آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

رمان رحم اجاره ای جلد دوم پارت54

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ گستاخ شدی درست شبیه مادرت .
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد از شدت خشم اون حق نداشت به مادر من توهین کنه پوزخندی بهش زدم و گفتم :
_شما حق ندارید به مادر من توهین کنید
نگاهش رو بهم دوخت و با صدای محکمی گفت :
_برای چی اومدید !؟
_برای درس دادن به شما و اون پسر عوضی تر از خودتون که فکر کردید خاله ی من بی کس و کاره و هر غلطی دوست داشتید میتونید بکنید ، اما کور خوندید اینبار من نمیزارم حساب شما و اون رو میزارم کف دستتون .
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ اون وقت چجوری میخوای حساب من رو برسی !؟
_که اینطور پس خیلی شجاع هستید آره .
خونسرد بهم نگاه کرد و گفت :
_من هیچ کاری با خاله ات مادرت و حتی خود تو ندارم شماها باعث شدید من پسرم رو از دست بدم ، منم نیازی نمیبینم به خانواده ی شما که همتون نحس هستید نزدیک بشم فهمیدی دختر جون حالا برو بیرون .
با شنیدن این حرفش دستام مشت شد بهش خیره شدم و با صدایی که سعی میکردم پایین باشه گفتم :
_من دفعه بعدی عمارت شما رو به آتیش میکشم شک نکنید
با شنیدن این حرف من شروع کرد به خندیدن وقتی خنده اش تموم شد به چشمهام خیره شد و گفت :
_ تو جرئت نداری همچین کاری رو انجام بدی اینجا هم بی در و پیکر نیست هر کی از راه رسید هر گوهی دلش خواست بخوره دفعه بعدی بیای میندازمت جلوی سگهام ترتیبت رو بدند
عصبی خواستم جوابش رو بدم که صدای سیاوش بلند شد :
_بعدش منم ترتیب شما رو میدم !
با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم این چی داشت میگفت ، اون زن که اسمش نرگس بود به سیاوش چشم دوخت کم کم رنگ نگاهش عصبی شد و با خشم غرید :
_ چه زری زدی !؟
سیاوش دست منو گرفت و گفت :
_همون زری که تو زدی ، درضمن پیری یاد بگیر دفعه ی بعدی مودب تر برخورد کنی وگرنه انقدر آروم باهات صحبت نمیکنم نشستی به زن من و بد بیراه میگی یه نگاه به خودت بنداز سن و سالی ازت گذشته خجالت نمیکشی !؟
_ کی تو رو راه داده اینجا !
پوزخندی بهش زدم و گفتم :
_حالا فهمیدم بابام چرا این همه سال از شما فاصله گرفته ، حق داشته هیچکس نمیتونه با آدم بد ذاتی مثل شما زندگی کنه .
خواست چیزی بگه که صدایی اومد :
_مامان بیا ببین نور چشمیت اومده .
به عقب برگشتم با دیدن اون پسره ی عوضی اشکان و بابام چشمهام گرد شد نگاه بابا هم متعجب بود به سمت من اومد و گفت :
_ تو اینجا چیکار میکنی !؟

_ من باید از شما بپرسم اینجا چیکار میکنید !؟
بابا متعجب گفت :
_اومده بودم به مامانم خبر بدم میخوام با مادرت ازدواج کنم ولی تو اینجا …
ساکت شد ، پوزخندی بهش زدم و گفتم :
_اسم این زن رو نمیشه گذاشت مادر از وقتی من اومدم مادرم رو به رگبار فحش بسته ، بعدش اون داداش عوضی شما باعث شده حال خاله ی من خراب بشه .
اشکان با شنیدن این حرفم به سمتم اومد و نگران گفت :
_حال ستاره چطوره چیشده !؟
با شنیدن این حرفش عصبی فریاد کشیدم :
_مگه حال اون برای تو مهمه که داری میپرسی هان !؟
با شنیدن این حرف من اون هم مثل من عصبی شد و فریاد کشید :
_حتما مهم که دارم میپرسم
_اگه مهم بود کاری نمیکردی حالش خراب بشه ، دفعه بعدی نزدیک خاله ی من بشید شما و خونه زندگیتون رو به آتیش میکشم
_وایستا ببینم
با شنیدن صدای بابا ساکت شدم ، بابا بهم چشم دوخت و گفت :
_چخبر شده میشه توضیح بدی !؟
با شنیدن این حرفش شروع کردم به تعریف کردن اتفاق هایی که افتاده وقتی حرف هام تموم شد با چشمهای گرد شده از تعجب به من خیره شد و گفت :
_باورم نمیشه .
_میتونید از این دوتا بپرسید
بابا عصبی به سمت مامانش برگشت و گفت :
_مامان
مامانش ترسیده بهش خیره شد و گفت :
_داره اشتباه میگه پسرم بهم گوش بده من همه چیز رو برات توضیح میدم
بابا با خشم غرید :
_این دیگه چه توضیحی میتونه داشته باشه ، شما به دختر من و مادرش توهین کردید
بعدش ساکت شد چنگی تو موهاش زد و ادامه داد :
_من و بگو فکر میکردم شما چقدر از ازدواج دوباره من و بهار خوشحال میشید اما انگار اشتباه متوجه شده بودم شما حتی ذره ای هم نمیتونید خوشحال باشید .
_پسرم …
_هیس به من نگید پسرم
بعدش به سمت اشکان برگشت سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت :
_میدونم هنوز عاشقش هستی اما این اصلا راه درستی نیست ستاره خیلی سختی کشیده اول تکلیفت رو با خودت مشخص کن بعدش برو سراغش میدونی که چقدر حساس دوست نداری که به کشتنش بدی .

بابا به من و سیاوش اشاره کردم بریم بدون هیچ حرفی دنبالش حرکت کردم که صدای مامانش بلند شد :
_ ساشا وایستا
بابا ایستاد به سمتش برگشت به چشمهاش خیره شد و سرد گفت :
_ بله
_ چرا میخوای دوباره مادرت رو ترک کنی بخاطر اون دختره اصلا مگه ارزشش رو داره ، اون بخاطر ثروتت بهت نزدیک شده چرا نمیخوای بفهمی چرا باز داری سمت زنی که خودش رو بهت فروخته بود و ….
بابا عصبی فریاد کشید :
_ بسه
انقدر ترسناک شده بود که منم ازش ترسیده بودم چه برسه به مامانش ، با خشم به مادرش زل زد و گفت :
_تا کی میخوای گناه های خودت رو بندازی گردن بقیه و هی بقیه رو مقصر جلوه بدی ، من بهار رو دوست دارم تمام این سال ها دوستش داشتم اما شما باعث شدید اون رو از دست بدم .
_ اما اون …
_ بسه ، من میخوام با بهار ازدواج کنم و زندگی جدیدی شروع کنم بدون شما و نقشه های کثیف شما از دست شما خسته شدم دیگه دوست ندارم باهاتون در ارتباط باشم .
بعدش هم بدون توجه به فریاد های مادرش گذاشت رفت من و سیاوش هم همراهش رفتیم ، کنار ماشین سیاوش ایستاده بودیم که گفتم :
_بابا
به سمتم برگشت چیزی رو که میدیدم باور نداشتم چشم هاش نم داشت انگار میخواست گریه کنه اما به سختی جلوی خودش رو گرفته بود .
_جان
_ناراحت نباشید من مامان خاله ستاره خانواده ی شما هستیم از الان ممنونم که از خاله ام حمایت کردید .
بابا لبخند تلخی زد و گفت :
_اشکان ستاره رو دوست داره ، قصدش آزار و اذیت ستاره نبوده شک ندارم یه چیزی این وسط اشتباه اما چی خدا میدونه !

مامان با عصبانیت داشت به من نگاه میکرد اما ذره ای هم نترسیدم من کار درست رو انجام داده بودم اون زن قصد داشت که ما رو تحقیر کنه اما من کاری باهاش کرده بودم که تا عمر داره فراموش نکنه
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان بهش نگاه کردم و گفتم :
_ بله
_ برای چی همچین کاری انجام دادی چرا رفتی پیش اون !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_مامان من نمیتونستم سکوت کنم شمال حال ستاره رو ندیدید ، من دیدم نتونستم طاقا بیارم .
مامان به سمتم اومد دستم رو گرفت و خونسرد گفت :
_ تو همیشه باید صبر داشته باشی نه اینکه این شکلی انقدر زود عصبی بشی اصلا معلوم نیست میخوای چیکار کنی .
با شنیدن این حرفش نفس راحتی کشیدم پس قصد نداشت با من قهر کنه خداروشکر بقیه اش اصلا مهم نبود .
بعد تموم شدن حرف های مامان به سمت خونه رفتم باید با سیاوش صحبت کردم میدونستم چقدر از دستم دلخوره .
داخل اتاق که شدم به سرفه افتادم این که داشت سیگار میکشید عصبی اسمش رو صدا زدم :
_سیاوش
با شنیدن صدام به سمتم برگشت به چشمهام خیره شد و گفت :
_بله
_چرا انقدر سرد شدی !؟
پوزخندی روی لبهاش نشست و عصبی گفت :
_پس میخوای چجوری باشم مخصوصا با شنیدن حرف هات رفتارت ، نکنه توقع داری قربون صدقه ات برم

شرمنده بهش خیره شدم میدونستم حرف هایی که بهش زده بودم اصلا درست نبود ، سیاوش تموم مدت همراه من بود و حتی یک لحظه هم من رو تنها نذاشت اون وقت من چیکار کرده بودم موقع عصبانیت هر چی از دهنم در اومده بود بهش گفته بودم ، با بغض اسمش رو صدا زدم :
_ سیاوش
با شنیدن صدای بغضدار من به سمتم برگشت به چشمهام خیره شد کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ لعنتی بغض نکن
با شنیدن این حرفش بغض من با صدای بدی شکست با صدای گرفته ای گفتم :
_ من و ببخش نمیخواستم اینجوری بشه !
با شنیدن این حرفم به سمتم اومد محکم بغلم کرد جوری که احساس میکردم هر لحظه ممکن استخونام بشکنه ، وقتی ازم جدا شد به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ من و ببخش سیاوش خیلی آدم بدی هستم من …
دستش رو روی لبهام گذاشت و گفت :
_ هیس
با شنیدن این حرفش ساکت به چشمهاش زل زدم که اشکای روی صورت من رو پاک کرد و با صدای خشداری گفت :
_ هیچوقت دوست ندارم چشمهات رو پر از اشک ببینم داغون میشم .
با شنیدن این حرفش احساس کردم قلبم تکون خورد به صورتش خیره شدم و گفتم :
_ ببخشید
_بخشیدمت
_سیاوش من واقعا متاسفم خودم هم خیلی ناراحت شدم نباید اون حرف هارو میزدم .
_ اشکالی نداره من شوهرت هستم .
میدونستم این بزرگواری سیاوش که من رو بخشید اما خودم خیلی ناراحت شده بودم ، سرم پایین بودم که سیاوش اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم
_ جان
_ پس چرا هنوز ناراحت هستی من که بخشیدمت !
لبخندی تلخی روی لبهام نشست و با صدای گرفته ای گفتم :
_ نمیدونم چرا اما احساس بدی دارم .
سیاوش خواست چیزی بگه که صدای فریاد شهلا اومد :
_داداش
با چشمهای گرد شده به سیاوش خیره شدم ، سیاوش سریع از اتاق خارج شد منم پشت سرش رفتم با دیدن صحنه ی روبروم قلبم داشت وایمیستاد مامان سیاوش کف زمین افتاده بود و خون تموم خونه رو برداشته بود خدایا چخبر شده بود .
نمیدونم چیشد سریع زنگ زدن آمبولانس اومد و مامان سیاوش رو بردن همونجا نشسته بودم و به قطره های خون خیره شده بودم هنوز تو شک بودم که چخبره .
سلام نفسای من حالتون چطوره ؟

نمیدونستم چرا مامان سیاوش اون شکلی روی زمین افتاده بود اما اینطور که مشخص بود اصلا عمدی نبوده ، نتونستم برم بیمارستان حالم بشدت بد شده بود تب و لرز شدید و تموم مدت مامان داشت از من مراقبت میکرد .
در اتاق باز شد و صدای عصبی سیاوش اومد :
_ راحت خوابیدی اینجا حتی یه زنگ نزدی تا درمورد ….
_ داداش
با شنیدن صدای خواهرش شهلا ساکت بهش خیره شد و گفت :
_ بله
_ نمیخواد زن داداش رو بازخواست کنی اون تموم مدت مریض شده بود تب و لرز شدید چند بار تشنج کرده بود ، خاله بهار تموم مدت داشت ازش مراقبت میکرد .
چشمهای سیاوش پر از نگرانی شد اینبار اومد کنارم نشست و دستم رو گرفت و گفت :
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم :
_آره .
شرمنده بهم خیره شد و گفت :
_ من ….
وسط حرفش پریدم و گفتم :
_ هیس کافیه لطفا!
با شنیدن این حرف من ساکت شد به چشمهام خیره شد و بعد از گذشت چند دقیقه گفت :
_ حالت بهتره !؟
_ آره
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ معذرت میخوام ستایش فراموشت کرده بودم من ….
_ چیزی نگو سیاوش من درک میکنم با صحنه ای که دیده بودم حال من هم خیلی بد شده بود پس تو چه حالی میتونستی داشته باشی تو کنار مادرت بودی این کجاش معذرت خواهی داره !؟
سیاوش خم شد بوسه ای رو پیشونیم کاشت و گفت :
_ ممنون .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ حال مامان چطوره !؟
_ بهتر شده تازه دیروز به هوش اومد و امروز بهتر شده بود یه چند روز بگذره میتونیم بیاریمش خونه .
_ یکی با مامان دشمنی داره وگرنه غیر ممکن همچین اتفاقی غیر عمد افتاده باشه .
_ میدونم
_نمیخوای تحقیق کنی ببینی کار کی بوده از مامان چیزی نپرسیدی !؟
_ مامان اصلا بروز نمیده .
_ باید باهاش صحبت کنی ، اون شخصی که اینبار بهش حمله کرده هولش داده ببین دفعه بعدی قراره چی بشه !
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ یه هدس هایی میزنم .
_ چی !؟
_ بیخیال ستایش به وقتش درموردش صحبت میکنیم من خیلی خسته ام میخوام استراحت کنم .

مامان امروز مرخص شده بود و سیاوش آورده بودش خونه تا استراحت کنه مامان خیلی غمگین بود اصلا درمورد اون اتفاق هیچکس هیچ حرفی نمیزد تقه ای زدم که صدای مامان بلند شد :
_ بیا داخل
داخل اتاق شدم به سمتش رفتم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ مامان حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ آره
رفتم کنارش نشستم دستش رو داخل دستم گرفتم و با ناراحتی بهش زل زدم
_ خیلی نگران شما شده بودم .
مامان لبخند تلخی زد :
_ میدونی ستایش خیلی خوشحال هستم از اینکه یه عروس خیلی خوب مثل تو دارم .
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی زدم و گفتم :
_ مواظب شما نبودیم اگه اتفاقی برای شما میفتاد من هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم ، دیگه هیچوقت شما رو تنها نمیزاریم .
مامان با مهربونی گفت :
_ نمیدونستم انقدر دوستم داری ‌
_ مگه میشه شما رو دوست نداشته باشم شما مامان سیاوش هستید شوهر من کسی که دوستش دارم ، وقتی سیاوش انقدر شما رو دوست داره و بهتون احترام میزاره منم شما رو دوست دارم .
_دیگه اون اتفاق اصلا تکرار نمیشه !
_ مامان
_ جان
_ نمیخواید بگید که میخواسته همچین کاری کثیفی با شما انجام بده !؟
_ فعلا نه چون وقتش نیست .
_ اما ….
وسط حرفم پرید و خیلی محکم گفت :
_ دوست ندارم درموردش صحبت کنم ، میدونم نگرانی و دوست نداری اون اتفاق دوباره برای من بیفته و مطمئن باش نمیفته پس دیگه درباره اش هیچی نپرس .
_ باشه .
مامان اینبار لبخندی زد و گفت :
_ خیلی فهمیده هستی خوشگلم .
_ میدونم
مامان قهقه ای زد که صدایی از پشت سرم اومد :
_ مامان
مامان با خنده به سامان خیره شد و گفت :
_ جانم پسرم
_ چیشده شما دارید قهقه میزنید اینجوری !؟
مامان به من اشاره کرد
_ عروس خوشگلم باعث شده اینجوری بخندم .
سامان لبخند پت و پهنی زد اومد کنار مادرش نشست و گفت :
_این دلقک باعث خنده ی همه میشه .
با اخم بهش خیره شدم و حرصی گفتم :
_ سامان .
شونه ای بالا انداخت ….

سیاوش با عصبانیت اومد داخل اتاق و در رو محکم بست و گفت :
_ عوضی .
متعجب بهش خیره شدم چی باعث شده بود تا این حد عصبی بشه با صدای گرفته ای اسمش رو صدا زدم :
_ سیاوش
با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت :
_ بله
_ چیشده چرا انقدر عصبی هستی !؟
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ از دست مامان عصبیم
_ یعنی چی مگه مامان چیکار کرده !؟
_ بهش میگم اسم اون عوضی حرومزاده ای که اینکارو باهات کرده بگو اما نمیگه میدونم هر کسی هست آشناست برای همین مامان سکوت کرده اما میخوام بفهمم اون کثافط کیه که میخواسته مامان رو به قتل برسونه .
_سیاوش آروم باش با عصبانیت که نمیتونی کاری رو از پیش ببری .
با شنیدن این حرف من عصبی گفت :
_ نمیتونم آروم باشم !
درک میکردم انقدر عصبی باشه بلاخره مادرش بود و خیلی دوستش داشت حتی من هم دوستش داشتم و نمیتونستم همچین چیزی رو تحمل کنم اما با عصبانیت و داد بیداد که چیزی درست نمیشد .
_ من باهاش صحبت کرده بودم بهم گفته بود تو یه فرصت مناسب همه چیز رو میگه هر وقت وقتش شد .
_ یعنی چی هر وقت وقتش شد مگه جشن عقد !؟
_ سیاوش
_ نمیتونم مامان رو درک کنم چجوری میتونه همچین کاری بکنه آخه !
_ مگه چیکار کرده باعث شده انقدر عصبی شدی اون فقط میخواد واقعیت رو تو یه زمان مناسب بهت بگه .
_ الان هم زمانش مناسب !
_ نه
_ ستایش به تو گفته !؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم :
_ نه .
چشمهاش رو ریز کرد و گفت :
_راستش رو بگو ستایش
_ نه سیاوش واقعا به من چیزی نگفته ، از من خواست صبر کنم و دیگه سئوالی نپرسم منم بهش احترام میزارم و صبر میکنم .
سیاوش کلافه روی تخت نشست سرش رو میون دستاش گرفت و گفت :
_ تحمل همچین چیزی خیلی سخته ستایش خیلی نگرانش هستم میترسم دوباره همون اتفاق بیفته ، چرا مامان چیزی بروز نمیده .
_ شاید میترسه !
_ از چی !؟
_ از اینکه اتفاق نگران کننده ای نیفته !

کنار شهلا نشستم به روبروش خیره شده بود
_ شهلا حالت خوبه !؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت لبخندی زد و گفت :
_ آره من حالم خوبه تو چطوری !؟
_ خوبم ، چرا تنها نشستی !؟
_ نمیدونم داشتم فکر میکردم .
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ به چی !؟
_ به خیلی چیزا داشتم فکر میکردم ، اتفاقی که برای مامان افتاد باعث شده خیلی سردرگم بشم حس میکنم هر لحظه قراره اتفاق بدی بیفته همش اون صحنه داره جلوی چشمهام رژه میره میترسم ، برای مامان نگران هستم اون هم خیلی زیاد ‌.
با شنیدن این حرفش آه تلخی کشیدم و گفتم :
_ نگران نباش شهلا مامان خیلی زود باید بگه چیشده ، نمیشه هممون با این ترس زندگی کنیم .
_ آره اما مامان فعلا سکوت کرده و قصد نداره چیزی بگه همین باعث شده هممون بیشتر آشفته بشیم .
_ نگران نباش درست میشه .
دوباره سکوت کرد و جفتمون به روبرو خیره شدیم .
* * * *
_ ستایش !؟
با شنیدن صدای خاله ستاره به سمتش برگشتم
_ جان
_ تو رفتی خونه مامان ساشا !؟
با شنیدن این حرفش چشمهام رو ریز کردم و گفتم :
_ آره .
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ نباید میرفتی اصلا کار درستی انجام ندادی با این کار باعث شدی اون زن حس کنه مهم و دوباره بخواد برای بهار دردسر درست کنه .
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ من بخاطر تو رفتم تا حساب اون زن و پسرش رو برسم که قصد اذیت کردن خاله ی من رو دارند و اگه لازم باشه باز هم میرم ، بعدش غلط زیادی میکنند بخوان برای مامان من دردسر درست کنند الان مهم اینه بابای من عاشق مامان بقیه چیز ها اصلا مهم نیست .
سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت :
_ عقلت رو از دست دادی .
_ نه
_ پس اینا چیه داری میگی اخه فکر کردی برای اون زن مهم کسی که خوشبختی پسرش هم براش مهم نیست .
_ اون زن دیوونه اس درست اما من از اون دیوونه ترم هیچ کاری نمیتونه انجام بده یعنی من نمیزارم .
با شنیدن این حرف من ساکت بهم خیره شد
_ حالا نمیخواد نگران باشی و به اینا فکر کنی .
_ اما ….
_ خاله لطفا بهم اعتماد کن باشه !؟
_ باشه .

بلاخره مامان و بابا ازدواج کردند ، مامان همراه بابا به خونه جدیدشون رفتند که یه خونه خیلی بزرگتر از اینجا بود با کلی خدمه که براش گرفته بود ، خاله ستاره هم مجبور شد همراه مامان بره با اونا زندگی کنه یه جورایی بابا مجبورش کرد خیلی خوشحال بودم چون مامان من حقش بود یه زندگی خیلی خوب داشته باشه .
_ داری به چی فکر میکنی !؟
با شنیدن صدای سیاوش به سمتش برگشتم و گفتم :
_ دارم به این فکر میکنم که مامان بعد گذشت چند سال طولانی بلاخره داره طعم خوشبختی رو میچشه خیلی خوشحال هستم براش سیاوش
سیاوش لبخندی زد :
_ مادر تو آدم فوق العاده ای بود
_ میدونم
صدای سامان اومد :
_ داداش
سیاوش به سمتش برگشت و گفت :
_ جان
_ زود باش بیا مامان اصلا حالش خوب نیست یه چیزیش شده نشسته داره گریه میکنه
سیاوش اخماش رو تو هم کشید و به سمت خونه رفت منم همراهش حرکت کردم داخل خونه شدیم سیاوش داخل اتاق شد کنار مادرش نشست و گفت :
_ چیشده مامان !؟
مامانش با چشمهای اشکی بهش خیره شد و گفت :
_ تو باید ستایش رو طلاق بدی
با شنیدن این حرفش دستم رو به دیوار گرفتم تا سقوط نکنم با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم چرا داشت اینو میگفت ، صدای بهت زده سیاوش بلند شد :
_ مامان تو چی داری میگی !؟
_ تو باید طلاقش بدی سیاوش من ‌…
سیاوش عصبی بلند شد که حرف مادرش نصفه موند ، سیاوش عصبی فریاد کشید ؛
_ مامان تو حالت خوبه اصلا معلوم هست چی داری میگی تو میخوای از همسرم جدا بشم دلیلش چیه هان !؟
شدت گریه ی مادرش بیشتر شد سیاوش با تاسف بهش خیره شد و گفت :
_ نمیشناسمت مامان .
بعدش از اتاق خواست خارج بشه که نگاهش به من افتاد دستم رو گرفت و همراه خودش کشید داخل اتاق شدیم که سیاوش گفت :
_ ستایش
با بغض نالیدم :
_ چرا مامان همچین درخواستی ازت داشت !؟
_ نمیدونم
اشکام روی صورتم جاری شدند ، چه دلیلی داشت مامان این و از سیاوش بخواد مگه من چیکارش کرده بودم
_ ستایش گریه نکن .

چند روز گذشته بود اصلا از اتاق هم بیرون نمیومدم اصلا حال درست حسابی نداشتم میترسیدم خیلی زیاد ، من تازه عاشق اردلان شده بودم نمیتونستم ازش جدا بشم چرا مامان همچین چیزی از اردلان خواست ، داخل اتاق نشسته بودم و بی روح به دیوار خیره شده بود
که صدای در اتاق اومد با صدای گرفته ای گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد و مامان اومد داخل با دیدنش حس بدی بهم دست داد نمیدونم چرا ازش میترسیدم شاید بخاطر حرف های اون روزش اومد روی تخت کنارم نشست و گفت :
_ حالت خوبه !؟
پوزخندی بهش زدم :
_ مگه مهمه برای شما !؟
_ اگه مهم نبود نمیومدم
_ اگه مهم بود از سیاوش نمیخواستید من رو طلاق بده
مامان نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من برای حرفی که زدم دلیل دارم اما فعلا نمیتونم هیچ چیزی بهت بگم شنیدی !؟
_من از سیاوش جدا نمیشم .
مامان چشمهاش رو با ناراحتی باز بسته کرد و گفت :
_ اما مجبوری
پوزخندی بهش زدم و با لحن بدی گفتم :
_ هیچ اجباری در کار نیست من از شوهرم جدا نمیشم فقط همین ، الان هم لطف کنید از اتاق من برید بیرون
_ اما ‌….
عصبی فریاد کشیدم :
_ بیرون
که در اتاق باز شد و سیاوش اومد داخل اتاق به چشمهای عصبی من خیره شد و گفت :
_ این چ وضع صحبت کردن با مامان منه !؟
_ میخواستی چجوری باهاش صحبت کنم وقتی نشسته درمورد طلاق ما صحبت میکنه
سیاوش به سمت مادرش برگشت که از اتاق خارج شد سیاوش هم پشت سرش رفت ، شدت گریه هام بیشتر شد نمیدونم چقدر گذشت اما آرومتر شده بودم
سیاوش بعد گذشت یکساعت اومد به چشمهای قرمز شده من خیره شد و گفت :
_ انقدر خودت رو اذیت نکن چرا این همه بیقراری میکنی آخه !؟
_ مگه حرف های مادرت رو نشنیدی اون میخواد ما از هم جدا بشیم .

سیاوش با ناراحتی بهم چشم دوخت و گفت :
_ نمیدونم مامان چش شده میخواد ما از هم جدا بشیم ولی اینو بدون من اصلا قصد طلاق دادن تو رو ندارم حتی شده از این خونه میریم ما خیلی وقت بود تصمیم رفتن داشتیم اما بخاطر وضعیت بد خانواده کنسلش کردیم اگه مجبور بشیم اینبار میریم .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ سیاوش
_ جان
_ من نمیخوام از این خونه بریم و تو رو از خانواده ات جدا کنم اما نمیتونم تحمل کنم از تو طلاق بگیرم مادرت نمیدونم چش شده اما قسم میخورم من هیچ کاری انجام ندادم که اذیت بشه یا ناراحتش کرده باشم .
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ من تو رو خیلی خوب میشناسم میدونم هیچ کار بدی انجام ندادی اما نمیدونم مامان چرا انقدر ناراحت شده پس نمیخواد خودت رو ناراحت کنی بلاخره درست میشه این وضعیت باشه !؟
_ سیاوش میشه یه قولی بهم بدی !؟
_ چی !؟
با بغض نالیدم :
_ هیچوقت من رو طلاق ندی .
با شنیدن این حرف من اخماش خیلی وحشتناک تو هم رفت و با صدای گرفته ای گفت :
_ این چه حرفیه داری میزنی آخه !؟
با شنیدن این حرفش بغضم رو فرو بردم و به سختی گفتم :
_ با حرفی که مامان زد من خیلی میترسم شاید مجبور شدی و من رو ‌….
وسط حرفم پرید و محکم گفت :
_ اصلا فکر طلاق دادن تو رو ندارم پس انقدر خودت رو ناراحت نکن فهمیدی !؟
_ باشه
سیاوش من رو محکم بغل کرد و به خودش فشار داد ، اصلا نمیتونستم تصور کنم که از سیاوش جدا بشم
_ داداش
با شنیدن صدای سامان از هم جدا شدیم سیاوش بهش خیره شد و گفت :
_ بله
سامان با ناراحتی بهمون خیره شد و گفت :
_ من شنیدم مامان چی ازتون خواسته خیلی ناراحت شدم داداش متاسفم من ….
سیاوش حرفش رو قطع کرد
_ تو چرا متاسف هستی آخه مگه کاری انجام دادی !؟
_ نه
_ پس نمیخواد بیخود نگران باشی .
_ مامان چرا همچین چیزی گفته آخه !؟
سیاوش کلافه گفت :
_ نمیدونم بعد اون اتفاقی که براش کلن عوض شده و این حرفی که زد باعث شد حال هممون خراب بشه .

سیاوش به مادرش خیره شد و گفت :
_ من و ستایش تصمیم گرفتیم از این خونه بریم ، دفعه پیش همچین تصمیمی گرفته بودیم اما بخاطر وضعیت شهلا صلاح نبود تنهاش بزارم اما الان شرایط اینجا موندن واقعا سخت شده ، من و ستایش تو همین هفته میریم .
صدای جدی مامان سیاوش بلند شد :
_ تو حق نداری جایی بری
سیاوش با شنیدن این حرف مامان پوزخندی زد
_ جدی !؟
مامان بلند شد روبروش ایستاد و خیره به چشمهاش گفت :
_ تو نمیتونی بخاطر یه دختر خانواده ات رو ترک کنی و بری تو باید ازش طلاق بگیری یه تجاوز بود که اون هم عمدی نبود حالا یه اسم تو شناسنامه داره پس تو باید طلاقش بدی هر چقدر هم پول خواست بهش میدیم تا دست از سرت برداره .
_ تو دیوونه شدی زن .
با شنیدن صدای بابا بدون اینکه نگاهی بهش بندازه گفت :
_ تازه عقلم اومده سر جاش !
_نمیتونی برای بچه ها تصمیم بگیری
_ میتونم
سیاوش سرد گفت :
_ نمیتونی !
با شنیدن این حرف سیاوش بهش خیره شد و ناباور گفت :
_ چی !؟
سیاوش خونسرد بهش چشم دوخت و گفت :
_ تو نمیتونی بدون داشتن هیچ دلیلی از من بخوای که از همسرم جدا بشم من همسرم رو دوست دارم و به هیچ عنوان هم قصد جدایی ندارم .
فشار دستش رو بیشتر کرد با لبخند بهش خیره شدم چقدر این بشر خوب بود آخه .
_ تو بخاطر این ….
سیاوش حرفش رو قطع کرد
_ این نه و ستایش ، بعدش مامان تو چه مشکلی با ستایش پیدا کردی که اخلاقت انقدر عوض شده دیگه نمیشناسمت مامان اصلا .
بعدش به سمت من برگشت و گفت :
_ بریم عزیزم
سرم رو تکون دادم و خواستم همراهش برم که مامان گفت :
_ سیاوش وایستا .
سیاوش ایستاد و گفت :
_ بله
_ میخوام صحبت کنم تنها
_ من حرفی ندارم
_ سیاوش لطفا
سیاوش نگاهی به من انداخت که چشمهام رو آروم باز و بسته کردم به معنی اینکه قبول کن ، به سمت مامانش برگشت و گفت :
_ بریم
سیاوش و مادرش به سمت اتاق رفتند تا صحبت کنند نمیدونم چقدر گذشت که سیاوش عصبی از اتاقش خارج شد و بدون زدن هیچ حرفی گذاشت رفت بیرون .

نصف شب شده بود اما هیچ خبری از سیاوش نشده بود داخل اتاق روی تخت منتظرش نشسته بودم اصلا خواب به چشمهام نمیومد یعنی کجا رفته بود که حتی گوشیش رو هم خاموش کرده بود ، حتی نمیدونستم مامان چی بهش گفته بود که تا این حد به هم ریخته بود .
با شنیدن صدای در اتاق سرم و بلند کردم سیاوش بود داشت تلو تلو خوران میومد سمت تخت اخمام تو هم رفت تا حالا بعد اون شب اصلا مست نشده بود
به سمتش رفتم بازوش رو گرفتم و گفتم :
_ سیاوش حالت خوبه کجا بودی تا این وقت شب !؟
با چشمهای خمار شده اش به من خیره شد و گفت :
_ بهم گفت طلاقت بدم .
ساکت بهش خیره شدم میدونستم داره درمورد حرف مادرش حرف میزنه
_ تو چی گفتی !؟
_ من اصلا زنم رو طلاق نمیدم گوه خوردند با من صحبت کردند اصلا غلط اضافه کردند .
لبخندی کنج لبهام نشست و با صدای گرفته ای گفتم :
_سیاوش آروم باش تو امشب اصلا حالت خوب نیست آخه چرا انقدر مشروب خوردی !؟
با چشمهای قرمز شده اش به چشمهام زل زد
_ ترسیدی !؟
_ نه
لبخندی روی لبهاش نشست و کشیده گفت :
_ تو خوشگگگل منی عزیزم
_ سیاوش بیا یه آب به دست و صورتت بزن مستی از سرت بپره بعدش راحت بگیر بخواب شنیدی !؟
_ اما من مست نیستم
با حرص اسمش رو صدا زدم :
_ سیاوش بسه
به سختی روی تخت خوابوندمش که دستم رو گرفت و من رو به سمت خودش کشید و گفت :
_میخوام امشب همسرم پیش من باشه .
با شنیدن این حرفش از خدا خواسته تو بغلش خوابیدم .
* * *
_ ستایش
با شنیدن صدای شهلا چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه !؟
_ آره
غمگین به من خیره شد و گفت :
_ تو نمیدونی مامان چرا انقدر عوض شده داره دیوونه میشم کاش میشد سر دربیارم .
_ نه
_ چرا ازش هیچ سئوالی نمیکنی نکنه هنوز ازش دلخور هستی بابت اتفاقی که توش تقصیری نداشتی .

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن