آخرین مطالبصفحه اصلیلیست کامل رمان هاماه مه آلود

جلد سوم رمان ماه مه آلود

جلد سوم رمان ماه مه آلود

نویسنده:پرستو

دنیا اون چیزی نیست که ما میبینیم.

ما چیزی رو میبینیم که باور داریم.

دختر آرومی که کنارت نشسته ، میتونه هر چیزی باشه غیر از آروم…

پسری که بهت کمک میکنه اگه بفهمی تو وجودش چه موجودیه شاید کابوس شبانه ات بشه…

و عشق … عشق همیشه پر از گل و پروانه نیست گاهی به داغی آتیش و به قدرت یه… یه چی ؟! هر چیزی ممکنه وقتی کنار گرگینه ها و خوناشام ها باشی.

عاشقانه، رازآلود، ماوراطبیعی

قسمتی از محتوای داخلی رمان:

البرز::::::::::: 

هر لحظه بوی زمین و گرگ مها شدید تر میشد.یه لحظه حس کردم الان تبدیل میشه چشماشو باز کرد… 

چشمای خودش نبود… 

چشمای گرگش بود… 

اما تبدیل نشد .نتونست. پلک زدو چشماش به حالت خودش برگشت.نا امید سری تکون داد که گفتم ” چشمای گرگتو دیدم”

مها::::::::::::

یه آن حس کردم تونستم . چشمامو که باز کردم همه چی شارپ تر و شفاف تر بود.اما وقتی پلک زدم به حالت قبل برگشت.البرز مشتاق نگام کرد که سری تکون دادم.بازم نتونستم…

زیر لب گفت ” چشمای گرگتو دیدم” با تعجب گفتم ” چی؟…” ” چشمای گرگت …”

لبخند به لبام نشست … پس پیشرفت کردم… زیر لب گفتم ” چه رنگی بود؟” ” سیاه مثل شب “

اینو گفتو بغلم کرد.

موهامو بوسیدو گفت ” تو میتونی مها… مطمئن باش… هنوز بوی زمین میدی”

البرز:::::::::::

شاید مها نتونست کامل نبدیل شه اما برای شروع خوب بود.چشمای گرگش از ذهنم پاک نمیشد و گرگ درونمو بی تاب کرده بود.سوار اسب شدیمو با سرعت برگشتیم.نمیخواستم وقتی امیر میاد خونه نباشیم.وقتی برگشتیم همه قبل ما رسیده بودن . پیاده شدمو مها رو گذاشتم پایین که صدای ماشین امیر شنیدیم.هر دو ایستادم تا پارک کنن و پیاده شن.

مها::::::::

تمام مسیر برگشت قلبم تند میزد. از خوشحالی بود.گرگم داره کم کم آزاد میشه . من میتونم.میدونم.

رسیدیم خونه و پیاده شدیم. همون لحظه امیر هم رسید. منتظر اونا ایستادیم که پارک کردنو پیاده شدن.

امیر با  لبخند پیاده شد و منتظر بود تا رعنا پیاده شه.یه دختر قد بلند با چشمای شیطون… 

پیاده شد و با امیر اومدن سمت ما.  شیطنت از چهره رعنا میربارید و با لبخند سلام کرد. 

سلام کردیمو دست دادیم.البرز گفت ” با لاویج خوش اومدین … تو راه اذیت نشدین که “

یهو لپ های رعنا گل انداخت و با خجالت به امیر نگاه کرد. امیر هم لبشو خوردو خندیدو سر تکون داد.

رعنا با خجالت البرزو نگاه کردو گفت ” مرسی . خوب بود “

کپی غیر مجاز یگرد قانونی دارد

البرز گفت ” خوبه بفرمائید تو اینجا خونه خودتونه. مام الان میایم” با رفتن امیر و رعنا البرز از البرز آروم پرسیدم ” یهو چی شد؟”

البرز تو گلو خندید و گفت ” چون با امیر حسابی تو راه شیطونی کرده بودن …”

تازه فهمیدم چی شد… خندیدمو گفتم ” با این رعنایی که من میبینم امیر چاره دیگه ای هم نداشت” با این حرفم البرز دستشو دور کمرم حلقه کردو منو کشید سمت خودش. 

مشکوک نگام کرد و گفت ” خودتو تو آینه دیدی” دست بردم تو موهاشو سرشو کشیدم سمت خود.

نرم لبشو بوسیدمو گفتم ” تو چی؟”

با بوسه البرز به دماغم از هم جدا شدیم. باهاش قدم زنان تا اصطبل رفتم. هوای شب خیلی لطیف بود.

اگه فصل دوم رمان رو نخوندی وارد شو 

پارت1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت آخر

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن