آخرین مطالبفصل دوم رمان استاد خلافکار

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 13

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

مهرداد ماشین و بی دقت پارک کرد. پیاده شد و عربده کشید

_تو منو با چی تهدید میکنی مرتیکه؟ نذاشت مهرداد نزدیکش بشه و اسلحه کشید.

تند دستمو جلوی چشمای آلما گذاشتم و گفتم

_یه بازی کنیم؟؟؟من الان پیاده میشم. چشاتو ببند گوشاتم محکم بگیر. اگه چیزی ببینی یا بشنوی باختی باشه؟ پرو گفت

_جایزش چیه؟ تند گفتم

_یه بستنی شکلاتی بزرگ…

کاری که گفتم و کرد.. 

پیاده شدم و درو بستم.. مهرداد جلوی اسلحه ی آرمین ایستاده بود.

تند به سمت شون رفتم و جلوی مهرداد ایستادم و گفتم _به اون چی کار داری؟منو بزن همه چی تقصیر منه!

نگاه یخ زدش و به صورتم انداخت و اسلحه رو پایین نیاورد.

مهرداد منو کنار زد و با خشم گفت

_بذار بفهمم درد این یارو چیه؟خیلی مرد بودی زنت و فراری نمیدادی حالا هم بکش کنار تو حقی نسبت به هانا نداری!

فک آرمین قفل کرد و گفت _زنمه! بفهم بی ناموس زنمه!

دستم و روی مچ آرمین گذاشتم و ملتمس گفتم

_بیار پایین اسلحه تو… آیلا تو ماشینه….

نگاه به خون نشسته شو به صورتم انداخت و در نهایت اسلحه شو پایین آورد.

رو به مهرداد کردم و گفتم

_به خاطر من دعوا راه ننداز. من باهاش میرم!

تند نگاه کرد و گفت

_که چی؟بیشتر از این خردت کنه؟ به جای من آرمین جواب داد

_گه خوریش به تو یکی نیومده. چهار سال زنم و بچم و ازم قایم کردی منتظر باش ببین چه طوری آتیش میندازم به زندگیت….

مهرداد عصبی خواست به سمتش حمله کنه که جلوش و گرفتم و گفتم

_نکن جون من…

با خشم گفت

_تو نخواستیش….خودت از خونه پرتش کردی بیرون حالا با چه رویی میگی زن و بچم هان؟

آرمین جلو اومد و غرید

_هر غلطی کردم تو حق نداشتی واسه من مجازات تایین کنی. حق نداشتی چهار سال منو تو حسرت زنم بذاری!

با این حرفش هم من ساکت شدم هم مهرداد.

به سمت ماشین رفت و درو باز کرد. آیلا رو بغل کرد و به سمت من اومد.. دستم و گرفت و در ماشینش و برام باز کرد.

نگاهی به مهرداد کردم و لبخندی زدم و سوار شدم.

آیلا رو روی پام گذاشت. ماشین و دور زد و خودشم سوار شد.

آیلا سرش و جلو آورد و آروم گفت _مامان با چرا باز با این آقاهه میریم؟ نفسم و آه مانند بیرون دادم و گفتم

_نمیدونم مامان.

خداروشکر چیز دیگه ای نپرسید.آخرش هم برگشتیم به همون خونه.

ماشین و نگه داشت و خواست چیزی بگه که نگاهش به قیافه ی غرق در خواب آیلا افتاد و زل زد بهش… هر موقع سوار ماشین میشدیم آیلا خوابش میبرد.

آرمین از ماشین پیاده شد. در سمت منو باز کرد و خم شد داخل ماشین و آیلا رو آروم بغلش کرد و به سمت ساختمون رفت.

پیاده شدم و پشت سرش رفتم.

از پله ها بالا رفت تا آیلا رو توی اتاق بذاره اما من با خستگی همون پایین نشستم و چشمام و بستم..

پلکام کم کم گرم شد و نفهمیدم چه طوری خوابم برد.

 * * * *

با یاد آیلا چرتم پاره شد و تند از جام پریدم.. یک ساعت بود خوابیده بودم…. از پله ها بالا رفتم و در اتاقمون و باز کردم و با دیدن صحنهی روبه روم خشکم زد.

آیلا توی بغل آرمین بود و هر دوشون غرق در خواب بودن.

دلم از این صحنه لرزید. جلو رفتم و روی تخت نشستم.

آیلا سرش روی بازوی آرمین بود و دستشم دورش حلقه کرده بود. درست همون طوری که من همیشه…

اخم کردم… اما عجیب دلم میخواست منم کنارشون بخوابم.

 اونقدر محوشون شدم که نفهمیدم زمان چه طور گذشت و چشمای آرمین باز شد.

نگاه غرق خوابشو به من و آیلا انداخت و انگار تازه متوجه ی وضعیتش شد که اخم کرد و بدون بیدار کردن آیلا بلند شد.

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن