" /> رمان رییس کارمند پارت 28
آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت 28

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ پس اردلان کجاست ؟

با شنیدن این سئوال امیر نگاهم به عمه افتاد که خودش واسه امیر توضیح داد ، وقتی حرفاش تموم شد امیر با عصبانیت گفت :

_ من اصلا نمیتونم درک کنم این دختره با چه رویی بلند شده اومده اینجا بعد اون همه نقشه که کشیده

عمه با ناراحتی بهش خیره شد :

_ همش تقصیر منه که باعث شدم این دختره پاش به خانواده ما باز بشه وگرنه هیچوقت همچین اتفاق هایی نمیفتاد
_ اصلا همچین چیزی نیست !

نگاهش به من افتاد که ادامه دادم :

_ آزاده از خیلی وقت پیش نقشه کشیده بیاد پیش اردلان واسه همین وقتی این موقعیت واسش پیش اومد اصلا از دستش نداد و بهش نزدیک شد پس نمیشه گفت تقصیر تو هست نیاز نیست بابت ماجرایی که داخلش اصلا ذره ای تقصیری نداری خودت رو مقصر بدونی .

_ ولی من بخاطر انتقام باهاش همکاری کردم پس منم مقصر هستم نیاز نیست از من دفاع کنی .

_ من از شما دفاع نمیکنم عمه ، ذاتا آزاده از قبل همچین نقشه ای داشته حالا چه شما بهش کمک میکردید چه نمیکردید نقشه ی خودش رو اجرا میکرد

_ حق با طهورا هست مامان .

عمه خواست چیزی بگه که صدای خش دار اردلان اومد :

_ کی اومدی ؟

امیر به سمتش برگشت و خونسرد جوابش رو داد :

_ همین چند دقیقه پیش میشه که برگشتم چیزی شده ؟!

_ نه

بعدش اومد کنارم نشست و دستش رو دورم حلقه کرد با مهربونی بهش خیره شدم و گفتم :

_ حالت خوبه ؟!

شقیقه اش رو فشار داد
_ نه زیاد

_ پاشو بریم دکتر

_ نیاز نیست بهتر میشه

امیر مخاطب قرارش داد :

_ بخاطر یه ### نباید به این حال و روز بیفتی دیر یا زود از دستش خلاص میشی .

اردلان چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :

_ دوست ندارم درموردش صحبت کنم فقط باعث عصبانیت من میشه .

_ باشه

بعدش نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ خوب میشنوم چرا این شکلی شدی ؟!
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و جوابش رو دادم :
_ من چیزیم نیست اردلان تو حالت خوب نیست با دیدن آزاده به هم ریختی یه نگاه به خودت بنداز قراره همیشه با دیدنش این شکلی بشی ؟
_ به امیر هم گفتم دوست ندارم درموردش حرف بزنم طهورا پس تمومش کن باشه ؟
سرم رو تکون دادم :
_ باشه من تمومش میکنم خوبه ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
با تاسف سری واسش تکون دادم خوب بود حداقل میدونست آزاده باعث بد شدن حالش میشه باید با خودش کنار میومد نمیشد که تا آخر عمرش همش در عذاب باشه با دیدن آزاده باید طلاقش میداد و خودش رو خلاص میکرد فقط همین و بس دیگه هم چیزی نبود .
_ امیر
با شنیدن صدای اردلان به سمتش برگشت و گفت :
_ جان
_ چیشد رابطت با تینا ؟
امیر دستی داخل موهاش کشید
_ تا اینجا که خوب پیش رفته اما اون هم مثل من داره با نقشه بهم نزدیک میشه
با شنیدن این حرفش متعجب پرسیدم :
_ یعنی چی ؟
نگاهش رو به من دوخت و ادامه داد :
_ به طهورا شک کرده فکر کرده یه چیز هایی گفته واسه همین یه سئوال هایی از من میپرسه که تا اینجا خیلی خوب پیچوندمش
اردلان با خشم غرید :
_ عوضی
عمه با آرامش به سمت اردلان برگشت
_ آروم باش با داد و بیداد قرار نیست چیزی درست بشه .
امیر هم گفت :
_ حق با مامان اردلان تو بیش از حد داری واکنش نشون میدی .
اردلان دستی داخل موهاش کشید
_ دست خودم نیست همش عصبانی میشم درک کنید
_ باشه ما درکت میکنیم تو هم سعی کن آروم باشی باشه ؟
سرش رو تکون داد :
_ باشه سعی خودم رو میکنم .

بلاخره برگشتیم خونه نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرف من سرش رو به نشونه مثبت تکون داد و گفت :
_ آره
_ اردلان فردا میریم شرکت ؟
_ نه
متعجب بهش خیره شدم که خودش فهمید و جوابم رو داد :
_ قراره بریم پیش خانواده آزاده
چشمهام گرد شد
_ چرا ؟
دستی داخل موهاش کشید
_ بلاخره باید همه چیز تموم بشه و بفهمن دخترشون چه ### ای هست ، من بهشون میگم دلیل طلاق چیه دوست ندارم خانواده اش بی خبر باشند .
_ میدونی آزاده قبل تو رفته و یه دروغ بهشون گفته درسته ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره میدونم
_ پس رفتن تو بی فایده هست الکی داری خودت رو میندازی تو زحمت متوجه هستی ؟
با شنیدن این حرف من اومد سمتم شونم رو تو دستاش گرفت و گفت :
_ طهورا برای یکبار هم که شده بهم اعتماد کن
سریع گفتم :
_ من بهت اعتماد دارم فقط میترسم همین نگرانت هستم بهم حق بده ، من آزاده رو میشناسم الان خیلی قبل رفته یه مشت دروغ گفته که خانواده اش به خونت تشنه هستند
نیشخندی زد :
_ مهم نیست من میرم دیدنشون تو هم نیاز نیست بیای .
اخمام رو تو هم کشیدم
_ اگه قرار هست من نیام پس تو هم نمیتونی جایی بری شنیدی ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ صبح میریم ؟
_ نه ظهر میریم اما طهورا من باز هم میگم نیاز نیست تو بیای ، شاید خانواده اش حرفای بدی بهت بزنن میدونی که مجبور هستم ساکت باشم حالت بد میشه
لبخندی بهش زدم :
_ نگران نباش با وجود تو هیچکس اونجا چیزی بهم نمیگه اگه گفتند هم خودم جوابشون رو میدم .

🌸🌸🌸🌸🌸

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن