آخرین مطالبفصل دوم رمان استاد خلافکار

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 16

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

دستش تا خواست سمت مانتوم بیاد عقب رفتم و گفتم

_من مانتوم خوبه عوضشم نمیکنم. تحت فشارم بذاری این بار یه جوری میرم که اگه کل قبرای این دنیارم باز کنی جنازمم گیرت نیاد.

با این حرفم ساکت شد.

کیفم و برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.

 * * * * *

#لیلی

با بالش توی بغلم خیره به یه نقطه ی نامعلوم شده بودم.

آرش باور نمیکرد اما من مطمئن بودم امیر زندست.من می دونستم که امیر نمیمیره…

هیچ کس نمیتونه اونو بکشه! حالا هم برگشته تا بازم انتقام بگیره!

بازم پیامکی که از یه شماره ی ناشناس برام فرستاده شده بود رو نگاه کردم

_به زودی همو می بینیم ملکه ی من!اگه جون جناب سرگرد واست مهمه تا اون موقع ازش فاصله بگیر.

با حرص موبایل و پرت کردم…. اگه واقعا بلایی سر آرش بیاره چی؟

با زنگ موبایلم ترسیده تکونی خوردم. باورم نمیشد تا این حد از امیر می ترسیدم.

با دیدن شماره ی آرش نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم که گفت

_لیلی چرا نیومدی اداره؟خوبی؟گرفته گفتم

_یه کم سردردم…خوب میشم میام.

_اتفاقی نیوفتاده مگه نه؟

سکوت کردم.باید جریان پیامک رو بهش میگفتم؟اما اگه بلایی سرش میومد چی؟ اما نه. این بار دیگه نمیخواستم چیزی و از آرش مخفی کنم با تته پته گفتم:

_یه اتفاقی افتاده آرش…یکی امروز بهم پیام داد…نوع حرف زدنش مثل امیر…

وسط حرفم پرید _امیر مرده لیلی!

نفسم و فوت کردم. چرا حرفم و باور نمیکرد؟ با مکث گفت

_من اون فیلمی که برات فرستادن و چک کردم. فیلم دقیقا از همون زاویه ای گرفته شده که به امیر شلیک کردن. دقیقا از بیرون همون پنجره. اون لحظه قاتل احتمالا روی پشت بوم ساختمون روبه رویی بوده اما من همون موقع دوربین ها رو چک کردم هیچ اثری ازش نبود.

دلم روشن شد و گفتم

_یعنی این پیاما هم کار همونه؟

_شک نکن! هر کی هست اون قدر به امیر نزدیکه که تیکه کلاماش و هم میدونه. فقط اینو مطمئنم کسی که داره تو رو اذیت میکنه،قاتل امیره!

با تردید گفتم

_اگه همش نقشه ی امیر باشه چی؟

انگار از خنگ بودن من حرصش گرفته بود که گفت

_عزیزمن ما اونجا بودیم.تو دیدی که به امیر شلیک شد. من چک کردم مطمئنم مرد.تیر به مغزش خورده بود. اما تو اونو انقدر قدرتمند فرض کردی که بتونه زنده بشه؟   حق داشت؛با بغض گفتم 

_آخه ترسیدم بازم بلایی سرت بیاره! 

با مکث گفت  _گریه میکنی؟ تند گفتم

_نه نه… باهام صحبت کردی حالم خیلی بهتر شد.

_باشه پس تنها نمون بیا اداره با هم روش کار کنیم میخوای من بیام دنبالت؟ بلند شدم و گفتم

_نه خودم میام!

_باشه. منتظرم.

تلفن و قطع کردم و بلند شدم. باورم نمیشد انقدر احمق باشم که با یه پیام خودم و این طور ببازم. حق با آرش بود،امیر مرده بود،همه ی اینا محال بود که یه بازی باشه.

 

 * * * * *

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن