" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت108
آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت108

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی ؟

_ ببخشید متوجه نشدم
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و پرسید :
_ مامان باهات چیکار داشت ؟

_ داشتیم درمورد نورا صحبت میکردیم همین

سرش رو تکون داد خودش رو پرت کرد کنارم لم داد از نزدیکی بهش یجوری میشدم که صداش زدم :
_ آقا

خش دار گفت :
_ بله

_ میشه بپرسم من کی قراره حامله بشم ؟
نگاه تب دارش روی بدن من چرخید و پچ زد :
_ دوست داری همین الان حاملت کنم ؟

احساس کردم بدنم گر گرفت و خجالت زده نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم :
_ من منظوری نداشتم فقط فقط …

دستش روی پام نشست و در حالی که داشت نوازش میکرد گفت :
_ دوست دارم همین امشب حاملت کنم !.
دیگه از شدت خجالت داشتم آب میشدم این چه سئوالی بود من پرسیده بودم آخه چرا همش داشتم گیج میزدم اصلا نمیتونستم بفهمم و درک کنم !.

بعد یه رابطه طولانی ازم جدا شد و خوابید اما من خواب به چشمهام نیومد همش فکرم میرفت پیش مامان که الان داشت چیکار میکرد و چه حالی میتونست داشته باشه یجورایی جدایی از مامان واسه من خیلی سخت بود جوری که اصلا نمیتونستم وصفش کنم !.
نمیدونم چقدر گذشت که منم خوابم برد …
_ آرامش
با شنیدن صدای کیارش چشم باز کردم ، خوابالود بهش خیره شدم و گفتم :
_ بله
_ بیدار شو ظهر شده نیم ساعت دیگه مامانم و خاله ام با نورا میان سیخ سر جام نشستم و پرسیدم :
_ نورا و خالت واسه چی میان ؟
پوزخندی زد :
_ دارن میان فضولی
با شنیدن این حرفش دوست داشتم سرم رو محکم بکوبم تو دیوار اصلا دوست نداشتم همچین کسایی پاشون رو بزارن داخل خونه حالم ازشون بهم میخورد
_ چرا گرفته شدی ؟
_ آدمای درستی نیستند
_ خودم میدونم
_ واسه همین دوست نداشتم بیان
کیارش لبخند محوی زد :
_ نیاز نیست نگران باشی تا وقتی مامان هست نمیتونند هیچ غلطی بکنند
بعدش بلند شد آماده شده بود
_ جایی میری ؟
_ آره یه قرار مهم دارم
ناراحت گفتم :
_ میشه بعدش برگردی ؟
نگاه عمیق و خاصی بهم انداخت و گفت :
_ نگران نباش بعدش حتما میام
لبخندی روی لبهام نشست خیلی خوشحال شده بودم بابت این موضوع چی میتونست بیشتر از این باعث خوشحالی من بشه اونم تو این وضعیت
_ ممنون
بعد رفتن کیارش بلند شدم تا حاضر بشم میدونستم امروز حسابی قراره ناراحت بشم .
با دیدن نورا و لباس زننده ای که پوشیده بود حسابی خداروشکر کردم که کیارش نیست ، میدونستم واسه اذیت کردن من همچین لباسی پوشیده تا مثلا کیارش رو تحریک کنه اما فکر نمیکنم کیارش با دیدنش تحریک میشد !.

_ این چجور لباسی هست که پوشیدی آرامش ؟!
با شنیدن این حرف شیرین خانوم متعجب نگاهی به لباسم انداختم با تعجب پرسیدم :
_ لباس من چه مشکلی داره مگه ؟
_ میخواستی چه مشکلی داشته باشه تو یه زن شوهر دار هستی باید بیشتر به خودت برسی نه اینکه همش لباس های این مدلی بپوشی متوجه هستی ؟!
اخمام رو تو هم کشیدم رسما داشت بهم توهین میکرد ، با صدایی که حالا بشدت گرفته شده بود گفتم ؛
_ میدونید چیه شوهرم عاشق این مدل لباس پوشیدن من هست واسه همین من فکر نمیکنم مشکلی وجود داشته باشه میفهمید ؟
نیشخندی زد :
_ اما تا جایی که من میدونم کیارش اصلا خوشش نمیاد کسی اینطوری لباس بپوشه مگه نه ؟
اینبار عسل خانوم جوابش رو داد ؛
_ پسرم خودش خواسته آرامش اینطوری لباس بپوشه خوشش نمیاد کسی اندام بی نقصش رو دید بزنه ، آدم که عاشق باشه زیادی حساس میشه
شیرین خانوم خیره به خواهرش شد
_ یعنی کیارش عاشق نورا نبود ؟
_ الان این چه ربطی داشت شیرین ؟
_ خیلی هم ربط داشت چون کیارش همیشه عاشق لباس پوشیدن نور بود
عسل خانوم پوزخندی زد :
_ تو خلوت شاید اما بین بقیه اصلا دوست نداشت و هممون خیلی خوب میدونیم
ساکت شد چیزی نداشت بگه خیلی خوشحال شده بودم از اینکه حالش گرفته شده بود
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم ؛
_ جان
_ امشب کیارش میاد ؟
_ آره
نورا خیره بهم شد و گفت ؛
_ دوست داری همیشه اینجا زندگی کنی ؟
_ یعنی ؟
_ واسه زندگی دوست داری کجا باشی ؟!
_ مهم نیست کجا باشیم همین که کیارش کنارم باشه کافیه واسه من بقیه چیزا اصلا مهم نیست
یه تای ابروش بالا پرید داشت یه جوری بهم نگاه میکرد ، انگار دارم بهش دروغ میگم اما واقعیت همین بود پس نمیشد چیزی گفت بهش درستش هم همین بود

از وقتی اومده بودند همش داشتند من رو اذیت میکردند ، نمیدونم تا کی قرار بود سکوت کنم اما این رو هم خیلی خوب میدونستم که بلاخره صبر من سر میاد
_ آرامش
خیره به شیرین خانوم شدم و جوابش رو دادم :
_ جان
_ حالت خوبه احساس میکنم خسته ای ؟
میخواستم بگم اینا مگه حالی واسه آدم میزارن با حرفاشون اما به جاش لبخندی زدم :
_ خوبم نگران نباشید
عسل خانوم باز نیش زهره مارش رو باز کرد
_ شیرین چرا لوسش میکنی حالش کاملا خوب هست !.
قبل اینکه شیرین جوابش رو بده ، صدای کیارش اومد که گفت ؛
_ سلام
همه جوابش رو دادند ، کیارش اومد کنارم نشست و خیره بهم شد و پرسید :
_ خوبی عزیزم ؟
میدونستم بخاطر حضور بقیه داره باهام انقدر نرم و خوب رفتار میکنه
_ آره عزیزم
صدای نورا بلند شد
_ پسر خاله ما هم هستیم
کیارش بهش خیره شد و گفت :
_ شوهرت چرا انقدر تو رو ول گذاشته ، مشخص شوهرت هم عین خودت بی بند و بار هست
نورا اخماش رو تو هم کشید
_ منظورت چیه ؟
_ منظورم به این لباست هست ، به سر و وضعیت که بیشتر شبیه ### ها شده
هم خندم گرفته بود هم ترسیده بودم چجوری میتونست انقدر راحت با نورا صحبت کنه
_ درست صحبت کن تو داری به من توهین میکنی ، مثل اینکه یادت نیست خودت همیشه دوست داشتی من این مدلی لباس بپوشم
کیارش نیشخندی حواله اش کرد
_ یادت نیست وقتی دومین بار همچین لباسی پوشیده بودی و من قبلش بهت اخطار داده بودم چه اتفاقی افتاد واست ؟
رنگ از صورت نورا پرید ، عسل خانوم خیره بهش شد و گفت :
_ نورا
نورا به سمت مامانش برگشت و گفت :
_ بله

_ چه اتفاقی افتاده بود ؟

به تته پته افتاد :
_ مامان خوب …

کیارش وسط حرفش پرید :
_ حسابی کتک خورد انقدر که راهی بیمارستان شد چون من یکبار یه حرف رو میزنم و وقتی بهش گوش ندی بعدش مجازات میشی

ترسیده آب دهنش رو قورت داد و با صدایی که بشدت داشت میلرزید گفت :
_ بسه خواهش میکنم

عسل خانوم با دیدن حال و روز بد دخترش دستش رو گرفت و گفت :
_ نورا آروم باش چرا انقدر ترسیدی ؟

_ مامان میشه بریم
_ آره

نورا سریع بلند شد رفت بیرون اما عسل خانوم خیره به کیارش شد و تهدید وار گفت :
_ حساب این کارت رو پس میدی مطمئن باش

کیارش نیشخندی زد :
_ اگه تونستی حتما حسابش رو پس بگیر

بعد اینکه عسل خانوم رفت ، کیارش خونسرد اومد کنار من نشست و گفت :
_ دارم دیوونه میشم !.

شیرین خانوم بهش توپید :
_ نباید همچین کاری میکردی
_ چرا مامان میخواستی در مقابل حرفاشون ساکت باشم !؟
_ آره

_ ولی شرمنده چون من نمیتونم در برابر چرت و پرت هاشون همیشه ساکت باشم !.
_ کیارش

_ چیه مامان ؟
_ یه کاری میکنی که بعدش من باید معذرت خواهی کنم .

خواستم بلند بشم که کیارش گفت :
_ کجا ؟

_ برم یه چیزی بیارم
اخماش بشدت تو هم فرو رفت
_ پس این همه خدمتکار واسه چی هست هان ؟!

شرمنده سرم رو پایین انداختم و آهسته گفتم ؛
_ فکر کردم شاید میخواید خصوصی صحبت کنید واسه همین به این دلیل بلند شدم
_ سرت و بلند کن ببینم چرا به زمین خیره شدی من اینجا نشستم
سرم رو بلند کردم خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ اگه میخواستیم نباشی بهت میگفتیم حالا بشین
دوباره سر جام نشستم که اینبار صدای عسل خانوم بلند شد :
_ باید آرامش هر چه زودتر حامله بشه کیارش دست به کار شدی ؟
احساس کردم صورتم از شدت خجالت گل انداخته این چه حرفی بود ، چرا واسه حامله شدن من انقدر عجله داشتند ، کیارش خونسرد جوابشون رو داد :
_ بله مامان کاملا متوجه هستم میفهمم
اخماش رو تو هم کشید و با غیض گفت :
_ پس اگه حواست هست چرا دست به کار نمیشی ؟!
نفس عمیقی کشید و جوابش رو داد :
_ دلیل دارم !.
_ چه دلیلی ؟
_ اینکه به بقیه مربوط نیست رابطه من و زنم
عسل خانوم بلند شد سرش رو با تاسف تکون داد و خطاب بهش گفت ؛
_ حالا من شدم بقیه ؟
کیارش خونسرد بلند شد روبروش قرار گرفت و با صدایی خش دار شده بهش جواب داد :
_ تو بقیه نیستی اما باید این رو بدونی که میدونم داری میپرسی تا به کی اطلاع بدی
عسل خانوم رنگ از صورتش پرید
_ چی داری میگی ؟
دستش رو روی شونش گذاشت :
_ مامان نیاز نیست بترسی من میدونم چیشده و قراره چه اتفاق هایی بیفته پس آروم باش
عسل خانوم نفس عمیقی کشید و خطاب بهش گفت :
_ تو دیوونه شدی اصلا متوجه نیستی چی داری میگی ، همش داری واسه خودت صحبت میکنی
اخماش رو تو هم کشید
_ من دارم واسه خودم صحبت میکنم ؟
_ آره
_ مثل اینکه عقلت رو از دست دادی !.
_ من عقل خودم رو از دست ندادم اما اینطور که مشخص هست شماها همتون دیوونه شدید
بعدش خواست بره که کیارش صداش بلند شد :
_ برو اما بدون من از همه چیز خبر دارم مامان

لینک دانلود کامل آهنگ جدید امیر ای اچ پی : https://xip.li/oFfylQ

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن