آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت 59

رمان دیازپام پارت 59

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

روزها می اومدن و می رفتن بدون اینکه متوجه بشم تنها چیزی که روز به روز قلبم و تهی می کرد یاد و خاطره ی دائی و ویهان بود. 

دلم فراموشی می خواست؛ اصلاً دلم مرگ می خواست شاید اونطوری این قلب ناآرام، آرام می گرفت. 

در اتاق باز شد. پرستار وارد شد و دستم رو باز کرد. متعجب نگاهش کردم. 

-چیه؟ مگه نمیخواستی بری؟ مرخصی!

نگاهی به مچ هر دو دستم کردم که جای اون پارچه ها روش مونده بود. 

-حوصله ی شوخی ندارم. 

-منم باهات شوخی نکردم، می تونی بری. 

از تخت پایین اومدم. آره باید برم، باید زودتر می رفتم. 

پرستار با ترحم و رقت نگاهم می کرد اما برام مهم نبود. من باید می رفتم. 

باید میگفتم من قاتلم؛ حتماً حکمم اعدام بود و اینطوری خیلی زود می مردم و از این عذاب خلاص میشدم. 

با همون لباسهای بیمارستان بیرون اومدم. ماشینی جلوی پام نگهداشت. 

بدون اینکه متوجه بشم ماشین شخصیه سوار شدم. 

-اداره ی پلیس. 

ماشین راه افتاد. 

-آقا اداره ی پلیس!

اما راننده توجهی نکرد. خواستم دستگیره رو باز کنم که درها قفل شدن. 

-داری چیکار می کنی؟ باز کن در و!

-آروم باش، الان می رسیم. 

-چی چی و می رسیم؟ در و باز کن. 

-چقدر نفهمی تو دختر … گفتم که آروم باش و کمتر خودتو و منو خسته کن

ماشین وارد کوچه ای شد. نمیدونستم این آدم کیه و با من چیکار داره؟ 

جلوی دری نگهداشت و بعد از دو بوق در حیاط باز شد. ماشین وارد حیاط شد. 

همین که قفل و باز کرد سریع از ماشین پایین پریدم و سمت در حیاط پا تند کردم. 

تو دو قدمی در سگ بزرگی اومد سمتم. قدمی به عقب برداشتم. سگ پارسی کرد و به طرفم خیز برداشت. 

با صدایی تو دو قدمیم نفس زنان ایستاد. به عقب برگشتم. آشو سری تکون داد و اومد سمتم. 

-کلاً از دردسر درست کردن خوشت میاد! 

-برای چی منو از اونجا بیرون آوردی؟ 

-میدونی چند وقت بخاطر یهو الکی رفتنت دنبالت گشتم؟ ببین اسپاکو، حوصله ی دردسر ندارم پس دردسر درست نکن! 

-چرا نجاتم میدی؟ 

-چون میخوام عذاب بکشی. 

-بذار بمیرم. 

-مرگ؟ حرف خنده دار نزن … تو حالا حالاهاباید زنده باشی. بدو یه دوش بگیر بوی گند گرفتی! اون روانی خونه حموم نداشت یه آبی به بدنت بزنی؟ برو تو اون اتاق، حمومم هست. حواستو جمع کن، کوچیک ترین خطایی بکنی من میدونم و تو! 

وارد حموم شدم. مرگ هم ازم فراری بود. انگار همه دست به دست هم داده بودن تا تو همین دنیا عذاب بکشم!

از حموم بیرون اومدم و بلوز شلواری پوشیدم و توی تخت خزیدم. 

تو خواب و بیداری احساس کردم دستی صورتم رو نوازش کرد. 

بوی عطر ویهان تمام اتاق رو برداشته بود

چشم باز کردم و گنگ نگاهی به اطراف انداختم. هنوز اتاق بوی ویهان و میداد. 

بغض گلومو چنگ زد. در اتاق باز شد و آشو وارد شد. 

-توام این بو رو حس می کنی؟ 

-کدوم بو؟ 

-اتاق بوی ویهان و میده، انگار همینجا بود؛ تو چند قدمیم!

دستمو روی گونه ام گذاشتم. 

-گرمی دستش هنوز روی گونه ام هست. 

-توهم زدی! تو ویهان و نابود کردی … تو کل خانواده رو نابود کردی …

دستمو روی گوشهام گذاشتم. 

-برو از اتاق بیرون!

-اینجا خونه ی منه پس من تصمیم می گیرم کجا باشم و کجا نباشم. یکی رو گفتم بیاد یه صفایی به صورتت بده بلکه آدم رغبت کنه ببینتت. 

-لازم ندارم. 

-گفتم که نظرت رو نپرسیدم. 

-برای چی منو از اونجا بیرون آوردی؟ 

بدون اینکه به سؤالم جواب بده در اتاق و بست و رفت. 

سرم و به تاج تخت تکیه دادم. لعنتی مرگ هم ازم فراریه! 

بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد. زنی میانسال وارد اتاق شد. 

-تو که نشستی! پاشو بشین رو این صندلی. 

به ناچار از تخت پایین اومدم و رو صندلی نشستم. کارشو شروع کرد. 

دستش فرز بود و خیلی سریع تموم شد. عقب ایستاد و نگاهی به صورتم انداخت. 

لبهاش با لبخندی از هم باز شد. 

-ماشاالله پوستت چه باز شد … صفا گرفت

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن