آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رئیس‌کارمند پارت 9

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

کنار ارسلان ایستاده بودم و داشتم باهاش صحبت میکردم اون هم‌ انگار از تموم اتفاقاتی که افتاده بود خبر داشت با صدای آرومی گفتم :
_ خوشحال شدم از دیدنت ارسلان حرف هات مثل همیشه باعث آرامش میشه .
لبخند زیبایی زد و گفت :
_ هر وقت به کمک من نیاز داشتی باهام در تماس باش طهورا من همیشه بابت گذشته افسوس میخورم که نتونستم کنارت باشم .
در جواب تموم حرف هاش فقط لبخند زدم وقتی یکم حرف زدیم خداحافظی کرد و رفت ، خواستم برم سمت اتاقم که منشی گفت اردلان خواسته برم اتاقش تقه ای زدم و داخل شدم اردلان عصبی داشت تو اتاق راه میرفت متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_با من کاری داشتید !؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت پوزخندی زد و گفت :
_خوش گذشت !؟
با شنیدن این حرفش متعجب بهش چشم دوختم
_ چی !؟
_ با عشق قدیمی خوش گذشت بهت خوب داشتی باهاش لاس میزدی .
تازه داشتم معنی حرفش رو درک میکردم اخمام تو هم رفت عصبی گفتم :
_ اردلان مواظب حرف زدنت باش بفهم چی داری میگی .
با شنیدن این حرف من پوزخندی کنج لبهاش نشست و به سمتم اومد که عقب رفتم انقدر به دیوار برخورد کردم به چشمهام زل زد و گفت :
_ هنوز دوستش داری !؟
_ دیوونه شدی این حرفا چیه داری میزنی برو کنار ببینم .
عصبی مشتش رو کنارم روی دیوار کوبید و فریاد کشید :
_ دوستش داری !؟
با شنیدن صدای فریاد بلندش ترسیده بهش خیره شدم و گفتم :
_ نه
_ پس چرا داشتی باهاش حرف میزدی چرا داشتی بهش لبخند میزدی ندیدی اون مرتیکه چجوری داشت بهت نگاه میکرد به لبهات …
دستش رو روی لبهام گذاشت و عصبی گفت :
_ هیچکس جز من حق نداره به لبهات نگاه کنه شنیدی !؟
ترسیده سری تکون دادم و گفتم :
_ آره شنیدم
بوسه ای روی گونم کاشت و گفت :
_ دیگه نمیخوام اطراف اون مرتیکه ببینمت حتی جایی که اون نفس میکشه نباید نفس بکشی .
متعجب و ترسیده داشتم به حرف هاش گوش میدادم اردلان واقعا دیوونه شده بود یه جوری داشت رفتار میکرد انگار من رو دوست داشت و غیرتی شده اما میدونستم این غیر ممکن چون اون هیچ حسی نمیتونست نسبت به من داشته باشه .

نفسم رو کلافه بیرون فرستادم اون واقعا دیوونه شده بود یه دیوونه تمام معنا یعنی این رفتارش چه معنی میتونست داشته باشه سرم رو محکم تکون دادم و به سمت اتاقم خواستم برم که با دیدن عمه همراه آزاده دستام مشت شد آزاده دوباره اومده بود اینجا چیکار ! اهمیت ندادم خیلی خونسرد از کنارش رد شدم داخل اتاق شدم اما تموم فکر و ذکرم پیش اردلان بود که اون دوتا الان داشتند چیکار میکردند نقشه ای به ذهنم رسید لبخند خبیثی زدم و شروع کردم به شماره گرفتن طولی نکشید که صدای گرم و دوست داشتنی امیر تو گوشی پیچید :
_ جان زن داداش
لبخندی روی لبهام شکل گرفت
_ کجایی امیر حالت خوبه !؟
_ آره خوبم ممنون من همینجا اطراف شرکت چطور !؟
_ میتونم یه خواهشی ازت داشته باشم !؟
_ البته
خیلی آروم شروع کردم به توضیح دادن وقتی حرف هام تموم شد امیر شروع کرد به خندیدن با صدایی که هنوز خنده توش موج میزد گفت :
_ باشه الان میام حسود خانوم .
چشمهام‌ گرد شد و با حرص اسمش رو صدا زدم :
_ امیر
_ خیلی خوب خانوم کوچولو انقدر حرص نخور من الان میام تا چند دقیقه دیگه شرکت هستم ، میبینمت .
با ذوق به گوشی خیره شدم خیلی زود حال جفتشون گرفته میشد تنها کسی که میتونستم باهاش راحت باشم امیر بود اون از علاقه من نسبت به داداشش خبر داشت و همینطور اردلان رو خیلی دوست داشت به جفتمون میتونست کمک کنه برعکس بقیه که پر از دو رنگی و دروغ بودند .
با شنیدن صدای جیغ بلندی ترسیده از اتاق خارج شدم و رو به منشی گفتم :
_ چیشده !؟
منشی شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ نمیدونم طهورا صدا از اتاق رئیس
خواستم به سمت اتاقش برم که صدای امیر از پشت سرم اومد :
_ طهورا
به سمتش برگشتم و خواستم جوابش رو بدم که اینبار صدای فریاد اردلان اومد :
_ گمشو بیرون از اتاق من زنیکه ی عفریته !
با وحشت به امیر خیره شدم که متعجب پرسید :
_ چخبره !؟
شونه ای بالا انداختم که صدای شکستن اومد سریع به سمت اتاقش رفتیم همراه امیر ، امیر در اتاق رو بست به اردلان خیره شد و گفت :
_ چیشده اردلان داری چیکار میکنی سر و صدات تموم شرکت رو برداشته .
اردلان کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ مامان این و آورده قصد داره من و روانی کنه با نقشه هایی که کشیدن جفتشون .
امیر به سمت عمه برگشت و گفت :
_ مامان چخبره نمیخوای توضیح بدی !؟
عمه پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ آزاده حامله شده بچه ی اردلان تو شکمش هست جواب آزمایش روی میزش گذاشتیم اما اون قاطی میکرده میگه همش یه نقشه اس مگه با همچین چیزی هم میشه بازی کرد !؟
دستم رو به دیوار گرفتم و با چشمهایی که داشت دو دو میزد به اردلان خیره شدم این غیر ممکن بود یعنی اردلان با آزاده رابطه داشته ، داشتم دیوونه میشدم .

امیر اینبار دیگه خونسرد نبود ، با عصبانیت به اردلان خیره شد و گفت :
_ تو چیکار کردی اردلان ؟!
اردلان از کوره در رفت و با خشم فریاد کشید :
_ من از اون شب هیچی یادم نمیاد چرا باید باور کنم اون بچه تو شکمش مال منه ، مامان بهم گفت برم دنبالش خونه آزاده حالش بد شده منم رفتم بعدش یه فنجون قهوه خوردم نمیدونم بعدش چیشد هیچی یادم نمیاد میفهمی
امیر کلافه به مامان و آزاده خیره شد و گفت :
_ شماها چیکار کردید هان !؟
آزاده شروع کرد به گریه کردن که کاملا مشخص بود مصنوعی با همون اشک های تمساحی که میریخت گفت :
_ اون شب بعد خوردن قهوه سیاوش حالش بد شد من و مامان بهش کمک کردیم تو اتاق مهمون خوابید حتی مامان هم تو اتاق بغلی خوابید ولی بعدش نصف شب اردلان اومد تو اتاقم و بهم دست درازی کرد من …
_ خفه شو .
با شنیدن صدای فریاد من ساکت شد که به سمتش رفتم روبروش ایستادم با خشم بهش خیره شدم و گفتم :
_ واقعا فکر کردی اردلان این مزخرفات تو رو باور میکنه بعدش تو رو با آغوش باز میپذیره !؟
آزاده به سمت عمه رفت و کنارش ایستاد گفت :
_ من با تو هیچ حرفی ندارم من فقط میخوام تکلیف بچه ام مشخص بشه .
_ تکلیف تو و اون ### ای که تو شکمت هست و معلوم نیست از کیه مشخص ، گورت رو از زندگی من و اردلان‌ گم کن .
آزاده نگاهی به اردلان انداخت و با گریه از اتاق خارج شد عوضی چه خوب هم داشت فیلم میومد صدای عصبی عمه بلند شد :
_ توی قاتل حق نداری با آزاده تحقیر آمیز صحبت کنی اون بچه تو شکمش پدر داره و پدرش اردلان تو باید از زندگی …
_ بسه مامان
با شنیدن صدای بلند اردلان ساکت شد ، نگاهش رو از من گرفت و به اردلان دوخت و گفت :
_ هر چه زودتر باید تکلیف آزاده رو مشخص کنی بچه ی تو داره تو شکمش بزرگ میشه دوست نداری که بین فامیل و خانواده اش رسوا بشه آبروی ما و اون بره .
_ اون بچه ی من نیست !
عمه پوزخندی زد :
_ چرا انقدر مطمئن هستی اون بچه تو نیست !؟
_ چون میدونم همش یه نقشه است .
_ اگه نقشه بود آزاده اول تست پدری نمیگرفت که مطمئن بشه بابای بچه تویی و …
_ پس یعنی با خیلیا رابطه داشته که تست گرفته ببینه پدر بچه اش کیه آره !؟
عمه رنگ از صورتش پرید و گفت :
_ چی !؟
_ همین الان خودت گفتی مامان ‌
عمه هول شده گفت :
_ من منظورم اون شکلی که تو فکر میکنی نبود .
اینبار امیر مداخله کرد
_ مامان بسه شما برید خونه بعدا صحبت میکنیم شرکت جای دعوا و اینجور بحث ها نیست .
عمه سری تکون داد و بعد انداختن نگاه تنفر آمیزی به من گذاشت رفت .

عصبی بودم خیلی زیاد نمیتونستم باور کنم اردلان با آزاده رابطه داشته حتی تصورش هم داشت من رو دیوونه میکرد
_ طهورا حالت خوبه !؟
با شنیدن صدای امیر به سمتش برگشتم پوزخندی تحویلش دادم و گفتم :
_ بنظرت من الان میتونم حال خوبی داشته باشم بعد تموم مزخرفاتی که شنیدم ، آزاده از شوهر من حامله اس بچه اون تو شکم شوهر منه و …
اردلان عصبی فریاد کشید :
_ بسه
با شنیدن صدای فریاد بیش از حد بلندش ساکت شدم با چشمهای گشاد شده از ترس داشتم بهش نگاه میکردم چشمهاش قرمز شده بود با صدایی که از شدت خشم و تنفر داشت میلرزید گفت :
_ من هیچوقت با اون ### نخوابیدم من اصلا رغبت نداشتم تا حالا به صورتش نگاه کنم چه برسه به خوابیدن باهاش اگه تا حالا تحملش کردم فقط بخاطر نقشه ای بود که داشتم ، من هیچی از اون شب یادم نمیاد چرا باید باور کنم اون زن از من حامله اس آخه چطور همچین چیزی ممکن .
_ اون شب وقتی بیدار شدی کجا بودی !؟
نگاهش رو به امیر دوخت و جوابش رو داد :
_ اتاق آزاده !
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم که امیر ادامه داد :
_ دو تا احتمال میتونه وجود داشته باشه یا اینکه مامان و آزاده با نقشه بهت قرص خواب داده باشند و وقتی بیهوش شدی تو رو برده باشند پیش آزاده لختت کرده باشند ، و احتمال دوم هم اینکه بهت مواد مخدر داده باشند که به خواسته اشون برسند و تو ‌بدون اینکه خبر داشته باشی باهاش خوابیدی .
دستم رو روی قلبم گذاشتم و چنگ زدم خیلی درد داشت یعنی میتونست بچه تو شکم آزاده از اردلان باشه ، اردلان با صدایی که تعجب توش موج میزد گفت :
_ مگه همچین چیزی میشه !؟
_ متاسفانه آره .
اردلان لعنتی گفت و مشتش رو محکم روی میزش کوبید که تموم وسایل هاش با صدای بدی پرت شدند روی زمین ، نگاه امیر به من افتاد به سمتم اومد و پرسید :
_ حالت خوبه !؟
سری به نشونه ی تائید تکون دادم اما اصلا حال من خوب نبود و امیر فهمید مجبورم کرد روی مبل بشینم ، اردلان نگاهش که به حال و روز بد من افتاد اومد کنار پاهام زانو زد و گفت :
_ من همچین کاری انجام ندادم من …
دستم رو روی لبش گذاشتم و یواش گفتم :
_ هیس
با شنیدن این حرف من ساکت شد که ادامه دادم :
_ حتی اگه آزاده حامله شده باشه هم من میدونم تو هیچ تقصیری نداری ، چون تو با میل و بااراده خودت باهاش نخوابیدی اون با نقشه تو رو کشیده سمت خودش من بهت اعتماد دارم اردلان میدونم تو دروغ نمیگی اگه اینکارو انجام داده بودی انقدر مردونه گی داشتی که بدون هیچ ترسی بگی آره من کردم بچه تو شکمش از منه ، میخوام اینو بدونی هر چی که بشه من باز هم کنار تو هستم .
چشمهاش قرمز شده بود
خش دار گفت :
_ اگه اون بچه از من باشه حساب جفتشون رو میرسم نمیزارم این کار مامان و آزاده بی حساب باشه من هیچوقت اون دوتا رو نمیبخشم .
صدای امیر اومد مخاطبش اردلان بود
_ داداش
اردلان بلند شد بهش خیره شد و گفت :
_ بهم کمک میکنی !؟
_ چه کمکی !؟
_ میخوام بفهمم کی باعث مرگ اردوان شده و آزاده چه نقشی تو این ماجرا داره ، همینطور تست پدری !
_ هستم .

با استرس داشتم تو راهرو بیمارستان قدم میزدم ، اردلان و آزاده تست پدرش انجام داده بودند و حالا داشتند جواب آزمایش رو نشون دکتر میدادند ، خیلی احساس بدی داشتم واقعیتش هم میترسیدم با اینکه خیلی خودم رو دلداری داده بودم واقعا سخت بود
_ طهورا
گیج به امیر خیره شدم که نگران به سمتم اومد و گفت :
_ حالت خوبه چرا این شکلی شدی دختر رنگ به صورت نداری شبیه میت شدی .
_ خوبم من نگران نباش
خواست چیزی بگه که در اتاق باز شد با دیدن صورت خندون عمه و آزاده احساس کردم دنیا روی سرم آوار شد اما همچنان خودم رو قوی نشون میدادم نمیخواستم اردلان با دیدن ضعف من احساس بدی بهش دست بده .
اردلان به سمت من اومد و گفت :
_ بریم
بدون اینکه هیچ سئوالی بپرسم دنبالش رفتم اما نگاه های شاد و خندون آزاده و عمه جلوی چشمهام بود ، اردلان با سرعت داشت رانندگی میکرد
_ اردلان
انگار اصلا صدای من رو نشنید چون سرعت ماشین رو بیشتر کرد میترسیدم اتفاق بدی بیفته اردلان الان اصلا حالت عادی نداشت
نفس عمیقی کشیدم و فریاد کشیدم :
_ یواش
با شنیدن صدای فریاد من سرعت ماشین رو کم کرد که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم ، با ایستادن ماشین پیاده شدم اومده بود بیرون شهر رفتم کنارش ایستادم و به شهر خیره شدم‌ لبخند تلخی روی لبهام نشست
_ آدمای این شهر خیلی بی رحم هستند نه !؟
با شنیدن این حرفش من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ خیلی زیاد
_ عصبی هستی !؟
_ نه بیشتر از اینکه عصبی باشم ناراحت هستم از دست مامانم که همچین نقشه ی کثیفی کشیده بود
_ مامانت دوستت داشت !
_ بخاطر دوست داشتنش باهام کاری کرد که تا آخر عمر کمر من شکسته باشه و دیگه نخوام حتی به صورتش نگاه کنم ، خیلی داغونم نمیدونم باید چیکار کنم بین دو راهی موندم هیچ احساسی نسبت به اون بچه ندارم بچه ای که تو شکم آزاده باشه رو نمیخوام .
دستم رو روی دستش گذاشتم که به سمتم برگشت به چشمهام خیره شد
_ اون بچه هیچ تقصیری نداره .
_ کاش میتونستم زمان رو برگردونم عقب کاش .
_ غصه نخور اردلان بلاخره تموم میشه .
* * * * *
چشمه اشک من خشک شده بود از بس امروز گریه کرده بودم امروز بدترین روز زندگی من بود چون اردلان داشت آزاده رو عقد میکرد یه جورایی مجبور شده بود
میدونستم هیچ احساسی نسبت به آزاده نداره حتی ازش متنفر هم هست اما قلب من چطور میتونست طاقت بیاره که اردلان رو کنار یکی دیگه ببینم .
با شنیدن صدای در اتاق دستی به صورتش خیس شده از اشکم کشیدم و گفتم :
_ بفرمائید .
در اتاق باز شد و اردلان اومد داخل اتاق نگاهش به صورت من دقیق شد اخماش رو تو هم کشید و عصبی پرسید :
_ گریه کردی !؟
هول شده گفتم :
_ نه
به سمتم اومد روبروم ایستاد دستش رو زیر چونم گذاشت و خیره به چشمهای قرمز شده من شد و گفت :
_ حیف نیست بخاطر اون ### اشکات رو حدر بدی حیف نیست چشمهای خوشگلت بارونی بشه َ!؟

میون گریه به تیپ سر تا پا مشکی که زده بود خیره شدم عشقم امروز تو لباس دامادی خیلی خوشتیپ شده بود ، بی اختیار بغلش کردم و دستام رو خیلی محکم دورش حلقه کردم بوی عطر تنش داشت دیوونه ام میکرد یعنی قرار بود این آغوش بشه برای آزاده من چجوری طاقت میاوردم
دستای اردلان دور من حلقه شد و با صدای بم و خش دار کنار گوش من گفت :
_ هیس آروم باش گریه نکن .
با شنیدن این حرفش صدای گریه ی من شدت یافت ، نمیدونم چقدر گذشت تا طول کشید من آرومتر بشم وقتی آروم شدم ازش جدا شدم اردلان دستی به صورت من کشید و گفت :
_ میدونی من با عشق باهاش ازدواج نمیکنم .
چشمهام رو با درد باز و بسته کردم که ادامه داد :
_ به هیچ عنوان دوست ندارم تو رو این شکلی ببینم اون هم بخاطر آزاده ، بخاطر کسی که هیچ احساسی نسبت به من نداره و فقط برای اینکه ….
ساکت شد نمیدونست چی بگه چون اون هم شک داشت از علاقه آزاده به خودش با صدایی که بشدت گرفته بود و لرزون شده بود گفتم :
_ اردلان
_ جان
کاش میشد بهش بگم من و این شکلی صدا نزن دیوونه ام میکنی اما مثل همیشه به جاش چیز دیگه ای گفتم :
_ ازت یه خواهش دارم میخوام بهم قول بدی در هر شرایطی که بودی بهش عمل کنی من فقط یه خواسته ازت دارم حتی اگه عاشق آزاده هم شدی باید بهش …
دستش رو روی لبم گذاشت
_ من هیچوقت عاشق آزاده نمیشم .
با شنیدن این حرفش یه امیدی ته قلبم روشن شد که گفت :
_ بگو
_ میخوام بفهمی کی اردوان رو کشت تموم این قضیه رو بفهمی دلیلش من میخوام خانواده ی من تو تموم اعضای فامیل واقعیت رو بدونند اینکه من قاتل نیستم .
_ قاتل که مشخص تیناست اما فقط باید بفهمیم اون شب آزاده اونجا چیکار داشته و چه ماجرایی بود چرا همه چیز با نقشه از قبل کشیده شده افتاد گردن تو من بهت قول میدم تموم واقعیت رو بفهمم .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نقش بست که صدای در اتاق اومد و پشت بندش صدای عمه
_ اردلان زود باش دیرمون میشه .
اردلان دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ به هیچ عنوان از خودت ضعف نشون نده تو همسر اول من هستی این ازدواج با آزاده فقط یه اجبار و تا بدنیا اومدن بچه ادامه داره همین .
بعدش خم شد بوسه ای روی پیشونیم‌ گذاشت که چشمهام بسته شد این بوسه حس آرامش عجیبی رو به قلب من سرازیر کرد
* * * * *
بعد رفتن اردلان مثل دیوونه ها داشتم تو خونه قدم میزدم هر چقدر سعی میکردم خونسرد باشم نمیشد
هر چقدر میخواستم به خودم دلداری بدم اینکه اردلان از این ازدواج راضی نیست و از آزاده متنفره اما نمیشد
حال آشوب من با این چیزا اصلا درست نمیشد
با شنیدن صدای باز شدن در خونه با خوشحالی اینکه اردلان برگشته رفتم اما با دیدن آزاده همراهش وا رفتم چرا اون رو با خودش آورده بود .
آزاده با دیدن من نیشخندی زد و گفت :
_ نمیخوای به هووی خودت یه سلام بدی !؟
اخمام تو هم رفت با غیض داشتم بهش نگاه میکردم که اردلان کلافه رو بهش گفت :
_ گمشو یه جا بتمرگ آزاده دوست نداری که دوباره طعم ضرب دست من رو بچشی !؟
آزاده چشم غره ای بهش رفت بعدش به سمت سالن رفت که اردلان با تاسف سری تکون داد .

_ اردلان چرا اینو آوردی اینجا !؟
_ مجبور شدم طهورا دوست نداشتم این آدم کثیف رو با خودم بیارم اما بخاطر پدر و مادرش …
ساکت شد میدونستم چقدر براش سخته برای همین دوست نداشتم بهش فشار بیارم ، لبخندی بهش زدم
_ اردلان بیخیال یه امروز تحمل میکنیم ما که قراره نه ماه اینو تحمل کنیم پس یه روز هم روش مشکلی نیست .
اردلان با شنیدن این حرف من شرمنده به چشمهام خیره شد و گفت :
_ واقعا متاسفم دوست نداشتم ناراحتت کنم .
_ مشکلی نیست عزیزم
_ یه لیوان شربت میخوام !
با شنیدن صدای بلند آزاده اردلان با عصبانیت خواست بهش یه چیزی بگه که گفتم :
_ آروم باش اون همین و میخواد که تو عصبی بشی مگه نیت اون رو نمیفهمی !؟
_ میفهمم
_ پس سعی کن تا میتونی خونسرد باشی الان هم برو بشین برات یه لیوان چایی بیارم
_ باشه
بعد رفتن اردلان به سمت آشپزخونه رفتم یه لیوان چایی و شربت گذاشتم تو پیش دستی و براشون بردم آزاده برداشت و خیلی ریلکس شروع کرد به کوفت کردن از عمد رفتم کنار اردلان چسپیده بهش نشستم ، اردلان متعجب شده بود از رفتار من اما اصلا به روی خودش نیاورد .
_ برای ازدواج دوست دارم …
اردلان حرف آزاده رو قطع کرد
_ هیچ ازدواجی در کار نیست برای خودت رویا پردازی نکن من با خانواده ات هم صحبت کردم و اونا هم قبول کردند پس فکر نکن من قراره برات یه جشن ازدواج بزرگ بگیرم و بعدش ببرمت یه خونه رویایی با هم زندگی کنیم .
آزاده متعجب پرسید :
_ پس چرا باهام ازدواج کردی !؟
اردلان نیشخندی زد :
_ بخاطر بچه تو شکمت .
_ چی !؟
_ من دوست نداشتم باهات ازدواج کنم هیچوقت اما بچه تو شکمت هیچ گناهی نداره ، پدر اون بچه من هستم حالا هر چقدر ناخواسته دوست نداشتم بهش انگ ### زدن بزنند بعد ها برای همین قبول کردم .
آزاده عصبی خندید
_ لابد بعد به دنیا اومدن بچه هم من رو طلاق میدی و همراه این قاتل شروع میکنی به زندگی کردن آره !؟
چشمهام گرد شد اون الان چرا داشت به من توهین میکرد ، عصبی خواستم جوابش رو دادم که اردلان قبل من عصبی سرش داد زد :
_ خفه شو زنیکه ی ### تو حق نداری درمورد زن اصلا هیچ حرفی بزنی چه برسه بهش توهین کنی ، تو خودت چی هستی تا حالا با خودت فکر کردی !؟ یه زن ### که با نقشه یه مرد متاهل رو میکشه خونه اش بهش قرص میده تا هوشیاریش رو از دست بده بعدش باهاش هر کاری دلش خواست انجام میده تا حامله بشه واقعا فکر کردی یه آدم سالم و پاک هستی !؟
آزاده چشمهاش پر از اشک شده بود
_ تو حق نداری انقدر به من توهین کنی اردلان من هر کاری انجام دادم بخاطر دوست داشتن تو بود .
_ تو مگه عاشق اردوان نبودی آزاده !؟ گاهی بهت شک میکنم که آیا واقعا عاشق داداشم بودی یا همش یه نقشه بوده همه ی اون عشق و عاشقی یه تظاهر بوده .

آزاده با گریه بلند شد به اردلان نگاهی انداخت و گفت :
_ من یه زن حامله هستم تو حق نداشتی باهام این شکلی تند برخورد کنی ، من الان زن تو هستم ناموس تو و …
_ تو فقط تا به دنیا اومدن بچه ناموس و زن من هستی بعدش اسمت از شناسنامه من خط میخوره دوست ندارم هیچ ردی ازت تو زندگی من باشه .
آزاده گذاشت با گریه از خونه رفت بیرون که با چشمهای گرد شده به رفتنش خیره شده بودم مشخص بود خیلی ناراحت شده از شنیدن حرف های اردلان اما به نظر من که حقش بود درست بود حامله است اما حق نداشت هر چی از دهنش درمیاد بار من کنه من چه هیزم تری بهش فروخته بودم ، اون خودش مثل بختک افتاده بود روی زندگی من و با نقشه از شوهرم حامله شده بود اونی که باید عصبی میشد من بودم نه اون ، چقدر آدم ها خودخواه میشدند ‌.
از افکارم خارج شدم نگاهم رو به اردلان دوختم
_ برو دنبالش
به سمتم برگشت اخماش رو تو هم کشید
_ دیوونه شدی طهورا !؟
_ درسته حرف هایی که زد اصلا درست نبود اما تا موقعی که اسمش تو شناسنامه ات هست اون هم مثل من ناموس توئه و تو وظیفه داری ازش نگه داری کنی یه زن حامله این وقت شب کجا میتونه برو دنبالش تا اتفاقی براش نیفتاده .
_ باشه .
بعد رفتن اردلان آهی کشیدم و رفتم روی مبل دراز کشیدم بهتر بود کمی میخوابیدم شاید این حال بد من بهتر میشد .
با حس نوازش موهام چشمهام رو آهسته باز کردم اردلان کنار من نشسته بود و داشت موهام رو نوازش میکرد
_ اومدی !؟
خسته گفت :
_ آره
سرجام نیم خیز شدم و گفتم :
_ ساعت چنده !؟
_ چهار صبح
چشمهام گرد شد
_ تا این وقت صبح کجا بودی !؟
نیشخندی زد
_ داشتم اون دیوونه ی ردی رو که فاز برداشته بود آروم میکردم ، اگه بخاطر حرف تو نبود اصلا کاری بهش نداشتم هر غلطی دوست داشت بکنه هر گوهی خواست بخوره من از اون زن متنفرم چندشم میشه طهورا میتونی درک کنی چقدر برام سخته تحملش !؟
_ آره
_ مامان رو هیچوقت نمیبخشم !
_ اردلان
_ هیس چیزی نگو طهورا ، اون از تو متنفر بود انقدر متنفر که چشمهاش کور شده بود و حتی منی که پسرش هستم رو فراموش کرد و یه نقشه ی کثیف و پلید کشید باعث شد زندگیم نابود بشه چجوری میتونم ببخشمش .

اردلان خیلی عصبی شده بود نمیدونستم چی باعث شده که تا این حد خشمگین بشه ، متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیشده !؟
به سمتم برگشت و با خشم گفت :
_ دیگه میخواستی چی بشه مامان برای جشن عقد من و آزاده برداشته یه جشن گرفته برای من کت و شلوار فرستاده گفته برم آرایشگاه بعدش برم مراسم .
بغض تو گلوم نشست عمه چقدر بی رحم شده بود برای عذاب دادن من دست به هر کاری میزد ، بغضم رو فرو بردم من نمیتونستم به اندازه اینا بد باشم
_ اردلان
با چشمهای قرمز شده اش به چشمهام زل زد و خش دار گفت :
_ بله
_ تو باید بری .
چشمهاش گرد شد بعد گذشت چند دقیقه با خشم غرید :
_ چی !؟
_ تو باید بری وقتی مادرت این جشن رو ترتیب داده و همه رو دعوت کرده نرفتن تو باعث میشه آبروی مادرت بره .
_ واقعا !؟
_ آره
اردلان برعکس تصور من لبخندی زد و گفت :
_ پس آماده شو لباست شیک بپوش میخوام قبلش تو رو ببرم یه جایی
چشمهام گرد شد
_ کجا !؟
_ برو آماده شو میفهمی
_ باشه
اردلان من و آورده بود یه رستوران خیلی شیک و بهترین غذا ها رو سفارش داده بود با تعجب بهش خیره شده بودم مگه قصد نداشت بره جشن اسمش رو صدا زدم :
_ اردلان
سرش رو بلند کرد لبخندی تحویلم داد
_ جان
_ مگه امشب تو نباید بری جشن مادرت پس چرا اومدیم اینجا دیرت میشه
_ من پام رو تو اون جشن نمیزارم ، مامان انگار همه چیز رو فراموش کرده و برای انتقام گرفتن از تو دست به هر کاری میزنه حتی شده نابود کردن زندگی پسرش ، تو بیگناه هستی و من خیلی زود این رو ثابت میکنم .
_ خیلی بد شد اردلان میدونی مادرت امشب چقدر سرافکنده میشه !؟
_ میدونم هنوز مامان رو دوست داری اما بهتره مامان از یه سری اشتباهاتش درس بگیره ، حالا غذات رو بخور و به هیچی فکر نکن .
سری تکون دادم و مشغول خوردن شدم اما فکرم درگیر بود میدونستم عمه اینبار هم باز میاد خونه و یه دعوای درست و حسابی راه میندازه عمه تحمل این ابروریزی رو نداره .

_ تو من و بی آبرو کردی من یه جشن کوچیک گرفته بودم تا کنار فامیل شاد باشیم بخاطر زن گرفتن پسرم اما تو چیکار کردی رسما من و خورد کردی کاری کردی که حتی نتونم جلوی خانواده عروس سرم و بلند کنم .
اردلان خونسرد گفت :
_ تموم شد !؟
عمه چشمهاش گرد شد
_ چی ؟!
_ اگه حرف هات تموم شد برگرد خونه
عمه با شنیدن این حرف اردلان برای چند دقیقه داشت گیج و منگ به اردلان نگاه میکرد وقتی منظور حرف اردلان شد با خشم گفت :
_ تو بخاطر این دختره ی قاتل با مادرت این شکلی حرف میزنی هان باهاش یه جوری سرد رفتار میکنی انگار من دشمنت هستم و این دوستت آره ؟!
_ شما بخاطر دشمنی که با طهورا داشتید چشم روی همه چیز بستید حتی منی که پسرت باشم رو زیر پاهات له کردی برام نقشه کشیدی خیلی نقشه ی کثیفی من و تباه کردی برای چی فقط برای رسیدن به خواسته های خودتون
_ من بخاطر خوبی خودت همچین کاری کردم داری اشتباه میکنی پسرم این اصلا درست نیست من دوستت دارم .
_ تو من و دوست نداری مامان !
عمه با چشمهایی که پر اشک شده بود به اردلان خیره شده بود
_ پسر من کشته شد قاتلش اینه من نمیتونستم بهت اجازه بدم با همچین زنی زندگی کنی تو باید با آزاده ازدواج میکردی من اصلا از کاری که انجام دادم پشیمون نیستم و حتی اگه لازم باشه دوباره هم همچین کاری انجام میدم نمیزارم با قاتل داداشت زندگی کنی باید طلاقش بدی ….
_ بسه
با شنیدن صدای داد اردلان ساکت شد ، اردلان خشمگین به مادرش نگاه کرد
_ از اینجا برید همین الان
عمه بهت زده گفت :
_ داری من و بیرون میکنی پسرم بخاطر این دختره !؟
_ مامان برو دوست ندارم بیشتر از این بهت بی احترامی کنم .
عمه نگاه پر از تنفرش رو حواله ی من کرد درست مثل همیشه و بعدش گذاشت رفت که اردلان مشتش رو محکم روی دیوار کوبید ، با نگرانی به سمتش رفتم و گفتم :
_ حالت خوبه !؟
کوتاه خندید
_ میتونم خوب باشم با این همه درد !؟
ناراحت بهش نگاه کردم میدونستم من هم یکی از درد هاش هستم کاش میشد یه شکلی بهش کمک کنم
_ معذرت میخوام !
_ بابت !؟
_ اینکه باعث یکی از درد های تو شدم هیچوقت دوست نداشتم تو رو این شکلی ببینم ، عمه انقدر داغون بشه .
_ تو بیگناه ترین فرد این ماجرا هستی .

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن