" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت73(پارت 95 رمان استاد خلافکار)
آخرین مطالبفصل دوم رمان استاد خلافکار

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت73(پارت 95 رمان استاد خلافکار)

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

دستم روی صورتش گذاشتم و گفتم

خواهش می کنم خواهش می کنم حرف نزن…
چیزی نمی شه هیچی نمیشه .
تو بایدکنار من و پسرمون بمونی از این حرفا نزن…

دستمو کشیدم سعی کرد منو به سمت خودش ببره.

سریع سرمو نزدیک صورتش بردم و اون لبامو بوسید چشمام از این بوسه ی داغ بسته شد و شروع کردم به همراهی کردنش.
اما وسط راه دیگه نفس هاش توی صورتم نمی خورد
دیگه هیچ تکونی نمیخورد.

پلکام و بهم فشار میدادم نمی‌خواستم بازشون کنم بوسیدمش وبوسیدمش
صورتش را با دستم گرفته بودم و پیشونیم روی پیشونیش بود.

نفس نفس میزدم و قلبم داشت از جا کنده میشد

نگاهمو به صورتش دادمو وقتی چشماشو بسته دیدم ترسیده دستم و نزدیک بینیش بردم و وقتی نفساشو حس نکردم
با صدای بلندی فریاد زدم تورو خدا تورو خدا به دادم برسید امیر نفس نمیکشه…
امیرمن نفس نمیکشه …

سراسیمه خودشون رو کنارم رسوندن …
نگاهم به اطراف بود هیچ خبری از دکتر یا کسی که بخواد کمک کنه نبود.

روبه عادل کردم و گفتم برادرت کجاست؟
کجاموند؟
عادل که سرش و روی سینه امیر گذاشته بود گفت

_نترس خانم نترسین قلبمش هنوز میزنه .
نفسم رو بیرون دادم واحساس کردم جون به تنم برگشت..

گفتم نمیتونم اینجا منتظر بمونیم پاشید ببریمش بیمارستان.

بلند شدم و عادل گوشه ی لباسم و کشیدگفت
_خانم اگه بریم بیمارستان گیر می‌افته بریم اونجا میگیرنش ..

به جهنم می گفتم و از جام بلند شدم مهم نیست مهم اینه که حالش خوب بشه فقط بلندش کنین تا بریم دیگه نمیتونم اینجا صبر کنم تا کی باید بشینمو منتظر بمونم و ‌اینطور جون دادنشو ببینم؟

از روی زمین بلندش کردیم و روی صندلی عقب خوابوندیمش و من کنارش نشستم و سرش روی پام گذاشتم رنگش مثل گچ دیوار بودو چشماش بسته بود .

اشکام بند نمیومد اگه اتفاقی براش می افتاد من می‌خواستم چیکار کنم؟

انقدر ترسیده بودم که حتی پسرم یادم رفته بود ماشین و که روشن کردیم تا خواستیم حرکت کنیم پیرمرد بیچاره با صدای بلندی صدامون زد و گفت

_ بچه یادتون رفته …
در وباز کردم و بچه رو ازش گرفتم و بغلش کردم سرامیر روی پام بود و پسرم توی بغلم.

امیر نمیتونست منو تنها بزاره حتی شده فقط و فقط به خاطر این بچه ای که به خاطر اون به دنیا اورده بودم.

گریه هام تمومی نداشت .
بچه ام هم داشت گریه میکرد و می کرد آرام و قرار نداشت.

امیر حتی پلکاش تکون نمیخورد هیچ عکس العملی نشون نمیداد هر چند ثانیه دستمو روی قلبش میذاشتم تا شاید حرکت تپش قلبش و احساس کنم اما هیچی حس نمیکردم.

وقتی بلاخره جلوی بیمارستان ماشینو نگه داشتیم عادل سراسیمه به سمت اورژانس رفت و با یه برانکارد وچند تا پرستار برگشت
امیر را روی برانکارد گذاشتن داخل بردن من کنارشون قدم های بلند میرفتم وقتی دکترا دورش کردن و شروع کردم به معاینه کردنش از کنارشون جم نمیخوردم تمام حواسم بهش بود نمی خواستم تنهاش بذارم اون تنها نبود اون منو داشت که باید کنارش میموندم …

یکی از دکترا گفت

_شما چه نسبتی باهاش دارین؟

با گریه جواب دادم من خانمشم.
حالش خوب میشه مگه نه دکتر؟

_ حالش خیلی وخیمه خونریزی داخلی کرده باید جراحی بشه…
باید هرچه زودتر ببریمش برای جراحی.

اینو گفت و برانکاردو به سمت اتاق عمل بردند پشت سرشون با قدم های بلند راه میرفتم تا دست امیر و از بین پرستارا بگیرم اما اونقدر باید عجله داشتن می بردنش که نمیتونستم…

بالاخره بدون اینکه بتونم
دستشو بگیرم از من جداش کردن و توی اتاق عمل بردنش.
به در تکیه دادم و پسرم بیشتر بغل کردم و محکم تر به خودم فشار دادم شروع کردم به دعا کردن.

کسب درآمد با گوش دادن به آهنگ های ناب تا ۱۰۰ تومان برای هر آهنگ کافیه از اینجا وارد شید

‫8 نظرها

  1. انگار واقعیه من دارم براش دعا میکنم
    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
    ولی جدا نکشین امیرو حیفه بدش کلا چرت میشه رمان

  2. چرا علامت نظرت من یه بار سبزه یه بار بنفش آیا ربطی به ایمیل هام داره که مختلف زدم ….

  3. سلام
    تورو خدا رمان ها رو زود تموم کنید خیلی بی خودی طولش میدید حوصلمون سر میره

  4. ادمین ترو خدا ب نویسنده بگو نذار امیر بمیره اون تفلک بخاطرلیلی از همه خلافاش گذشت حقش نیس بمیره دیگه بسه هی رف پیش ارش ودوباره اومد امیر زنده باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن