آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 58

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

دلشوره بدی داشتم و دلیلش رو هم میدونستم بخاطر اومدن خانواده همتا بود ، خدایا چرا تموم نمیشد واقعا دیگه داشتم جا میزدم .
_ ستایش
_ جان
_ برای چی تنها اینجا نشستی !؟
لبخندی به دریا زدم و گفتم :
_ نمیدونم فضای خونه خیلی گرفته بود اومدم اینجا هوا خیلی خوبه شاید حالم بهتر بشه !
_ بخاطر فردا شب نگران هستی !؟
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم
_ نگران نیستم بیشتر میترسم
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چرا ترس !؟
_ میدونی که بابای همتا چقدر خطرناک میترسم رفتارم باعث بشه جون هممون تو خطر بیفته برای همین کاش بشه من فردا شب …
وسط حرفم پرید و خیلی جدی گفت :
_ اصلا نگران نباش همه چیز درست میشه
لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ امیدوارم
_ چرا شما دو تا تنها خلوت کردید !؟
خواستم به شهلا جواب بدم که صدای قهقه ی سامان اومد با تعجب بهش خیره شدیم مشخص بود مست شده ، دریا با بهت گفت :
_ سامان چش شده چرا مست شده !؟
بلند شدم که سامان به سمتمون اومد و کشیده گفت :
_ اون ج*ن*ده خانوم رو دیدم کنار عشقش بود دست تو دست هم چرا من و باز داد چرا ….
فریاد کشید ، با ترس بهش خیره شدم چقدر ترسناک شده بود ، شهلا به سمتش رفت و گفت :
_ داداش آروم باش .
سامان به چشمهاش خیره شد
_ میدونی چقدر سخته عشقت تو بغل یکی دیگه باشه اونم جلوی چشمهات و تو هیچ کاری نتونی بکنی میدونی !؟
چشمهام با درد بسته شد من میدونستم چقدر سخت و درد داره چون من شاهد هستم و دارم این عذاب رو تحمل میکنم .
_ چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای عصبی سیاوش چشمهام رو باز کردم و به عقب برگشتم پشت سرم ایستاده بود و داشت به سامان نگاه میکرد ، شهلا با ناراحتی گفت :
_داداش سامان مست کرده حالش اصلا خوب نیست !
سیاوش اومد به سمت سامان دستش رو گرفت که سامان خمار گفت :
_ داداش
سیاوش خش دار گفت :
_ جان
_ حس میکنم دارم میمرم
_ هیس …!
سامان رو همراه خودش برد داخل اما صدای سامان میومد اشکام روی صورتم جاری بودند ، شهلا با ناراحتی گفت :
_ ستایش گریه نکن
_ خیلی براش سخته تحمل کردن ، اون دختره ی عوضی اگه نمیخواست باهاش باشه چرا انقدر از خودش ادا در آورد !
_ بیخیالش شو بهش فک نکن
_ مگه میشه !؟
_ آره

نمیتونستم بخوابم وقتی که سامان رو هم با اون وضعیت دیدم حالم خراب تر شد من خیلی خوب وضعیت سامان رو درک میکردم ، میدونستم چرا به این حال افتاده
_ چرا هنوز بیداری ؟
با شنیدن صدای سیاوش بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم :
_ همینطوری
_ داری به سامان فکر میکنی ؟
_ وقتی میدونی پس چرا میپرسی !؟
_ میخواستم ببینم خودت چی میگی
_ وضعیت سامان خیلی ناراحت کنندس از سمت کسی که دوستش داشته ضربه خورده دردی که اون تحمل میکنه خیلی طاقت فرساس
_ تو درکش میکنی !؟
به سمتش برگشتم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ من درکش میکنم !
لبخند تلخی زد :
_ میخواستم اون شب رو برات جبران کنم اما مثل اینکه اصلا جبران نشد
با صدای گرفته ای رو بهش گفتم :
_ سیاوش چرا داری خودت رو اذیت میکنی من میدونم عاشق همتا هستی و درکت میکنم اون شب مست بودی بهم ### کردی جبران هم کردی من بخشیدمت طلاق بده من و ، و راحت زندگیت رو بکن چرا به خودت سختی میدی ؟
نگاهش سرد شد
_ چرا هر چیزی میشه اسم طلاق رو میاری وسط مثل اینکه خیلی دوست داری طلاقت بدم لابد یکی رو زیر سر داری .
_ نه
_ دروغ نگو
_ دروغ نمیگم بهت
_ پس چرا میگی طلاق !؟
_ واقعا نمیفهمی چرا میگم طلاق سیاوش تو عاشق یه زن دیگه هستی اون و آوردی تو این خونه من اگه حتی حسی بهت نداشته باشم هم نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم تو اصلا میفهمی من چه حالی دارم ؟ میدونی چقدر دارم اذیت میشم ؟
سیاوش با شک پرسید :
_ من و دوست داری !؟
چشمهام گرد شد هول شده گفتم :
_ چی داری میگی تو من کی گفتم دوستت دارم
_ همین الان
_ من اصلا همچین چیزی نگفتم اشتباه میکنی
بعدش بلند شدم سیاوش هم بلند شد خیره به چشمهام شد
_ کاملا مشخص یه احساسی نسبت به من داری
عصبی بهش خیره شدم
_ چرت و پرت نگو سیاوش من چرا باید عاشق تو بشم ؟
نیشخندی زد
_ رفتارت اینو نشون میده
_ برو گمشو توهم برت داشته فکر میکنی من عاشقت شدم .

با ترس به بابای همتا خیره شده بودم ، خیلی ترسناک داشت بهم نگاه میکرد مشخص بود یه خلافکار مامانش هم که نگو یه شکلی بود بیشتر شبیه ### های خیابونی بود عجب خانواده داغونی داشت ، سیاوش چجوری عاشقش شده بود
_ ستایش خانوم شما هستید ؟
_ بله
لبخند زشتی زد و گفت :
_ از اینکه شوهرتون دوباره ازدواج کنه مشکلی ندارید ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ نه
_ خیلی عجیب
اخمام تو هم فرو رفت
_ کجاش عجیب ؟
_ اینکه با ازدواج شوهرتون هیچ مخالفتی ندارید
_ ما عاشق هم نیستیم که من حسادت کنم و با ازدواجش مشکل داشته باشم ، بعدش ما خیلی زود طلاق میگیریم و هر کسی میره پی زندگی خودش
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ عجب
_ بله ، با اجازه من برم بخوابم این مهمونی خصوصی و فامیلی .
بعدش بلند شدم به سمت اتاقم رفتم واقعا حوصله سر و کله زدن با اون مرتیکه خرفت رو نداشتم فقط باعث میشد اعصاب من خراب بشه
همین که داخل اتاق شدم پشت سرم شهلا و دریا اومدند داخل متعجب بهشون خیره شدم
_ شماها چرا اومدید ؟
مظلوم بهم خیره شدند که بیشتر متعجب شدم
_ با شماهام ؟
دریا کلافه در اتاق و بست اومد کنارم نشست و گفت :
_ توقع داشتی اونجا باشیم نمیدونی که چیشد اون مرد قیافه اش خیلی ترسناک منم ترسیدم اومدم بالا
شهلا شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ منم همینطور
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و گفتم :
_ دیدید چجوری داشت حرف میزد ؟ این سیاوش هم که ساکت نشسته بود کنار اون دختره عفریته وای عجب خانواده داغونی داشت باباش خلافکار مامانش هم که ذاتا دیدید خودتون چه شکلی بود .
_ سیاوش کلن دیوونه اس
خواستم چیزی بگم که در اتاق باز شد با دیدن سامان حرصی بهش توپیدم :
_ تو چرا اومدی ؟
_ ناموسان نتونستم تحمل کنم اون پایین این مرده قیافه اش یه شکلی بود سیاوش دیوث هم ک نشسته انگار نه انگار

مامان با عصبانیت به سیاوش خیره شده بود ، نمیدونستم کی به مامان خبر داده بود که خیلی زود خودش رسوند و برگشت انقدر هم از دست من عصبی شده بود که حد نداشت با خشم غرید :
_ زود باش برو وسایلت رو جمع کن
خواستم برم سمت اتاق که دستم اسیر دست سیاوش شد ایستادم بهش خیره شدم که خیلی سرد گفت :
_ زن من جایی نمیاد خونه اون اینجاست
مامان عصبی خندید :
_ حالا شد زنت آره ؟ تو به من قول داده بودی دخترم رو خوشبخت میکنی و همیشه باهاش مثل یه پرنسس رفتار میکنی ، اما همش حرف بود ببین دخترم چقدر پژمرده بشه این همون ستایش ؟
سیاوش کلافه گفت :
_ درستش میکنم .
_ نیازی نیست درستش کنی من دخترم رو با خودم میبرم اصلا دوست ندارم اینجا زندگی کنه و اذیت بشه .
_ اذیت ….
_ بسه
با شنیدن صدای فریاد من جفتشون ساکت شدند ، به مامان خیره شدم و گفتم :
_ میشه چند دقیقه تنها صحبت کنیم ؟
_ آره

همراه مامان به سمت اتاق من رفتیم داخل اتاق نشستیم که صدای مامان بلند شد :
_ میشنوم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ اما قبلش بهم باید یه قولی بدید ؟
_ چه قولی ؟
_ تموم حرفامون همینجا دفن میشه و من اصلا دوست ندارم یاد آوری بشه .
_ باشه عزیزم .
همه چیز رو براش تعریف کردم صورتش خیلی متعجب شده بود باورش نمیشد
_ حالا میخوای چیکار کنی ؟
_ میخوام زندگیم رو درست کنم مامان دوست ندارم اول زندگیم بیام خونه شما و نامردی رو در حق خودم و سیاوش بکنم بهم فرصت بدید مامان .
سرش رو تکون داد و گفت :
_ باشه بهت وقت میدم اما مدت خیلی کوتاه
به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم
_ بسه دختر زشته
خندیدم بهش چه خوب که من مامان داشتم و حواسش بهم بود .

من و مامان از اتاق خارج شدیم سیاوش کنار در اتاق ایستاده بود وقتی دید ما خارج شدیم به سمتمون اومد و پرسید :
_ ستایش چیشد ؟
بهش خیره شدم و گفتم :
_ مامان رو راضی کردم تا یه چند هفته به من فرصت بده برای طلاق تا آماده بشیم جفتمون بعدش …
دست من رو گرفت کشید سمت خودش اخماش رو تو هم کشید و رو به مامان گفت :
_ هیچ طلاقی در کار نیست زیاد دلتون رو به حرفای سیاوش خوش نکنید .
مامان پوزخندی بهش زد :
_ مثل اینکه خیلی دوست داری اینجا حرمسرا درست کنی برای خودت اما باید اینو بهت بگم من اصلا همچین اجازه ای بهت نمیدم .
اینبار صدای همتا اومد :
_ سیاوش مگه قرار نبود طلاقش بدی ؟
سیاوش عصبی بهش توپید :
_ خفه شو همتا
مامان به سمت همتا برگشت با تاسف بهش خیره شد :
_ چجوری تونستی بیای و با یه مرد متاهل زندگی کنی هان ؟
همتا عصبی از شنیدن این حرف مامان گفت :
_ این ازدواج همش یه اجبار بوده هیچ عشق و عاشقی در کار نبوده با این وجود من اصلا وارد زندگی مرد متاهل نشدم سیاوش قبل از اینکه با دختر شما ازدواج کنه با من بود عاشق بودیم ….
مامان بین حرفش پرید :
_ پس چرا همون موقع با هم ازدواج نکردید و حالا که ازدواج کرده برگشتید ؟
همتا چشمهاش گرد شد لابد فکرش رو نمیکرد مامان همچین سئوالی ازش بپرسه نفس عمیقی کشید و گفت :
_ چون مجبور بودم اون موقع
_ و حالا هم اگه دوستش داشتی و عشقت واقعی بود وسط زندگی مرد متاهل نمیومدی ‌
بعدش به سیاوش خیره شد
_ نمیزارم ازدواج کنی و برای دخترم هوو بیاری یا اینو پرتش میکنی از زندگیت بیرون یا دختر من و طلاقش میدی یکهفته هم بهت فرصت میدم بعدش تموم .
مامان رفت که مامان سیاوش هم پشت سرش رفت ، سیاوش با عصبانیت به من خیره شد و گفت :
_ تو بهش خبر دادی ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
_ من اصلا دوست نداشتم مامان باخبر بشه برای همین بهش چیزی نگفتم و حتی به بقیه هم گفتم بهش چیزی نگن .
کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ پس کی بهش خبر داده ؟
_ نمیدونم

همتا نیشخندی زد و گفت :
_ این چه سئوالیه که میپرسی سیاوش مشخص خودش به مادرش خبر داره تا بیاد و داد بیداد راه بندازه شاید نظرت عوض بشه باهام ازدواج نکنی ، اما کور خوندن نمیتونن جلوی عشق ما رو بگیرن .
من هر چقدر سعی میکردم با ملایمت رفتار کنم باهاش راه بیام نمیشد اون قصد داشت با اعصاب من بازی کنه ، با خشم بهش خیره شدم و گفتم :
_ ببین دختر جون من مثل شماها نیستم که با کلک و نقشه کار کنم انقدر پاک هستم و ترسی از کسی ندارم که هر کاری انجام بدم بدون دروغ راستش رو میگم ، نیازی نیست مادرم رو ناراحت کنم و وارد همچین بازی های کثیفی بکنم به سیاوش هم گفتم من رو طلاق بده راضی هستم اما وقتی
طلاق نمیده من چیکار کنم ؟
همتا عصبی به سیاوش خیره شد
_ چرا طلاقش نمیدی ؟
سیاوش دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ چرا داری چرت و پرت میگی من چرا باید طلاقش بدم هان ؟
همتا چشمهاش گرد شد
_ سیاوش تو مگه عاشق من نیستی ؟
_ هستم
_ پس چرا ستایش رو طلاقش نمیدی ؟

_ چون اون ناموس من به حساب میاد نمیتونم طلاقش بدم باید درک کنی من و میفهمی ؟
عصبی فریاد کشید :
_ من تو رو اصلا درک نمیکنم سیاوش اصلا باید این زن رو طلاق بدی وگرنه من میرم برای همیشه ، اگه من و دوست داری بخاطر من هم که شده طلاقش میدی .
بعدش به سمت طبقه بالا رفت سیاوش هم از خونه زد بیرون اشکام روی صورتم جاری شدند همه با نگرانی به سمتم اومدند مامان با ناراحتی گفت :
_ گریه نکن عزیزم
_ مگه میشه گریه نکنم شما شاهد بودید با من چیکار کردند ؟
مامان با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ درست میشه همه چیز
_ دیگه کی میخواد درست بشه من تحمل ندارم
مامان آه تلخی کشید و گفت :
_ کاش زمان وایسته و همه ی مشکلات حل بشه !
_ تا وقتی سیاوش از احساسش مطمئن نشه هیچ چیز درست نمیشه ، اگه اون همتا رو انتخاب کنه من رو طلاق میده و برای همیشه میزارم میرم .
شهلا با غیض گفت :
_ اصلا ممکن نیست !
تلخ خندیدم
_ همه چیز به تصمیم سیاوش بستگی داره من نمیتونم بیشتر از این خودم رو کوچیک کنم ، درسته سیاوش رو دوست دارم عاشقش هستم و احساسی که داره رو درک میکنم اما نمیتونم خودم رو بهش تحمیل کنم .
اینبار سامان دخالت کرد
_ پس میخوای چیکار کنی ؟
_ کار خاصی نمیکنم صبر میکنم ببینم چی پیش میاد
_ تو واقعا دیوونه شدی
_ من دیوونه نیستم سامان اما نمیتونم با کسی زندگی کنم که من رو دوست نداره و ذره ای براش مهم نیستم .

چند روز گذشته بود و منتظر تصمیم سیاوش بودم اینکه میخواد چیکار کنه همش به خودم داشتم دلداری میدادم ، شب شده بود و فردا قرار بود سیاوش بگه چه تصمیمی گرفته داخل اتاق روی تخت خوابیده بودم اما خواب به چشمهام نمیومد نمیدونم ساعت چند بود که صدای باز شدن در اتاق اومد و بعدش بسته شد چشمهام رو باز نکردم صدای پایی اومد و بعدش بالا پایین شدن تخت دستی دور کمرم حلقه شد نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و چشمهام باز شد با دیدن سیاوش با تعجب بهش خیره شدم که خندید و گفت :
_ چیه عزیزم چشمهات و باز کردی
_ تو مستی ؟
قهقه ای زد
_ نه
دهنش داشت بوی گند الکل میداد با عصبانیت پسش زدم و گفتم :
_ پاشو برو دوش بگیر دهنت داره بوی گند الکل میده
خم شد تو صورتم و خمار گفت :
_ میخوام طعم لبهات رو بچشم
نفسم رو عصبی بیرون فرستادم مست کرده بود هیز شده بود ، با خشم غریدم :
_ سیاوش من و دیوونه نکن دوست داری یه بلایی سرت دربیارم
_ مثلا میخوای باهام چیکار کنی ؟
_ زنده زنده آتیشت میزنم تا جفتمون از دستت راحت بشیم فهمیدی ؟
خندید
_ امشب میخوام با زن خودم باشم عشق و حال کنم
_ تو گوه خوردی برو پیش همتا جونت نه اینکه اومدی پیش من تا عشق و حال کنی .
_ اما همتا زن من نیست
خواستم بلند بشم که دستم رو گرفت و پرتم کرد روی تخت خیمه زد روم و با صدای خش داری گفت :
_ کجا
_ سیاوش اذیت نکن پاشو میخوام برم تو امشب حالت خوش نیست
_ اتفاقا امشب خیلی هم خوب هستم اونقدر که میخوام ببرمت تو فضا
کلافه بهش خیره شدم و نالیدم :
_ سیاوش لطفا
_ من و دوست نداری ؟
با شنیدن این حرفش شکه شدم برای چند ثانیه نمیتونستم حرفی بزنم ، با صدای گرفته ای گفتم :
_ نه
چشمهاش قرمز شد از عصبانیت عصبی گفت ؛
_ خیلی گوه خوردی من و دوست نداری فکر کردی دست خودته
_ سیاوش داری اذیتم میکنی
نیشخندی زد
_ امشب بهت نشون میدم دوست داشتن چیه !

احساس میکردم بدنم از شدت درد داره دو تیکه میشه ، اشکام با شدت روی صورتم جاری شده بودند سیاوش برای بار دوم بهم ### کرده بود خدایا خودت بهم کمک کن من چجوری باید طاقت بیارم این درد و خدایا بهم صبر بده ، صبح وقتی چشم باز کردم هیچ اثری از سیاوش نبود اما تموم خاطرات دیشب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد قلبم داشت درد میکرد بی هوا در اتاق باز شد که ملافه رو دور خودم پیچیدم مامان و شهلا بودند با دیدن وضعیت من چشمهای جفتشون گرد شد
_ شهلا زود باش در اتاق رو قفل کن
_ چشم مامان
وقتی شهلا در اتاق رو قفل کرد مامان با نگرانی به سمتم اومد و گفت :
_ چیشده ستایش چرا این شکلی شدی ؟
با گریه نالیدم :
_ دیشب بهم ### کرد سیاوش بدون ….
ساکت شدم نتونستم ادامه بدم مامان خودش فهمید من رو محکم بغل کرد و گفت :
_ هیس آروم باش عزیزم
_ نمیتونم مامان همه ی خاطره های دیشب جلوی چشمهام هست میفهمی ؟
_ آره
_ چجوری با این درد دووم بیارم .
_ الان نمیخواد به اتفاقاتی که افتاده فکر کنی سعی کن آروم
باشی و همه چیز رو فراموش کنی وگرنه حالت بدتر میشه !
_ نمیتونم فراموش کنم قلبم داره آتیش میگیره سیاوش باهام مثل یه تیکه آشغال رفتار کرد اصلا براش هیچ ارزشی ندارم چجوری میتونه انقدر بی رحم باشه مگه نمیخواست کاری کنه اون شب رو فراموش کنم پس چرا دوباره تکرارش کرد ؟
مامان غمگین گفت :
_ نمیدونم سیاوش چرا اینکارو کرده اما شک ندارم بخاطر قضیه ی طلاق
شهلا با ناراحتی داشت بهم نگاه میکرد
_ ستایش پاشو یه دوش بگیر حالت بهتر بشه
با گریه نالیدم :
_ قلبم داره آتیش میگیره ، درونم داره میسوزه چجوری خاموشش کنم چجوری بهش بگم آروم باش .
شهلا ساکت شد که مامان اینبار محکم گفت :
_ با گریه کردن فقط خودت رو نابود میکنی پاشو باید دوش بگیری و به خودت بیای هیچکس نباید تو رو این شکلی ببینه حتی سیاوش شنیدی ؟
_ اما …
_ ستایش
ناچار سرم رو تکون دادم و به سختی بلند شدم به سمت حموم رفتم خیلی درد داشت اما من باید تحمل میکردم و همه ی اینارو پشت سر میگذاشتم کاش میتونستم همه چیز رو فراموش کنم
_ ستایش
_ جان
_ من احساس میکنم سیاوش تو رو انتخاب کرده !
با شنیدن این حرف مامان پوزخندی بهش زدم و گفتم :
_ خیلی سخت در اشتباه هستید
_ چرا همچین چیزی میگی ؟
_ چون دیشب حالش خراب بوده مست شده اومده سراغ تو مشخص دلیل حال خرابش تویی نه همتا یعنی بهت یه احساس خیلی قوی داره که حالش اینجوری شده .
_ اما من اینطور فکر نمیکنم مامان خیلی راه هست برای نشون دادن علاقه نه تجدید خاطره های بد .

سیاوش بلاخره تصمیمش رو گرفته بود همه نشسته بودیم ، خیلی سرد گفت :
_ من تا جایی که تونستم برای ستایش تلاش کردم و تا همینجا بیشتر نمیتونم ادامه بدم میخوام خوشبخت بشم ، میخوام با همتا عقد کنم برای همین ستایش رو طلاق میدم .
لبخندی تلخی زدم و گفتم :
_ پس من میرم وسایلم رو جمع کنم کارای طلاق رو هر چه زودتر انجام بده سیاوش امیدوارم با دختری که دوستش داری خوشبخت بشی .
بعدش بلند شدم به سمت اتاقم رفتم و بغضم با صدای بدی ترکید به سختی پایین جلوی خودم رو گرفته بودم اما بیشتر از این نمیتونستم چجوری تونست همچین چیزی رو بگه یعنی من رو اصلا دوست نداشت پس رفتار هاش چرا جوری بود که بهم امید داده بود !
با باز شدن در اتاق دستی به صورتم کشیدم به عقب برگشتم با دیدن مامان بی اختیار خندیدم مامان نگران به سمتم اومد :
_ ستایش حالت خوبه ؟
_ آره خوب هستم خیلی زیاد
_ ببین دخترم …
وسط حرفش پریدم :
_ بسه مامان نیاز نیست دلداری بدید
_ اما ستایش تو که نمیخوای از سیاوش جدا بشی !
_ چرا جدا میشم برای جفتمون اینجوری بهتره سیاوش با کسی که دوستش داره زندگی جدیدش رو شروع میکنه خدا رو چه دیدی شاید منم عاشق شدم .
بعدش خم شدم گوشیم رو برداشتم شماره مامانم رو گرفتم طولی نکشید که صدای دوست داشتنیش داخل گوشی پیچید :
_ جان عزیزم
_ مامان کجایی ؟
_ بیرون هستم عزیزم چیشده ؟
_ چیزی نشده مامان فقط میخواستم بپرسم میشه به بابا بگید بیاد دنبال من دارم وسیله هام رو جمع میکنم برای همیشه بیام پیش شما البته اگه اشکال نداشته باشه !؟
_ این چه حرفیه میزنی ستایش معلومه که میایم همین الان همراه پدرت میایم آماده باش
_ ممنون مامان
مشغول جمع کردن وسیله هام شدم مامان سیاوش سعی داشت من رو متقاعد کنه که بمونم و بیشتر تحقیر بشم اما من نمیتونستم تن به این خفت بدم و همچنان تو اون خونه مشغول به زندگی کردن باشم چون واقعا خیلی سخت بود
در اتاق باز شد و مامان خودم اومد داخل اتاق به سمتش رفتم محکم بغلش کردم
_ ستایش عزیزم
_ مامان سیاوش قراره با همتا ازدواج کنه ما جدا میشیم میتونم من …
_ زود باش وسایلت رو بردار بریم
_ چشم
وسایلم رو برداشتم و به مامان سیاوش خیره شدم و گفتم :
_ بابت این مدت خیلی ممنونم
ناراحت گفت :
_ دوست نداشتم از کنارمون بری
_ منم همینطور اما قسمت همینه خیلی دوستتون دارم

بدون اینکه سیاوش رو ببینم همراه مامان از خونه خارج شدم ، اون خونه جایی بود که من داخلش بزرگ شده بودم اما خیلی زود اونجا رو از دست داده بودم چه سخت بود برای من اصلا نمیتونستم همچین چیزی رو تحمل کنم کاش زودتر همه چیز تموم بشه ..!
سخت بود تحمل این وضعیت خیلی زیاد
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو بهش دوختم که محزون گفت :
_ حالت خوبه ؟
به سختی لبخندی زدم
_ خوبم بابا اصلا نیاز نیست نگران من باشی
_ ببخشید بابا دوست نداشتم ناراحتت کنم
_ میدونم شما که باعث ناراحتی من نشدید ، بعدش این طلاق باید صورت میگرفت هیچ عشقی در کار نبود
_ تو عاشق سیاوش نبودی ؟
اشک تو چشمهام جمع شد من دیوانه وار عاشقش بودم اون هم خیلی زیاد اصلا نمیتونستم لحظه ای فراموشش کنم
_ نه
_ پس این اشکا که تو چشمهات جمع شده نشونه ی چیه ؟
_ حتی اگه عاشقش هم باشم فراموشش میکنم بابا اون باعث شد قلب من شکسته بشه من فقط نوزده سالمه !
_ ستایش دخترم
به سمت مامان برگشتم و گفتم :
_ جان
_ ما همیشه کنارت هستیم نیاز نیست ناراحت باشی فراموشش میکنی سخته اما زمان درستش میکنه .
بلند شدم و گفتم :
_ میدونم مامان
بعدش به سمت اتاقم راه افتادم همین که داخل اتاق نشستم عکس سیاوش رو که همراه خودم آورده بودم تو بغلم گرفتم و شروع کردم به گریه کردن نامرد من چقدر دوستت داشتم اما ببین باهام چیکار کردی
_ ستایش
با شنیدن صدای ستاره اومدم خودم رو جمع و جور کنم که نشد اون عکس رو تو بغلم دید لبخند تلخی زد :
_ دوستش داری ؟
اشکام رو پاک کردم و خیلی قاطع گفتم :
_ نه
_ اگه دوستش نداشتی عکسش رو بغل نمیکردی
_ دوستش ندارم حتی ازش متنفر هم هستم !
_ مطمئنی ؟
_ آره
_ منم سرگذشت تلخی داشتم خیلی زیاد شاید بشنوی گریت بگیره دردی که من کشیدم رو هیچکس نکشید اما به سختی تا الان تحمل کردم فقط بخاطر خواهرم چون اون بخاطر من زندگی خودش رو فدا کرد من هنوزم دوستش دارم حتی الان که ازدواج کرده خوشبتخت هست !
_ بسه
خندید
_ شنیدن زندگی من درد آوره ؟
_ نه اما باعث میشه قلبم آتیش بگیره
بلند شد
_ باید به قلبت حالی کنی هیچ چیزی موندگار نیست
_ حالی میکنم اما نمیفهمه همش بیقراری میکنه
_ پس عادتش بده به نبودن ، کم کم هم خودش عادت میکنه .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن