" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 65
آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 65

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

میدونستم هممون باید بیخیال اون خانواده بشیم حتی یه نزدیکی کوچیک هم با اون خانواده نباید داشته باشیم ولی خوب این همتا بود که دست از سر من برنمیداشت چرا فکر میکرد من براش خطرناک هستم وقتی ما طلاق گرفته بودیم و راه جفتمون از هم جدا بود واقعا نمیتونستم درکش کنم چه هدفی میتونست داشته باشه !
_ اون ستایش کجاست هان باید حساب پس بده !
با شنیدن صدای پدر همتا چشمهام گرد شد خدایا اینجا چخبر شده بود من میخواستم اون مرد از خانواده ی من دور باشه اما اون اومده بود
سریع به سمت پایین رفتم مامان و اشکان داشتند باهاش بحث میکردند
_ اینجا چیکار داری ؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت با عصبانیت بهم خیره شد و گفت :
_ مثل اینکه خیلی تنت میخاره
اشکان با خشم رو بهش غرید :
_ مواظب حرف زدنت باش انگار اصلا حالیت نیست چی داری میگی یارو
با شنیدن این حرف اشکان با التماس بهش خیره شدم و گفتم :
_ اشکان لطفا
چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ تو ساکت باش ستایش همش بخاطر این سکوت تو هست که بقیه هر غلطی دوست داشتند انجام میدن .
بعدش به سمت پدر همتا برگشت و گفت :
_ ببین آقا نه باهات دشمنی داریم نه بحثی اما مثل اینکه شما خیلی بیکار هستید و دنبال دشمن تراشی ، فیلم دوربین های مداربسته خونه هست دختر شما خودش اومده دیدن ستایش همه شاهد هستند و دختر شما سالم از اینجا رفت بیرون نمیدونم چه بلایی سر خودش آورده اما این نشون میده دختر شما بخاطر توجه شوهرش دست به همچین کاری زده اما واقعا زشته بخاطر همچین چیزی یقه ی دیگران رو برید بگیرید
_ داری مثل سگ دروغ میگی .
اشکان پوزخندی بهش زد :
_ من دروغ میگم باشه اما فیلم هایی که ازشون ثبت شده اصلا نمیتونه دروغ باشه !
با شنیدن این حرف اشکان گفت :
_ باشه فیلم ها رو بیار اگه درست باشه ما میریم اما اگه نباشه بد دردسری برای خودت درست میکنی جوون
_ تهدید نکن !

اشکان رفت فیلم ها رو آورد و نشونش داد ، چشمهاش گرد شده بود چون صدا ها واضح بود همینطور تصویر اشکان لبخندی بهش زد و گفت :
_ ما میتونیم بخاطر این کار دخترتون ازش شکایت کنیم میدونید درسته ؟
_ نه من از طرف همتا از شما عذر میخوام و این قضیه همینجا بسته میشه شنیدی ؟
با شنیدن این حرفش قبل بقیه گفتم ؛
_ من از سیاوش طلاق گرفتم هیچ ارتباطی با هم نداریم این دختر شما هست که سعی داره همش بگه من تو زندگیش هستم بهش بگید دست از سر من برداره به زندگیش برسه .
سرش رو تکون داد :
_ از این به بعد همتا تو زندگی شما وجود نداره من این رو بهتون قول میدم .
بعدش هم گذاشت رفت بعد رفتنش نفس عمیقی کشیدم که مامان گفت :
_چقدر این خانواده چندش هستند من خدایی موندم تو کارشون
_ اینا همینن فکر میکنن چون پولدار هستند هر کاری دوست داشتند میتونند انجام بدند
اشکان خندید
_ حالا دیگه دخترش به خانواده ما نزدیک نمیشه چون پدرش نمیزاره
_ درسته
_ چیشده ؟
با شنیدن صدای ستاره به سمتش برگشتم و گفتم :
_ پدر همتا اومده بود
چشمهاش گرد شد
_ برای چی اومده بود چیزی شده ؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم :
_ نه چیزی نشده بود اما مثل اینکه همتا یه سری دروغ گفته بود و اون اومده بود برای جواب پس گرفتن که بعد دیدن دروغ های دخترش خیلی قشنگ راهش رو کشید رفت
ستاره با حرص گفت :
_ خیلی دوست دارم یه درس درست حسابی به اون عفریته بدم .
_ نیاز نیست !

صدای بابا اومد :
_ چی نیاز نیست ، وقتی من نبودم چیشده ؟
به سمت بابا برگشتیم با دیدن قیافه هامون دیگه مطمئن شد یه چیزی شده مامان براش تعریف کرد چیشده وقتی حرفامون تموم شد اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ باورم نمیشه انقدر جسارت داشته باشند اینا واقعا چه فکری کردند پا شدند اومدند اینجا من حساب همشون رو میرسم ببینم باز هم میتونند باعث اذیت شدن خانواده من بشن !.
_ بابا
نگاهش رو بهم دوخت :
_ بله ؟
_ حل شد دیگه نیاز نیست نگران باشید اونا به خانواده ما نزدیک نمیشن ما هم باید سعی کنیم تا میتونیم ازشون فاصله بگیریم
بابا اخماش بشدت تو هم فرو رفت و گفت :
_ ستایش چرا میترسی ؟
قبل اینکه من چیزی بگم اشکان گفت :
_ چون بابای همتا خلافکاره برای همین میترسه منم خواستم با پلیس درجریان بزارم اما بهم اجازه ندادند
بابا به سمتم برگشت و پرسید :
_ اشکان داره درست میگه ؟
_ آره
_ چرا همچین چیزی ازش خواستی ؟
_ دوست نداشتم از دستش بدم چون من اون مرد رو خیلی خوب میشناسم و به چشم دیدم چه بلاهایی سر بقیه آورد اون هم داخل خونه خودشون و بدون هیچ ترسی .
بابا با غیض گفت :
_ اما من به هیچ عنوان از اون مرتیکه نمیترسم و میخوام بهش یه درس درست حسابی بدم
با شنیدن این حرفش ترسیدم اتفاق بدی بیفته برای همین با نگرانی بهش خیره شدم و گفتم :
_ بابا بحث ترس نیست بحث اینه ما دنبال دردسر برای خودمون نیستم همین حالا هم که همه چیز تموم شده مگه نه مامان ؟
مامان به سمتش رفت و گفت :
_ حق با ستایش

_ یعنی چی حق با ستایش میگی اجازه بدم هر کاری دوست داشتند انجام بدند و باعث اذیت شدن شما بشن ؟
مامان دستش رو گرفت و گفت :
_ همراه من بیا ساشا
بابا و مامان رفتند که نفسم رو با حرص بیرون فرستادم بابا نباید چیزی از اتفاق های امروز میفهمید با دلشوره به سمت اشکان برگشتم و گفتم :
_ یعنی مامان میتونه راضیش کنه ؟
با بیخیالی سیبی برداشت و سرش رو تکون داد :
_ شک نکن فقط مادرت میتونه داداش مغرور من رو آدم کنه برای همین نیاز نیست انقدر بترسی‌ بیا بشین سر گیجه گرفتم
و به کنار خودش اشاره کرد رفتم کنارش نشستم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ تو چرا انقدر بیخیال هستی اشکان نمیترسی ؟
شونه ای بالا انداخت
_ نه از چی باید بترسم ؟
با شنیدن این حرفش نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم :
_ چقدر حرص میدی تو آدم ستاره باید تو رو آدم کنه
اشکان چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ باید بگی خاله ستاره و عمو اشکان تو چرا به اسم کوچیک ما دوتا رو صدا میزنی مگه ما هم سن تو هستیم کوچولو
لبخندی بهش زدم :
_ اون شکلی احساس میکنم با یه پیرمرد و پیرزن دارم صحبت میکنم برای همین به من گیر نده باشه ؟
چشمهاش گرد شد
_ خیلی پرویی تو دختر
لبخندی بهش زدم :
_ میدونم
بعدش بلند شدم به سمت اتاق مامان بابا رفتم ببینم چیشد تونست بابا رو آروم کنه کنار در اتاقشون رسیدم و خواستم تقه بزنم که با شنیدن صدای خنده ی ریز مامان دستم تو هوا موند بعدش صداش بلند شد :
_ ساشا نکن زشته بچه ها پایین منتظر ما هستند
با شنیدن این حرف مامان لبخند شیطونی روی لبهام نشست پس بلاخره مامان تونسته بود آرومش کنه !.
به سمت پایین رفتم که با دیدن ستاره و اشکان تو بغل هم که داشتند لب میگرفتند هینی کشیدم که جفتشون ترسیده از هم جدا شدند ستاره دستش روی قلبش بود ، اشکان چشم غره ای به سمتم رفت

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن