آخرین مطالبرمان های حمایتی

دانلود رمان من عروسک نیستم

دانلود رمان من عروسک نیستم

قسمتی از رمان »

وقتی بچه بودم بابام فوت شد. یکی میگه به قتل رسید. یکی میگه مریض بود. یکی میگه تصادف کرد.
هیچ وقت نفهمیدم واقعا چی شد.
فقط میدونم بابا ندارم.
از بچگی آرزوم بود بابا داشته باشم اما نشد.
حتی از داشتن مادر هم محروم بودم. مامانم صبح تاشب بیرون بود. شبم بایه مرد غریبه میومد خونه.
بهم گفته بود حق ندارم بیام بیرون.
چندسالی اینطور گذشت…
همه به چشم بد نگاهم میکردن.
اما حالا بزرگ شدم و ۱۸سالمه.
مامانم همون برنامه رو پیش می بره اما شبا خونه نمیاد
نمیدونم کجا میخوابه چیکار میکنه.
نه خودش به من چیزی میگه، نه چیزی دیدم.
اما امروز رفتارش مثل بچگیام بود با یه ذره تفاوت.
درکمال تعجب بهم گفت بریم خرید. خرید کردن یکی از آرزو های بزرگم بود
پس باهاش همراه شدم. اما به جای مانتو و شال وارد یه پاساژ پر لباس شب شدیم
من هم که ذوقم شده بود، حرفی نزدم.
هر لباسی که می خرید ستشو به من می خرید.
حتی یه کلمه نپرسیدم اینا برای چیه.
بعد خرید وقتی اومدیم خونه یکی از لباسا که از جنس حریر بود و داد دستم گفت بپوش ببینم چطور شده.
من هم طبق میلش رفتم تا بپوشمش.

این رمان آنلاین میباشد لذا جهت حمایت از نویسنده

این رمان را در کانال وی مشاهده کنید

اتصال به کانال تلگرام نویسنده

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن