آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

دانلود فصل اول و دوم رمان باد صبا

فصل اول و دوم رمان باد صبا

«باد صبا»

خلاصه ی داستان :در مورد دختری به نام صبا که توی یه خانواده پر جمعیت و فوق العاده مذهبی و تعصبی بزرگ شده ، صبا دختریه که وسوسه میشه و خودشو گرفتار یه لجن زارو یه آدم بد میکنه یه تصمیم غلط یه شیطنت دخترونه باعث میشه که توی منجلاب  بیوفته و هر چی دست و پا میزنه بیشتر توی این منجلاب فرو میره حالا این خانواده ی تعصبی که غیرت و مرد سالاری براشون در اولویته چه میکنن بااین دختر …

قسمتی از محتویات داخل رمان:

این رمان کاملاً بر اساس واقعیته بدون هیچگونه تخیلی …

چادر مشکیمو آویزون کردم و کوله پشتیمو گذاشتم کنار چوب لباسی مقنعه و مانتوی خاک گرفتمو از تنم در آوردم و آویزون کردم …

با صدای مادرم سریع دامن بلندمو پوشیدم و روسریمو انداختم روی سرم و گره ی محکمی بهش زدم …

از اتاق بیرون رفتم و به منت آشپزخونه ی کوچیکمون رفتم مادرم با دیدنم اخمی کرد و با صدای محکم و با صلابت همیشگیش گفت :سفره رو پهن کن الان پدرت و برادرات میان …

مطیعانه سفره رو برداشتم و به سمت نشیمن رفتم و سفره رو پهن‌کردم بوی آبگوشتی که مادرم درست کرده بود هوش از سرم برده بود ..

خیلی گرسنه بودم صبحانه هم نخورده بودم …

با شنیدن صدای پدرم به سرعت از کنار سفره بلند شدم و به استقبالشون رفتم …

سلامی کردم که جوابمو با تکون دادن سرش داد و به برادرامم سلام‌کردم اونا هم مثل بابا جوابمو دادن …

عادت کرده بودم به این رفتاراشون ..
بعد از خوردن نهار همشون رفتن استراحت کنن من‌موندم و یه عالمه ظرف تلنبار شده …

بعد از شستن ظرفا آشپزخونه رو تمیز کردم و رفتم سمت اتاقی که مال منو خواهرام بود …

پنچ تا برادر داشتم و چهارتا خواهر..

داداش بزرگم نادر که سه تا بچه داشت و داداش حسینم که تازه ازدواج کرده بود و هنوز بچه نداشتن..

داداش مهدی نامزد داشت و رضا و آرمان هم مجرد بودن البته آرمان سرباز بود و هر چند وقت یه بار بر میگشت خونه ‌‌‌…

آبجی نرگسم که ازدواج کرده و دوتا بچه داره و آبجی سمیه هم یه بچه داره …
منو دو تا خواهر دیگمم سهیلا و سعیده هنوز ازدواج نکردیم …

همونطور که روی زمین دراز میکشیدم به زندگیم و اصل و نسبم فکر میکردم …

پدرم پسر کدخدا بوده و خیلی زحمت کشه ‌..پدربزرگم چون کدخدا بود زنهای صیغه ای زیادی داشت اما فقط دو تا زن رسمی داشت …

از اقوام شنیده بودم که وقتی پدربزرگم نود سالش بوده مادر ،پدرم فقط بیست و هشت سالش بوده و بعد از مرگ پدر بزرگم میان شهر زندگی میکنن و پدرم با مادرم ازدواج میکنه ‌…

پدرم در آمد خوبی داشت هیچوقت اجازه نداده که ماسختی بکشیم ..

البته مامانمم تو تربیتمون کوتاهی نکرد خانواده ی ما خیلی رسمی و مذهبی هستن

احترام به پدر و مادر از واجبات زندگیمون بود …پدرم و برادرام خیلی غیرتی و تعصبی بودن …
من خیلی شیطون بودم بچه هشتم خانواده بودم و از بس شر و شیطون بودم پدرم همیشه میگفت تو باید پسر میشدی …

چند روز در هفته رواز طرف مدرسه پدرم یا مادرمو احظار میکردن بخاطر شیطنتام ..

توی دوران بچگیم چند بار از ناحیه ی سر ضربه خوردم اولین ضربه مربوط به پنج سالگیم بود …

چهره ی با نمکی داشتم موهایی با فرهای درشت و مشکی و پر پشت ..
چشمای سبز درشت که هر کسی رو جذب خودش میکرد پوست گندمی و چهره ای کاملاً جنوبی …

تو بچگیم بااینکه شیطون بودم اما تقریباً همه ی فامیل دوسم داشتن و بغلم میکردن. ..

چند بار پسرعمه هام و پسر عموهام یواشکی لپمو کشیدن و بوسم‌کردن که یه بار مادرم دیدخیلی عصبانی شد داغ کرده بود …

من اون‌موقع بچه بودم نمیدونستم که گناهه نمیدونستم که کار اشتباهیه اما مادرم بدون در نظر گرفتن سن کمم تنبیهم‌کرد …

جوری که مادرم به شدت روی لباس پوشیدنم حساس بود و همیشه مجبورم میکرد که دامن بپوشم …

همیشه بخاطر این اجبار شاکی بودم اما کاش به عمون اجبار راضی میشدم ای کاش…

جهت اتصال به کانال نویسنده با توجه از اطمینان به اتصالتان به تلگرام از طریق لینک زیر متصل شوید

اتصال به کانال نویسنده

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن