آخرین مطالبصفحه اصلیفقط به خاطر تولیست کامل رمان ها

رمان فقط به خاطر تو

رمان فقط به خاطر تو

ژانر رمان : عاشقانه

نام نویسنده : طناز بیدبرگ/مهسا ایجی

قسمتی از محتوای داخلی رمان:

خلاصه رمان :

 

 داستان درباره سه دوست است به نام های طنین،روشا و پارمیدا که طی 

اتفاقاتی که بین طنین و استاد جدیدش رخ می دهد بینشان عشقی بوجود می آید و بعد از 

عقدشان ،طنین به خاطر خطراتی که طاها را تهدید می کند، مجبور به بهم زدن روابطشان 

می شود وپای مهردادشریفی برای گرفتن انتقام از خانواده امیدی باز می شودو آیا طنین قربانی 

این کینه و نفرت می شود یا طاها؟و دراین بین چه رازی نهفته است که طنین قصه ما ازآن بی 

خبر است؟…. در اواسط داستان هم روشا طی تصادفی با آرتان آشنا می شود که مادر روشا 

اصرار به ازدواج روشا با کیارش داره که ….. مجید هم که برادر طاها است بعد از مدتی عاشق پارمیدا می شود و…

داستان روشا به قلم: Mahsa.E

داستان طنین به قلم: Tanaz.B

 

یادش بخیر!اولین روزی که من و روشا و پارمیدا با رتبه عالی تو دانشگاه علوم پزشکی تهران قبول شدیم. 

چند سالی از دانشگاه رفتنمون می گذشت؛ تقریبا پنج سال می شد. ما سه تا از بهترین و برترین دانشجوهای دانشگاه و البته 

مورد تایید استاد بودیم! سال ششم بودیم که یه دوره واس تشریح و شرح اعضا و بیماری روی اجساد داشتیم، هرچند 

از همون اوایل هم ازین کارا می کردیم.!همون موقع بود که مهمترین اتفاق تو زندگی من رخ داد! فکر می کردیم 

استادمون یعنی استاد عادلی درس می ده ولی امان از این دل غافل! استاد قبل از رفتن به سالن تشریح اومد، تا چند 

کلمه ای صحبت کنه:

-خب دانشجویان عزیز می دونید که آقای امیدی دانشجوی سال نهم دانشگاهمونه، یعنی ایشون در واقع سال دوم تخصص هستن و همچنین یکی از برترین دانشجوهای من که با موفقیت تمام ،همه ی واحداشون رو پاس کردن !خب من هم آقای امیدی رو شایسته تدریس این ترم می دونم…

اون روز از شانس صبحونه نخورده بودم هیچ ،شبم به خاطر درس خوندن نتونستم خوب بخوابم… وارد سالن تشریح 

شدیم، سرم رو که پایین بود بلند کردم و آقای امیدی رو دیدم یه آقای قد بلند و چهارشونه و خوش استایل وچشم ابرو مشکی و باادب جلوی چشمام وایستاده بود ،والا بهش می خورد استاد باشه تا دانشجو!!!

من وروشا و پارمیدا چون برتر بودیم جلو وایمیستادیم یعنی باید ور دل این آقای کم حرف وجدی می ایستادیم! استاد 

همون دقیقه تا شروع به توضیح دادن کرد، من نمی دونم چی شد یهو تعادلم رو از دست دادم و غش کردم !روشا و پارمیدا 

هم دستشون درد نکنه!نه واقعا مرسی ازشون! نامردا جفتشون جاخالی دادن از طرفی هم پشت سرم تمام پسر های احمق با فاصله وایستاده بودن! دقیقا سمت چپم استاد امیدی بود که منم درست به همون سمت می افتادم !دقیقا می شد تو بغل آقای امیدی! اصلا دلم نمی خواست اون اتفاق بیفته؛ دروغ نگم اون موقع نخواستم ولی الان….

از چهره استاد  فهمیدم دست پاچه اس که بگیرتم یا نه ؟ولی گرفت چون اگه نمی گرفت با مخ میخوردم زمین و انالله و انا الیه 

الراجعون…..وقتی افتادم، استاد من رو گرفت و همزمان با من پخش زمین شد یعنی سرم وبازوی دست چپم رو دستای 

استاد امیدی بود…واون لحظه موندم آقای مثال استاد چطوری جرئت کرد منو بگیره؟اومدم خودمو از بغلش بکشم بیرون، حتی نای اون هم نداشتم چشمام سیاهی رفت و سرگیجه داشتم! فقط صدای روشا و پارمیدا توگوشم بود…..

دیگه چیزی یادم نمیاد تا اینکه چشمای مثال آبیم رو باز کردم استاد امیدی و استاد عادلی بالا سرم بودن و اینجا هم اتاق بغلی سالن تشریح بود .بادیدن دو تا مرد خشکم زد،فکر کن جلوی دو تا بزرگتر دراز کشیدی !

استادعادلی با دیدن من که چشمام رو باز کرده بودم و سعی داشتم بشینم گفت:

-خانوم گرامی حالتون خوبه؟…لطفا بلند نشید 

مگه نمی بینید آقای امیدی پایه شده ِسرمتون رو نگه داشته ؟نگران نباش دخترم پنج دقیقه دیگه تمومه سرمت !

پارت1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت آخر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن