" /> رمان عشق تعصب پارت 60
آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت 60

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ مگه میشه نگرانت نباشم بهار تو خواهرم هستی هم من هم آریا دوستت داریم ، آریا دیشب بهم گفت قراره اونجا باشی اما یادت باشه من هیچوقت فراموش نمیکنم و به یادت هستم شنیدی !؟
_ میدونم طرلان
_ فردا همراه آریا میایم پیشت عزیزم مراقب خودت باش
_ باشه تو هم همینطور
بعدش گوشی رو قطع کردم اونقدر که فکر میکردم تنها نیستم من هنوز کسایی رو داشتم که دوستم داشتند و به فکر من بودند ، با شنیدن صدای گریه بهنام رفتم بغلش کردم صورتش رو بوسیدم و گفتم :
_ جونم پسر مامان بیدار شدی
سرش رو تو یقه ام فرو کرد میدونستم گرسنه اش شده و شیر میخواد
بهش شیر دادم و کنارش خوابیدم زیاد طول نکشید که جفتمون خوابمون برد .
* * *
_ کیانوش
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد چشمهاش وحشتناک قرمز شده بود نگران پرسیدم :
_ حالت خوبه ؟
پوزخندی زد :
_ مهمه ؟
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ حتما مهم هست که دارم میپرسم
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ نیاز نیست نگران باشی من حالم کاملا خوب هست !.
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم من خیلی بیش از حد نگرانش شده بودم و کاملا خوب میدونستم دلیلش چی هست
بعدش پا شد که صداش زدم :
_ کیانوش
ایستاد به سمت من برگشت و خیلی سرد گفت :
_ بله
_ من نگرانت هستم من و بیخبر نزار
سرش رو تکون داد
_ باشه
بعدش گذاشت رفت ، نمیدونستم چرا این شکلی شده ، با شنیدن صدای زنگ خونه بلند شدم با دیدن مامان و پرستو اخمام رو تو هم کشیدم احساس بدی نسبت به مامان داشتم مخصوصا با رفتار های بدی که داشت اما خداروشکر پرستو همراهش بود در رو زدم باز شد اومدند داخل کنار در ورودی ایستادم یه سلام کردم که فقط پرستو جواب داد مامان خیلی سرد گفت :
_ بهنام کجاست
منم مثل خودش سرد جوابش رو دادم :
_ میارمش الان

رفتم بهنام رو آوردم خیلی آروم تو بغل مامان بود و مامان داشت باهاش بازی میکرد ، پرستو آهسته پرسید :
_ حالت چطوره بهار !؟
با شنیدن این حرفش غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ بهتر هستم نیاز نیست نگرانم باشی پرستو
پرستو دستم رو داخل دستش گرفت
_ هر موقع بهم نیاز داشتی کافیه باهام تماس بگیری بهار خودت میدونی چقدر واسم عزیز هستی .
خواستم ازش تشکر کنم که مامان با عصبانیت گفت :
_ پرستو
جفتمون به سمتش برگشتیم
_ بله مامان ؟
_ زود باش برو وسایل بهنام رو اماده کن !
پرستو متعجب گفت :
_ چی ؟
_ مگه کری نشنیدی چی بهت گفتم ؟
_ نه اتفاقا کر نیستم و شنیدم چی بهم گفتی
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم اما هنوز آرومتر نشده بودم میدونستم چی میخواست !.
_ فقط پنجشنبه ها میتونید بهنام رو داشته باشید .
با خشم بهم زل زد
_ برای بردن نوه خودم باید بهت جواب پس بدم ؟!
_ آره باید جواب پس بدی چیه زورت میاد ؟
_ ببین خیلی بد داری رو مخ من راه میری
نفسم رو با عصبانیت بیرون فرستادم که پرستو گفت :
_ مامان بسه شما فقط واسه رفع دلتنگی اومدید نه دعوا پس این بحث رو تمومش کنید شنیدی ؟!
مامان چشمهاش رو با درد بست
_ باشه من این بحث رو تمومش میکنم اما این موضوع هنوز بسته نشده و ادامه داره .
بلند شدم که مامان هم بلند شد اومد سمتم بهنام رو ازش گرفتم خیره به چشمهام شد
_ بهنام رو ازت میگیرم .
_ باشه
بعدش با عصبانیت گذاشت رفت ، پرستو قبل رفتن با ناراحتی به من خیره شد و گفت :
_ ببخشید واقعا
سری واسش تکون دادم
_ اشکالی نداره خودت رو ناراحت نکن .
_ نمیدونستم مامان واسه دعوا اومده
_ مامان همیشه همینجوری هست پس خودت رو ناراحت نکن باشه ، خودت که دیدی یه چند روز هست حسابی عوض شده
_ برو پرستو نگران نباش من عادت کردم به بد اخلاقیاش
با ناراحتی سرش رو تکون داد و گذاشت رفت اما میتونستم ببینم چقدر ناراحت شده و قلبش شکسته شده .

🍁🍁🍁🍁🍁

یک نظر

  1. وااااای تورو خدا بس کنید اه خسته شدیم انقد چرت وپرت خوندیم خانم نویسنده لطفا هرچه زودتر رمانتونو تموم کنین واقعا براخودم متاسفم که واس همچین رمانی وقت گذاشتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن