" /> رمان عشق تعصب پارت 56
آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت 56

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چطور تونست همچین چیزی بهم بگه لبخند تلخی روی لبهام نقش بست خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ من هیچوقت نمیدونستم شما تا این حد نسبت به من احساس بدی دارید .
_ من هیچوقت دوستت نداشتم فقط بخاطر خوشحالی پسرم وانمود میکردم دوستت دارم فقط همین میمونه مطلب آخر که باید بفهمی این هست من اجازه نمیدم بهنام پیش تو باشه .
_ من پسرم رو با خودم میبرم حتی اگه به قیمت این باشه که ‌…
_ بهنام با تو میاد چون پسر توئه
با شنیدن این حرف کیانوش ساکت شدم به سمتش برگشتم که مامان گرفته گفت :
_ کیانوش
کیانوش با اخم بهش خیره شد :
_ چجوری میتونید باعث بشید یه مامان از بچش جدا بشه هان ؟
مامان دستی به صورتش کشید
_ من همچین چیزی نمیخوام اما ….
_ بهنام با مادرش میره شما نمیتونید مانع باشید .
مامان ساکت بود سریع از آشپزخونه خارج شدم که بابا رو دیدم به سمتش رفتم و گفتم :
_ شما هم از من متنفر هستید !؟
سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد :
_ نه
_ پس چرا مامان این همه سال وانمود به دوست داشتن من کرد وقتی تا این حد نسبت به من تنفر داشت ؟
چشمهاش گرد شده بود با شک پرسید :
_ چرا همچین چیزی میگی ؟
_ مامان خودش گفت .
_ دروغ گفته
پوزخندی بهش زدم :
_ آره مشخص بود
بعدش از کنارش رد شدم سمت اتاق بهنام رفتم پسرم راحت گرفته بود خوابیده بود ، غمگین بهش خیره شدم همیشه دوست داشتم پیش خانواده پدرش بزرگ بشه تا فراموش نکنه هر چیزی که به باباش مربوط میشه اما با کاری که مامان انجام داد مجبور هستیم بریم ‌.

تموم وسایل های پسرم و خودم رو جمع کردم ، صبح خیلی زود بیدار شده بودم بعد خوردن صبحانه قبل اینکه کیانوش جایی بره صداش زدم :
_ کیانوش
به سمتم برگشت و گفت :
_ بله
_ میشه چند دقیقه صحبت کنیم ؟!
با شنیدن این حرف من سرش رو تکون داد
_ البته بیا بریم داخل حیاط چون بعدش من باید برم جایی .
_ باشه
همراهش رفتیم سمت حیاط چند دقیقه ساکت بودم نمیدونستم چجوری بهش بگم که خودش گفت :
_ خوب نمیخوای بگی چیشده !؟
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ من میخوام بیام پیشت کار کنم فقط میتونی از امروز بهم جا بدی وسایلم رو بیارم و همراه پسرم بیام ؟
کمی ساکت بهم خیره شد
_ چرا همچین تصمیمی گرفتی !؟
_ من این همه سال مامان رو صادقانه دوستش داشتم اما اون همیشه از من متنفر بوده و فقط نقش بازی میکرده میخوام با پسرم یه زندگی بسازم میخوام مثل باباش مرد بشه .
کیانوش ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ الان زن عمو رو دوستش نداری ؟
تلخ خندیدم :
_ مگه میشه دوستش نداشته باشم ؟ من دوستش دارم خیلی زیاد حتی بعد شنیدن حرفاش که باعث شد قلبم شکسته بشه واسه همین هیچ بی احترامی نمیکنم ، مامان به گردن من حق داره .
کیانوش لبخندی محوی روی لبهاش نشست
_ چمدون هاتون رو آماده کردی ؟
_ آره
_ پس بریم بالا من وسایل شما رو میارم تو ماشین میبرمتون خونه خودم از این به بعد اونجا زندگی میکنید اگه واست سخت نباشه .
با تشکر بهش خیره شدم همین که بهم جا و کار میداد خیلی خوب بود ، چه سختی میتونست واسه من داشته باشه ، سخت اینجا بود که مامان دوستم نداشت و فقط داشت نقش بازی میکرد
_ بهار
با شنیدن صداش به خودم اومدم و گفتم :
_ بله
_ چیشده چرا غرق شدی ؟

_ چیزی نیست بریم من چمدون ها رو آماده کردم فقط برم لباسم رو بپوشم و بهنام رو آماده کنم .
سرش رو تکون داد همراهش برگشتیم داخل بابا مامان پرستو نشسته بودند داشتند صبحانه میخوردند به سمتشون رفتم و رو به بابا گفتم :
_ من و پسرم داریم میریم بابا
با شنیدن این حرف من همشون دست از خوردن کشیدند ، بابا بلند شد روبروی من ایستاد و گفت :
_ کجا ؟
_ میخوام برم یه کار پیدا کردم ، تو خونه کیانوش کارهاش رو انجام میدم غذا نظافت میتونم مراقب پسرم باشم شما هر وقت دوست داشتید میتونید ببینیدش
بابا به چشمهام خیره شد :
_ از تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی ؟
_ بله
_ باشه میتونی بری هر وقت به چیزی نیاز داشتی باهام تماس بگیر من خودم همیشه بهت زنگ میزنم میام دیدنت یادت نره تو هم واسه من مثل پرستو هستی و فرقی نداری برای من
لبخندی روی لبهام نشست که صدای عصبی مامان بلند شد :
_ من اجازه نمیدم بهنام بیاد باهات خودت هر گوری خواستی برو
لبخند روی لبهام ماسید ، اخمام تو هم فرو رفت بس بود هر چی سکوت کرده بودم به چشمهاش زل زدم و با جدیت گفتم :
_ من از اینجا میرم پسرم رو با خودم میبرم هر وقت دوست داشتید میتونید بیاید ببینیدش اینکه نشستید من و تهدید میکنید فحش میدید باعث نمیشه چیزی عوض بشه ، اگه دوست دارید بهنام رو داشته باشید برید دادگاه از من شکایت کنید ببینیم دادگاه بهنام رو به کی میده .
بعدش گذاشتم رفتم سمت اتاق همین که داخل شدم روی تخت نشستم و اجازه دادم اشکام روی صورتم جاری بشند چقدر سخت بود
_ چرا نشستی گریه میکنی ؟
با شنیدن صدای کیانوش سرم و بلند کردم
_ من گریه نمیکنم
نیشخندی بهم زد :
_ آره کاملا مشخص هست !
_ میشه اذیتم نکنی همینجوریش حالم بد هست .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن