آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت 42

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ بهار
سرم رو بیشتر توی بالشت فرو بردم ، دوست نداشتم صداش رو بشنوم و به حرفاش گوش بدم اونم دست بردار نبود من رو برگردوند که با حرص روی تخت نشستم بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیه چی میخوای ؟
_ از دستم ناراحت هستی ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ چرا باید از دستت ناراحت باشم مگه شخص مهمی هستی هوم ؟ هنوز هم عاشق زن سابقت هستی من هر چقدر تلاش کنم برای درست شدن این رابطه نمیشه ، تو …
وسط حرفم پرید :
_ چرا انقدر قصه میبافی برای خودت ؟
چشمهام گرد شد
_ من قصه میبافم ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره تو
با شنیدن این حرفش بیشتر از قبل عصبی شدم ، با حرص بهش خیره شدم و داد زدم :
_ برو بیرون بهادر
_ آروم باش برای چی داری داد میزنی ؟
با خشم بهش خیره شدم
_ مگه تو میزاری من اروم باشم یا زن سابقت داره میاد یا معشوقت داره میاد یا دوست دخترت داره میاد یا …
_ بسه
ساکت شدم ، تند تند داشتم نفس عمیق میکشیدم تا آروم باشم اما انقدر اعصاب من خورد بود که حد نداشت !. خواستم بلند بشم که دستم رو گرفت و کلافه گفت :
_ کجا ؟
_ جایی که آرامش داشته باشم ، حالا دستت رو بردار .
نفس عمیقی کشید
_ ببین بهار داری اشتباه میکنی من هیچ احساسی نسبت به درسا ندارم .
_ اون وقت چرا عصبی شدی پس ؟
_ چون داشت مزخرف میگفت عصبی شده بودم ، رفتم تا کار اشتباهی انجام ندم که باعث بد شدن حال تو بشه میفهمی ؟
نیشخندی بهش زدم :
_ ذاتا حال من بد شد بعد رفتن تو ، تو اشتباه کردی رفتی اصلا اشتباه کردی گوشی رو جواب دادی من خودم باید به حساب اون آشغال میرسیدم .
دستش رو از روی بازم برداشت بلند شد نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ معذرت میخوام !
_ چرا معذرت خواهی میکنی ؟
_ دوست نداشتم همچین اتفاقی بیفته ، نمیخواستم ناراحت بشی ، اما اینو هم بدون من ذره ای هم اون زن رو دوست ندارم .
ناراحت نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم :
_ کاش باهاش ازدواج نمیکردی
بهادر زد زیر خنده متعجب بهش خیره شده بودم نکنه دیوونه شده بود ، اخمام رو تو هم کشیدم
_ نکنه دیوونه شدی ؟

وقتی خنده اش تموم شد نگاهش رو به صورتم دوخت و گفت :
_ همچین باافسوس گفتی خنده ام گرفت برای همین حالا زود ترش نکن .
_ ببین بهادر اصلا شخصیت متعادلی نداری که باهات بشه زندگی کرد همین که من باهات کنار اومدم خودش جای شکر داره پس برو بشین به جون من دعا کن انقدر هم من و حرص نده شنیدی ؟
با شنیدن این حرف من لبخندی محوی زد :
_ آره
_ دیوونه
بعدش بلند شدم که گفت :
_ کجا ؟
چشم غره ای به سمتش رفتم و با حرص گفتم :
_ پایین اجازه میدید ؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ انگار حالت اصلا خوب نیست چت شده امشب
_ چیزیم نیست بیا بهم کمک کن سر گیجه دارم میترسم برم کله پا بشم بچم چیزیش بشه .
با شنیدن این حرف من حرصی بلند شد اومد سمتم زیر بازوم و گرفت
_ خیلی لجبازی
با شنیدن این حرفش آهسته خندیدم
_ خوشت میاد حرص من و درمیاری ؟
با پررویی بهش خیره شدم و سرم رو تکون دادم ، که با تاسف بهم خیره شد و گفت :
_ اون وقت به من میگی روانی تو خودت عقلت از من ناقص تره .
نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و حرکت کردم انگار فهمید نمیخوام بیشتر از این باهاش کل کل کنم که راه افتاد اما تموم مدت داشت غر میزد
وقتی رسیدیم بهم خیره شد و گفت :
_ خوب گرسنه ات نیست ؟
_ نه
رفتیم نشستیم زیاد طول نکشید که همه اومدند شب خیلی خوبی بود بدون بحث و دعوا

با دیدن آریا چشمهام برق زد با خوشحالی رفتم سمتش و محکم بغلش کردم که دستش رو دور من حلقه کرد
_ نمیدونستم انقدر من و دوست داری .
ازش جدا شدم دلخور بهش خیره شدم
_ چرا بهم سر نزدید ؟ پس طرلان کجاست ، یعنی من و دوست نداشتید ؟
با مهربونی بهم خیره شد ؛
_ مگه میشه دوستت نداشته باشیم عزیزم فقط این مدت یه سری اتفاق ها افتاد که باعث شد اوضاع به هم بریزه .
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم ؛
_ چیشده ؟
_ بشین تعریف میکنم
نشستم بهادر هم کنارش نشست
_ خوب ؟
_ تو این مدت درگیر بازی های زن سابقم بود باز برگشته بود تا زندگی من و زنم رو به هم بریزه .
با حرص دندون قروچه ای کردم
_ چی میخواد از جون شما چرا دست برنمیداره ؟
آریا پوزخندی زد :
_ مریض دست خودش نیست همش دوست دارم انتقام بگیره اما میدونست اینبار هیچ گوهی نمیتونه بخوره برای همین از طریق کار خواست بهم ضربه بزنه که نتونست رفتم باهاش اتمام حجت کردم و تمومش کردم این قضیه رو .
_ حالا مطمئن هستی دیگه آزار و اذیتی برای شما نداره ؟
_ آره

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن