" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 34
آخرین مطالباستاد خلافکار

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 34

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

متعجب بهش نگاه ڪردم. باورم نمیشد جلوی آیلا این طوری حرف بزنه.
میلاد پوزخندی زد و از جاش بلند شد.
از ترس اینڪه دعوا بشه نگاهم بین دو تاشون می‌چرخید.
خداروشڪر ڪه میلاد مراعات آیلا رو ڪرد.
خم شد و صورتش و بوسید
_امشب نمیتونم بیام بابا… یه شب دیگه با هم میریم باشه؟
آیلا سر تڪون داد ڪه میلاد به سمتم اومد.. دستش و به طرفم دراز ڪرد و گفت
_فعلا ڪاری نداری؟
بدون نگاه ڪردن به آرمین جواب دادم
_نه… می‌بینمت!
سری برام تڪون داد و بی اعتنا به نگاه های بد آرمین از اتاق بیرون رفت.
با رفتنش آیلا تند بالا پرید
_مامان… جمع ڪن ڪه می‌خوایم با آرمین جون بریم یه شام خیلی خوشمزه بخوریم.
قبل از اینڪه من حرف بزنم صدای آرمین در اومد
_استئفا تو از این خراب شده بنویس
نگاهی به آیلا انداختم و گفتم
_بعدا راجع بهش حرف می‌زنیم
به سمتم اومد و یه ڪاغذ از روی میزم برداشت.
خودڪارش و از جیبش در آورد و گذاشت روی ڪاغذ
_بنویس!
صدام و آروم ڪردم
_نمیتونم به همین راحتی ها استعفا بدم.
صورتش و جلو آورد
_برای فردا بلیط گرفتم،دارم بهت لطف می‌ڪنم ڪه میگم استعفاتو بنویس!
متعجب گفتم
_اما من ڪارم اینجا…
محڪم حرفش و زد
_بنویس هانا…
ڪلافه نگاهش ڪردم و خودڪار و از دستش گرفتم.
باورم نمیشد حالا ڪه بعد این همه مدت می‌خواستم پیشرفت ڪنم اون میخواست مانع بشه.
استعفامو نوشتم و امضا ڪردم ڪه برگه رو از دستم ڪشید و از اتاقم بیرون رفت.
نگاهی به آیلا ڪه با چشمای گرد به ما نگاه می‌ڪرد انداختم.
این بچه چه گناهی ڪرده بود ڪه پدرش یه روانی بود؟

#لیلی
عصبی صداش و بالا برد
_بخور دیگه
محڪم لب هامو روی هم فشردم و سرم و عقب ڪشیدم.
وحشیانه دو طرف گونه هامو گرفت و غذا رو به زور توی حلقم ریخت و غر زد
_گند بزنن به همتون… خسته شدم از بس با شما روانیا سر و ڪله زدم.
تمام لقمه ای ڪه به زور توی حلقم ریخته بود و توی صورتش تف ڪردم ڪه با انزجار چشماش و بست.
بدجور عصبیش ڪردم. صورتش و تمیز ڪرد و بلند شد. تمام غذایی ڪه برام آورده بود و توی سطل آشغال ریخت و گفت
_انقدر گشنگی بڪش تا بمیری!هر وعده از غذا تو می‌ریزم تو سطل آشغال و می‌گم خوردی. وقتی بدن لاجون تو تیڪه تیڪه ڪردن می‌فهمی!
حرفش و زد و از اتاق بیرون رفت.
باز جای شڪرش باقیه دوباره روی دهنم و چسب نزد
تقلا ڪردم خودم رو تڪون بدم و در نهایت فقط تونستم انگشت اشارم رو تڪون بدم.
اشڪم به خاطر وضعیت اسفبارم در اومده بود.
ڪارم به جایی رسیده بود ڪه برای دستشویی رفتن هم باید از ڪسی ڪمڪ می‌گرفتم.
آخه چرا انقدر بی رحمی امیر؟چه طور می‌تونی انقدر ظالم باشی؟
آخ لیلی احمق اگه خریت نمیڪردی و به آرش می‌گفتی الان وضعیتت این نبود.
ڪاش به دادم برسی آرش… ای ڪاش پیدام ڪنی.
در اتاق باز شد

در اتاق باز شد و همون مرد بداخلاق اومد داخل…
با نفرت نگاهش ڪردم ڪه گفت
_داری با خودت لج میڪنی دختر جون!
با انزجار گفتم
_غذاهای ڪثیفتونو نمیخوام برید به درڪ!
جلو اومد
_اگه نخوری از راه های دیگه ای به خوردت میدیم.
با اخم گفتم
_چرا انقدر غذا خوردن من براتون مهمه؟
سڪوت ڪرد… میدونستم ڪه یه نقشه ای برام دارن.
ذهنم و خوند و گفت
_اگه فڪر می‌ڪنی با غذا نخوردنت از خیرت می‌گذرن اشتباه ڪردی! تو در نهایت تبدیل میشی به اونی ڪه ما می‌خوایم.
_چی؟ چی ازم می‌خواین؟
جوابم و نداد به جاش گفت
_به نفعته از این به بعد دختر خوبی باشی. دفعه ی بعد این طوری باهات صحبت نمی‌ڪنم.
خواست از اتاق بره بیرون ڪه تند گفتم
_صبر ڪن!
ایستاد.
لب هامو خیس ڪردم و گفتم
_امیر منو به شما فروخت نه؟
چند لحظه نگاهم ڪرد و در نهایت سری با تایید تڪون داد و از اتاق بیرون رفت.
اشڪام شدت گرفت. خیلی بی رحمی امیر… خیلی!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن