آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رئیس‌کارمند پارت 3

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

با شنیدن این حرفش تعجب کردم اما اصلا به روی خودم نیاوردم با صدای گرفته ای گفتم:
_باشه فهمیدم
_برای فردا آماده باش الان هم میتونی بری!
با شنیدن این حرفش بلند شدم اولین قدم رو برداشتم که اسمم رو صدا زد
_طهورا!
با شنیدن اسمم از زبونش ایستادم به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_امشب خانواده من قراره بیان نمیخوام به هیچ عنوان جلوی چشمشون باشی فقط غذا و چیز هایی که باید رو آماده کن
_باشه
از اتاق خارج شدم اما ذهنم درگیر مهمونی امشب بود واقعا خانواده اش میخواستند به خونه اش بیاند اون هم وقتی من بودم مطمئن بودم یه جای کار میلنگه خانواده اش به خون من تشنه بودند چرا میخواستند به خونه ای بیاند که من هستم شاید هم بیخود حساس شده بودم و خانواده اش فقط برای دیدن پسرشون داشتند میومدند.
* * * * *
وقتی میز شام رو آماده کردم لبخند خسته ای زدم که صدای سرد اردلان اومد:
_حالا میتونی بری!
با شنیدن این حرفش با افسوس نگاهی به میز شام انداختم کاش میشد همه چیز مثل قبل بشه و من با خانواده ام همراه بشم اما میدونستم هیچ چیز مثل قبل نمیشه هیچوقت چون واقعیت همیشه پنهون میموند.
داخل حموم شد وقتی حموم کردم لباسم رو عوض کردم صدای خنده ی خانواده اردلان داشت میومد آه تلخی کشیدم و به سمت تخت رفتم دراز کشیدم جای من اونجا نبود نباید آه میکشیدم افسوس میخورد یا حتی ذره ای ناراحت میشدم.
با دیدن چشمهای قرمز شده اردلان ترسیدم نمیدونم چرا اما حس خیلی بدی بهم دست داد انگار یه اتفاق خیلی بد افتاده اما چی! اردلان با قدم های بلند خودش رو بهم رسوند و قبل از اینکه چیزی بگم سیلی محکمی تو گوشم خوابوند که پرت شدم روی زمین حس کردم گوشم داره زنگ میزنه تو بهت کارش بودم که صدای عربده اش بلند شد:
_میکشمت عوضیییی!
با چشمهای گشاد شده از تعجب بهش خیره شدم و شکه فقط تونستم بگم
_چیشده
با شنیدن این حرف من انگار دیوونه شد کمربندش رو از شلوارش بیرون کشید و فریاد زد:
_میکشمت زنده ات نمیزارم ###
هنوز نمیدونستم چیشده و چرا داره اینجوری باهام صحبت میکنه و از چی انقدر عصبی شده با ترس بهش خیره شده بودم که به سمتم اومد و عصبی فریاد کشید:
_که عاشق داداش من بودی آره !؟

با شنیدن این حرفش ماتم برد چی داشت میگفت چ عشقی از چی داشت حرف میزد قبل از اینکه بخوام سئوالی ازش بپرسم کمربندش روی کمرم فرود اومد جیغی از درد کشیدم با شنیدن صدای جیغ من انگار داشت لذت میبرد که شدت ضربه هاش رو بیشتر کرد
انگار کور شده بود فقط داشت بی وقفه من رو کتک میزد تموم بدنم بیحس شده بودم سرم سنگین شده بود حتی نای التماس کردن هم نداشتم وقتی خسته شد دست از کتک زدن من برداشت موهام رو گرفت و بلندم کرد همراه خودش به سمت اتاق کشید و خشن پرتم کرد روی تخت که ناله ای کردم
دستش به سمت شلوارش رفت و ….
* * * *
با احساس سردرد چشمهام رو باز کردم با دیدن اتاق بیمارستان تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد کتک خوردنم از اردلان فحش هاش و در آخر رابطه ای که کم از ### نداشت باهام برقرار کرد
_بلاخره بهوش اومدی !
با شنیدن صداش وحشت زده نگاهم رو بهش دوختم کنار پنجره ایستاده بود اشک تو چشمهام جمع شده بود با ترس بهش خیره شده بودم که به سمتم چرخید بهم خیره شد پوزخندی روی لبهاش نشست
_خیلی سگ جونی!
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره جاش کنده میشه
به سمتم اومد خیره به چشمهام گفت:
_با اون همه کتکی که خوردی رابطه ی وحشیانه ای که باهات داشتم فکر نمیکردم زنده بمونی اما میبینم سگ جون تر از این حرفایی!
با شنیدن این حرفش چونم لرزید چقدر بی رحم بود چطور میتونست اینجوری بگه چقدر میتونست سنگدل و بیرحم باشه ، به سختی لب باز کردم:
_چرا باهام اینکارو کردی مگه چیکارت کرده بودم !؟
با شنیدن این حرف من انگار عصبی شد به چشمهام خیره شد و خشن گفت:
_فیلمت رو دیدم.
متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_چ فیلمی !؟
دستش مشت شد رگ گردنش زد بیرون داشت پی در پی تند تند نفس عمیق میکشید درست مثل لحظه ای که از چیزی شدید عصبی باشه و بخواد خودش رو کنترل کنه!

_داشتی از عشقت به اردوان میگفتی!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده گفتم:
_چی داری میگی من هیچوقت …
عصبی حرفم رو قطع کرد:
_خفه شو حتی یه کلمه هم حرف نزن کاری نکن همینجا زنده زنده چالت کنم خودم دیدم شنیدم صدات صورتت که داشتی از عشقت به اردوان میگفتی لابد اون شب مستش کرده بودی تا باهات یه شب رمانتیک داشته باشه اما وقتی دیدی به هدفت نمیرسی کشتیش
با شنیدن این حرفش چشمهام گشاد شد چی داشتم میشنیدم من اون شب اردوان رو مست کرده بودم من اعتراف کرده بودم عاشق اردوان هستم این حرف های دروغ از کجا در اومده بود چرا اردلان داشت اینارو میگفت من هیچوقت عاشق اردوان نبودم من از عشق آزاده و اردوان نسبت به هم خبر داشتم
_اردلان
با شنیدن صدام بهش خیره شد با صدای گرفته و لرزون شده گفتم:
_من هیچوقت عاشق اردوان نبودم
و قطره اشک تلخی روی گونم چکید واقعیت همین بود! اردلان نگاه عمیقی به چشمهام انداخت معلوم بود حرف من رو باور نداره با صدای گرفته ای گفتم:
_کی مرخص میشم !؟
با صدای سردی گفت:
_تا چند ساعت دیگه
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون احساس خیلی بدی داشتم نمیدونم اون چ فیلمی بود که اردلان داشت ازش صحبت میکرد اما مطمئن بودم که من هیچوقت همچین حرف هایی نزدم و عاشق اردوان نبودم.
* * * * * *
صورتم داغون شده بود هیچ جای سالمی تو بدنم باقی نمونده بود اردلان حسابی من رو کتک زده بود بدون اینکه از من توضیحی بخواد
_هی!؟
با شنیدن صداش سر بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_زود باش نهار رو آماده کن اینجا نشستی که چی !؟
با شنیدن این حرفش شکه بهش خیره شدم باورم نمیشد همچین چیزی از من میخواست من با این وضعیت آش و لاش چجوری میتونستم نهار رو آماده کنم همچنان سر جام نشسته بودم که صدای فریادش بلند شد:
_باتوام
با شنیدن صدای دادش ترسیده بلند شدم و بهش خیره شدم که عصبی بهم خیره شد و گفت:
_راس ساعت دو باید نهار روی میز آماده باشه وگرنه بد بلایی به سرت درمیارم حالا گمشو از جلوی چشمهام
با شنیدن این حرفش ترسیده به سمت آشپزخونه رفتم تا نهار رو آماده کنم بااینکه سخت بود اما همه ی تلاشم رو کردم نمیخواستم کوچکترین بهانه ای بدم دستش برای اذیت کردن
وقتی نهار آماده شد میز رو چیدم و صداش زدم که اومد سر میز احساس ضعف شدیدی میکردم تموم مدت اردلان سر میز نشست و بدون اینکه بزاره من برم شروع کرد به خوردن غذا سرم رو پایین انداخته بودم و از شدت درد و گرسنگی لب گزیده بودم.
وقتی نهارش رو خورد بلند شد رفت هیچ چیزی نمونده بود که من بخورم حتی توانایی اینکه دوباره چیزی درست کنم رو نداشتم.
اون شب هم به سختی سپری شد ، رفتار اردلان باهام شده بود مثل برده اش یه جوری باهام رفتار میکرد که سنگدل ترین آدم هم که باشی نمیتونی اینجوری رفتار کنی اما اون با سنگدلی تمام کار هایی رو انجام میداد که فقط من رو زجر بده

با شنیدن صدای زنگ در خونه رفتم تا در رو باز کنم با دیدن مادر و خواهر اردلان نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم میدونستم مادر و خواهرش میدونستند اردلان شرکت فقط اومده بودند تا من رو اذیت کنند اما اینکه از کجا میدونستند من امروز شرکت نرفتم خدا عالم در خونه رو باز کردم و منتظر ایستادم چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که عمه و دخترش آنید اومدند داخل عمه با دیدن من نگاه پر از تنفرش رو بهم دوخت و گفت:
_اینجا ایستادی که چی !؟
با شنیدن این حرفش سرم رو پایین انداختم و خیلی آروم جوابش رو دادم:
_منتظر شما ایستاده بودم
آنید پوزخندی زد و گفت:
_چ جالب نکنه فکر کردی تازه عروسی ما اومدیم دیدن تو نکنه یادت رفته با مادرت چ غلطایی انجام دادید هان !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم گرفته شد هنوز نیومده شروع کرده بودند به اذیت کردن و نیش کنایه زدن
صدای عمه بلند شد:
_باهاش حرف نزن اعصابت رو خورد نکن آنید بیا بشین
بعدش به سمت من برگشت و جوری که انگار داره با خدمتکارش صحبت میکنه گفت:
_گمشو برای من و آنید دوتا چایی بیار
بعدش بدون اینکه منتظر جواب یا حرفی از جانب من باشه همراه آنید به سمت سالن رفتند نفسم رو پر حرص بیرون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم تا چایی براشون آماده کنم و ببرم داخل سالن قطعا اگه همون طهورا چند سال پیش بودم الان یه جواب دندون شکن بهشون میدادم اما نه من اون طهورا سابق بودم و نه عمه اینا اون آدمای سابق!
وقتی چایی رو آماده کردم داخل سینی گذاشتم و به سمت سالن بردم جلوی آنید گرفتم که برداشت جلوی عمه گرفتم که چایی رو برداشت و ریخت روی پاهام که چشمهام گشاد شد و جیغی از درد کشیدم پاهام سوخت اشک تو چشمهام جمع شد نگاهم به عمه افتاد که لبخند بدجنسی زد و گفت:
_دست و پاچلفتی هواست رو جمع کن حتی عرضه ی یه چایی آوردن هم نداری کم مونده بود من رو بسوزنی.
باورم نمیشد عمه انقدر بی رحم شده باشه ، سکوت کردم چاره ای هم جز سکوت نداشتم تموم پاهام سوخته بود به سختی از جلوش رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم همونجا نشستم و شروع کردم به گریه کردن پاهام خیلی وحشتناک سوخته بود.
نمیدونم چقدر گذشته بود و من همونجا نشسته بودم مظلومانه داشتم اشک میریختم که صدای اردلان اومد:
_چرا اینجا نشستی !؟

با شنیدن صداش دستی به چشمهای گریونم کشیدم و با صدایی که از شدت گریه خش دار و لرزون شده بود گفتم:
_همینجوری
و پاهام رو جمع کردم تا بلند بشم که حس کردم بدجور داره میسوزه لب گزیدم تا اشکام سرازیر نشه که حس کردم اردلان کنار پاهام زانو زد بهش خیره شدم نمیدونم چی تو صورت من دید که اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_گریه کردی !؟
با شنیدن این حرفش بدون اراده قطره اشکی روی گونم چکید صدای عصبیش بلند شد:
_باتوام
_پاهام!
با شنیدن این حرف اخماش بیشتر تو هم فرو رفت و گفت:
_پاهات چی !؟
مظلوم گفتم:
_سوخت
با شنیدن این حرف من نگاهش رو به پاهام دوخت که بدجور سوخته بود با دیدن پاهای من هر لحظه بیشتر از قبل عصبی میشد چشمهاش قرمز شد و گفت:
_چجوری این اتفاق افتاد !؟
چشم ازش دزدیدم و گفتم:
_از دستم افتاد!
حرفم رو باور نکرد از چشمهاش معلوم بود با عصبانیت بیشتری ادامه داد:
_مهمون داشتیم !؟
_آره
_کی بود !؟
_عمه و آنید!
سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_بلند شو ببینم!
با شنیدن این حرفش بلند شدم خواستم حرکت کنم اما امون از سوزش که داشت من رو از پا درمیاورد دستش رو زیر پاهام برد و با یه حرکت من رو از روی زمین بلند کرد و به سمت اتاقش برد به چشمهاش خیره شدم و سعی کردم اصلا گریه نکنم نمیخواستم جلوش ضعیف جلوه کنم من رو به سمت اتاق خودش برد روی تخت گذاشت منو و رفت وسایل کمک اولیه رو آورد مشغول پماد زدن به پاهام شد
خیلی با دقت داشت کارش رو انجام میداد وقتی کارش تموم شد با صدای گرفته ای گفت:
_وقتی من نیستم به هیچ عنوان در خونه رو باز نمیکنی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم و گفتم:
_مامانت و خواهرت بودند
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_در خونه رو روی هیچکس باز نمیکنی نمیخوام دفعه ی بعدی بیام ببینم جنازه ات افتاده وسط خونه
با شنیدن این حرفش ساکت شدم میدونستم فهمیده مادرش این بالا رو سر من آورده!

خواستم بلند بشم برم اتاق خودم که صداش بلند شد:
_کجا !؟
_اتاق خودم
با شنیدن این حرف من خم شد روی صورتم و خیلی سرد و خشک گفت:
_انقدر پست نیستم وقتی تو این حال و روزی باهات س*ک*س داشته باشم پس لازم نکرده بترسی زود باش بگیر بخواب نباید بلند بشی پاهات از بس سوخته ورم کرده
با شنیدن این حرفش خجالت کشیدم چقدر احمق بودم اینجوری رفتار کرده بودم ، اردلان از اتاق رفت بیرون که سرم رو روی بالش گذاشتم و خیلی طول نکشید که خوابم برد
* * * * * *
در اتاق رو باز کردم که با دیدن صحنه ی روبروم جیغ کوتاهی کشیدم باورم نمیشد آزاده داشت از اردلان لب میگرفت مگه اصلا همچین چیزی میشد با دهن باز بهشون خیره شده بودم که صدای داد اردلان من رو به خودم آورد
_کی بهت اجازه داد بیای داخل اتاق هان !؟
به من من افتادم
_من فقط ….
_گمشو بیرون
از اتاقش خارج شدم دستم رو روی قلبم گذاشتم که داشت تند تند میزد خیلی صحنه ی بدی دیده بودم و نمیتونستم هضم کنم آزاده که همیشه دم از عشق با اردوان میزد و حتی چند وقت پیش داشت سر من داد و بیداد میکرد حالا تو اتاق اردلان بود و داشت باهاش عشق بازی میکرد سرم داشت منفجر میشد هنوز تو بهت بودم و نمیتونستم درکی داشته باشم.
داخل اتاقم نشسته بودم که منشی گفت رئیس باهام کار داره به سمت اتاق اردلان رفتم تقه ای زدم که صدای خشک و بمش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_رئیس با من کاری داشتید !؟
_در اتاق رو ببند!
با شنیدن این حرفش ترسیدم اما سعی کردم به روی خودم نیارم در اتاق رو بستم و داخل شدم که بلند شد و گفت:
_چیزایی که دیدی رو اگه از دهنت اشتباهی جایی دربیاد زنده ات نمیزارم فهمیدی !؟
انقدر از دستش عصبی بودم که بدون اینکه متوجه باشم دهن باز کردم و با صدای گرفته ای گفتم:
_معاشقه ی شما برای من اصلا مهم نیست بخوام برم درموردش صحبت کنم
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و به سمتم اومد با صدای گرفته ای گفت:
_جدی !؟
به چشمهاش خیره شدم و محکم گفتم:
_بله
دستش رو روی گونه ی من گذاشت و ….

به چشمهام خیره شد و خش دار گفت:
_یعنی برات مهم نیست شوهرت قراره با کیا باشه !؟
به چشمهام خیره شدم نمیدونم چرا با دیدن چشمهای قرمز شده تب دارش دلم لرزید و دست پام سست شد گیج و مست بهش خیره شده بودم که انگشتش رو نوازش وار روی لبهام کشید چشمهام بسته شد احساس خیلی خوبی داشتم خدایا من چم شده بود چرا قلبم داشت اینجوری بی وقفه خودش رو میکوبید
صداش نوازش وار کنار گوشم بلند شد:
_تو از حسادت جون میدی من بخوام با یه دختر دیگه باشم! اما میدونی چیه باید آرزوی دوست داشته شدن رو با خودت به گور ببری چون من هیچ حسی جز نفرت بهت ندارم الان هم اصلا قصد بوسیدن لبهات رو ندارم.

با شنیدن حرف هاش تموم حس های خوبی که نسبت بهش داشتم پر کشید باورم نمیشد این اردلان باشه! چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم پوزخندی روی لبهاش بود و با نگاه تحقیر آمیزی بهم خیره شده بود اون لحظه تموم حس های بد بهم هجوم آوردن به چشمهاش که داشت تمسخر ازش میبارید خیره شدم و با صدایی که سعی میکردم آروم باشه گفتم:
_هیچوقت حاضر نیستم عاشق آدم خودخواه و عوضی مثل تو بشم.
با شنیدن این حرف من لبخند مسخره ای زد و گفت:
_دیدم چجوری چشمهات رو بسته بودی و منتظر بوسه ی من بودی صدای قلبت داشت گوشم رو کر میکرد!
دوست داشتم آتیشش بزنم اون نمیتونست من رو تحقیر کنه نمیذاشتم به خواسته اش برسه!
_اگه کس دیگه ای هم جای تو بود قلب من همین شکلی میزد پس انقدر به خودت نناز و توهم برت نداره که من عاشقت هستم
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق بدی زد تا خواست چیزی بگه صدای در اتاق اومد با صدای سرد و عصبی گفت:
_بیا داخل!
در اتاق باز شد و آزاده اومد داخل اتاق انگار هنوز نرفته بود دیگه هیچ حس خوبی نسبت به آزاده نداشتم بلکه ازش متنفر هم بودم
آزاده نگاهش بین من و اردلان چرخید با صدای گرفته ای گفت:
_این اینجا چیکار میکنه !؟
حالا نوبت من بود که پوزخند بزنم و بهشون خیره بشم! آزاده ای که دم از عشق و عاشقی میزد خیلی زود اردوان رو فراموش کرد و به اردلان چسپید توق داشت باور کنم عاشق اردوان بود

صدای سرد و خشک اردلان بلند شد:
_برو بیرون
پوزخندی تحویلش دادم و از اتاق خارج شدم ، از آزاده تعجب کرده بودم چقدر بی شرم بود من رو بازخواست میکرد و کلی حرف بار من میکرد که اردوان رو کشته بودم عشقش رو کسی که قرار بود باهاش ازدواج کنه اونوقت تو اتاق داشت با شوهر من عشق بازی میکرد با یه مرد متاهل پوزخند روی لبهام عمیقتر شد! مرد متاهل چه کلمه خنده داری اردلان انگار فقط شوهر موقت من بود تا موقعی که انتقامش رو از من بگیره و ازم خسته بشه اون موقعش که مثل یه تیکه آشغال پرتم میکرد از زندگیش بیرون!
_طهورا
با شنیدن صدای سمیرا همکارم از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان !؟
به ساعت اشاره کرد و گفت:
_ساعت کاری تموم شد از صبح اصلا هواست به اطرافت نیست همش تو فکری چیزی شده !؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
_چیزی نیست من حالم کاملا خوبه.
بعد تموم شدن حرفم بلند شدم وسایلم رو جمع کردم امروز انقدر ذهنم درگیر شده بود که اصلا نمیدونستم چجوری وقت گذشت.
کنار خیابون منتظر اتوبوس ایستاده بودم که ماشین مدل بالایی کنار پام ترمز کرد سرم رو پایین انداختم که صدای بوق ماشین بلند شد کلافه سرم و بلند کردم عصبی گفتم:
_برو آقا مزاحم نشو!
که شیشه ماشین پایین اومد و صدای آشنای اردلان پیچید:
_سوار شو
به سمت ماشین رفتم و بدون تعارف یا چیزی سوار شدم که صداش بلند شد:
_از این به بعد همیشه بعد تموم شدن ساعت کاری شرکت با من میای نمیخوام اینجا ببینم وایستادی.
از اونجایی که بخاطر دیدن صحنه ی بوسیدن اون و آزاده عصبی بودم و حس حسادت مثل خوره به جونم افتاده بود ، ساکت شدم و هیچ اعتراض یا حرفی نزدم چون مطمئن بودم دهن باز کنم نمیتونم خودم رو کنترل کنم و ساکت بمونم حتما بعدش یه دعوایی بین من و اردلان شکل میگرفت.
با ایستادن ماشین پیاده شدم و به سمت خونه حرکت کردم داخل اتاقم شدم و لباسم رو عوض کردم به سمت آشپزخونه رفتم یه لیوان آب با آرامبخش خوردم اومدم از آشپزخونه برم بیرون که اردلان اومد داخل و گفت:
_نمیخوام دیگه با آزاده صحبت کنی شنیدی !؟
با شنیدن این حرفش با تمسخر بهش خیره شدم و گفتم:
_من با آزاده خیلی وقته صحبتی ندارم ، البته چند روز پیش اومده بود شرکت فکر کنم یادت هست بخاطر اردوان داشت اشک میریخت و من رو بازخواست میکرد نمیدونم چیشد یهو با داداش عشقش شروع کرد به لاس زدن.
اردلان اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_من با آزاده هیچ رابطه ای ندارم ، اگه هم داشتم به تو هیچ ربطی نداشت!
برای اینکه حرصش رو دربیارم لبخندی تحویلش دادم و گفتم:
_درسته همونطور که به تو ربطی نداره من با کی رابطه دارم عاشق کی میشم و چیکار میکنم به منم ربط نداره تو چیکار میکنی
با شنیدن این حرف من عصبی شد به سمتم اومد که یه قدم رفتم عقب
_مثل اینکه یادت رفته من شوهرت هستم با چ جرئتی شروع کردی به گفتن این چرت و پرتا!
با سرکشی بهش خیره شدم و گفتم:
_جرئت نمیخواد من چیزی که خودت گفتی رو تائید کردم غیر از اینه !؟

اردلان با خشم بهم خیره شد و گفت:
_دم در آوردی بچه جون بهتره تا وقتی که اینجایی زبونت رو کوتاه کنی !؟
با زبون درازی گفتم:
_کوتاه نکنم میخوای چه غلطی بکنی هان !؟
_واقعا میخوای بدونی چ غلطی میخوام بکنم
_آره
تموم شدن حرفم همزمان شد با خوردن سیلی محکمی تو صورتم که اگه تعادلم رو حفظ نمیکردم پخش میشدم کف زمین دستم رو گوشه ی لب پاره شده ام گذاشتم با بهت بهش خیره شدم ، کم کم پوزخندی روی لبهام نشست و گفتم:
_جز کتک زدن من هیچ کاری بلد نیستی انجام بدی اما میدونی چیه من از کتک خوردن ترسی ندارم من تو این چند سال که گذشت به خیلی چیزا عادت کردم یکیش کتک خوردن که الان فقط میتونه جسمم رو زخمی کنه نه روحم.
بعد تموم شدن حرف هام زل زدم تو چشمهاش اردلان هم به من خیره شده بود
نگاهم و از چشمهاش گرفتم به سمت اتاقم رفتم داخل اتاق که شدم اجازه دادم اشکام سرازیر بشه خیلی درد داشت سیلیش اما نه جسمی روحی بهش دروغ گفتم اون داشت من رو روحی زخمی میکرد چرا بهش اجازه میدادم هر جوری دوست داره باهام رفتار کنه صرفا فقط بخاطر اینکه گناهکار بودم !!!! اما گناهکار واقعی من نبودم خواهرم تینا بود هیچکس این رو نمیدونست اما خودم که خوب میدونستم.
* * * * * *
_من و ببخش طهورا!
با شنیدن این حرفش به چشمهای دریاییش خیره شدم و گفتم:
_فقط یه دلیل میخوام چرا اردوان رو کشتی ؟!
با شنیدن این حرف من دستاش عجیب شروع کرد به لرزیدن به من من افتاد میتونستم به وضح بفهمم داره دروغ میگه و از یه چیزی میترسه
_من برای دفاع از خودم ….
حرفش رو قطع کردم
_داری دروغ میگی!
با شنیدن این حرف من ساکت شد نگاه پر از ترسش رو بهم دوخت که پوزخندی روی لبهام شکل گرفت
_حتی همین الان ترس تو چشمهات مشخص تینا من فقط میخوام بفهمم چرا اردوان رو کشتی یه دلیل میخوام این همه سال خودم رو فدا کردم تا تو خوشبخت بشی پس حق دارم بفهمم چرا !!؟
با شنیدن این حرف من چهره اش رنگ پریده شد
_من همه ی واقعیت هارو بهت گفتم نمیدونم سعی داری چی رو بفهمی اما من بهت دروغی نگفتم
بعد تموم شدن حرفش بلند شد خواست بره که اسمش رو صدا زدم:
_تینا!
ایستاد اما به سمتم برنگشت با صدای بلندی گفتم:
_میدونم یه چیزی این وسط هست که داری دروغ میگی اما من بیخیال این موضوع نمیشم دیگه واقعیت رو میفهمم اون هم به زودی تو حالا هر چقدر دوست داری واقعیت رو انکار کن.
به سمتم برگشت اینبار مستقیم به چشمهام خیره شد و گفت:
_چرا داری گذشته رو کنکاش میکنی ؟!

_گذشته رو کنکاش نمیکنم اما میخوام دلیلش رو بفهمم و میدونم اون چیزی نیست که تو گفتی!
تینا عمیق به چشمهاش خیره شد و گفت:
_تو گذشته نیست جز همون چیزایی که من بهت گفتم پس سعی نکن گذشته رو کنکاش کنی وگرنه برات خیلی گرون تموم میشه.
با پوزخند بهش خیره شدم و گفتم:
_تو به اردلان گفتی من عاشق اردوان بودم آره !؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش پر از ترس و تعجب شد با صدایی بهت زده گفت:
_چی !؟
_میدونم تو بهش گفتی من عاشق اردوان هستم و یه فیلمی که اصلا نمیدونم چی هست بهش نشون میدی فقط میخوام دلیل اینکارت رو بفهمم
_من یکسال با اردلان هیچ صحبتی نداشتم
_باز هم داری دروغ میگی تینا
به سمتم اومد حالا دقیقا روبروم ایستاده بود
_دلیلی ندارم بخوام دروغ بگم من واقعا ازش خبری ندارم و جز اون شب مهمونی که تو هم بودی ندیدمش و باهاش صحبتی نداشتم من یکسال با اردلان نه صحبت داشتم نه چیزی این مزخرفات رو کی بهت گفته !؟
_جز تو کی میتونه پس به اردلان همچین چیزی بگه هان !؟
کلافه بهم خیره شد و گفت:
_من بهش چیزی نگفتم طهورا لطفا تمومش کن دیگه نمیخوام درمورد گذشته و اتفاقی که برای اردوان افتاد و دلیلش رو خیلی خوب میدونی ، باهات صحبتی داشته باشم فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
_من باید واقعیت رو بفهمم!
تینا با شنیدن این حرف من عصبی شد انگار چون با خشم بهم خیره شد و فریاد زد:
_بسه میفهمی بسه !!!!
با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شدم چرا بیخود عصبی شده بود من فقط ازش میخواستم واقعیت هارو بهم بگه این دلیلی نداشت برای عصبانیت
_چرا عصبی میشی من فقط میخوام واقعیت رو بهم بگی فقط همین فکر نمیکنم خواسته ی زیادی باشه!
با شنیدن این حرف من از کوره در رفت و عصبی گفت:
_من سال ها قبل دلیلش رو بهت گفتم و تو بخاطر نجات جون من خودت رو قربانی کردی من ازت ممنونم ، الان نمیفهمم قصد داری چی رو کشف کنی !؟
تا خواستم چیزی بگم صدای اردلان اومد:
_دارید درمورد چی صحبت میکنید طهورا چرا خودش رو قربانی کرده !؟
با شنیدن صدای اردلان وحشت زده به سمتش برگشتم این اینجا چیکار میکرد با ترس و وحشت زده بهش خیره شده بودم که صدای لرزون تینا بلند شد:
_اردلان
اردلان اخماش رو تو هم کشید و با صدای سردی گفت:
_میشنوم
نگاهم به تینا افتاد که از شدت ترس به وضوح داشت میلرزید نفس عمیقی کشیدم ….

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن