" /> رمان عشق تعصب پارت 58
آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت 58

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

یه اتاق خیلی بزرگ بهم نشون داد که با خجالت به سمتش برگشتم و گفتم :
_ من یه خدمتکار هستم نیاز نبود همچین اتاقی به من بدید
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ این چه حرفیه همیشه هر اتاقی که دوست داشته باشی واسه خودت هست .
با تشکر بهش خیره شدم :
_ واقعا ممنون هستم اصلا نمیدونم چجوری باید از شما تشکر کنم .
لبخند قشنگی روی لبهاش نشست
_ نیاز به تشکر نیست من همیشه مراقب تو و بهنام هستم شماها یادگاری های بهادر هستید همینطور عمو از من خواسته مراقبتون باشم .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ بابا مثل همیشه دوست داشتنش صادقانه هست .
سرش رو تکون داد
_ نیاز نیست ناراحت باشی ، حالا داخل شو
داخل شدم با دیدن تخت بچگانه و وسایل متعجب به سمتش برگشتم که خندید و گفت :
_ بهنام بچه هست میدونم باید شب ها پیشش باشی واسه همین واسش تو همین اتاق تختش رو گذاشتم .
با قدر دانی بهش خیره شدم اما یهو یه چیزی به ذهنم خطور کرد که با تعجب پرسیدم :
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ تو از کجا میدونستی که من میام اینجا مشغول به کار بشم که از قبل همه چیز رو آماده کردی ؟
با شنیدن این حرف من به وضوح جا خورد اما خیلی زود به خودش اومد که باعث شد با چشمهای گشاد شده بهش خیره بشم چون باورم نمیشد همچین چیزی یعنی اون … نه همچین چیزی امکان نداشت نمیشد میدونستم !.
_ چون عمو بهم گفته بود .
با بهت پرسیدم :
_ چی ؟
_ عمو بعد اون دعوا فهمید دیگه تو نمیتونی باهاشون زندگی کنی بعدش یه چیزی هم هست که نمیدونی .
خیلی شکه شده بودم چند تا نفس عمیق کشیدم وقتی به خودم اومدم گفتم :
_ چی !؟
_ عمو همیشه تو رو حمایت میکنه از همه لحاظ چون دوست نداشت بهت آسیبی برسه بعدش تو قرار نیست اینجا خدمتکار باشی چون نصف این خونه به اسم تو هست .

شوکه شده بودم باورم نمیشد این خونه به اسم من باشه با صدایی که حالا به وضوح داشت میلرزید گفتم :
_ داری دروغ میگی !.
با شنیدن این حرف من آهسته خندید :
_ نه
اشکام روی صورتم جاری شدند ، کیانوش آرشاویر رو که آهسته خوابیده بود از من گرفت برد تو تختش خوابوند بعدش دوباره به سمت من اومد و گفت :
_ الان واسه چی داری گریه میکنی بهار ؟
اشکام تند تند روی گونه هام جاری بودند خوب مشخص بود چرا داشتم گریه میکردم چون قلبم گرفته بود ، چون وقتی پام رو از اون خونه بیرون گذاشته بودم فکر میکردم بی کس شدم اما حالا میدونستم بی کس نیستم من بابا رو دارم اون من و دوست داره حتی اگه پیشش نباشم .
_ بهار
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ واسه چی نشستی گریه میکنی ؟
_ فکر میکردم واسه همیشه تنها شدم اما بابا من و دوست داره اون هیچوقت من و فراموش نکرده
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ واقعا فکر کردی عمو تو رو تنها میزاره تو دخترش هستی مادر نوه اش هستی عشق پسرش مگه میشه تو رو تنها بزاره
_ میخوام ببینمش
_ تو اول آروم باش .
چند تا نفس عمیق کشیدم
_ من آروم هستم !.
_ شب میاد پیش ما باشه ، گرچه بهش قول دادم فعلا چیزی بهش نگم اما مجبور شدم چون باید میفهمیدی .
با قدر دانی بهش خیره شدم و گفتم :
_ ممنون کیانوش
_ خواهش میکنم
بعدش خواست بره که صداش زدم :
_ کیانوش
ایستاد خش دار گفت :
_ جان
_ جایی قراره بری ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
متعجب پرسیدم :
_ کجا ؟
آهسته خندید

_ میرم بیرون کار دارم دوباره میام ، میترسی ؟
_ نه
سرش رو تکون داد و گذاشت رفت با رفتنش بشدت احساس تنهایی میکردم نمیدونم چرا انقدر زود بهش عادت کرده بودم شاید چون هیچکس رو اینجا نداشتم رفتم داخل وسایلم رو داخل کمد چیدم که صدای زنگ موبایلم بلند شد سریع جوابش رو دادم :
_ بله
صدای نگران آریا تو گوشی پیچید :
_ بهار کجا هستی ؟ من تازه شنیدم چیشده مگه تو نمیدونستی یه داداش داری که همیشه پشتت هست چرا بهم نگفتی هان ، الان کجا هستی زود باش بهم میام دنبالت من به هیچکس اجازه نمیدم اذیتت کنه
اشک تو چشمهام جمع شد احساس خوبی بهم دست داده بود اینکه کسایی هستند که دوستمون دارند و همیشه به یادمون هستند
_ من یه جا واسه زندگی دارم آریا نگران من نباش من و بهنام یه جای خوب هستیم یکی هست که ما رو دوست داشت
_ کی ؟
_ بابا
_ یعنی چی ؟
_ بابا میدونسته همچین اتفاق هایی قرار هست بیفته واسه همین از قبل برنامه ریزی کرده پس هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته ، یه خونه خریده نصفش به اسم کیانوش هست نصفش به اسم من الان با بهنام هستیم اونجا
_ لوکیشن بفرست زود باش میام پیشت
_ باشه
وقتی واسش فرستادم زیاد طول نکشید که رسید ، یه خدمتکار بود داخل عمارت بهش گفتم مراقب بهنام باشه به سمت آریا رفتم محکم بغلش کردم دلتنگش شده بودم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شده بودم
_ کجا بودی ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ ببین به چه حال و روزی افتادی
_ من حالم خوب هست نیاز نیست نگران باشی !
_ آره کاملا مشخص هست
_ جدی میگم
_ وقتی شنیدیم چیشده خیلی زود برگشتیم تو نباید به ما خبر میدادی
_ دوست نداشتم بخاطر من سفر شما خراب بشه
_ مگه سفر مهمتر از تو هست ؟ طرلان تا خود رسیدن به شهر داشت گریه میکرد به سختی آرومش کردم .

نگران بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا به طرلان گفتی آریا ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ من بهش نگفتم کنار من نشسته بود یکی بهمون خبر داد شنید ، حالش بد شد مجبورش کردم تو خونه استراحت کنه
_ من حالم خوبه آریا نیاز نبود نگران بشید تا اینجا بیاید
اخماش رو تو هم کشید
_ زود باش برو بهنام رو بیار تا بریم
_ نمیشه آریا
_ چرا نمیشه ؟!
_ چون این خونه نصفش به اسم من هست بابا ما رو حمایت میکنه منم وقتی بهنام بزرگتر شد میرم کار میکنم نمیخوام بی چشم و رویی کنم وقتی بابا همیشه به فکر ما بوده
خواست چیزی بگه که صدای کیانوش اومد :
_ سلام
آریا به سمتش برگشت و با همون اخم که روی پیشونیش جا خوش کرده بود پرسید :
_ تو اینجا چیکار داری ؟!
_ آریا
به سمتم برگشت و سرد گفت :
_ بله
_ نصف این خونه برای کیانوش هست قرار هست با هم همخونه بشیم .
چشمهاش در جا قرمز شد و تقریبا داد زد :
_ من انقدر بی غیرت هستم که اجازه بدم تو یه خونه مرد غریبه زندگی کنه آره ؟!
اشک تو چشمهام جمع شد با بهت اسمش رو صدا زدم :
_ آریا
چشم غره ای به سمتم رفت
_ زود باش برو وسایلت رو جمع کن بهنام رو بردار بریم هیچی نمیخوام بشنوم .
کیانوش آریا رو مخاطب قرار داد :
_ میشه چند دقیقه بیرون تنها صحبت کنیم ؟
آریا دستی داخل موهاش کشید و راه افتاد سمت بیرون ، کیانوش نگاهش رو به من دوخت و لب زد :
_ نگران نباش همه چیز درست میشه
نمیدونم چند ساعت گذشته بود اون دوتا بیرون مشغول حرف زدن بودند که یهو جفتشون همراه هم اومدند
ترسیده بهشون خیره شدم چشمهای جفتشون قرمز شده بود با ترس پرسیدم :
_ چیشده ؟
آریا خش دار گفت :
_ هر موقع چیزی لازم داشتی باهام تماس بگیر من و طرلان شب میایم پیشت فعلا باید برم .
بعدش گذاشت رفت با چشمهای گشاد شده به مسیر رفتنش خیره شده بودم این تا چند دقیقه پیش میخواست بره حالا چیشد که دوباره برگشته بود !.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن