آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رئیس‌کارمند پارت 2

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

دستش رو محکم دور گلوم داشت فشار میداد حس میکردم روحم داره بالا میاد چشمهام داشت از حدقه میزد بیرون نمیدونم چی تو صورتم دید که دستش رو برداشت نفس راحتی کشیدم پی در پی داشتم نفس عمیق میکشیدم صدای خش دار و عصبیش بلند شد:
_برو دعا کن هیچ بلایی سرت درنیاوردم ### وگرنه امروز باید همینجا زنده زنده چالت میکردم تا به خودت جرئت ندی بیای و درمورد یه شب رویایی صحبت کنی
بی شک این مرد یه دیوونه بود که جنون داشت ، داشت من رو خفه میکرد با دیدن سکوت من دوباره عصبی شد چشمهای قرمز شده اش رو بهم دوخت و با خشم غرید:
_ امشب که نه اما فردا شب به بدترین شکل ممکن ###ت رو ازت میگیرم و مثل یه سگ باهات رفتار میکنم
بعد تموم شدن حرفش به سمت اتاقش رفت طولی نکشید که از اتاق اومد بیرون لباس هاش رو عوض کرده بود و از خونه خارج شد ، خودم رو روی مبل پرت کردم یعنی غیرتی شده بود !؟ محال ممکن بود اون برای من غیرتی بشه شاید حرصش دراومد که اون شکلی باهاش صحبت کردم اما کم مونده بود من رو خفه کنه پسره ی روانی!
* * * * *
_این چ لباسیه پوشیدی گمشو عوضش کن !
با شنیدن صدای عصبیش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم میدونستم داره بهونه میاره لباس من هیچ مشکلی نداشت همونطور که بهش خیره شده بودم گفتم:
_لباس من هیچ مشکلی نداره چی داری میگی !؟
به سمتم اومد یقه ی لباسم رو تو دستش گرفت و جر داد با چشمهای گرد شده بهت زده بهش خیره شدم لباسم رو از وسط پاره کرد بود تازه به خودم اومد با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم:
_وحشی دیوونه شدی ببین چ بلایی سر لباسم در آوردی !؟
با دیدن سکوتش بهش دقیق شدم داشت خیره خیره بهم نگاه میکرد رد نگاهش رو گرفتم که نگاهم به سینه های سفید خوش فرمم افتاد که حالا بیرون بود و اون داشت خیره نگاه میکرد سریع شالم رو روی سینه ام گرفتم و بهش تشر زدم
_هوی به چی خیره شدی !؟
با شنیدن این حرف من نگاهش رو بهم دوخت پوزخندی که حرصم رو درمیاورد زد و گفت:
_داشتم به چیزی که مال منه نگاه میکردم میخواستم ببینم میشه فردا شب باهاش حال کرد یا نه میدونی عاشق زن هایی هستم که بدن س*ک*سی دارند اما بدنت انقدر بدترکیب که فکر نمیکنم بتونی برام یه شب رویایی بسازی!
داغ کرده بودم با شنیدن حرف هاش سرم داشت سوت میکشید این عوضی چی داشت میگفت برای خودش با عصبانیت خواستم دهن باز کنم و جوابش رو بدم که خیلی سرد و خشک گفت:
_زود باش لباست رو عوض کن داره دیر میشه باید راس ساعت به این مهمونی برسم
نفسم رو با حرص بیرون دادم با این عوضی حتی نمیشد جر و بحث کرد حرف حرف خودش بود از اون جایی که منم دنبال دعوا و بحث نبودم به سمت اتاق رفتم و لباس ماکسی سیاه بلندی پوشیدم که هیچ بهونه ای دیگه نداشته باشه وقتی از اتاق خارج شدم نگاهی به سر تا پام انداخت با رضایت نگاهش رو ازم گرفت و گفت:
_مانتوت رو بپوش بریم
مانتوم رو پوشیدم کیفم رو برداشتم و همراهش از خونه خارج شدیم امروز یه مهمونی بزرگ برگزار شده بود بخاطر شرکت برای همین اردلان دعوت شده بود و از اونجایی که بعضی از اعضای فامیل هم تو این همونی بودند من رو همراه خودش آورده بود چون نمیخواست هیچکس بفهمه با من مشکل داره ، پوزخندی روی لبهام نشست همه میدونستند اردلان من رو عقد کرده تا شکنجه ام کنه و انتقام بگیره وگرنه هیچ دلیل دیگه ای نداشت!
با رسیدن به مهمونی یه گوشه ایستاده بودم و اردلان مشغول صحبت با همکاراش و دوستاش بود داشتم دور و اطراف رو نگاه میکردم که صدای آشنایی از پشت سرم اومد:
_طهورا
با شنیدن صدای تینا شکه به عقب برگشتم خودش بود خیلی خوشگل شده بود و سر حال تر از گذشته با دقت بهش خیره شده بودم اون هم داشت به من نگاه میکرد اگه صد سال میگذشت من باز هم نمیذاشتم خواهرم قصاص بشه و تاوان بده من عاشقانه خواهرم رو دوست داشتم و حاضر بودم بخاطرش هر کاری انجام بدم حتی اگه اون بی وفا باشه من رو اول از همه طرد کنه!
اشک تو چشمهاش جمع شده بود صداش داشت میلرزید
_خیلی شکسته شدی
لبخند تلخی به این حرفش زدم و گفتم:
_اما تو خوشگلتر شدی
چونش لرزید
_معذرت میخوام
همین رو گفت و سریع از کنارم گذشت به مسیر رفتنش خیره شده بودم چرا نیومد بغلش کنم من میخواستم به اندازه تمام این سال ها بغلش کنم
_طهورا
با شنیدن صدای اردلان از افکارم خارج شدم دستی به چشمهای نمدارم کشیدم و بهش خیره شدم با صدای گرفته ای گفتم:
_بله !؟
با اخم بهش خیره شد و گفت:
_هواست کجاست !؟
بدون توجه به این حرفش پرسیدم:
_چیزی شده !؟
_زود باش همراه من بیا طبقه بالا باهات کار دارم
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم و همراهش به سمت طبقه بالا رفتم داخل اولین اتاق شد که من هم پشت سرش داخل اتاق شدم من رو داخل اتاق خفت کرد که با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم

متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_داری چیکار میکنی اردلان دیوونه شدی !؟
با اخم بهش خیره شد و با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت:
_خواهرت چی داشت بهت میگفت !؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
_برای همین اینجا تو این وضعیت من رو خفت کردی ببینی خواهرم چی داشت میگفت !؟
_جواب بده انقدر زبون درازی نکن
از اونجایی که نه حوصله بحث و نه اعصاب دعوا داشتم بهش خیره شدم و مکالمه چند دقیقه ای من و خواهرم رو بهش گفتم که با دقت بهم خیره شد و گفت:
_با هیچکدوم از فامیل حرف نمیزنی فهمیدی !؟
سری تکون دادم و گفتم:
_آره حالا میشه بری کنار!؟
_نه
به چشمهاش خیره شدم و کلافه گفتم:
_دیگه چی میخوای !؟
با لحن خاصی گفت:
_رژت زیادی پررنگ زیادی دست و دلبازی کردی!
با شنیدن این حرفش دستم بالا اومد که دوباره صداش بلند شد:
_میخوای چیکار کنی !؟
_میخوام پاکش کنم!
چشمهاش خمار شد:
_بزار من زحمتش رو بکشم
و قبل از اینکه حرفش رو درک کنم لبهاش روی لبهام قرار گرفت با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم خیلی آروم و ماهرانه لبهام رو به بازی گرفته بود حس خاصی نسبت به بوسه اش داشتم قلبم داشت بی وقفه خودش رو میکوبید ، وقتی دید دارم نفس کم میارم ازم جدا شد دستش رو روی لبهام گذاشت و خش دار گفت:
_دیگه هیچوقت این رژ رو نزن وگرنه تضمین نمیکنم که لبهات رو کبود نکنم فهمیدی !؟
مسخ شده فقط سر تکون دادم که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لبهام رو تمیز کرد همینطور لبهای خودش که رژ من روی لبهاش بود‌.
در اتاق رو باز کرد بهم اشاره کرد برم بیرون از اتاق جفتمون خارج شدیم که نگاهم تو چشمهای تینا افتاد که داشت به من و اردلان نگاه میکرد با فشاری که اردلان به دستم آورد نگاه ازش گرفتم و حرکت کردیم که صدای اردلان کنار گوشم بلند شد:
_به هیچ عنوان حرف هام رو فراموش نکن!
فقط تونستم خیلی آروم باشه ای بگم هنوز تو شک بودم گیج و منگ برای همین ساکت عین یه رباط دنبال اردلان حرکت میکردم

بلاخره مهمونی تموم شد تموم شد و من اردلان برگشتیم خونه به سمت اتاق خودم داشتم میرفتم که صدای اردلان از پشت سرم بلند شد:
_کجا !؟
ایستادم به سمتش چرخیدم به صورتش خیره شدم و گفتم:
_دارم میرم بخوابم
پوزخندی زد و گفت:
_چجوری میتونی انقدر راحت بخوابی داداشم رو کشتی حالا راحت میری بخوابی !؟
نفس عمیقی کشیدم باز هم بحث همیشگی نمیخواستم کش بدم برای همین سکوت کردم انگار با سکوت من بیشتر عصبی شد چون به سمتم اومد و با صدایی که به وضوح داشت از شدت عصبانیت میلرزید گفت:
_چرا باید داداش جوون من که میخواست به عشقش برسه کشته بشه و تو راست راست زنده برای خودت بگردی چرا تو نمردی!؟
چشمهام رو با درد بستم الان باید بهش چی جواب میدادم من مقصر اون اتفاق نبودم اما حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم چرا چون خودم این رو انتخاب کرده بودم
_چشمهات رو باز کن!
چشمهام رو باز کردم به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم
_دوست دارم همونجوری که داداشم رو کشتی بکشمت! اما با مردنت لطف بزرگی بهت میکنم باید باشی زجر بکشی باید تقاص پس بدی ###
به سختی لب باز کردم
_من ### نیستم
عصبی لبخندی زد و گفت:
_هستی اگه نبودی به داداش بیگناه من تهمت نمیزدی اگه نبودی داداش من رو نمیکشتی.
تموم مدت فقط خیره داشتم نگاهش میکردم که یقه ام رو تو دستش گرفت و گفت:
_کاش …
ساکت شد ادامه نداد یقه ام رو ول کرد و از خونه رفت بیرون نفسم رو آه مانند بیرون دادم من نمیخواستم اذیتش کنم اون خودش داشت خودش رو اذیت میکرد هیچوقت با انتقام گرفتن آدم آروم نمیشد!
* * * * *
داخل اتاق نشسته بودم و حسابی سرگرم آماده کردن پرونده های جدید شرکت بودم که صدای قهقه ی بلندی هواسم رو پرت کرد با حرص بلند شدم و از اتاق خارج شدم که با دیدن صحنه روبروم حس کردم پاهام بیحس شد ، اردلان همراه یه دختر جوون لوند دختره دستش رو دور بازوی اردلان حلقه کرده و داشتند به سمت اتاقش میرفتند صدای قهقه ی جفتشون شرکت رو برداشته بود
هیچوقت اردلان رو این شکلی ندیده بودم چرا من احساس بدی داشتم با دیدنشون چرا داشتم از درون آتیش میگرفتم این چ حسی بود که من داشتم
_طهورا !؟
با شنیدن صدای منشی بهش خیره شدم سئوالی که گفت:
_حالت خوبه چرا صورتت رنگ پریده اس !؟
_من خوبم!
هنوز حرفم رو باور نکرده بود
_اما …
با جدیت گفتم؛
_خوبم
و داخل اتاق شدم دوباره نمیخواستم هیچکس حال بد من رو بفهمه وقتی خودم هنوز دلیلش رو نمیدونستم ، یعنی بخاطر دیدن اون دختره کنار اردلان تا این حد حال من خراب شده بود غیر ممکن بود فقط بخاطر این موضوع باشه
دستم رو روی قلبم مشت کردم و محکم کوبیدم روش! چرا داشت اینجوری بی وقفه میکوبید

با حسادت به دست های قفل شده اشون خیره شده بودم نمیدونم این حس حسادت مثل خوره افتاده بود به جونم صدای ارلان من رو به خودم آورد نگاهم رو از دست هاشون گرفتم و به صورت اردلان خیره شدم و سرد گفتم:
_ بفرمائید !؟
_راس ساعت هشت تموم پرونده های شرکت مهین تاج رو آماده میکنی و برای من ایمیل میکنی از الان هم کارت رو شروع کن که راس ساعت هشت تموم باید بکنی و برام بفرستی
با دهن باز بهش خیره شدم و گفتم:
_اما ساعت هفت ساعت کاری تموم میشه من چرا …
وسط حرفم پرید:
_چون کم کاری داشتید باید جبران کنید.
بعد تموم شدن حرفش بدون اینکه منتظر هیچ جوابی از جانب من باشه دست اون دختره رو گرفت و گذاشت با رفتنش هر چی فحش به دهنم اومد بارش کردم آدم انقدر بی وجدان چطوری میتونست از من انتظار داشته باشه تا ساعت هشت شرکت باشم اما مجبور بودم به حرفش گوش کنم چاره ای جز این نداشتم انگار قرار بود همیشه به من ظلم بشه چ پیش اردلان چ پیش خانواده خودم.
راس ساعت هشت تموم پرونده ها رو آماده و ایمیل کردم از شدت خستگی انگشتام داشت ذوق ذوق میکرد بلند شدم وسایلم رو برداشتم و از شرکت خارج شدم هیچکس داخل شرکت نبود.
کنار خیابون منتظر ماشین ایستاده بودم!
اما دریغ از یه ماشین تازه سر شب بود متعجب بودم چرا هیچ ماشینی نیست زیر لب داشتم به اجداد اردلان و خودش فحش میدادم که ماشینی جلوی پام ترمز کرد سرم رو بلند کردم با دیدن ماشین مدل بالایی کنار پام یه تای ابروم بالا پرید
شیشه ماشین بالا رفت و صدای سرد و خشکی بلند شد:
_سوار شو
با فکر اینکه مزاحم بدون اینکه موقعیت رو درک کنم مثل همیشه عصبی دهن باز کنم تا جد و آبادش رو به فحش بکشم
_عمت رو سوار کن مرتیکه یالغوز!
با باز شدن در ماشین توسط راننده گارد گرفتم و گفتم:
_یارو من اینکاره نیستم بخوای غلطی بکنی همینجا کارت رو یکسره میکنم مطمئن باش ….
با دیدن اردلان حرف تو دهنم ماسید اون اینجا چیکار میکرد نگاه بدی بهم انداخت و گفت:
_داری چ غلطی میکنی !؟
صاف ایستادم و بهش خیره شدم به من من افتادم
_ من …
عصبی حرف من رو قطع کرد
_نصف شب تو خیابون چ گوهی میخوری !؟
با شنیدن این حرفش طلبکار بهش خیره شدم و گفتم:
_تازه ساعت نه شب کجا نصف شب !؟
بعدش پوزخندی به صورت عصبیش زدم و گفتم:
_مثل اینکه فراموشی گرفتی یادت رفته خود تو من رو تا ساعت هشت تو شرکت نگه داشتی
بدون اینکه توجهی به حرف های من بکنه یا اهمیتی بده با صدای سردی گفت:
_زود باش سوار شو
با حرص دندون قروچه ای کردم و سوار ماشین شدم ، از شدت حرص دوست داشتم فکش رو پایین بیارم مرتیکه گودزیلای عوضی رفته بود عشق و حالش رو با دوست دخترش انجام داده بود حالا برگشته بود من رو بازخواست و تهدید میکرد.
نمیدونم چقدر گذشت و من تموم مدت در حال حرص خوردن بودم وقتی ماشین ایستاد سریع پیاده شدم و به سمت خونه رفتم اردلان هم پشت سر من داشت میومد داخل خونه شدیم داشتم به سمت اتاقم میرفتم که صداش از پشت سرم بلند شد:
_وایستا!
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش چرخیدم بهش خیره شدم.

_تو قبلا نامزد داشتی !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم نفسم رفت با بهت بهش خیره شدم این رو از کجا فهمیده بود هنوز مبهوت بهش خیره شده بودم که پوزخندی زد و گفت:
_فکر کردی نمیدونم نامزد داری و اون پسره عشق سابقته هان !؟
به سختی لب باز کردم
_اینارو از کجا میدونی !؟
به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و با غضب گفت:
_واقعا میخوای بدونی اینارو از کجا فهمیدم آره فکر کردی میتونی اینارو از من مخفی کنی و خارج از چشم من با اون پسره ی کثافط هر گوهی خواستی بخوری هان !؟
_داری اشتباه میکنی!
پوزخند عصبی زد و گفت:
_که دارم اشتباه میکنم آره
بی هوا فکم رو تو دستش گرفت و محکم فشار داد که فقط چشمهام از درد بسته شد با صدای گرفته ای گفتم:
_دستت رو بردار اردلان!
_چیه دردت گرفت نمیتونی تحمل کنی هان !؟
_از کجا حرصت گرفته میخوای سر من خالی کنی !؟ اینکه من قبلا تو گذشته نامزد داشتم چیزی نیست که انقدر عصبی بشی این تو گذشته ی من بوده پس به تو هیچ ربطی نداشته
با شنیدن این حرفم انگار بیشتر عصبیش کرده باشم که تو صورتم فریاد زد
_تو همه چیزت به من مربوط میشه فهمیدی !؟
ساکت بهش خیره شده بودم که بلند تر از قبل فریاد زد:
_باتوام فهمیدی !؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
_آره فهمیدم
دستش رو برداشت انگاری آرومتر شده بود اما همچنان عصبی بود دستش رو به نشونه ی تهدید جلوم گرفت و گفت:
_دیگه حق نداری چیزی رو از من پنهون کنی فهمیدی حتی اگه تو گذشته ات بوده باشه تو زن منی باید همه چیزت رو بهم بگی همه چیزت به من مربوط میشه
فقط سر تکون دادم خواست چیزی بگه دوباره اما نمیدونم چی تو صورت من دید که پشیمون شد گذاشت رفت ، با رفتنش به سمت اتاق خودم رفتم همین که داخل شدم قطره اشکی روی گونم چکید که با حرص پسش زدم
اردلان واقعا یه روانی به تمام معنا بود رسما داشت من رو به باد کتک میگرفت!
* * * * *
_سلیطه پسرم رو به کشتن دادی خون به جیگرم کردی حالا اومدی زندگی اردلان رو خراب کنی آره ### !؟
با چشمهایی که از شدت گریه داشت تیر میکشید بهش خیره شده بودم سخت بود اون هم خیلی زیاد عمه ای که تا دیروز نازک تر از برگ گل بهم نگفته بود حالا داشت من رو به رگبار فحش و کتک میبست!
_عمه …
با خوردن سیلی محکمی تو دهنم ساکت شدم دستم رو روی گونه ام گذاشتم ، عمه با عصبانیت بهم خیره شد و داد زد:
_چجوری تونستی پسر من رو بکشی ### !؟
لبهام از شدت گریه داشت میلرزید تموم وجودم با دیدن گریه های عمه داشت میلرزید میدونستم چقدر دلش خون
با شنیدن صدای باز شدن در خونه برای اولین بار خوشحال شدم از اینکه اردلان اومده بود شاید میتونست من رو از این وضعیت نجات بده
_چخبره اینجا مامان!؟
عمه با اخم بهش خیره شد و گفت:
_چجوری تونستی اینو عقد کنی هان !؟
اردلان عصبی شده بود این از حالت نگاهش مشخص بود
_مامان لطفا این بحث رو همینجا تمومش کن
عمه اشک تو چشمهاش جمع شد
_با قاتل برادرات ازدواج کردی بچم میخواست ازدواج کنه تو اوج جوونی به قتل رسوندش بعدش بهش تهمت زد پسر من چشم دل پاک بود قرار بود براش برم خواستگاری داماد بشه بچم میخواست ازدواج کنه …
اردلان محکم بغلش کرد با دیدن حال و روز عمه حال من هم بشدت بد شده بود

خدایا داشتم تقاص چی رو پس میدادم دروغی که گفته بودم !؟ من فقط نمیخواستم خواهرم درست چند روز مونده به ازدواجش بره زندان ، کاش همون روز اعدام میشدم و این همه درد و حقارت رو تحمل نمیکردم با کشیده شدن موهام از افکارم خارج شدم و بی اختیار آخی از دهنم در رفت که صدای عصبی عمه بلند شد:
_چیه دردت اومد اون موقع که داشتی پسرم رو میکشتی دلت نسوخت دردت نیومد نمیدونستی داری چجوری داغون میکنی زندگی چند نفر رو هان عفریته جواب بده
من فقط ساکت بهش خیره شده بودم و بیصدا داشتم اشک میریختم نمیتونستم هیچ حرفی بزنم چون میدونستم عمه بیشتر عصبی میشه عمه حق داشت همه حق داشتند اما من هیچ حقی نداشتم چون خودم این راه رو انتخاب کرده بودم اردلان عمه رو از من جدا کرد و سعی داشت مادرش رو آروم کنه
_مامان کافیه به خودت بیا داری چیکار میکنی !؟
عمه با درد بهش خیره شد و با مظلومیتی که دل آدم رو به درد میاورد گفت:
_قلبم داره آتیش میگیره اردلان جگر گوشه ام تو قبرستون هنوز جوون بود میخواست با عشقش ازدواج کنه خوشبخت بشه اما این سلیطه پسرم رو کشت چجوری میخوای آروم باشم وقتی این هنوز زنده اس داره نفس میکشه و زندگی میکنه اما پسر من گوشه قبرستون.
اردلان محکم بغلش کرد و آروم جوری که من نشنوم گفت:
_اون هم تاوان پس میده نمیزارم به هیچ عنوان قصر در بره گریه نکن!
اما من تموم حرفش رو شنیدم و درد قلبم بیشتر شد از شنیدن این حرفش میخواست انتقام چی رو از من بگیره گناهی که مرتکب نشده بودم!؟ اما اون که تقصیری نداشت ، نمیدونم چقدر گذشت که عمه رفت بعد از رفتن عمه صدای اردلان رو شنیدم:
_چی به مادرم گفتی هان !؟
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_من بهش چیزی نگفتم
پوزخندی زد و گفت:
_مثل سگ داری دروغ میگی!
ساکت بهش خیره شدم وقتی حرف من رو باور نداشت چی رو باید بهش توضیح میدادم ساکت بهش خیره شدم که با سردی بهم خیره شد و گفت:
_یه ### مثل تو حق نداره مادر من رو ناراحت کنه کافیه ببینم یا بشنوم اونوقت که زنده موندنت با خداس!
با شنیدن این حرفش تلخندی زدم و گفتم:
_من همین الانش هم زنده نیستم فقط دارم نفس میکشم.
با شنیدن این حرف من نگاه عمیق و پر از حرفی بهم انداخت تو چشمهاش یه چیزی عجیبی بود که اصلا درک نمیکردم!
_زود باش بلند شو!
با شنیدن این حرفش متعجب شدم گیج و منگ بهش خیره شدم که اینبار با صدای بلند تری گفت:
_زود باش بلند شو
به سختی از سر جام بلند شدم بهش خیره شدم که با صدای بلندی گفت:
_از این به بعد غذا رو آماده میکنی خونه و حیاط رو تمیز میکنی …
ساکت شد به چشمهام خیره شد و محکم تر از قبل ادامه داد:
_شب ها هم وظیفه داری من رو تمکین کنی.
با شنیدن اسم تمکین لرز بدی به تنم افتاد من نمیتونستم باهاش همخواب بشم با ترس بهش خیره شدم با التماس گفتم:
_من نمیتونم ….
حرفم رو قطع کرد
_من کار خودم رو انجام میدم و هیچکدوم از حرف هات برام مهم نیست تو الان زن منی و وظایفی داری که باید بهش برسی
با شنیدن این حرفش از کوره در رفتم و عصبی گفتم:
_تو من رو عقد کردی ازم انتقام بگیری نه اینکه عشق و حال کنی مگه نمیخواستی انتقام خون برادرت رو بگیری خوب پس بیا من رو بکش کتک بزن زجر بده من آماده ام !؟
پوزخندی روی لبهاش نشست به سمتم اومد حالا کاملا روبروم ایستاده بود دستش رو زیر چونم گذاشت و گفت:
_تو عین یه ### خیابونی میشی و هر شب بهم سرویس میدی این کار من بدترین انتقامی که میتونم ازت بگیرم پس فکر نکن میتونی من رو تحریک کنی.
با شنیدن این حرفش وحشت زده بهش خیره شدم یعنی واقعا میخواست همچین کاری انجام بده و با من مثل ### ها برخورد کنه
اگه همچین کاری میکرد بی شک من زنده نمیموندم من دوست نداشتم همخواب مردی مثل اردلان بشم که پر از کینه و نفرت بود مهم تر از همه اصلا هیچ عشقی بین من و اردلان وجود نداشت.

از شدت ترس مثل بید داشتم میلرزیدم امشب قرار بود اردلان باهام رابطه داشته و من اصلا این رو نمیخواستم خیلی زود از شرکت اومده بودم و خودم رو زده بودم به خواب تقریبا نزدیک دو سه ساعت گذشته بود و هیچ خبری از اردلان نشده بود من هم چشمهام گرم خواب شده بود.
با حس خیسی گردنم وحشت زده چشمهام رو باز کردم که اردلان رو دیدم با ترس خودم رو عقب کشیدم و گفتم:
_داری چیکار میکنی !؟
پوزخندی به چهره ی ترسیده ام زد و گفت:
_میخوام طعم همسرم رو بچشم
_اردلان زده به سرت چی داری میگی نصف شب !؟
لبخند مسخره ای زد و گفت:
_مثل اینکه یادت رفته خانومم امشب قرار بود یه شب رویایی باشه برای دوتامون
با شنیدن این حرفش احساس خطر کردم میدونستم ارلان وقتی یه حرفی رو میزنه حتما بهش عمل میکنه!
_دیوونه نشو اردلان
به سمتم اومد که باعث شد بیشتر برم عقب به تاج تخت خوردم حالا قشنگ خیمه زده بود روی من به چشمهای ترسون من خیره شد و با لذت گفت:
_تا حالا هیچ دختری نتونسته من رو ارض*ا کنه میخوام امشب با همسرم ارض*ا بشم هم جسمی هم روحی
به قدری ترسیده بودم که قدرت تکلمم رو حتی از دست داده بودم آب دهنم رو فرو بردم به چشمهاش خیره شدم میدونستم حرف زدن فایده ای نداره با التماس بهش خیره شدم و نالیدم:
_لطفا باهام اینکارو نکن نابود میشم
دستش رو نوازش وار از گردنم کشید تا پایین و خش دار پچ زد
_تو وقتی داشتی داداش من رو میکشتی به این فکر افتادی قراره خانواده ی من به چ حالی بیفتن که حالا داری از نابود شدن خودت صحبت میکنی هوم !؟
_من نمیخواستم بکشمش اون یه اتفاق بود اما تو داری عمدی اینکارو میکنی
به چشمهام خیره شد و با صدای خش دار شده ای گفت:
_امشب باید با دنیای دخترونت خداحافظی کنی خوشگلم
بعد تموم شدن حرفش قبل اینکه بزاره من حرفی بزنم لبهاش رو روی لبهام گذاشت و خیلی ماهرانه شروع کرد به بوسیدن و بازی کردن با بدن من ، من هم یه زن بودم با نقاط حساسی که تحریک میشدم چقدر میتونستم مقاومت کنم مگه وقتی کارش باهام تموم شد عین یه تیکه آشغال باهام رفتار کرد.

از شدت درد داشتم میمردم به هق هق افتاده بودم صدای عصبی اردلان کنار گوشم بلند شد:
_بسه انقدر زر زر نکن سرم و خوردی
با شنیدن این حرفش گریه ام شدت گرفت خودش باعث درد کشیدن من شده بود و حالا میخواست خفه خون بگیرم چند دقیقه گذشت و من بیصدا از شدت درد و بی کسی داشتم گریه میکردم که صدای کلافه اش بلند شد:
_درد داری !؟
چشمهام رو باز کردم نگاهم رو بهش دوختم و با مظلومیتی که دل خودم هم به حالم میسوخت گفتم:
_خیلی درد دارم
خودش رو به سمتم کشید و دستش رو روی شکمم گذاشت شروع کرد ماساژ دادن از درد شکمم کم شده بود و چشمهام داشت گرم میشد که صدای آرومش رو شنیدم
_کاش هیچوقت هیچکدوم از این اتفاق ها نمیفتاد اون وقت میتونست خیلی چیزا قشنگتر از این باشه بدون هیچ درد و عذابی.
گیج خواب بودم و اصلا نمیتونستم معنی این حرفش رو درک کنم ، طولی نکشید که خوابم برد.
با حس درد شدیدی که زیر شکمم پیچید چشمهام رو باز کردم با دیدن وضعیت بدم آه از نهادم بلند شد.
دیشب از دنیای دخترونم خارج شده بودم اون هم نه با عشق بلکه با انتقام اردلان واقعا آدم نامردی بود میدونست چجوری طرف مقابلش رو از پار دربیاره!
اما من نباید جا میزدم من که هیچ تقصیری نداشتم من که قاتل نبودم پس چرا نباید دل شوهرم رو بدست میاوردم! آره شوهرم اون حالا شوهر رسمی شرعی و قانونی من بود حتی جسم من رو هم مالک شده بود من باید گذشته رو دور میریختم و یه زندگی جدید شروع میکردم همراه با اردلان.
* * * *
_بیدار شو ببینم
با شنیدن صدای اردلان چشمهام رو باز کردم و بهش خیره شدم که با دیدن نگاه عصبیش جا خوردم با دیدن چشمهای باز من با خشم بهم خیره شد و غرید:
_هنوز حتی نهار رو هم آماده نکردی اون وقت گرفتی کپیدی من امشب مهمون دارم زود باش بیدار شو
با شنیدن این حرفش به سختی سرجام نشستم هنوز درد و خونریزی داشتم برای همین زیاد نمیتونستم حرکت کنم بهش خیره شدم و گفتم:
_من ….
نذاشت حتی حرفم رو کامل کنم با عصبانیت وسط حرفم پرید:
_بدون اینکه حرفی بزنی برینی تو اعصاب من بلند شو غذای امشب رو تدارک ببین من مهمون خاص و مهمی دارم.
فقط سر تکون دادم

با وجود حال بد و ناخوشی که داشتم غذا های مهمون رو آماده کردم و میز پر زرق و ورقی آماده کرده بودم.
تقریبا ساعت نه شب بود که صدای زنگ در خونه اومد اردلان از من خواست برم داخل اتاق و تا رفتن مهمونش اصلا بیرون نیام! تموم مدت تو اتاق خودم با گریه نشسته بودم و به قهقه های شوهرم با یه دختر غریبه گوش میدادم چقدر بدبخت بودم من با شنیدن صدای در خونه که نشون از رفتن اون دختره میداد بلند شدم ، ساعت سه نصف شب بود و من نتونسته بودم بخوابم تموم مدت داشتم گریه میکردم چشمهام از شدت گریه قرمز شده بود و حسابی ورم کرده بود
از اتاق خارج شدم اردلان کنار پنجره ایستاده بود و داشت سیگار میکشید به سمتش رفتم و با صدایی که بشدت گرفته بود گفتم:
_خیلی پستی!
با شنیدن صدام تکونی خورد و به سمتم برگشت نگاهش رو به چشمهام دوخت اخماش رو تو هم کشید که ادامه دادم:
_خیلی نامرد و پستی چجوری تونستی !؟
به چشمهام خیره شد و گفت:
_چی داری برای خودت بلغور میکنی این چ حال و روزیه برای خودت درست کردی هان ؟!
و اشاره ای به چشمهام کرد که عصبی شدم و بی اختیار با گریه فریاد زدم:
_همش تقصیر تو نامرد دیشب باهام رابطه داشتی صبح حتی نموندی ببینی زنده ام یا مرده شب اومدی میگی شام حاضر کن اون وقت دختر برداشتی آوردی خونه که چی هان !؟
_درست صحبت کن!
میون گریه مثل دیوونه ها قهقه زدم و گفتم:
_من درست صحبت کنم هان مثلا نخوام درست صحبت کنم میخوای چیکار کنی من رو کتک بزنی یا بدی من رو قصاص کنن هوم کدومش ؟!
محکم اسمم رو صدا زد:
_طهورا!
با شنیدن اسمم از زبونش ایستادم بهش خیره شدم و مظلوم گفتم:
_من خیلی بدبخت هستم نه !؟
به سمتم اومد و خشن بغلم کرد نمیدونم چرا داشت انقدر خشونت به خرج میداد با صدای محزونی گفت:
_آروم باش
بی اختیار نالیدم:
_من داداشت رو ….
با شنیدن اسم داداشش من رو از خودش جدا کرد به چشمهام خیره شد و گفت:
_داداشم چی !؟
ساکت شدم قدرتش رو نداشتم

کاش میتونستم واقعیت رو بهش بگم کاش وقتی سکوت من رو دید چشمهاش سرد شد من رو از خودش جدا کرد و نگاه سردی بهم انداخت از سردی نگاهش لرزی به تنم افتاد بدون اینکه بهم نگاه کنه یا حرفی بزنه گذاشت رفت با رفتنش همونجا افتادم و شروع کردم به گریه کردن کاش میتونستم واقعیت ها رو بهش بگم و خودم رو خلاص کنم.
_طهورا
با شنیدن صدای لیلا منشی شرکت نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_جان !؟
_رئیس گفت پرونده هایی که ترجمه کردی رو ببری اتاقش
_باشه ولی من کار دارم تو میتونی ببری !؟
_نه آخه گفت باهات کار داره!
سری تکون دادم و گفتم:
_باشه
با رفتن لیلا نفسم رو پر حرص بیرون دادم یعنی باهام چیکار داشت البته اون چیکار میتونست با من داشته باشه لابد باز میخواست نیش و کنایه بزنه و بعدش هم بهم بگه پرونده جدید رو تا فلان ساعت آماده کن ، اردلان همیشه همین بود حتی قبل اینکه باهاش ازدواج کنم و خیلی قبل که اردوان زنده بود اون همیشه متفاوت با بقیه بود جوری اخلاقش گند بود که هیچکس جرئت نداشت بهش نزدیک میشه حتی منی که شیطون فامیل بودم
بعد از مرگ اردوان خیلی چیز ها عوض شد من از خانواده و فامیل طرد شدم تینا ازدواج کرد و برای همیشه خودش رو از فامیل دور کرد شاید میترسید! از اینکه اتفاق های گذشته روی زندگیش تاثیر بزاره
سری تکون دادم نمیخواستم بیشتر از این به افکار آزار دهنده ام فکر کنم.
_بیا داخل!
در اتاقش رو باز کردم و داخل شدم اردلان کنار پنجره ایستاده بود و داشت سیگار میکشید تموم اتاق رو دود برداشته بود به سرفه افتادم ، با شنیدن صدای سرفه ام به سمتم برگشت با اخم بهم خیره شد و گفت:
_پرونده های جدید رو که بهت داده بودم ترجمه کردی !؟
_بله رئیس
_اونارو بزار روی میز و خودت بشین کارت دارم.
متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_باشه
رفتم پرونده رو روی میز گذاشتم و خودم روی صندلی نشستم که خودش سیگارش رو خاموش کرد و اومد پشت میز نشست بهم خیره شد و با صدای خش دار و بمی گفت:
_قراره برای یه مدت بریم سفر کاری!
با شنیدن این حرفش با دقت بهش خیره شدم
_قراره تو هم همراه من بیای به عنوان مترجم شرکت ، نمیخوام هیچکس بفهمه تو زن منی فهمیدی !؟

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن