آخرین مطالبرمانرمان های حمایتیصفحه اصلیقلبم طاقت بیارلیست کامل رمان ها

رمان قلبم طاقت بیار

رمان قلبم طاقت بیار

نویسنده:بیتا منصوری

قسمتی از محتویات داخل رمان:

سختی نگویم این غم است
غم از دست دادن روحم،جانم
این زندگی نیست رگبار غم است
خلاصه:
داستانی زییا که داستان زندگی یک دختر درد کشیده و فقیر را به تصویر می‌کشد.
داستان دختری که بخاطر پانصد هزار تومان فروخته می‌شود.
فروخته می‌شود به یک مرد سن و سال دار.
این مرد چهار پسر دارد و در این بین، دو نفر از پسرهای این آقا، عاشق دخترک قصه‌ی ما می‌شوند.
یکی با خشم، عصبانیت و شکنجه دادن دخترک عشق خود را نشان می‌دهد ولی پسر بعدی با عشق و محبت.
کدام یک پیروز می‌شود؟ کدام یک قوی تر است؟ عشق پیروز می‌شد یا قدرت؟
دخترک قصه کدام را انتخاب می‌کند؟
ژانر: عاشقانه، غمگین، اجتماعی، معمایی، درام و کمی پلیسی

با لگدی که به پهلوم زدن از خواب بیدار شدم.
سریع سرجام نشستم که دیدم داریوش با اخم نگاهم می‌کنه و گفت: «چیه؟ نگاه می‌کنی؟ پاشو گمشو برو سرکارت تا نزدم لهت نکردم. »
چشمی گفتم و از جام بلند شدم.
از اتاق بیست متری ای که خونه ی من و سه تا از داداشام و آبجیم و بابای معتادم بود بیرون اومدم.
به سمت حوضچه ای که وسط حیاط بود رفتم و دست و صورتم رو شستم.
توی این مثلا ساختمون، تقریبا ده تا خانواده زندگی می‌کنن ولی فقط یک دستشویی داره.
تو صف دستشویی وایسادم تا نوبتم بشه.
حدودا بعد از نیم ساعت نوبت من شد و رفتم کارم رو کردم و برگشتم و دوباره دستم رو شستم و به سمت اتاق رفتم.
رفتم پشت پرده و مانتوی کهنه ی مشکیم رو که اگه بهش دست میزدی پاره می‌شد رو تنم کردم.
شلوار لی کهنه ی گشادم رو پام کردم و مقعنه ی مشکیم رو سرم کردم و رفتم شیشه پاک کن و دستمالم رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم.
کتونی کهنه ام رو که داداش دانیال لطف کرده بود و از حراجی ده تومن گرفته بود اونم سه سال پیش رو پام کردم.
از خونه بیرون زدم و به سمت خیابون ها رونه شدم.
کنار خیابون منتظر قرمز شدن چراغ بودم تا برم و باز هم طبق معمول غرور نداشته امو بشکونم و شیشه های ماشین های پسرهای پولداری که با هیز بازی به سروتنم نگاه می کنن تمیز کنم.
تا چراغ قرمز شد به سمت ماشین ها رفتم.
بهشون دستمال رو نشون میدادم که اونا هم با سر بهم می‌فهموندند می‌خوان یا نه.
یکی از پسرها سرش رو از شیشه ی ماشین بیرون آورد وگفت: «جون عزیزم چرا اینجا کار می‌کنی بیا پیش خودم بهت پول خوبیم می‌دم عروسک. »
با شنیدن این حرف عصبی به سمت پسر برگشتم و گفتم: «چی زر زر کردی؟ »
-فکر کنم شنیدی
-یکبار دیگه بگو
-اخبار دوبار تکرار نمی‌شه.
با عصبانیت چاقو ای رو که همیشه تو جیبم بود در آوردم، خم شدم و فرو کردم داخل لاستیکش.
پسره به خودش که اومد شروع کرد به داد و بیداد کردن.
منم از ترس اینکه نکنه داداش داریوش بفهمه و باز با کمربند بدنم رو سیاه و کبود کنه به سرعت فرار کردم.

ساعت هشت شب بود که با خستگی به سمت خونه رفتم. وارد کوچه که شدم باز هم اراذل تو کوچه بودن.
از ترس سرم رو انداختم پایین و به سرعت از جلوشون عبور کردم.
که همه اشون زدن زیر خنده وگفتن: «آخی جوجه کوچولو بدو بدو نخوریمت. »
ودوباره زدن زیر خنده.
به حرفهاشون توجه نکردم و به سرعت رفتم.
جلوی درمون که رسیدم بازهم اون مرتیکه ی هیز مصطفی رو دیدم که اومده بود دنبال یکی از دخترهای سکینه خانوم برای کارای زشت و خراب.
بی توجه به دل قلوه دادن اون دوتا وارد حیاط شدم و رفتم سمت اتاقمون.
که دلناز رو مشغول شستن دست و صورتش دیدم.
دلناز مثل اسمش خیلی دل نازک بود و خیلی هم حساس از من یک سال بزرگ تر بود. من هفده سالمه و اون هجده سالش.
با لبخند بهم گفت: «سلام آبجیه خوشگلم.»
لبخندی زدم وگفتم: «سلام آبجی. »
-امروز کار بود؟
پوزخندی زدم گفتم: « آره، امور سیاسی رو حل کردم و اومدم. »
لبخند تلخی زد وگفت: «هه تقدیر ما اینه دیگه منم باید گل هارو بفروشم اونم همه اش رو که داریوش من رو به بار کتک نگیره. »
با لبخند تلخی گفتم: «بیخیال آجی جونم اینم تقدیر ماست. خدا هیچ‌وقت دوست نداشته مارو ببینه و واسه همین حال و روز ما اینجوریه. »
دلناز گفت: «راستی دلبر؟ »
-جونم؟
-بابا باز موادش دیر رسیده و خونه رو بهم ریخته بود.
-اوف حالا موادش رو بهش دادن‌؟
-آره دادمهر واسه اش خریده بود.
-خوبه حداقلش اینه که زیر کتکاش جون نمی‌دیم که چرا از صبح کار می‌کنید پول ندارید.
با دلناز وارد خونه شدیم که متوجه یک پیرمرد شدیم که خیلی سر و وضعش خوب بود و معلوم بود از اون بالا بالایی هاست.

با دلناز سلام جمعی دادیم و به سمت اتاقمون رفتیم، منظورم از اتاق، پشت پرده است که از اتاق جدا شده.
نشسته بودیم که صدای سه تااز خرای محله اومد. منظورم از سه خر سه تا داداشامه.
مرده گفت: « اینجا بازی رو شروع کنیم یا می‌ریم خونه ی ما؟ »
داریوش گفت: «نه همینجا خوبه بازی رو شروع کنیم.»
من و دلناز تو اتاق بودیم و داشتیم باهم حرف می‌زدیم.
نزدیک سه ساعت بود که داشتن قمار بازی می‌کردن که یکدفعه صدای مرده اومد که گفت: «دخترا بیاید بیرون. »
ازجامون تکون نخوردیم چون اگه می‌رفتیم داریوش کله امون رو می‌برید.
که داریوش گفت: «دخترا بیاید. »
با شنیدن صدای داریوش بلند شدیم و بیرون رفتیم.
که مرده گفت: «خب دخترا اسم شما چیه؟ »
-دلناز
-منم دلبر
-خب دلناز و دلبر داداشتون یک میلیون به من باخته و پولی هم نداره. یا باید خونه رو به من بده یا اینکه شما دو تا رو.
با شنیدن این حرف کپ کردم.
یعنی چی؟
یعنی ارزش من و دلناز فقط یک میلیون؟
یعنی هرکدوممون پونصد هزار ارزش داریم؟
نه نه امکان نداره. داداشای ما هرچقدر هم بی عار باشن بی غیرت نیستن امکان نداره این کارو بکنن. نه نه نمی‌شه.
صدای اطراف برام گنگ بود اصلا نمی‌شنیدم که چی می‌گفتن.
که با صدای مرده که گفت: «کنار هم بشینید» به خودم اومدم.
با نارضایتی نشستم و دلناز هم با چشم های بارونی کنارم نشست.
مرده گوشیش رو که از این گوشی بزرگا بود بیرون آورد.
پشتش یه سیب گاز زده بود. دادمهر اسم این مارک رو گفته بودا.
اسمش …اسمش آهان آیفون یا اپل بود آره.
خب از مایی که بیشتر از ابتدایی سواد نداریم نمی‌شه بیشتر از این توقع داشت.
با صدای چیکی که از گوشی اومد به گوشی نگاه کردم.
مرده گفت: «انتخاب با پسرامه. اونا باید یکی رو انتخاب کنن. »

پارت1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت10

پارت11

پارت12

پارت13

پارت14

پارت15

پارت16

پارت17

پارت18

پارت19

پارت آخر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن