آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رئیس‌کارمند پارت 4

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

به اردلان خیره شدم و با صدای خونسردی گفتم:
_فقط داشتیم صحبت میکردیم همین درمورد چیز خاصی نبود که به تو مربوط باشه!
با چشمهای ریز شده مشکوک بهم خیره شد که صدای لرزون تینا بلند شد:
_من باید برم خداحافظ طهورا
عمیق بهش خیره شدم و گفتم:
_خداحافظ
به مسیر رفتنش خیره شده بودم میدونستم تینا داره یه چیزی رو از من پنهون میکنه و یه جای کار این وسط میلنگه اما چی خدا میدونست ، من باید حتما میفهمیدم حس خوبی نسبت به مرگ اردوان نداشتم اون لحظه درکی نداشتم و فقط به خواهرم فکر کردم به اینکه جشن ازدواجش خراب نشه اما الان میخواستم بفهمم واقعیت رو اینکه بخاطر چی من خودم رو قربانی کردم! فقط یه دلیل میخواستم همین.
_چرا اینجوری تو پارک قایمکی با تینا قرار گذاشتی !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_دلم برای خواهرم تنگ شده بود میخواستم اینجا ببینمش ، نمیخواستم جایی که تو دید هست قرار بزاریم تا براش مشکلی پیش بیاد.
_چرا تو قربانی شدی منظور تینا چی بود از زدن این حرف !؟
میدونستم اردلان این سئوال رو میپرسه خودم رو برای شنیدن هر سئوالی آماده کرده بودم
_اون بحث هیچ ربطی به تو نداشت
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید چشمهاش سرد شد و با صدایی یخ زده گفت:
_هر چیزی که به تو مربوط باشه به منم مربوط الان راه بیفت نمیخوام بیشتر از این تو همچین جایی باشم.
بعدش خودش راه افتاد که من هم دنبالش حرکت کردم ، شانس آوردیم اردلان از اول نیومده بود و حرف های من و تینا رو نشنیده بود وگرنه خیلی بد میشد!
* * * * * *
با دیدن سر و صورت زخمی اردلان با ترس به سمتش رفتم و گفتم:
_چیشده چه بلایی سرت اومده چرا این شکلی شدی !؟
چشمهاش رو به چشمهام دوخت که وحشت کردم ، چشمهاش بشدت قرمز و خمار شده بود صدای کشیده اش بلند شد:
_میخواستم همشون رو پاره کنم پتیاره ها
به سختی فقط تونستم بگم
_چرا !؟
_داشتند میگفتند زنت ### اس با داداشت بوده ، عاشقش بوده بخاطر اینکه ###ش رو ازش نگرفته نقشه کشیده اون و به اتاق خواب کشونده وقتی دیده سرانجام نداره اردوان رو کشته.
با شنیدن این حرف چشمهام پر از اشک شد چقدر پست و حقیر بودند آدم هایی که بدون فهمیدن ماجرا قضاوت میکردند ، آه تلخی کشیدم و گفتم:
_همشون دروغ گفتند
خندید با صدای بلند بی وقفه وقتی خنده اش تموم شد به چشمهام خیره شد و گفت:
_همشون رو کتک زدم هیچکس حق نداره به زن من بگه ### هیچکس.
با شنیدن این حرفش میون گریه لبخندی روی لبهام نشست یه حس خیلی خوبی بهم دست داد
_چرا ازش طرفداری کردی مگه ازش متنفر نیستی !؟
_ازش متنفرم خیلییییی زیاد!!!!!
با شنیدن این حرفش لبخند روی لبهام ماسید با بهت بهش خیره شدم که دستش روی صورتم نشست و در حالی نوازشش میکرد گفت:
_جز من هیچکس حق نداره بهش توهین کنه اون زن منه هر کاری انجام داده باشه باز هم اون زن منه محرم منه مال منه نمیزارم هیچکس بهش توهین کنه هیچکس حق نداره.
چقدر خودخواه بود فقط برای تعصب خودش داشت اینجوری میگفت شاید هم بخاطر آبروی خودش!
_خیلی خودخواهی
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد حس خاصی تو نگاهش موج میزد نمیدونستم دقیقا چی بود شاید تنفر بود شاید هم دوست داشتن! اما نه دوست داشتن نبود غیر ممکن بود اردلان حتی ذره ای من رو دوست داشته باشه مثل اینکه یادم رفته بود من قرار بود قصاص بشم به جرم قتل داداش اردلان ، اردلان چجوری میتونست عاشق قاتل داداشش بشه یا دوستش داشته بشه چ زندگی مزخرفی!

داخل اتاق اردلان نشسته بودم و یه سری از ترجمه هارو چک میکردم که بی هوا در اتاق باز شد نگاهم به آزاده افتاد که اومده بود داخل اتاق با یاد آوری اون روز و لحظه ای که در حال بوسیدن اردلان دیدمش اخمام رو تو هم کشیدم و دوباره مشغول بررسی ترجمه ها شدم مثلا ، چون اصلا هواسم سرجاش نبود بااومدن آزاده!
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرفش سر بلند کردم بهش خیره شدم و با لحن بدی گفتم:
_کور که نیستی داری میبینی.
با شنیدن این حرف من چشمهاش گشاد شد چند بار دهنش باز و بسته شد که دوباره در اتاق باز شد و اینبار اردلان اومد داخل اتاق آزاده به سمتش رفت که صدای سرد و خشک اردلان بلند شد:
_اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید ، که صدای پر از ناز و عشوه آزاده بلند شد:
_اومدم تو رو ببینم
اردلان با اخم بهش خیره شد و گفت:
_بهت گفته بودم دیگه حق نداری بیای اینجا مثل اینکه یادت رفته !؟
با شنیدن این حرف اردلان هم متعجب شدم هم ته دلم ذوق کرده بودم که صدای آزاده بلند شد:
_یعنی من حق ندارم بیام دیدن نامزدم !؟
با شنیدن این حرف آزاده چشمهام گرد شد بهت زده بهش خیره شدم چی داشت میگفت یعنی این حرفش واقعیت داشت خدایا آزاده نامزد اردلان بود اما چجوری پس من چی …
_بسه این چرندیات رو تمومش کن تو هیچ نسبتی با من نداری فهمیدی من اصلا دوستت ندارم که بیام خواستگاری و تو رو نشون کنم مثل اینکه یادت رفته همون شب بهت گفتم هیچکدوم از اون مراسم رو قبول ندارم
آزاده با گریه مصنوعی گفت:
_خیلی بدی اردلان
اردلان عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_بیرون زود باش!
با رفتن آزاده اردلان اومد روی میز نشست که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سئوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود پرسیدم:
_آزاده نامزدت هست !؟
با شنیدن این حرف من سرش رو بلند کرد به چشمهام خیره شد و محکم گفت:
_نه
با شنیدن این جوابش لبخندی روی لبهام نشست که با حرف بعدیش لبخند روی لبهام محو شد
_اما قراره به زودی زن من بشه!
با شنیدن این حرفش حتی سوزش اشک هم داخل چشمهام احساس میکردم سرم رو پایین انداختم نمیخواستم تو این وضعیت من رو ببینه
_حسودیت شده !؟
با شنیدن این حرفش تیز سرم و بلند کردم با غضب بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا حرف از خودت درمیاری من چرا باید عصبی بشم آخه!
اردلان پوزخندی زد و گفت:
_از چشمهای پر از اشکت که هر لحظه آماده باریدن پیداست چرا عصبی شدی.

نفس عمیقی کشیدم تا جلوی ریزش اشکام رو بگیرم به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_من هیچ حس حسادتی ندارم فقط میدونی چیه حرصم گرفته عصبیم از دست آزاده میخوای دلیلش رو بفهمی چرا !؟ چون آزاده ای که دم از عشق و عاشقی میزد حالا داره با تو لاس میزنه این چجور عشقیه من اسم این حس ها رو عشق نمیزارم.
اردلان با شنیدن این حرف من یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
_پس اسمش رو چی میزاری !؟
خیره به چشمهاش که پر از حرف بود شدم و گفتم:
_هیچ اسمی برای این حس سراغ ندارم فقط ازش بیزار هستم ، همینطور از همچین آدمایی که اسم حسشون رو میزارن عشق
اردلان به سمتم اومد دستش رو روی گونم گذاشت و گفت:
_چرا باعث شدی عشقش کشته بشه که اون الان به این فلاکت بیفته بخواد با شوهر تو لاس بزنه هوم !
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و از کوره در رفتم فریاد کشیدم:
_اولندش اون گوه خورده بخواد از من انتقام بگیره منی که بیگناه دارم تقاص پس میدم تقاص کاری که هیچوقت انجامش ندادم من اصلا اردوان رو نکشتم من فقط بخاطر ….
با دیدن صورت اردلان تازه فهمیدم دارم گند میزنم ساکت شدم و با بهت بهش خیره شدم من داشتم چیکار میکردم وقتی عصبی شده بودم بدون اینکه بفهمم داشتم یه سری از واقعیت هارو لو میدادم ، صدای خش دار اردلان بلند شد:
_تو چی داشتی میگفتی !؟
با شنیدن این حرفش انگار تازه به خودم اومدم بهش خیره شدم و گفتم:
_ من چیزی نمیگفتم من فقط …
وسط حرفم پرید و عصبی گفت:
_سعی نکن دروغ بگی من تموم حرفات رو شنیدم داشتی میگفتی تو اردوان رو نکشتی
با شنیدن این حرفش آب دهنم رو با ترس فرو بردم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم.
وقتی دید ساکت بهش خیره شدم و هیچ حرفی نمیزنم با خشم یقه ی مانتوم رو تو دستش گرفت و با خشم تو صورتم غرید:
_حرف بزن تا همینجا دخلت رو نیاورم فهمیدی میکشمت!
با شنیدن این حرفش ترسیده به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم و گفتم:
_داری اشتباه میکنی من فقط عصبی شده بودم نمیدونستم چی دارم میگم
_فکر کردی با بچه طرفی احمق زود باش حرف بزن ببینم.
نفس عمیقی کشیدم سعی میکردم به خودم مسلط باشم و درست صحبت کنم تا اردلان بیشتر از این پیگیر نشه اما مگه میشد اون به اندازه کافی بهم شک کرده بود.
_چی رو میخوای بفهمی !؟
_واقعیت ها

با شنیدن این حرف اردلان به چشمهای خشمگین و قرمز شده اش خیره شدم
_واقعیت هارو میدونی دیگه چه واقعیتی باید وجود داشته باشه که تو خبر نداشته باشی !؟
در حالی که به چشمهام خیره شده بود با صدای خشک و سردی گفت:
_هم من هم تو خیلی خوب میدونیم داری یه سری چیزارو پنهون میکنی امشب هم فهمیدم و مطمئن شدم تو قصد نداری حرفی بزنی باشه! اما اینو یادت نره خودت به زودی میای همه چیز و پیش من اعتراف میکنی
بعدش از من جدا شد و با داد گفت:
_بیرون
با شنیدن صدای دادش به خودم اومدم از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم همین که داخل اتاق خودم شدم نفس راحتی کشیدم ، کم مونده بود کار دست خودم بدم!
اما چرا اردلان انقدر زود بیخیال شد و به اون شکل من رو تهدید کرد شاید یه چیزی قرار بود اتفاق بیفته
_طهورا
با شنیدن صدای آزاده سرم و بلند کردم نگاهم رو به صورت پر از آرایشش دوختم و با صدای سردی گفتم:
_بله
اومد روی میز نشست بهم خیره شد و گفت:
_بهتره دست از سر اردلان برداری و برای همیشه از زندگیش بری بیرون ، باعث شدی اردوان بمیره حالا هم باعث نشو اردلان رو از من بگیری
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم رو دادم بالا و گفتم:
_تو عاشق اردلان شدی !؟
_آره
پوزخندی بهش زدم
_چجوری میتونی انقدر زود عاشق بشی اون هم عاشق داداش اردوان چرا حس میکنم رفتارت مشکوک آزاده !؟
با شنیدن این حرف من هول شد و از چشم من دور نموند
_چرا باید مشکوک باشم مگه عاشق شدن جرم !؟

_عاشق شدن جرم نیست اما اینکه بااون همه عشقی که ادعا میکردی نسبت به اردوان داشتی یهو عاشق داداشش شدی مشکوک ، میدونی چیه من گاهی شک میکنم!
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد
_به چی شک میکنی !؟
لبخند قشنگی زدم و خیره به چشمهاش شدم
_به اینکه شاید من نه تو اردوان رو کشته باشی هوم شاید بخاطر همینه اون شب انقدر مست و پاتیل شده بود اردوانی که دست به خوردن مشروب نمیزد انقدر زیاده روی کرده بود که حتی خودش رو نمیشناخت.
نگاهم رو به آزاده دوختم که رنگ از صورتش پریده بود و با ترس داشت بهم نگاه میکرد ترس نگاهش از چی بود
چرا داشت اینجوری به من نگاه میکرد
_دیوونه شدی
لرزش صداش رو چی باعثش شده بود چرا ترسیده بود
_تو ترسیدی !؟
با شنیدن این حرف من عصبی بهم خیره شد خواست چیزی بگه که در اتاق باز شد و اردلان اومد داخل اتاق نگاهش بین من و آزاده چرخید و اخماش رو توهم کشید که آزاده گذاشت رفت
با رفتن آزاده اردلان به سمت من اومد به چشمهام خیره شد و گفت:
_چی بهش گفتی چرا این شکلی شده بود !؟
_ترسیده بود
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_از چی اون وقت ؟!
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_از خیلی چیزا
بعدش جوری که اردلان نشنوه آهسته زمزمه کردم:
_شاید از واقعیت ها!
اما انگار اردلان شنید چون صداش بلند شد:
_چه واقعیتی !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_هیچی
اردلان مشکوک بهم خیره شد این روزا انقدر خنگ بازی در آورده بودم که حتی اردلان هم به من شک کرده بود
_با من کاری داشتی !؟
با شنیدن این حرف من فهمید دارم بحث رو عوض میکنم با چشمهای بی روحش بهم خیره شد و با صدای سردی گفت:
_نه
_پس برای چی …
هنوز حرفم کامل نشده بود که وسط حرفم پرید و گفت:
_اومدم ببینم آزاده برای چی اومده فقط همین
با شنیدن این حرفش حس حسادت مثل خوره افتاد به جونم با حرص بهش خیره شدم اما اردلان بدون اینکه حتی نیم نگاهی هم به من بکنه از اتاق خارج شد.

با شنیدن سر و صدایی از اتاق خارج شدم نگاهم به عمه و دخترش افتاد که داشتند بااردلان دعوا میکردند پشت دیوار قایم شدم که صدای عصبی عمه بلند شد:
_اون دختره ی قاتل رو عقد کردی کافی نبود حالا دوست نداری هوو سرش بیاد آره واقعا فکر کردی من اون رو به عنوان عروس قبول میکنم !
کاش میتونستم فریاد بزنم من قاتل نیستم اما مجبور بودم به سکوت.
صدای خونسرد و بیتفاوت اردلان اومد:
_قصد ازدواج ندارم اون هم با آزاده بهتره فکر ازدواج کردن من رو از سرتون خارج کنید
_میخوای اون دختره قاتل همسرت باشه آره !؟
صدای محکم اردلان بلند شد:
_آره
_داری اشتباه میکنی اردلان چجوری میتونی بااون قاتل …
صدای سرد و خشک ارلان بلند شد:
_کافیه نمیخوام بشنوم بسه
_داری تن داداشت رو تو گور میلرزونی رفتی با قاتلش ازدواج کردی کافی نبود الان نمیخوای دوباره ازدواج کنی و اون قاتل رو طلاق بدی
_زندگی من به هیچکس مربوط نیست.
_پشیمون میشی اردلان اما اون روز …
اردلان حرف مادرش رو قطع کرد
_مامان میخوای پسرت رو نفرین کنی آره !؟
هیچ صدایی نیومد بعد از چند دقیقه که گذشت صدای بسته شدن در خونه که نشون از رفتن اونا میداد اومد ، هنوز همونجا ایستاده بودم که صداش بلند شد:
_بیا بیرون
با شنیدن صداش متعجب بیرون رفتم و بهش خیره شدم از کجا فهمیده بود من اونجا قایم شدم
_دور برت نداره من حالا حالاها باهات کار دارم وقتی کارم باهات تموم شد عین یه تیکه آشغال پرتت میکنم بیرون.
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_هر موقع باشه من برای طلاق حاضر هستم!
درست حدس زده بودم اردلان با شنیدن این حرف من عصبی شد بعد از حواله کردن نگاه طوفانیش به سمتم چنگ‌ زد کتش رو برداشت و از خونه خارج شد
کاش میتونستم جلوی زبونم رو بگیرم

تقریبا نصف شب شده بود اما هیچ خبری از اومدن اردلان نبود کاش میشد جلوی زبونم رو بگیرم و اینجوری عصبیش نمیکردم اون الان شوهر من بود نباید باهاش انقدر بد صحبت میکردم ، با شنیدن صدای باز شدن در خونه نگاهم به اردلان افتاد که تلو تلو خوران داشت میومد معلوم بود حسابی مست کرده
_حالت خوبه اردلان !؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد با چشمهای قرمز شده و خمارش بهم خیره شد و کشیده گفت:
_تو خیلی نامردی!
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم چرا داشت اینو بهم میگفت
_چرا !؟
_من دوستت دارم
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم باورم نمیشد یعنی داشت حقیقت و میگفت الان وقتی دید مات و مبهوت بهش دارم نگاه میکنم قهقه ی بلندی زد و میون خنده بریده بریده گفت:
_اما تو یه ### ای که داداش من رو کشتی!
با شنیدن این حرفش بغض کردم هیچ جوابی نداشتم بهش بدم بغضم رو به سختی فرو بردم به سمتش رفتم بازوش رو گرفتم و با صدای گرفته ای گفتم:
_حالت خوب نیست اردلان باید استراحت کنی
دستش رو از دستم کشید بیرون با خشم بهم خیره شد و فریاد کشید:
_به من دست نزن ###
با شنیدن صدای فریاد بلندش دستام رو به علامت تسلیم بالا بردم و گفتم:
_باشه تو آروم باش!
_من آروم آروممم
ساکت بهش خیره شدم باید میذاشتم خیلی قشنگ خودش رو آروم میکرد وگرنه معلوم نبود امشب چه بلایی سر خودش میاورد مخصوصا تو این حال مست بودنش نفس عمیقی کشیدم و همچنان خیره خیره بهش نگاه میکردم
_ازت متنفرم
وقتی دید سکوت کردم با صدای بلند تری فریاد کشید:
_ازت متنفرم میفهمییی !؟
با بغض جوابش رو دادم:
_آره
تلو تلو خوران به سمتم اومد دستش رو محکم روی قفسه ی سینم کوبید و گفت:
_چجوری تونستی قاتل بشی من دوستت داشتم میخواستم باهات ازدواج کنم اما الان یه قاتلی قاتل داداش من.
چشمهام رو با درد بستم کاش میشد بهش بفهمونم دیگه ادامه نده ، نمیتونستم بشنوم حرف های اردلان رو
طاقت شنیدن حرف هاش رو نداشتم نفس عمیقی کشیدم
_اردلان
با شنیدن صدام به چشمهاش که حالا نم دار شده بود بهم خیره شد و گفت:
_خیلی قشنگ اسمم رو صدا میزنی میدونستی!؟
قطره اشکی روی گونم چکید که دستش رو روی گونم کشید و گفت:
_اما تو قاتلی و همین نفرت انگیزت میکنه!

با خوابیدن اردلان چشمهام رو با درد باز و بسته کردم چقدر بد بود از اینکه اردلان من رو یه قاتل تصور میکرد کاش میشد واقعیت رو بهش گفت اما افسوس که نمیشد
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم به چشمهای بسته اش خیره شدم داشتم بهش دل میبستم برای همین بود که قلبم اینجوری داشت خودش رو بی وقفه میکوبید
کنارش دراز کشیدم و چشمهام رو بستم طولی نکشید که چشمهام گرم شد و خوابم برد بااحساس خفه شدن چشمهام رو باز کردم دست اردلان دور من حلقه شده بود و خیلی سفت داشت من رو به خودش فشار میداد
دستش رو به سختی برداشتم که چشمهاش رو باز کرد و خیره من شد طولی نکشید که اخماش تو هم رفت و گفت:
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_دستت رو بردار اردلان
دستش رو برداشت و سئوالی داشت بهم نگاه میکرد یکم این پا اون پا کردم نمیدونستم چه جوابی بهش بدم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_دیشب مست بودی آوردمت اینجا نمیدونم چیشد خوابم برد فقط همین
_اتفاقی که نیفتاد
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد و وحشت زده گفتم:
_نه هیچ اتفاقی نیفتاد
_میتونی بری
با شنیدن این حرفش سریع بلند شدم و از اتاق خارج شدم داخل اتاق خودم که شدم نفس عمیقی کشیدم داشتم اگه بیشتر داخل اتاقش میموندم بی شک رسوا میشدم.
* * * * * *
_طهورا
با شنیدن صدای عمه سرم و بلند کردم متعجب بهش خیره شدم اون داخل شرکت چیکار میکرد اون هم این وقت روز درست موقعی که اردلان شرکت نبود
_عمه!
_دست از سر اردلان بردار میخوام از زندگیش بری بیرون اردوان رو کشتی حالا هم دست از سر اردلان برنمیداری
با شنیدن این حرف عمه عصبی شدم اما باید خودم رو کنترل میکردم نباید پرخاشگر میشدم ، بهش خیره شدم و خونسرد گفتم:
_من کاری با اردلان ندارم نه مجبورش کردم با من ازدواج کنه نه مجبورش کردم کاری مطابق میل من انجام بده خود شما هم خوب میدونید اردلان من رو فقط برای یه مدت کوتاه عقد کرده به اون خونه برده تاانتقام خون داداشش رو بگیره.
عمه با شنیدن حرف های من چشمهاش برق زد از شدت خشم و عصبانیت با تنفر گفت:
_امیدوارم حتی یه روز خوش هم نبینی زندگی پسرم رو داغون کردی دختره ی سلیطه!

با شنیدن این حرفش احساس خیلی بهم دست یه مادر داشت من رو نفرین میکرد! خیلی دوست داشتم دهن باز کنم و بهش بگم من بیگناه ترین آدم این ماجرا هستم اما مثل همیشه فقط سکوت کردم اون هم هر چی از دهنش در اومد بار من کرد وقتی حرف هاش تموم شد راهش رو کج کرد رفت نفس عمیقی کشیدم
_طهورا
با شنیدن صدای منشی شرکت به سمتش برگشتم و خسته بهش خیره شدم نمیدونم چی تو صورت من دید که با نگرانی به سمتم اومد و پرسید:
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تائید تکون دادم
_آره
_رئیس باهات کار داره برو اتاقش اما اگه حالت خوب نیست میخوای برم بهش بگم …
_نه نمیخواد ممنون.
بعدش نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق حرکت کردم من نباید با شنیدن این چیز های کوچیک به این زودی از پا درمیومدم خیلی چیز ها نتونسته بود من رو از پا دربیاره پس اینکه چیزی نبود!
نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق رفتم تقه ای زدم و باز کردم داخل شدم ، اردلان سرش رو بلند کرد با دیدن من اخماش رو توهم کشید و گفت:
_چرا صورتت رنگ پریده اس !؟
با شنیدن این حرفش دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_چیزی نیست من حالم خوبه
با شنیدن این حرف من بلند شد به سمتم اومد و با صدای خش دار شده ای گفت:
_مامان اومده بود اتاق تو درسته !؟
پس میدونست مامانش اومده شرکت فقط سکوت کردم که کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_چی بهت گفت این شکلی شدی هان !
_حرف هاش واقعیت بود واقعیت هایی که خودت هر روز میگی.
با شنیدن این حرف من ساکت شد نگاه پر از حرفی بهم انداخت و گفت:
_دوست دارم اذیتت کنم زجرت بدم اما یه چیزی این وسط نمیزاره نمیدونم چیه
با شنیدن این حرفش بغض کردم دوست داشتم فریاد بزنم لعنتی چیزی نگو من خودم از درون داغون شدم با شنیدن حرف های تو بیشتر از قبل دارم داغون میشم
_باهام کاری نداری !؟
با شنیدن صدای بغض آلود من دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و خش دار گفت:
_بغض نکن لعنتی اینجوری مظلوم نشو جوری رفتار کن باورم بشه یه قاتلی تا این حس لعنتی رو …
ساکت شد ادامه نداد! قلبم بیقرار شده بود چرا داشت اینجوری خودش رو میکوبید و منتظر ادامه حرف های اردلان بود چرا اردلان سکوت کرده بود کاش میشد دوباره ادامه بده
_برو بیرون
با شنیدن این حرفش سریع از اتاقش رفتم بیرون و به سمت دستشویی رفتم چه خوب که هیچکس نبود و من میتونستم گریه کنم! گریه بخاطر حال و روز خودم و اردلان چی میشد هیچکدوممون تو این موقعیت قرار نمیگرفتیم
بهش دل بسته بودم خودم عاشقش شده بودم باخته بودم من عاشق اردلان شده بودم عاشق اردلانی که قصد داشت از من انتقام بگیره.

با عصبانیت به تینا خیره شده بودم تحمل شنیدن حرف هاش رو نداشتم حتی همین الان که داشتم به حرف هاش گوش میدادم ازش متنفر شده بودم نمیتونستم باور کنم تموم این مدت بخاطر همچین خواهری انگ قاتل رو به خودم چسپونده بودم با تنفر بهش خیره شدم
_خیلی پستی
با شنیدن این حرف من برای لحظه ای چشمهاش غمگین شد اما فقط برای لحظه ای بعدش سرد و بی احساس شد
_من بخاطر نجات خودم هر کاری انجام میدم حتی شده تو رو هم از سر راه خودم برمیدارم
_تو چجوری انقدر عوضی شدی تینا من فکر میکردم اتفاقات اون شب یه اتفاق بوده اما الان شک ندارم تو عمدی قاتل اردوان شدی چرا اینکارو کردی هان !؟
_چون …
ساکت شد و نگاه وحشت زده اش پشت سر من باقی موند با تعجب به عقب برگشتم با دیدن اردلان من هم ساکت شدم هم وحشت زده یعنی تموم حرف های ما رو شنیده بود! غیر ممکن بود اگه شنیده بود الان انقدر آروم برخورد نمیکرد نفس عمیقی کشیدم که صدای سرد اردلان بلند شد:
_چخبره اینجا !؟
دیدم که تینا نفس راحتی کشید با شنیدن این حرف اردلان
بهش خیره شد و گفت:
_به زنت بگو دست از سر من برداره دوست ندارم با یه قاتل همکلام بشم
و بعدش نیشخندی زد که مات و مبهوت بهش خیره شدم باورم نمیشد داشت همچین حرفی میزد خدایا خودت بهم صبر و تحمل بده ، بعدش گذاشت رفت که اردلان به سمتم اومد و گفت:
_چی بهش گفتی هان !؟
به چشمهاش خیره شدم
_من باهاش ….
ساکت شد ادامه ندادم باید بهش میگفتم که داشتم میپرسیدم چرا اون شب اردوان رو کشته !؟ اما اصلا مگه این ممکن بود نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم خیلی سخت بود تحمل شنیدن حرف هایی که اصلا حق من نبود
_اردلان
سئوالی و منتظر بهم خیره شد
_گاهی نباید بعضی چیز هارو گفت چون بعدش ممکن خیلی اتفاق هایی بیفته که از گفتنش پشیمون بشی برای همین سکوت میکنی اما سکوتت باعث میشه خودت از درون نابود بشی وقتی داری برای بقیه فداکاری میکنی وقتی سکوت میکنی تنها یه چیز عذابت میده اونم اینه که بخاطر چیزی سکوت کردی و داری عذاب میکشی که همش یه دروغ بزرگ بوده و تو تموم مدت بازیچه شدی!
اردلان با چشمهای پر از سئوالش بهم خیره شد ،بلاخره بعد از گذشت چند دقیقه لب باز کرد:
_نباید بازیچه شد گاهی باید سکوت رو شکست تا خیلی چیزا معلوم بشه شاید بخاطر سکوت تو بیشتر آدمای اطرافت دارند داغون میشن شاید اون زجری که تو داری تحمل میکنی چند برابرش رو بقیه دارند تجربه میکنند.
با شنیدن این حرفش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم کاش میشد!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن