آخرین مطالبفصل دوم رمان استاد خلافکار

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت4

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

دستام و گرفت و بالای سرم قفل کرد.

نفسم قطع شد.

بعد از چهار سال دوباره… همون حس… همون گرما…

سرم و تکون دادم که لبش و از روی لبم برداشت. نفس زنون گفتم

_تو رو خدا این کار و نکن آرمین.

با پشت دست گونه مو نوازش کرد و گفت

_من که کاری نکردم عزیزم… بعد از چهار سال فقط میخوام طعم زن هر جاییمو بچشم.

بوسه ی کوتاهی به لبم زد و گفت

_لبات بد طعمه…

دستش و روی گردنم گذاشت و دستش سر خورد پایین…

تمام تنم و با دستش لمس کرد و گفت

_اونم همینجوری لمست کرد که توله براش پس انداختی؟یا وحشی بود؟ لبم و گاز گرفت و با خشونت ادامه داد

_چه جوری بود؟تعریف کن… میخوام بدونم!

سرش و جلو آورد و پچ زد

_تو بغل اونم لش کردی دیوونت بشه؟تو تخت خواب واسه ی اونم ادای تنگا رو در آوردی یا براش تعریف کردی من گشادت کردم؟ چشمام سیاهی رفت و گفتم

_بس کن!

سرش و توی گردنم فرو برد و پوست گردنم و بین دندوناش گرفت. اول مکید اما در نهایت دندوناشو چنان توی پوست گردنم فشار داد که دادم در اومد

_آخخخخخخخخ…

نفس عمیقی کشید

_جونم؟میخوای ناله کنی؟

دیگه رسما روح از بدنم رفت. با این حال آشنا بودم اما آرمین نمیدونست که توی این مدت این مشکل برام پیش اومده.

بی رمق دست و پام شل شد و دیگه نه صدایی شنیدم نه چیزی دیدم.

 

#لیلی

ذوق زده حلقش و نشون مامان و بابا داد اما نیم نگاهی هم سمت من ننداخت.هنوز ازم دلخور بود. دلخور که چه عرض کنم متنفر بود.

با کل جمع روبوسی کرد و من وقتی بهش تبریک گفتم فقط سر تکون داد و

کنار فربد نشست رفتارش باهام اون قدر اذیتم کرد که نتونستم توی خونه دووم بیارم و الان اینجام.

آواره ی پارک…!

وقتی نمیتونستم توی خوشحالی خواهرم شریک باشم به چه دردی میخوردم؟ روحت شاد امیر که اومدی گند زدی به کل زندگیم و رفتی…

گوشیم برای هفتمین بار زنگ زد.

کلافه خواستم خاموشش کنم که با دیدن اسم آرش پشیمون شدم. چی شده بود که این وقت شب به من زنگ میزد؟ 

جواب دادم که صدای نگرانش توی گوشم پیچید 

_این موقع شب کجا گذاشتی رفتی لیلی؟مامانت سراغت و از من گرفت. 

لبخند تلخی زدم و گفتم 

_خوب بهش میگفتی درگیر زندگیمم.به من چه لیلی کدوم قبرستونیه؟  انگار داشت میدوید چون گفت 

_مزخرف نگو کجا نشستی کل پارک و دنبالت گشتم. 

ابرو بالا انداختم و گفتم 

_از کجا میدونی من اونجام؟  صداش از پشت سرم اومد 

_دیگه بعد این همه سال مثل کف دستم میشناسمت. 

لبخندی زدم. کنارم نشست و نفس راحتی کشید و گفت 

_یه خبری به مامانت بده نگرانه!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم

_من که دیگه بچه نیستم.دلم میخواد بعضی وقتا تنها باشم.

دستش و زیر چونم زد و سرمو و به سمت خودش برگردوند و گفت

_اما اگه بخوای بی خبر تنها باشی بقیه دق میکنن از نگرانی… اگه اینجا پیدات نمیکردم،دیوونه میشدم!

قلبم تند کوبید.دستش پایین افتاد و گفت

_حالا بگو دلت از چی گرفته که نصف شبی اومدی اینجا…

شونه بالا انداختم و گفتم

_همین طوری… برمیگردم تا یه ساعت دیگه تو برو خونت. آراد گناه داره تنها باشه.

_پیش مامانشه.

حس بدی از حسادت به دلم چنگ زد. به سختی لبخند زدم و گفتم

_خوبه این روزا مامانش زیادی رفت و آمد داره…انگار قراره دوباره با هم باشید. این طوری آرادم خیلی خوشحال میشه.

خودش و به سمتم کشید و گفت

_اما بابای آراد کنار یکی دیگه خوشحاله.

خیره نگاهش کردم که آروم گفت _اگه بغلت کنم،ناراحت میشی؟ خندم گرفت و گفتم

_رابطه ی کاری رو حفظ کن جناب سرگرد.

بی قرار نگاهم کرد و گفت _گور بابای رابطه ی کاری….

سرش جلو اومد و خواست لبم و ببوسه که تند بلند شدم و گفتم

_نمیشه.

بلند شد و با شیطنت گفت

_من بخوام میشه.

جیغی کشیدم و شروع کردم به دویدن. پشت سرم اومد و داد زد

_بابا همکارا هم گاهی شیطونی میکنن وایسا فقط میخوام نشونت بدم چه طوری. خندیدم و تند تر دویدم اما بهم رسید. بازوم و کشید و برم گردوند. دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و بدون مهلت لب هامو حبس کرد.

به کانال تلگرامی ما بپیوندید تا از تازه ترین ,جدید ترین اخبار رمان های در حال تایپ جذاب و کلی رمان آنلاین که هر روز پارت گذاری میشوند استفاده کنید آی دی کانال ما shasttip@

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن