زیر کرسی نشسته بود …با هیجانی که داشتم و نفس؛ نفس می زدم گفتم :عزیز می تونی بیای ؟ دعوا شده غلامحسین خان داره رضوان خانم رو می زنه الان یک بلایی سرش میاره …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۱]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_سی و چهارم-بخش پنجم

می دونی که رحم نداره …بدو دارن دعوا می کنن …
عزیزم فورا از جاش بلند شد هنوز نمی تونست درست راه بره …
چادرشو کشید سرش و گفت : بسم الله خدایا کمک کن ..به فریادش برس …دوباره شروع شد …
گفتم : می تونی راه بری ؟ گفت : اون عصای منو بده؛ دستم رو هم بگیر ..
گفتم عزیز من باید زود برگردم اگر می تونی خودتو برسون ؛؛ دیگه منتظر نشدم و دویدم بطرف عمارت ..و متاسفانه هنوز غلامحسین خان داشت رضوان خانم رو می زد ..
و ایرج و هنگامه در حالیکه می لرزیدن پشت در با شیون گریه می کردن و به باباشون التماس …..
با لگد زدم به در و به ایرج گفتم چقدر تو بی عرضه ای داره مادرت رو می زنه احمق بزن درو بشکن ..زود باش ..
زیور یک چیزی بیار ..
ولی معطل نکردم و خودم دویدم و قند شکن رو از توی آشپز خونه آوردم و با ضربات محکم کوبیدم به در ؛؛

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۲]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_سی و چهارم-بخش ششم

اما متوجه ی ایرج نشدم که عقب عقب رفت و به دیوار تکیه داد ..
با صدای ضربات من به در؛ و جیغ های هنگامه غلامحسین خان درو باز کرد و همون موقع عزیز هم از راه رسید ..
خودغلامحسین خان اونقدر آشفته بود که مثل دیوونه ها به نظر می رسید ..و بدون ملاحظه موهای رضوان خانم رو گرفته بود توی دستش می کشید و ما صورت داغون شده ی اونو دیدیم نمی دونستم چطوری هنوز می تونست روی پاش بایسته ..و همینطور که اونو می کشید فریاد می زد ..
گمشو از خونه ی من بیرون ..
غلامحسین خان تا چشمش به عزیز افتاد که عصا شو طرف اون بالا برده بود رضوان خانم رو هل داد توی اتاق ولی خودش توی چهار چوب در ایستاده بود و ما نمی تونستیم بریم پیش اون زن ….
عزیز با خشم و صدای قاطعی همین طور که عصا شو بالا نگه داشته بود گفت :بس نیست غلامحسین خان ؟ این عیاشی و ولنگاری کی تموم میشه ؟
این زن چقدر طاقت داره آخه ؟ این همه بهش ظلم کردی ..تو رو بخشید ..
دوباره فیلت یاد هندوستون کرده ؟ رفتی سراغ یکی دیگه ؟

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۳]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_سی و چهارم-بخش هفتم

غلامحسین خان گفت : به تو چه عجوزه کی تو رو راه داده توی عمارت گمشو برو توی اتاقت این بار پاتو بزاری اینجا قلم پاتو می شکنم ..
عزیز گفت : بسه دیگه گردن کلفتی کردی توی این خونه؛؛ مرده شور این عمارت و یک لقمه نونی که تو به ما میدی ببرن ؛؛ بالا تر از سیاهی که رنگی نیست ؛هست ؟
تو چه ظلمی می تونستی در حق ما بکنی و نکردی ؟ …این بار دستت رو روی یکی توی این خونه دراز کنی با من طرف میشی ….
غلامحسین خان که قیافه ی غضبناکی داشت اون سر عصای عزیز رو گرفت …
یک کش مکش بین اونا که دو سر عصا رو گرفته بودن باعث شد که غلامحسین خان از جلوی در بره کنار و منو هنگامه دویدم طرف رضوان خانم ..
سرش خورده بود به تیزی تخت و خون میومد همون جا روی زمین افتاده بود و گریه می کرد ..
منظره ی خیلی بدی بود ..به حال زار اون زن دلم آتیش گرفت ؛

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۳]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_سی و چهارم-بخش هشتم

کنترلم رو از دست دادم خشم همه ی وجودم رو گرفت و …یورش بردم طرف غلامحسین خان که بزنمش …
ولی صدای فریاد های زیور بلند شد که آقا ایرج ..آقا ایرج …
همه متوجه ی اون شدیم ..روی زمین افتاده بود و طوری که انگار برق بهش وصل کردن بدنش بالا و پایین می پرید و از دهنش کف میومد بیرون ….
غلامحسین خان پرید و زود سرشو گرفت توی بغلش ..
حتی رضوان خانم هم با همون حال که یک طرف سرشو خونی بود و نای حرکت نداشت نگران پسرش شد ..
خودشو رسوند به ایرج و حالا با ناله اونو صدا می کرد …
غلامحسین خان ترسیده بود و با فریاد به عزیز گفت : غش کرده چیکارکنم ؟ چرا وایسادی ؟ یک کاری بکن …
عزیز گفت : بلندش کن باید ببرمش مریضخونه خدا ازت نگذره بچه داره از دست میره ..

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۳]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_سی و چهارم-بخش نهم

غلامحسین خان اونو بغل کرد و دوید طرف بیرون ..
عزیز گفت رضوان خانم رو هم ببره سرش شکسته بخیه می خواد …
ولی خود رضوان خانم که دیگه بدنش رو می کشوند فقط به عشق مادرانه تونست تا دم ماشین بره و سوار بشه غلامحسین خان ایرج رو گذاشت توی بغل اونو ..
همینطور که میرفت بشینه پشت فرمون گفت یوسف سوار شو ….
و مدتی بعد توی بیمارستان بودیم ایرج رو فورا بستری کردن و سر رضوان خانم رو بخیه زدن ..و منو و غلامحسین خان منتظر بودیم که ببینیم دکتر برای ایرج چی میگه …
ایرج با چند تا آمپول آروم خوابیده بود و رضوان خانم هم روی تخت کنارش در حالیکه سرش کج روی بالش بود از گوشه ی چشمش اشک میومد پایین …
و حالا دور چشمش و قسمتی از دور لبش کبود بود و زخمی ….خیلی دلم به حالش سوخت ….

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۳]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_سی و چهارم-بخش دهم

کمی بعد دکتر اومد وگفت : غلامحسین خان ..ما الان نمی تونیم نظر دقیقی بدیم شما بفرمایید ..
قبلا اینطوری نشده بود ؟
گفت : خیلی کوچک که بود یکی دوبار از حال رفت؛؛ ولی اینطوری نه برای اولین بار بود …
دکتر گفت : البته ما چند تا آزمایش ازش گرفتیم ..ولی با علائمی که داشت نشون میده بیماری صرع داره …
احتمالا این بیماری در بدنش بوده که یک مرتبه با یک شوک شدید بروز کرده ..
غلامحسین خان پرسید گفتین چه بیماری ؟
گفت :فکر می کنم این علائم صرع باشه و یک غش ساده نیست ..
احتمالا از این به بعد دچارش میشه …باید صبر کنیم ببینم همین یکبار بوده یا بازم تکرار میشه ….چون شما گفتین عصبی شده بازم میشه احتمال داد که یک نوع غش باشه ..
چون بیماری صرع خود به خود اتفاق میفته …حالا باید یک مدت تحت نظر باشه جایی تنها نره ..
چون ممکنه دچارش بشه و اینطوری صدمه می ببینه …..به هر حال فعلا نمیشه قطعی نظر بدم ..ولی اگر اتفاق افتاد زود بیارینش که معالجه رو شروع کنیم …
چون هنوز نمی دونیم واقعا صرع هست یا نه …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۵.۱۹ ۱۲:۵۳]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_سی و چهارم-بخش یازدهم

صبح شده بود و اون شب سیاه تموم شد و ایرج عقب ماشین توی بغل رضوان خانم که خودش حال مساعدی نداشت ..
و من کنار دست غلامحسین خان نشسته بودیم و میرفتیم به طرف خونه ..
سکوت تلخ و غم انگیزی حکمفرما بود ..
نگاهی به صورت در مونده ی غلامحسین خان انداختم و نگاهی به حال زار رضوان خانم و ایرج ….
داشتم فکر می کردم خدایا این آدم ها چقدر بدبخت هستن …
چطوری میشه خوشبخت شد؟ آیا اینم نشونه ای برای اینکه می خواد تغییری توی زندگیمون پیدا بشه ؟ …
وبا اینکه نمی دونستم صرع یعنی چی خیلی نگران ایرج بودم …

ادامه دارد

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن