آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رئیس‌کارمند پارت 11

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

قلبم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید ساعت دو نیمه شب بود ، اما هیچ خبری از اردلان نبود …! داشتم تو خونه راه میرفتم و به ساعت نگاه میکردم برای صدمین بار شماره اردلان رو گرفتم اینبار بعد خوردن چند تا بوق صداش پیچید :
_ بله
با نگرانی گفتم :
_ اردلان کجا هستی ؟ چرا به من خبر ندادی امشب نمیای من …
_ عشقم کجایی پس بیا با کی داری نصف شبی حرف میزنی !
با شنیدن صدای آزاده که داشت میومد نفسم قطع شد به سختی جلوی سقوطم رو گرفته بودم ، اردلان سریع گفت :
_ امشب نمیام یادت رفت بهت بگم پس بگیر بخواب شب بخیر .
بعدش گوشی رو قطع کرد ، مثل دیوونه ها شروع کردم به خندیدن اما بعدش شروع کردم به گریه کردن من امروز باعث شده بودم اون عصبی بشه ناراحت بشه حالش خراب بشه بعدش اون برای آروم کردن خودش رفته بود پیش آزاده چی میشد میتونستم برم و ازش حساب پس بگیرم چجوری تونست بره پیش آزاده چجوری مگه نمیگفت همه چیز صوری پس الان پیش اون زن چیکار داشت …!
داشتم دیوونه میشدم ، همش صدای آزاده داشت تو سرم اکو میشد .
حس حسادت مثل خوره افتاده بود به جون بلند شدم به سمت اتاق اردلان رفتم ، پیراهنش رو از کمد بیرون آوردم ، بوش کردم بوی تن اردلان رو میداد محکم بغلش کردم و خوابیدم چشمهام بسته شد با لذت داشتم بوش میکردم عشقم امشب تو بغل آزاده بود و من پیراهنش رو بغل کرده بودم ، اشکام روی صورتم جاری شد .
نمیدونم چقدر گذشت که چشمهام روی هم افتاد و خوابم برد .
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان آهسته چشمهام رو باز کردم ، گیج بهش خیره شدم
_ هوم چیشده !؟
_ بیدار شو ساعت سه بعد از ظهره .
با شنیدن این حرفش نیم خیز شدم سرجام و با بهت گفتم :
_ شرکت .
_ اشکالی نداره خواب موندی .
نگاهم روی اردلان ثابت موند که خیلی شیک جلوم ایستاده بود پس تموم دیشب پیش آزاده بود و برای اون تیپ زده بود با خشم بلند شدم که اردلان گفت :
_ وایستا ببینم
ایستادم که به سمتم اومد و پیرهنی که دستم بود رو گرفت و گفت :
_ پیراهن من رو کجا میبری خانومم !
با شنیدن این حرفش از خجالت قرمز شدم رسما گند زده بودم آخه این چه کاری بود من دیشب انجام داده بودم ‌، پیراهنش رو کوبیدم تو سینه اش و اومدم برم که دستم رو گرفت بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم :
_ دستم رو ول کن
_ چی باعث شده خانوم من انقدر عصبی بشه !؟
عصبی به سمتش برگشتم
_ خودت باعث شدی من امروز انقدر عصبی بشم ، دیشب پیش اون عفریته چیکار میکردی !؟
خندید
با دیدن خنده اش بیشتر عصبی شدم
_ پس مثل اینکه دیشب بهت خیلی خوش گذشته که باعث شده اینجوری داغ کنی .

دستام رو گرفت و من رو تو بغلش نگه داشت با صدای خش دار شده ای کنار گوشم آهسته گفت :
_ چرا انقدر بیقراری میکنی خوشگلم آروم باش ، من دیشب پیش آزاده بودم اما دلیلش رو هم بپرس بعد عصبی شو .
_ چه دلیلی میتونه داشته باشه تو …
ساکت شدم بغض نذاشت ادامه بدم ، خودش فهمید چون ادامه داد :
_ دیروز آزاده حالش بد شده بود منم مجبور شدم برم ، نه بخاطر آزاده فقط بخاطر بچه ی تو شکمش رفتم ، وگرنه آزاده خودش ذره ای برای من مهم نیست حتی اگه جلوی چشمهام جون بده یه قدم برای کمک بهش برنمیدارم .
ازش جدا شدم و با گریه گفتم :
_ دیشب خیلی اذیت شدم فکر کردم از من عصبی شدی رفتی پیش اون تا آروم بشی …!
دو تا دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و خیره به چشمهام شد و گفت :
_ هیچوقت همچین فکر احمقانه ای نکن شنیدی ، من هیچوقت برای آروم کردن خودم پیش اون زن نمیرم ، بعدش من دیروز از دستت عصبی شدم اما بعدش آروم شدم ، بیشتر عصبانیت من هم از خواهرت بود چون نمک نشناس بود .
_ ببخشید
ابرویی بالا انداخت
_ برای چی داری معذرت خواهی میکنی ، مگه چیکار کردی !؟
_هیچ کاری انجام ندادم ، اما دیشب فکرای بدی درموردت ‌..
ساکت شدم و خجالت زده بهش نگاه کردم که خندید و گفت :
_ اشکالی نداره تنبیه میشی !
چشمهام گرد شد با بهت گفتم :
_ تنبیه !؟
سرش رو تکون داد
_ آره تنبیه
با ترس بهش خیره شدم ، نگاهش از روی چشمهام سر خورد روی لبهام و خم شد لبهاش رو روی لبهام گذاشت ، با چشمهای گرد شده به چشمهای بسته اش داشتم نگاه میکردم ، خیلی آروم لبهام رو داشت میبوسید و به بازی گرفته بود ، گازی از لبهام گرفت که باعث شد آخی از شدت درد بگم وقتی حسابی بوسید و دید دارم نفس کم میارم ازم جدا شد
با چشمهای خمار شده و تب دارش داشت بهم نگاه میکرد ‌که خجالت زده اسمش رو صدا زدم :
_ اردلان
_ جووون
چشمهام گرد شد ، مثل اینکه اردلان امروز واقعا یه طوریش شده بود اومدم ازش جدا بشم که دستش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو سفت به خودش فشار داد
با صدای لرزون شده گفتم :
_ داری چیکار میکنی اردلان دستت رو بردار .
_ خوشت نمیاد !؟
لب گزیدم اردلان دیوونه شده بود
_ داری دیوونم میکنی طهورا نمیتونم صبرکنم و جلوی خودم رو نگه دارم ، میخوام یه لقمه ی چپت کنم .
احساس میکردم داغ شدم با شنیدن حرف هاش فشاری بهش وارد کردم که دستش رو شل کنه اما اون اصلا انگار نه انگار ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ اردلان تو حالت خوب نیست میشه دستت رو برداری .
_ نه
بعد تموم شدن حرفش من رو به سمت تخت هل داد و خودش خیمه زد روم ، با چشمهای قرمز شده اش داشت به من نگاه میکرد ، میدونستم نمیتونم جلوش رو بگیرم .

کلافه به آزاده داشتم نگاه میکردم ، باز دیده بودمش شروع کرده بود به خوردن مخ من یکی نبود بهش بگه بدبخت تو با این حرفات نمیتونی حال من رو خراب کنی ، بیتفاوت بهش خیره شدم و سرد گفتم :
_ تموم شد …؟
چشمهاش گرد شد که ادامه دادم :
_ من وقت ندارم به مزخرفات تو گوش بدم ، بهتره بری یه جای دیگه عقده هات رو تخلیه کنی .
ازش فاصله گرفتم و به سمت اتاق اردلان رفتم تقه ای زدم و بدون منتظر موندن داخل اتاق شدم ، اردلان با دیدن من لبخندی زد که برگه های ترجمه شده رو به سمتش بردم و روی میز گذاشتم و خسته گفتم :
_ تموم شد .
_ خسته شدی …!؟
_ از کار کردن نه ، اما از شنیدن مزخرفات اون زن آره ‌‌.
_ یعنی چی ؟
کلافه بهش خیره شدم
_ آزاده دیدمش الان وایستاده بود چرت و پرت میگفت من و عصبی کنه منم ریدم بهش اومدم اتاق تو
اردلان عصبی بلند شد و گفت :
_ برای چی اومده شرکت مگه نگفتم بودم بهش دیگه حق نداره پاش رو بزاره شرکت پس اومده چه گوهی بخوره !؟
شونه ای بالا انداختم
_ لابد اومده مخ من و تیلیت کنه که دیشب با شوهرت بودم .
_ گوه خورده …!
اردلان خیلی عصبی شده بود ، میدونستم چشم دیدن آزاده رو نداره ، شاید اگه تو قتل داداشش دست نداشت یجورایی بخاطر بچه ی تو شکمش هم که شده باهاش بهتر برخورد میکرد اما نمیتونست چون میدونست آزاده چیکار کرده
با باز شدن در اتاق نگاهش به آزاده افتاد سرد گفت :
_ اینجا چه غلطی میکنی !؟
آزاده پشت چشمی براش نازک کرد و گفت :
_ اومده بودم دیدن تو عزیزم دیشب ‌…
_ دیشب حالت بد شده بود اومدم پیشت اما بعدش برگشتم پیش زن خودم ، حالا اومدی اینجا چیکار !؟
آزاده که توقع نداشت اردلان انقدر باهاش خشک و سرد برخورد کنه نگاهی به من انداخت و گفت :
_ میخوام باهات تنها صحبت کنم
اردلان بیتفاوت گفت :
_ هر حرفی داری بگو طهورا همینجا میمونه
آزاده با نفرت به من خیره شد ، که سرم رو پایین انداختم الان حقش بود زبونم رو براش درمیاوردم اما حیف که من ظالم نبودم مثل اون اینقدر .
_قراره فردا شب خانواده ام بیان .
_ خوب ؟
_ و تو هم باید باشی شوهرم هستی خانواده ام برای دیدن ما …
_ من نمیام !
انقدر محکم گفت که آزاده برای چند دقیقه خشک شده بهش خیره شد و بعدش با صدایی که بشدت گرفته بود گفت :
_ چی داری میگی اردلان
_ بهت گفتم من نمیام مجبور نبودی خانواده ات رو دعوت کنی .
نگاهم به آزاده افتاد گریه اش گرفته بود ، میدونستم خانواده اش چقدر تو این موارد حساس هستند پس پیش دستی کردم و گفتم :
_ میاد اردلان
جفتشون به سمتم برگشتند با دیدن نگاه خیره اردلان بهش اشاره زدم قبول کنه اونم نمیدونم چی تو چشمهام دید که گفت :
_ باشه میام .

بعد رفتن آزاده اردلان به سمتم برگشت و دست به سینه بهم خیره شد که کلافه رفتم نشستم و گفتم :
_اون شکلی بهم نگاه نکن اردلان فقط دلم براش سوخت خانواده اش خیلی حساس شدند ، اذیت میشد اون وقت برای همین گفتم بری وگرنه میدونی دوست ندارم کنارش باشی ، وقتی یاد گذشته میفتمم …
ساکت شدم به جاش آهی کشیدم که اردلان گفت :
_ چرا باید دلت برای کسی بسوزه که زندگیت رو تباه کرد و چشمش دنبال شوهرت بود که با هزار تا نقشه به دستش آورد اما تو هنوز بفکرش هستی !؟
_ اشتباه نکن اردلان من اصلا به فکر اون نیستم
_ پس اون موقع چرا همچین درخواستی از من داشتی میشه دلیلش رو بفهمم !؟
_ آره
_ خوب بگو میشنوم
_ من مثل اونا بد نیستم درسته آزاده در حق همه بد کرده اما تا فهمیدن اصل قضیه نباید قضاوت کنیم ، بعدش حالا که بچه ی تو داخل شکمش هست نسبت بهش یه وظایفی داری که باید بهشون عمل کنی درسته من از آزاده خوشم نمیاد حتی متنفر هم هستم اما سنگدل نیستم !
اردلان عصبی خندید :
_ پس شوهرت برات مهم نیست که خیلی راحت پیشکش میکنی برای بقیه آره !؟
_ اردلان
با داد گفت :
_ چیه باز میخوای چی بگی هان !؟
به سمتش رفتم دستش رو گرفتم و با آرامش گفتم :
_ به من نگاه کن
سرش رو بلند کرد بهم خیره شد که نفس عمیقی کشیدم
_ ببین اردلان تو خیلی برای من مهم هستی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی اما من چیکار کنم هان سنگدل باشم بی رحم باشم در حق اون بچه ی بیگناه ظلم کنم ؟
_ نه
_ اردلان
_ جان
لبخندی بهش زدم و مهربون گفتم :
_ همیشه خوب باش دوست ندارم بد اخلاق ببینمت .
به خنده افتاد
_ باشه
با شنیدن صدای در اتاق از هم فاصله گرفتیم که اردلان خیلی جدی گفت :
_بفرمائید
در اتاق باز شد و امیر اومد داخل اتاق اما خیلی عصبی بود با نگرانی بهش خیره شدم ، اردلان به سمتش رفت و گفت :
_ چیشده این چه حال و روزی هست برای خودت درست کردی آخه ؟
امیر با خشم غرید :
_ اون بیناموس رو میکشمش
اردلان شکه پرسید :
_ چی !؟
_ تینا رو میکشمش نمیزاره اون زنیکه زنده باشه ، پتیاره کاری میکنم به گوه خوردن بیفته به هیچ وجه نمیبخشمش حتی اگه …
_ امیر
با فریاد اردلان ساکت شد و با چشمهای قرمز شده اش بهش خیره شد ، اردلان خش دار گفت :
_ چیشده ….!؟

امیر دستی داخل موهاش کشید و درمونده گفت :
_ مگه اردوان چیکاره اش کرده بود ؟ برای چی داداش من و به کشتن داد چی از جونش میخواست ….
ساکت شد نتونست ادامه بده ، تند تند داشت نفس عمیق میکشید متعجب شده بودم چرا حالش انقدر بد شده بود مگه تینا چی بهش گفته بود که تا این حد حالش خراب شده بود ، اردلان دو تا دستش رو روی بازوهای امیر گذاشت و مجبورش کرد بهش نگاه کنه بعدش خیلی جدی پرسید :
_ جواب بده امیر اون زن چی بهت گفت که باعث شد تا این حالت خراب بشه ؟
امیر با خشم غرید :
_ صدای ضبط شده اش رو گوش دادم داشت درمورد کشتن اردوان حرف میزد خیلی راحت میگفت از احساسات خواهر ساده لوحم سواستفاده کردم تا قتل رو به گردن بگیره .
اردلان سعی داشت خودش آروم باشه
_ اون صدا الان ….
_ پاک شد
اردلان با بهت گفت :
_ یعنی چی پاک شد ؟!
_ تازه یکساعت پیش صدا رو برام یکی فرستاد اما نمیدونم کی وقتی گوش دادم تینا داشت با لذت درمورد کشتن اردوان و اینکه طهورا قتل رو به گردن گرفته صحبت میکرد بعدش که دوباره خواستم گوش بدم خود به خود از گوشیم پاک شد .
اردلان متعجب به امیر خیره شد ، آخه مگه میشد یه صدا براش بفرستن بعدش خود به خود پاک بشه ! یخورده مشکوک بود یعنی کی میتونست پشت این قضیه باشه .
_ خیلی مشکوک
امیر به اردلان خیره شد :
_ چی مشکوک همه چیز واضح تینا ….
اردلان وسط حرفش پرید و خیلی جدی گفت :
_ درسته تینا مقصر هست اما یه نفر دیگه هم پشت قضیه هست که میخواد ذهن ما منحرف بشه سمت تینا و اون رو داخل تله بندازیم اما خودش داخل دردسر نیفته ، احساس میکنم اون شخص خیلی هم به ما نزدیک .
_ منم با اردلان موافق هستم …!
امیر دستی به صورتش کشید و کلافه گفت :
_ کیه پس چرا داره باهامون بازی میکنه هدفش چی هست ..!
_ هر کسی هست قصد و نیت خیلی بدی داره و خیلی خطرناک احساس بدی دارم .
اردلان نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ نیاز نیست بترسی تا موقعی که من هستم یه راهی برای این مشکل هم پیدا میکنیم و درستش میکنیم .
نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ اردلان
_ جان
_ بنظرت آزاده تو این ماجرا چه نقشی داره !؟ شاید هم ما درموردش اشتباه …
_ نه
امیر خیلی محکم نه گفته بود ، بهش خیره شدیم جفتمون که ادامه داد :
_ آزاده اصلا بیگناه نیست نیاز نیست بهش بها بدید به زودی هم همه چیز رو میفهمیم ، فقط امیدوارم دست هیچ خودی تو این قضیه نباشه وگرنه به خاک سیاه مینشونمش
_ امیر آروم باش داداش
_ هستم
امیر با عصبانیت از اتاق خارج شد ، رو به اردلان گفتم :
_ خیلی عصبی بود
_ انگار یکی داره باهامون بازی میکنه !

_ درسته اما خوب کی میخواد باهامون بازی کنه من این و نمیفهمم
_ هر کسی هست بی شک یه دشمنی باهامون داره تا آخر اینجوری نمیمونه بلاخره میفهمیم قضیه از چه قراره
_ درسته
با بلند شدن صدای گوشی اردلان به سمتش رفت و پوزخندی زد که متعجب گفتم :
_ کیه ؟
_ مامان
_ خوب جوابش رو بده .
_ بیخیال الان اصلا حوصله ندارم جوابش رو بدم باز میخواد من رو نصیحت کنه چرا به زن حامله ات سر نمیزنی و از این حرفا منم الان نمیخوام باهاش صحبت کنم ، ذاتا خودم به اندازه کافی عصبی هستم .
_ باشه پس وقتی آروم شدی باهاش تماس بگیر شاید کار دیگه ای باهات داشته باشه .
_ باشه ولی طهورا
_ جان
بهم خیره شد
_ تو چرا انقدر مامان و دوست داری وقتی اون تا این حد ازت متنفر هست ؟
_ میدونی چیه اردلان من مادرت رو درک میکنم ! من هنوز مادر نشدم و نمیدونم غم از دست دادن فرزند چقدر سخته اما میتونم بفهمم وقتی یکی از عزیزانت رو از دست میدی میتونه چقدر سخت باشه من فقط منتظر روزی هستم که واقعیت ها برملا بشه .
_ اون وقت خانواده ات و مادر من رو میبخشی ؟
_ خانواده ام رو نه اما مادرت رو آره
اردلان ساکت شد نفس عمیقی کشید و گفت :
_ پاشو وسایلت رو بردار بریم خونه امروز روز خوبی نبود دوست ندارم بیشتر از این داخل شرکت باشیم .
_ باشه .
* * * *
وقتی رسیدیم اردلان ماشین رو پاک کرد ، در خونه رو باز کردم و داخل شدم اردلان هم پشت سرم اومد ، هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای زنگ خونه بلند شد متعجب شدم یعنی کی بود !
_ من باز میکنم
اردلان رفت در رو باز کنه منم شونه ای بالا انداختم و رفتم داخل اتاق لباس هام رو عوض کردم همین که اومدم پایین با دیدن عمه به همراه مامان بابا متعجب شدم طاها داداشم هم بود
_ اردلان
اردلان با شنیدن صدام به سمتم برگشت اخماش وحشتناک تو هم بود
_ چیشده ؟
مامان با عصبانیت فریاد کشید :
_ سلیطه نمیخوای دست برداری قصد داری ما رو بی آبرو کنی آره ؟
_ چیشده ؟
_ میخواستی چی بشه هان رفتی یه صدا فرستادی که من قاتل نیستم و آزاده تینا قاتل هستند تو میخوای چیکار کنی میخوای زخم هممون سر باز کنه کار هایی که کردی بس نبود شروع کردی به اذیت کردن …
وسط حرفش پریدم :
_ من همچین کاری نکردم
اینبار عمه با نفرت گفت :
_ پس کار کی میتونه باشه به جز تو تنها کسی که قتل مرتکب شده تو هستی حالا مثلا میخواستی چی رو ثابت کنی ؟
اینبار اردلان دخالت کرد
_ بسه مامان تمومش کن

_ چی رو باید تمومش کنم این پتیاره داره نمک روی زخم من میپاشه فکر کردی راحته غم از دست دادن پسرت تو میتونی بفهمی من چه حالی دارم ؟ اردلان داداشت میخواست داماد بشه اما نشد …
گریه به عمه امون نداد ، اردلان چشمهاش قرمز شده بود ، عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ مامان آروم باش
بابا با خشم به من زل زد :
_ حالا خیلی خوشحال هستی که هممون رو به این حال و روز انداختی آره ؟
_ بابا داری …
_ به من نگو بابا !
ساکت شدم پوزخندی روی لبهام نشست آره من حق نداشتم بهش بابا بگم خیلی دوست داشتم وقتی واقعیت رو میشنوه صورتش رو ببینم اون وقت هم پشیمون میشه از حرف هایی که تو این مدت به من زده .
_ بهتره تمومش کنید دایی همین الان از اینجا برید من دفعه پیش هم به شما گفته بودم حق ندارید بیاید خونه من و برای زنم مزاحمت ایجاد کنید ‌
بابا با عصبانیت گفت :
_ حال مادرت رو نمیبینی و نشستی از این دختره هنوز طرفداری میکنی تو قصدت چیه پسر میخوای مادرت رو به کشتن بدی ؟
_ نه
_ پس برای چی اینو نگه داشتی هدفت چیه مگه نمیخواستی انتقام بگیری ازش مگه برای همین عقدش نکردی ؟
_ نه برای این عقدش نکردم من عاشقش بودم !
بابا هیستریک خندید و گفت :
_ تو دیوونه شدی اردلان عقلت رو از دست دادی نمیدونی چیکار میکنی
عمه بلند شد و گفت :
_ داداش بریم ‌.
ناراحت بهش خیره شدم این وسط دلم بیشتر از همه برای عمه به درد میومد چون داغ فرزند دیده بود و خیلی سخت بود براش ، بعدش نگاهش رو به اردلان دوخت و ادامه داد :
_ از امروز فکر کن اصلا مادر نداری و هر غلطی دوست داشتی بکن منم باهات کاری ندارم .
اردلان نیشخندی زد :
_ من بعد از دست دادن داداشم مادرم رو از دست دادم من و از چی میترسونی ‌
عمه چون توقع همچین حرفی رو از اردلان نداشت خشک شده بهش خیره شد و با بهت گفت :
_ چی ؟
_ تو خیلی وقته من و از دست دادی مامان منم همینطور همون روز که اردوان رو خاک کردی منم خاک کردی هر چقدر سعی میکنم درکت کنم نمیشه تو حتی این وسط با زندگی منم بازی کردی تو اون روز اردوان رو تنها نه منم باهاش خاک کردی مامان ، آره زنده ام نفس میکشم زندگی میکنم اما همش بیهوده اس چون تو من رو کشتی .
عمه با بغض گفت :
_ چرا اینو میگی ؟
اردلان خندید و گفت :
_ چرا این و میگم مامان ؟ یه نگاه به حال و روز من بنداز تو من و دشمن خودت تصور کردی نه پسرت برام نقشه کشیدی یه توله سگ از من کاشتی تو شکم اون آزاده ### که چشم دیدنش رو ندارم تو تموم چشمهات پر شده از انتقام دیگه نمیشناسمت مامان ‌
_ پسرم من ….
اردلان وسط حرفش پرید :
_ همین الان گفتی تو دیگه مادری نداری پس چرا داری میگی پسرم !؟

عمه ساکت شده بود انگار شنیدن حرف هایی که اردلان بهش زده بود خیلی سخت بود ، اردلان به سمت در اشاره کرد بعدش خیلی خشک و سرد گفت :
_ برید دوست ندارم دوباره شما رو داخل خونه ام ببینم .
همشون رفتند بعد رفتنشون اردلان مشتش رو روی دیوار محکم کوبید که وحشت زده بهش خیره شدم و گفتم :
_ داری چیکار میکنی اردلان میخوای چی رو ثابت کنی ؟
بهم خیره شد و گفت :
_ طهورا برو داخل اتاقت زود باش .
اخمام رو تو هم کشیدم
_ تنهات نمیزارم تو الان حالت خوب نیست
عصبی به سمتم اومد بازوم رو داخل دستش گرفت و با خشم کنار گوشم غرید :
_ چرا تنهام نمیزاری هان مگه نشنیدی حرفاشون رو من برای انتقام تو رو عقد کردم من یه آدم پست و کثیف هستم که حتی مادرش هم دوستش نداره و اون رو همراه اون یکی پسرش خاک کرد حالا تو چرا من و تنها نمیزاری ؟
مثل خودش فریاد کشیدم :
_ چون تو شوهر منی چرا باید تو همچین شرایط بدی تنهات بزارم ، مگه تو من رو تنها گذاشتی ؟
ساکت شد نمیدونم چرا اما احساس میکردم چشمهاش هم آروم شده ، لبخندی بهش زدم و ادامه دادم ؛
_ چیه آتیشت خاموش شد ؟

_ نه ، داشتم به این فکر میکردم چرا با تموم بلا هایی که سرت در آوردم تو هنوز هم عاشق من هستی !
چشمهام گرد شد ، هول شده گفتم :
_ چی ؟
نیشخندی زد :
_ عاشقم شدی !
نباید میفهمید دوستش دارم ، چون اون من رو دوست نداشت و بعدش نمیخواستم غرورم خورد بشه ، با عصبانیت گفتم :
_ هیچ معلوم هست چی داری میگی ؟ نکنه دیوونه شدی واقعا فکر کردی من عاشق آدمی مثل تو میشم
_ مگه من چمه ؟
_ چیزیت نیست اما من عاشق نمیشم هیچوقت چون چون …
_ چون چی ؟
به چشمهای منتظر و سئوالیش خیره شدم ، بی اختیار از دهنم پرید :
_ چون من عاشق یکی دیگه هستم …!
چشمهاش قرمز شده بود مثل یه شیر زخمی داشت بهم نگاه میکرد ترسیده قدمی به عقب برداشتم که به سمتم اومد نیشخندی زد و گفت :
_ چیه میترسی از من ؟
هول شده بهش خندیدم و گفتم :
_ نه
_ پس عاشق هستی آره ؟ وقتی زن من هستی عاشق یکی دیگه شدی بعد فکر کردی به همین راحتیه ؟
با صدای لرزون شده از ترس نالیدم :
_ اردلان من …
_ خفه شو طهورا ساکت باش حرف نزن
ساکت شدم که دستش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو به خودش چسپوند ، فشار دستاش خیلی زیاد شده بود ، اشک تو چشمهام جمع شده بود کمرم داغون شده بود .
_ کمرم اردلان
_ عاشق کی شدی هان ؟
و فشار دستش رو بیشتر کرد .

من و پرت کردی روی مبل و دستش به سمت کمربند شلوارش رفت که ترسیده بهش گفتم :
_ میخوای چیکار کنی اردلان هان ؟
پوزخندی زد و در حالی که بهم نزدیک میشد گفت :
_ میخوام بهت نشون بدم من شوهرت هستم و تو حق نداری به هیچ مردی جز من فکر کنی چه برسه به اینکه بخوای نگاهش کنی شنیدی ؟
_ اردلان لطفا آروم باش
خیمه زد روم و برعکس تصور من خیره به چشمهام شد و با خشم غرید :
_ حق نداری عاشق بشی من شوهرت هستم !
با صدای لرزون شده نالیدم :
_ اردلان من دروغ گفتم بهت برو کنار لطفا
_ چشمهات هیچوقت دروغ نمیگن من خودم حس کردم ، و الان بهت نشون میدم ‌.
وحشت زده گفتم :
_ اردلان میخوای چیکار کنی ؟
_ چرا از شوهرت میترسی ؟ قرار نیست بکشمت کاری میخوام بکنم که همه ی زن و شوهرا میکنند ، امشب باید از شوهرت تمکین کنی میخوام یه توله بکارم تو شکمت تا هیچوقت فراموش نکنی شوهرت من هستم .
قطره اشکی روی گونم چکید
_ داری اشتباه میکنی ….
_ از من بدت میاد ؟
_ نه
دستش رو روی صورتم کشید
_ پس چرا اشک میریزی ؟
_ چون دارم ازت میترسم
بوسه ای روی گونم گذاشت و با صدای خش دار شده اش گفت :
_ نترس من هیچوقت بهت آسیب نمیزنم .
بعدش لبهاش روی لبهام قرار گرفت خیلی نرم شروع کرد به بوسیدن ، بوسه هاش شدت گرفت خیلی گرم و داغ داشت میبوسید ….
_ آخ کمرم آی …
از شدت درد داشتم میمردم اشکام روی صورتم جاری بودند ، اردلان پوزخندی زد :
_ چقدر نازک نارنجی هستی مثل اینکه خیلی وقته طعم رابطه داشتن با من رو فراموش کردی .
با حرص بهش خیره شدم و گفتم :
_ وحشی مثل یه حیوون بودی ، اگه حامله بشم میکشمت .
قهقه ی بلندی زد :
_ ذاتا منم قصد دارم حامله بشی خوشگلم .
بعدش بلند شد و رفت طبقه بالا منم عین مار داشتم به خودم میپیچیدم چقدر وحشی بود تو رابطه
با شنیدن صدای زنگ تلفن روی میز به سختی بلند شدم و برداشتم و جواب دادم :
_ بله
صدای آشنایی پیچید ؛
_ سلام
با شنیدن صدای تینا عصبی چشمهام رو روی هم فشار دادم
_ برای چی باهام تماس گرفتی هان چی از جون من میخوای ؟
قهقه ی بلندی زد
_ میخوام یه چیزی بهت بگم اما امیدوارم فراموشش نکنی ‌
_ چی ؟
_ خیلی بد بازی خوردی !
چشمهام گرد شد
_ منظورت چیه ؟
_ به زودی میفهمی خواهر کوچولوی ساده ی من .

همونجا خشک شده نشسته بودم و داشتم به گوشی تلفن که قطع شده بود ، نگاه میکردم صدای اردلان اومد :
_ چیشده چرا خشکت زده ؟
به سمتش برگشتم که با یه حوله دور کمرش ایستاده بود
_ تینا بود
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چی ؟
_ تینا بود باهام تماس گرفت داشت میگفت مواظب خودت باش خیلی بد بازی خوردی خواهر کوچولوی ساده ی من میگفت هیچوقت فراموش نکن ، منظورش چی بود اردلان برای چی اینارو بهم گفت مگه من چیکارش کرده بودم ؟
دستی داخل موهاش کشید و عصبی گفت :
_ گوه خورده تماس گرفته زنیکه ی ج*ن*ده
چشمهام پر از اشک شد
_ اردلان من واقعا یه احمق هستم
به سمتم اومد کنارم زانو زد و گفت :
_ به من نگاه کن
به چشمهاش خیره شدم که خش دار گفت :
_ تو احمق نیستی حتی ساده هم نیستی فقط قلبت خیلی پاک انقدر پاک که بخاطر خواهرت حاضر شدی جرمی که مرتکب نشدی رو به گردن بگیری پس اصلا بخاطر همچین چیزی گریه نکن ، تو فقط اشتباه کردی یه اشتباه که من درستش میکنم کاری میکنم کسایی که تو این ماجرا دست داشتند همشون مجازات بشند شنیدی ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم :
_ آره
دستش رو روی صورتم کشید و اشکام رو پاک کرد بعدش خم شد پیشونیم رو بوسید و گفت :
_ خیلی دوستت دارم
چشمهام گرد شد
_ البته دوست داشتن از نوع دوست بودن نه اون چیزی که فکرش میکنی ‌.
ناراحت شدم من واقعا دوستش داشتم کاش اون هم یه ذره نسبت به من احساسی داشت ، بعدش بلند شد و گفت :
_ زود باش برو حموم یخورده حالت جا بیاد
_ باشه
بعدش به سختی بلند شدم و به سمت حموم راه افتادم …
* * * *
_ چیه برای چی خواستی من رو ببینی ؟
_ از اردلان فاصله بگیر !
با شنیدن این حرف تینا با صدای بلندی شروع کردم به خندیدن وقتی خوب خندیدم ساکت شدم به تینا که همچنان خونسرد ایستاده بود خیره شدم و گفتم :
_ بعد میشه بدونم چرا فکر کردی من به حرفت گوش میدم ؟
_ چون مجبوری
نگاهی بهش انداختم و گفتم :
_ هیچ اجباری نیست من کاری که تو میگی رو انجام بدم ، اونم کار هایی که یه قاتل میگه رو انجام بدم .
چشمهاش گرد شد
_ چی ؟
نیشخندی بهش زدم و با لحن بدی بهش گفتم :
_ مگه تو یه قاتل نیستی ؟ هستی تو پسر عمه ات رو کشتی حالا میخوای من از شوهرم فاصله بگیرم و اگه فاصله نگیرم لابد میخوای من و بکشی هر غلطی دوست داشتی انجام بده من اصلا ازت نمیترسم تهش مرگ !
بعدش ازش فاصله گرفتم که صدام زد ؛
_ وایستا
ایستادم به سمتش برگشتم که با خشم گفت :
_ چی باعث شده انقدر جرئت پیدا کنی هان ؟

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن