" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت109
آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت109

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

عسل خانوم به سمتش برگشت خیره بهش شد و گفت :
_ منظورت چیه ؟
کیارش بلند شد رفت روبروش ایستاد و با صدایی خش دار شده جوابش رو داد :
_ میدونم شرط بابات واسه بخشیدن من چیه ، اینکه نوه اش رو ببینه
عسل خانوم رنگ از صورتش پرید به تته پته افتاد :
_ پسرم اینطور نیست تو اشتباه …
کیارش حرفش رو قطع کرد :
_ مامان نیاز نیست یه دروغ دیگه بگی بهت که گفتم خبر دارم خودت هم شنیدی چیزی که گفتم واقعیت داشت ، پس چرا سعی میکنی کتمانش کنی هان ؟!
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ باشه ، پدرم همچین شرطی واسم گذاشت و از اونجایی که دیدم تو مغرور هستی تصمیم گرفتم بهت دروغ بگم ، حالا راضی شدی ؟
کیارش نیشخندی حواله اش کرد
_ من از همون اولش میدونستم ، فقط میخواستم شما خودتون واقعیت رو بهم بگید که اینطوری نشد
نفس عمیقی کشید
_ میخواستم بهت بگم اما میترسیدم خیلی زیاد
_ من پسرت هستم تو این دنیا بیشتر از هر چیزی دوستت دارم به هیچ عنوان اجازه نمیدادم چیزی باعث ناراحتی تو بشه ، پس نیازی به گفتن نبود
اشک تو چشمهاش جمع شد کیارش رو محکم بغل کرد منم احساساتی شده بودم با دیدن همچین صحنه هایی اما خوب باید میدیدم مثل همیشه
وقتی از هم جدا شدند کیارش خطاب بهش گفت :
_ نگران چیزی نباش بهم اعتماد داشته باش من همیشه حواسم بهت هست
لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ میدونم
وقتی عسل خانوم خداحافظی کرد و رفت کیارش اومد روبروم نشست خیره بهم شد و پرسید :
_ نورا و مامانش اذیتت کردند ؟
_ نه
_ عجیبه !.
متعجب پرسیدم :
_ چی ؟
_ اینکه اذیتت نکرده باشند ، شاید هم داری دروغ میگی هوم ؟
_ اونا حرف زیاد زدند اما من ناراحت نشدم چون شما بعدش اومدید خیلی قشنگ جوابشون رو دادید

_ نباید هم ناراحت بشی بخاطر حرفای یه ### که پشیزی واسه من ارزش نداره
کیارش انگار بیش از حد نسبت به نورا کینه داشت ، البته حق داشت اینطوری باشه چون بهش خیانت کرده بود
_ آرامش
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله آقا
_ چرا صدات میزنم جواب نمیدی ؟!
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ ببخشید یه لحظه فقط حواس من پرت شد
بلند شد اومد روبروم ایستاد و گفت :
_ واسه امشب آماده باش
گیج پرسیدم :
_ چرا ؟
گوشه ی لبش کج شد :
_ چون قراره حامله بشی
بعدش گذاشت رفت احساس میکردم تموم بدن من گر گرفته چجوری میتونست همچین چیزی بگه اصلا نمیتونستم درکش کنم به هیچ عنوان !.
خدایا یعنی قرار بود حامله بشم نمیدونستم وقتی برگشتم ایران خانواده قراره باهام چجوری برخورد کنند ، کاش کیارش یه ذره رحم داشت و این همه بلا سر من نمیاورد
_ آرامش
با شنیدن صدای مه جبین از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟!
چشمهام با درد بسته شد
_ آره
_ چیشده چرا پس صورتت انقدر گرفته هست ؟!
_ میترسم مه جبین خیلی زیاد
متعجب گفت :
_ از چی ؟
نگاهی به اطراف انداختم وقتی مطمئن شدم کسی نیست جوابش رو دادم :
_ از حامله شدن نمیدونم بعدش قراره چی بشه ، عکس العمل خانواده ام از همه چیز میترسم
دستم رو داخل دستش گرفت و گفت :
_ نیاز نیست بترسی همه چیز بلاخره به وقتش درست میشه متوجه هستی ؟
_ میدونم اما این احساس ترس همیشه با من همراه هست نمیدونم باید چیکار کنم
_ نیاز نیست کاری کنی فقط باید خونسرد باشی !.

ترسیده روی تخت نشسته بودم و منتظر اومدن کیارش بودم ، میخواستم اولش خودم رو به خواب بزنم اما میدونستم وقتی از دستم عصبانی بشه چه بلایی سرم میاره واسه همین پشیمون شده بود
همچنان نشسته بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد ، نگاهم به کیارش افتاد سریع بلند شدم ایستادم نگاهش سر خورد روی لباسم چشمهاش برق زد به سمتم اومد دستش رو پشت کمرم گذاشت و با صدایی خش دار شده گفت :
_ تو همیشه واسه من عالی هستی
بعدش لبهاش روی لبهام قرار گرفت و این بود آغاز یه رابطه دوباره …
_ آرامش
با شنیدن صدای کیارش از فکر و خیال راحت شدم ، نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_بله آقا
_ تو تخت بهم بگو کیارش
گر گرفتم چرا داشت اینطوری رفتار میکرد …
* * * *
_ زود باش پاشو
خوابالود بهش خیره شدم و نالیدم :
_ من تازه خوابیدم اجازه بده …
حرفم رو قطع کرد :
_ من یه مدت نیستم باید تو رو ببرم پیش مامان واسه همین پاشو وسایلت رو هم خدمتکار آماده میکنه
با شنیدن این حرفش سیخ سر جام نشستم و پرسیدم :
_ چیشده ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ چیزی نشده فقط دارم میرم خارج از کشور کاندا
غمگین گفتم ؛
_ نمیشد نری ؟
_ نه
بعدش از اتاق خارج شد ، بلند شدم تا آماده بشم اما حسابی ناراحت شده بودم من بدون کیارش چیکار باید میکردم تنها کسی که داشتم اون بود تو این مدت میتونستم خانواده ام رو ببینم اما حالا باید میرفتم پیش مامانش و با اون خواهر عفریته اش همراه دخترش روبرو بشم !.
آماده شده پایین ایستاده بودم که کیارش اومد و گفت :
_ بریم
_ آقا
ایستاد خیره بهم شد :
_ بله
_ نمیشه من اینجا باشم ؟!
_ نه
بعدش خودش جلو راه افتاد چقدر بد اخلاق شده بود نمیتونست درست حسابی جواب من و بده

بعد رفتن کیارش بیشتر احساس تنهایی میکردم ، داخل اتاق نشسته بودم داشتم گریه میکردم که صدای در بلند شد ، دستی به چشمهام کشیدم و با صدایی که سعی میکردم گرفته نباشه گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد عسل خانوم اومد داخل خیره بهم شد و گفت :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ پس چرا هر چی دارم صدات میزنم اصلا جواب نمیدی ؟!
_ ببخشید
اومد کنارم نشست چند ثانیه ساکت بود بعدش صداش بلند شد :
_ میدونم بخاطر رفتن کیارش ناراحت هستی ، اما کیارش کارش همین هست همیشه در حال سفر هست ، مدت زمان این سفرش یه مقدار طولانی هست فقط
وحشت زده پرسیدم :
_ چقدر ؟
خیره به چشمهام شد :
_ چهار ماه
قطره اشکی روی گونم چکید دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم چجوری میتونستم چهار ماه بدون کیارش دووم بیارم خیلی زیاد سخت بود
_ آرامش بهت نگفتم که گریه کنی ، ببینم مگه من اذیتت میکنم ؟
_ نه
_ پس چرا داری گریه میکنی ؟
_ دلم واسش تنگ میشه
من رو بغل کرد و دستش رو نوازش وار روی موهام کشید ، نمیدونم چقدر گذشت که آرومتر شده بودم اما ضعف کرده بودم چشمهام داشت بسته میشد ، عسل خانوم متوجه شد چون گفت :
_ بهتره تا موقع شام استراحت کنی !.
بدون مخالفت روی تخت دراز کشیدم که عسل خانوم لامپ رو خاموش کرد و از اتاق خارج شد ، یه مقدار احساس بهتری داشتم چون میدونستم کیارش بلاخره برمیگرده ، قرار نیست واسه همیشه تنها باشم ….
سر میز شام مشغول خوردن بودیم که یهو یه سئوالی به ذهنم خطور کرد
_ عسل خانوم
خیره بهم شد و گفت :
_ بهم بگو خاله عسل یا مامان
_ خاله عسل
لبخندی زد :
_ جان

_ کیارش واقعا چهار ماه نمیاد ؟!
_ آره
دوباره غمگین شدم سئوالی رو که میخواستم بپرسم هم فراموش کردم وقتی کیارش نمیاد من چه دلخوشی میتونم داشته باشم اصلا حال دل من خوب نبود
_ آرامش
خیره به عسل خانوم شدم و گفتم :
_ جان
_ کیارش رو دوست داری ؟
_ نه
_ اما من اینطور احساس نمیکنم
_ شما دارید اشتباه میکنید من چون بهش عادت کردم واسه همین هست با رفتنش ناراحت شدم وگرنه نه عاشقش نیستم نمیشه همچین چیزی .
_ چرا داری بحث رو عوض میکنی تو عاشقش هستی از رفتارت مشخص هست نیاز نیست به من اثبات کنی
بعدش بلند شد گیج به رفتارش خیره شده بودم یعنی واقعا دوستش داشتم ؟ اصلا همچین چیزی امکان نداشت نمیشد حداقل من نمیتونستم
* * * *
روز ها داشت میگذشت اینکه کیارش نبود باعث شده بود یجورایی افسرده بشم ، صدای خاله عسل بلند شد داشت اسمم رو صدا میزد ؛
_ آرامش
بلند شدم رفتم سمتش و گفتم :
_ جان
_ برو اماده شو مهمون داریم ، حسابی به خودت برس دوست ندارم این شکلی باشی باشه ؟
_ باشه
رفتم تا آماده بشم نمیدونستم کی قراره بیاد اصلا حوصله نداشتم کسی رو ببینم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که گفت برم پایین مهمونش رسیده ، وقتی رسیدم پایین با دیدن نورا و مادرش همراه یه پسر اخمام تو هم فرو رفت من اگه میدونستم کسایی که قراره بیان اینا هستند اصلا حاضر نمیشدم با اکراه بهشون سلام کردم و رفتم یه گوشه نشستم که شیرین خانوم گفت :
_ از دوری شوهرت بد اخلاق شدی ؟
چشمهام گرد شد چقدر این زن پرو بود کاش میتونستم یه جواب درشت بهش بدم !.
_ بله
_ جالبه یکی عاشق کیارش بشه !.

دانلود آهنگ جدید احسان دریا دل همینک در رسانه نگین موزیک لینک دانلود آهنگ : https://xip.li/MCNSwq

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن