آخرین مطالبصفحه اصلیفقط عشق تولیست کامل رمان ها

رمان فقط عشق تو

رمان فقط عشق تو

به نام خدا

به قلم:زهرا دباشی

خلاصه:عشق…شاید خیلیا با مفهوم و درکش مشکل داشته باشند…یا حتی ازش متنفر باشند!..اما اگه این عشق نرم نرمک بیاد و کل وجودتو فرا بگیره چی؟…جرمی مرتکب شدی؟عاشقی گناهه؟…تقاص داره؟…اگه همه ی دنیا مخالف باشن و تو حاظر نباشی…لحظه ای از عشقت دور بمونی چی؟…جلوی همه دنیارو میگیری؟… توان و جراتشو داری؟…میتونی؟…

پس اگه عاشقی و مجنون باید از فرهاد هم سختی بیشتری رو متحمل بشی…اگر عاشقی.

این رمان میخواد معجزه ی عشق رو نشون بده…عشق نه سن وسال داره…نه پول و خونه و ماشین..فقط 2تا قلب که به عشق همدیگه بزنند …عشق..فراغ داره..دوری داره..زجر و درد داره…اما ته دنیای عاشقا وصاله…

“الایاایهاالساقی ادرکاسا وناولها…که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها…”

 

شنایا:همه چیز دان…

قسمتی از محتویات داخلی رمان:

 

دیگه از دست حرفای یکسره و پشت همدیگه اش سرم داشت منفجر میشد…

جلوی خودمو میگرفتم تا چیزی بهش نگم…لبامو داخل دهنم بردم و با زبونم ترشون کردم…

دستمو روی صورتم کشیدمو عصبی خطاب بهش گفتم:

_من دارم بهت میگم تا آخر شهریور این ساختمون باید تمام شه…بهانه الکی واسه من نیار…تا الانم عقب افتاده.

_اخه خانم مهندس نمیشه..این دیواره اگه برداریم زودتر انجام میشه…خرابش کنیم؟

از حرفش چشمام گرد شد…این سر چی داشت با من چونه میزد؟..

با چشمای گشاد شده و عصبی که میدونستم زیردستام ازش میترسن گفتم

_نخیر..دیگه چی؟…میخوای کل ساختمونو خراب کن دیگه…طبق نقشه عمل کن…تا مهر وقت داری..زود باش برو کارتو انجام بده.

بازدممو عمیق بیرون دادم…سرشو انداخت پایین و چشم گفت که درجا گفتم

_کلاه ایمنی سرت کن.

به حرفم گوش کرد و ازم دور شد..چقدر کلاس میذاره این افغانی واسه من..خوبه کارگره…مهندسی کاره ای چیزی بود دیگه چه میکرد.

 پرونده پروژه رو تو دستم گرفتمو به ساختمونه نیمه کاره نگاه کردم….

داشتن اجر و سیمانو مصالح رو میاوردن برای ادامه دادن ساختش.

از پله های خطر ناک و نیمه کاره به سختی پایین امدم و کلاه ایمینیو از سرم برداشتم و گذاشتمش پیش بقیه کلاه ها..

با اقای جلالی ناظر ساختمان خداحافظی کردم و دور شدم

سوار ماشین شدمو عینک افتابی روی چشمام گذاشتم…بطری اب رو از صندلی پشتی برداشتم و چند قلوپ خوردم.به ساعت مچیم نگاه کردم..دوساعت دیگه کلاس دارم…

بطری که خالی شد گذاشتمش توی داشبورد..باید برم خونه و لباسای خاکیمو عوض کنم…

ماشینو روشن کردمو سمت خونه روندم.

ماشینو تو کوچه پارک کردم و قفل فرمونو بهش زدم و با کلید در خونه رو باز کردم…

با خستگی وارد حیاط شدم ودر خونه رو باز کردم..کفشامو در آوردم…

هووف…انقدر که این رجب با من سر ساختمون کل کل میکنه و چونه میزنه…بچه ها ی دانشگاه سر نمره و پاس شدن چونه نمیزنن.

گرسنه شده بودم…یه ساندویچ سفارش دادم و رفتم تو اتاق تا لباسامو عوض کنم…

مقنعه رو از سرم در اوردم و تند تند دکمه های مانتو رسمیمو باز میکردم …

یه تاپ و شلوار بنفش پوشیدم و کش موهامو باز کردم و دستمو توشون بردم تا از سردردم کم بشه…بازنگ گوشیم از اتاقم بیرون اومدم و گوشیمو از روی میز وسط سالن برداشتم…

با دیدن شماره و اسمش لبخند پهنی زدم …

پارت1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت آخر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن