" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 62
آخرین مطالبفصل دوم رمان استاد خلافکار

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 62

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#هانا

همین که ماشه رو کشیدم صدای شلیک گلوله توی کل فضا پخش شد!
مات برده به صحنه رو به روم خیره شدم.
گلوله به سره شاهرخ اثابت کرده بود و تموم سره و صورتش با خون یکی شده بود.
ناباور چندین بار پلک زدم و اسلحه روی زمین انداختم.
باورم نمیشد! من ادم کشتم! من شاهرخو کشتم!
پاهام سست زد و روی زمین افتادم.
چنگی به صورتم زدم و شوک زده زمزمه کردم
_کشتمش!
آرمین متحیر نگاهی به من و شاهرخ و اون اسلحه انداخت و بعد از روی شاهرخ بلند شد.
هنوزم باورش نمیشد…حتی برای من هم مثل یه کابوس بود وای به حال اون دیگه.
بعد از اینکه نبضش و گرفت و مطمئن شد که واقعا مرده به سمتم اومد.
مقابلم نشست و صورتمو بین دستاش گرفت که مثل دیوونه ها لب زدم
_می خواست بهت چاقو بزنه.
گونمو نوازش کرد و با صدای لرزونی گفت
_پاشو…باید از اینجا بریم.
اولین قطره اشکم چکید و راه بقیه قطرات رو هم باز کرد.
بغض آلود ادامه دادم
_من آدم کشتم آرمین!
اشکامو پاک کرد و عصبی گفت
_تو یه حیوونو کشتی…پاشو هانا…پاشو باید از اینجا بریم و آیلا پیدا کنیم.
با شنیدن اسم آیلا انگار که برق سه فاز بهم وصل کرده باشن از جا پریدم.
وحشت زده نالیدم
_من شاهرخو کشتم…حالا دیگه نمی تونیم بفهمیم آیلا کجاست! وای خدا آخه چه قدر احمقم من؟

کلافه دستی میون موهاش کشید و گفت
_آیلا توی همین عمارته…پیداش می کنیم.بهت قول میدم.
لب از هم گشودم تا چیزی بگم اما با باز شدن در، حرف تو دهنم ماسید.
هر دو سرمونو به سمت در چرخوندیم که با چهره ی متعجب امیر رو به رو شدیم.
خیلی طول نکشید که اون تعجب جاشو به خشم غیره قابل وصفی داد.
بلند عربده زد
_چیکار کردی؟؟؟ مگه نگفتم زنده می خوامش!
با دادی زد که زد تکونی خوردم و ترسیده نگاهمو ازش گرفتم.
چه قدر وحشتناک بود!

#هانا

همون بهتر که همیشه ظاهر خونسردشو نشون دیگران میداد.
با قدم های بلند بالای سره شاهرخ رفت و عصبی نگاهی به جنازش انداخت.
دست هاش مشت شد و با فک منقبض شده ای غرید
_حکم مرگ خودتونو امضا کردید.
به معنای واقعی ترسیدم! این آدم اصلا شوخی نداشت.
آرمین بی توجه به تهدید امیر کمکم کرد از روی زمین بلند بشم.
زیره بازوهام و گرفت و خشدار گفت
_الکی منو تهدید نکن چون خوب می دونی من یکی ام درست عین خودت…اون دیر یا زود میمرد چه به دست من یا یه نفره دیگه.
امیر عصبی خواست به سمت آرمین قدمی برداره اما صدای متعدد آژیر پلیس مانعش شد.
وضع داشت هر دقیقه بدتر و بدتر میشد!
نگاه به خون نشستش و به آرمین دوخت و عربده زد
_تو پلیسو خبر کردی آره؟
آرمین جوابی نداد که امیر هیستریک خندید و به سمت دره اتاق رفت.
در حالی که داشت از اتاق خارج میشد گفت
_دوستی من و تو همین جا خاک شد جناب تهرانی! مطمئن باش دیدار مجددی هم بین مون وجود داره.
و بعد با عجله از اتاق بیرون زد.
مشخص بود که می خواست فرار کنه.

با رفتنش آرمین نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد
_زود باش هانا.ما هم باید بریم…نباید کسی مارو بالا سره جنازه شاهرخ ببینه.
وحشت زده لب زدم
_اما اثر انگشت من و تو همه جای این اتاق هست.
خم شد و اسلحه رو از روی زمین برداشت.
_ تنها چیزی که مهمه اثر انگشت تو که فقط روی این اسلحس!
اسلحه داخل جیب کتش گذاشت و ادامه داد
_بدو…باید بریم.
_اما…
میون کلامم پرید و گفت
_مگه نمی خوای آیلا پیدا کنیم؟ پس عجله کن.
سری تکون دادم و با قدم های لرزون دنبالش به راه افتادم.
قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، برگشتم و نیم نگاهی سمت جنازه شاهرخ انداختم.
کی فکرشو می کرد این پیره سگ به دستای من کشته بشه؟ کسی که چه قدر از دخترای بی گناه این مملکت رو بدبخت کرد.

#لیلی

* * * * *
”سه هفته بعد”

با قدم های سست و لرزون از آزمایشگاه بیرون اومدم و به ماشینم تکیه زدم.
بدحور توی شوک بودم!
هنوزم باورم نمیشد که دلیل حالت تهوع و سرگیجه های اخیرم بارداریم بوده باشه.
حس می کردم بین زمین و هوا معلقم و دارم کابوس میبینم.
اما این درد لعنتی کابوس نبود…خوده واقعیت بودش.
ناگهان سرم گیج رفت و پاهام دیگه نتونستن وزنم رو تحمل کنن و همون جا روی زمین افتادم و بلند زدم زیره گریه.
جوری که توجه چند نفر به من جلب شد و به سمتم اومدن.
زن مسنی کنارم زانو زد و مدام حالم رو پرسید اما توان جواب گویی بهش رو نداشتم.
میون این همه بدبختی این بچه رو کجای دلم می ذاشتم؟
بچه ای که پدرش امیر بود!
هه! عوضی برای بار دوم کاره خودشو کرد.
برای بار دوم یه طفل بی گناه و بدبخت کرد.
اصلا جواب آرش و چی باید میدادم؟
اون بیچاره به خاطر من دنبال کارای طلاق غیابیم افتاده بود.
حالا باید چی بهش می گفتم؟
برگه آزمایش و محکم بین مشتام فشردم که نگاه همون زن بهش افتاد.
با دیدن اون برگه سری از روی تاسف برام تکون داد و از کنارم بلند شد.
رو به چندتا زن و مردی که دورمو گرفته بودن کرد و گفت
_پاشید برید دنبال کار و زندگی تون! درده این دختر درمونی نداره…کسی که با کارش پیش خدا و پیغمبرش شرمنده و بی آبرو شده رو نمیشه براش کاری کرد.
و بعد دستی به چادرش کشید و رفت.
به خاطر حرف اون زن، به ثانیه نکشید که جمعیت متفرق شد.
با رفتن اون افراد، پوزخندی کنج لبم نقش بست.
اینا چی از درد من می دونستن که اینطور با بی رحمی قضاوتم می کردن؟

اشکام و پاک کردم و با حالی خراب از جام بلند شدم و داخل ماشینم نشستم.
دلم نمی خواست هرکسی که از کنارم رد میشه یه نگاه ترحم آمیز بهم بندازه و با چرندیاتی که توی مغزش نقش می بنده قضاوتم کنه.
ماشین و روشن کردم و به سمت مطب یکی از دوستام روندم.
من این بچه رو میندازم!
داغشو به دل اون بابای عوضیش میزارم.

لینک دانلود کامل آهنگ جدید ریکادو : https://xip.li/RRIXCl

‫19 نظرها

  1. نویسندهم دیگه خیلی کلاس میذاره تواین قرطینه بجای اینکه زودتربده و بیشتر برکس شده ☹حداقل یکوچولوبفکره ماهم باشه

      1. دوست عزیز خودمو نمیتونم پارت کنم که نویسنده باید بنویسه بده منم بزارم اینجا از خودم رمان استاد دانشجویی بنویسم؟انگار میگی ایران خودرو بی ام و بزنه

    1. دوست عزیز خودمو نمیتونم پارت کنم که نویسنده باید بنویسه بده منم بزارم اینجا از خودم رمان استاد دانشجویی بنویسم؟انگار میگی ایران خودرو بی ام و بزنه

  2. یعنی چی نویسنده نمیده مگه چوب تو … میکنن که نتونه بنویسه یا نه که هزار تا پروژه داره باس بشون برسه!!!اینقد بدم میاد هی پارت پارت میزارن خودشونو میکشن مث ادم همرو بنویس بد منتشر کن یعنی چی اخه ایستگامون کرده اصن ادمین جون ایدیشو شمارشو اصن یه نشونه ازشو بم بده من میدونمو نویسنده

  3. اخرای رمانه که هس الان منت میزاره رمانی که گزاشته رو تموم کنه جونش بالا میاد یا نکه خودشم مث رمان هزارتا کار داره😉

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن