" /> رمان رویاهای سرکش پارت 34
آخرین مطالبرمان رویاهای سرکش

رمان رویاهای سرکش پارت 34

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان  وارد شوید

بدنش لحظه‌ای طولانی در زیرم بی‌حرکت ماند، سپس انگار که داشت می‌خندید تکان تکان خورد. انگشتانش آرام در بین موهایم مشت شدند و سپس سرم را با ملایمت بیشتری بالا کشید. می‌دانستم چه می‌خواست. همزمان نفس عمیقی کشیدم و به خودم شجاعت دادم. سپس سرم را بلند کردم، به او چشم دوختم و نگاه گرم چشمان زیبایش را روی خودم دیدم.

بله.

وای لعنتی بله.

با صدای آرامی پرسید: «این یعنی فینی من برگشته؟»

با صدای آرامی گفتم: «بله.» سپس دهانم به حرف‌زدن ادامه داد: «و دلتنگت شده بود.»

با این حرفم چشمانش را بلافاصله بست و من را برگرداند و روی کمرم خواباند ولی بدن گرم و بزرگش هم نزدیک و چسبیده به من باقی ماند و من چشمانش که باز شدند را تماشا کردم.

خدایا، دلم برای چشمان سبز قهوه‌ای زیبایش با آن لایه ضخیم مژگانش تنگ شده بود. مخصوصا وقتی چنان به من نگاه می‌کردند که انگار من تنها چیزی بودم که می‌دیدند. نه این‌که این‌ نگاه خاصش را هیچ‌وقت ندیده بودم، نه ولی این بار گرم‌تر، شیرین‌تر و مطمئناً بهتر بود. چون این نگاهش می‌گفت او محرمانه‌ترین بخش وجودم را حس می‌کرد و مطمئناً شدیداً آن را دوست داشت.

«اوم… محض اطلاعت…» گویا دهانم از مغزم جدا شده بود، ادامه دادم: «من خیلی هم به این چیزمیزهای گالس علاقه‌ای ندارم. بنابراین، می‌دونی، اگه دوست داری توی این سفر همراه داشته باشی، اوم… من در دسترسم.»

نیش فری باز شد.

سپس با صدای آرام و هیجان‌زده‌ای گفت: «همسر، اگه فکر کردی من اکتشافات بعدیم در زیبایی‌های چشم‌نواز تو رو توی یه کابین سرد و توی یه کشتی پر از افرادم انجام می‌دم، باید بهت اطلاع بدم که خیلی در اشتباهی.»

حس کردم چشمانم درشت شدند و قلبم متورم شد.

زمزمه کردم: «نمی‌ری؟»

بلافاصله جواب داد: «خدایا نه.»

داشت نمی‌رفت!

و داشت نمی‌رفت چون می‌خواست پیش من بماند.

هورا!

پیش از این‌که اعتراف کنم لبخند دندان‌نمایی زدم. «اوه… خوبه چون من واقعاً به این چیزمیزهای مربوط به گالس علاقه دارم مخصوصاً به خاطر این‌که لباس خیلی محشری براش دارم.»

همین موقع بود که نیش باز فری به لبخندی معرکه تبدیل شد.

سپس به کاری که با کشتی‌هایش باید برای انجامش می‌رفت فکر کردم، سرم را به یک سمت کج کردم و پرسیدم: «کاری که داشتی مهم نبود؟»

گفت: «بود، ولی دیگه نیست.» قلبم ورم کرد و خیلی بزرگ شد، حس می‌کردم الان است که منفجر شود، پیش از این‌که عقب بکشد و با صدای آرامی حرفش را ادامه بدهد، سرش پایین آمد و دهانم را بوسید. «روبن می‌تونه از پسش بربیاد»

سر تکان دادم و مشتاقانه با او موافقت کردم: «می‌تونه. خیلی خوب نمی‌شناسمش ولی به نظرم خیلی شایسته و کاردانه.» و این حرفم واقعاً یک دروغ نبود.

نگاهش در چشمانم خیره شد و حس کردم بدنش با خنده‌ای که سرداد کل تخت را به حرکت درآورد. سپس روی کمرش دراز کشید و من را هم با خودش کشید و من حالا دوباره روی او بودم. سرم را بلند کردم تا به او نگاه کنم و دست او هم موهایم را کنار زد و دست دیگرش روی ستون فقراتم کشیده شد.

سپس گفت: «متأسفم فینی کوچولوی من، خیاط‌هات باید مدت زیادی منتظر بمونن..»

وای بله.

خدایا آره.

پیشنهاد دادم: «شاید فردا برگردن.»

دستش روی باسنم نشست، لمسش باعث شد چشم‌هایم خمار شوند و تمرکزشان را از دست بدهند. گفت: «فکر نمی‌کنم هیچ اما و اگری در این مورد وجود داشته باشه کوچولو.»

خودم را مجبور کردم که به صورتش نگاه کنم و دیدم او هم کاملاً روی من تمرکز کرده بود.

هوم، از این هم خوشم می‌آمد. جداً خوشم می‌آمد.

انگشتانش به باسنم چنگ انداختند و غرید: «من رو ببوس همسر.»

چشمانم دوباره خمار شدند ولی به این معنی نبود که زمزمه‌وار جوابش را ندهم. «باشه.» و بعد بالافاصله کاری که گفته بود را انجام دادم.
***
بین در و چهارچوب در ایستاده بودم، و مانع دید توی اتاق شده بودم ولی نمی‌توانستم این حقیقت را از آلیسا که در راهرو ایستاده بود و با چشمان رقصانش به من نگاه می‌کرد، پنهان کنم که تنها پولیور خیلی بزرگ فری را به تن داشتم.

سعی کردم جلوی سرخ شدن گونه‌هایم را بگیرم و گفتم: «اوم… می‌شه یه لطفی به من بکنی و کمی غذا بیاری؟»

با ذوق و شوق گفت: «البته شاهزاده‌خانم من.»

زمزمه کردم: «ممنونم.» چشمکی به من زد و با لبخند درخشانی روی لب‌هایش با عجله رفت.

اَه!

در را بستم و به سمت اتاق برگشتم.

حالا ساعت‌ها (و ساعت‌ها) بعد بود. فری توی تخت خوابیده بود. پس از این‌که آرام از آغوشش بیرون خزیده و زنگ زده بودم تا دستور بدهم چیزی که بیشتر از همه نیاز داشتیم را بیاورند، او روی پهلویش برگشته بود، بالشتی را تصرف کرده و بازویش را به دور آن گرفته بود. موهایش روی پیشانی‌اش ریخته و کمرش را پوشانده بودند.

خیلی جذاب و جیگر بود، پر حرارت‌تر از همیشه و جای تعجب داشت که تخت خود به خود نسوخته و به خاکستر تبدیل نشده بود. تا این حد تو دل برو و جذاب بود.

حینی که در اتاق راه می‌رفتم او را تماشا می‌کردم و فقط وقتی نگاهم را از موجود باشکوهی که شوهرم بود، برداشتم که به صندلی راحتی رسیدم و پنلوپه را از روی آن بلند کردم. «میو مامانی، میو خوابم می‌آد.»

با صدای آرامی به او گفتم: «هیس عزیزم.»

پنلوپه ساکت شد ولی فقط بعد از این‌که شروع به خاراندن خزهایش کردم.

او را در آغوشم گرفتم و به خودم چسباندم، به سمت پنجره‌ها به راه افتادم و آرام و بی‌سر و صدا پرده را کشیدم و باز کردم. سوز سردی به پاهای برهنه‌ام برخورد کرد و به سمت بالای پاهایم خزید. با این‌که حسش کرده بودم ولی انگار واقعاً احساسش نمی‌کردم.

فکرهای دیگری توی ذهنم داشتم.

به فینگارد نگاه کردم. شب شده بود و مشعل‌ها روشن بودند. پنلوپه خوابش برده بود.

زندگی در این جهان ادامه داشت و این زندگی بی‌شک مال من بود.

و سرانجام همسر شوهرم شده بودم. حالا دیگر هیچ شکی در این وجود نداشت. به عنوان مدرک پنج بار هم به اوج رضایت رسیده بودم و حتی آخرین بار چنان خوب بود که با وجود فرمان دادنش به اِلف‌ها و اژدهایان غیرممکن نبود اگر می‌گفتیم ماوراءالطبیعی بود.

و حالا او خواب بود، نور چراغی اتاق را روشن کرده بود، آتش بزرگی هم در شومینه شعله می‌کشید و سرما را دور می‌کرد ولی آن‌قدرها هم نمی‌توانست جلوی سرما را بگیرد و این باعث شد عقلم سر جا بیاید و بفهمم چه گندی زده بودم.

در عشق‌بازی‌مان حتی اشاره‌ای هم به پیشگیری از بارداری نشده بود، حتی به آن فکر هم نکرده بودم.

و این اصلاً کار هوشمندانه‌ای نبود.

نمی‌شد انکار کرد که رابطه خوبی بود، بهترین و طولانی‌ترینش. انگار نمی‌توانستم از فری سیر شوم، بیشتر و بیشتر می‌خواستمش و چیزی که تقریباً از این هم بهتر بود، این بود که او هم به اندازه کافی از من سیر نمی‌شد. جداً بدنم را دوست داشت و اصلاً هم این را پنهان نمی‌کرد و نوازش‌های من را هم دوست داشت و این را هم پنهان نمی‌کرد. هیچ‌کدام را حتی ذره‌ای پنهان نمی‌کرد و دانستن این‌ها واقعاً به شدت عالی بود.

همه شایعات از حقیقت هم کمتر بودند. مهارت‌های او گوناگون و خارق‌العاده بودند و این مرد عجیب بنیه‌ای داشت.

و ارزشش را داشت، حتی ارزش خطر بارداری را هم داشت نه تنها به خاطر این‌که خیلی خارق‌العاده بود، بلکه به خاطر این‌که این خطر از جانب فری بود.

زمان پارت گذاری هر دو روز ساعت22کاهش یافت

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

دانلود آهنگ جدید سایت نگین موزیک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن