" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت76(پارت 98 رمان استاد خلافکار)
آخرین مطالبفصل دوم رمان استاد خلافکار

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت76(پارت 98 رمان استاد خلافکار)

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

با دستش روی تخت کوبید و گفت
_بشین سرجات اینقدر زود عصبانی نشو شوهرت برای اینکه زنده بمونه به پول من احتیاج داره میدونی که؟

کلافه دوباره سر جام نشستم و گفتم
می خوای برات چه کاری بکنم چشماش برق زد و گفت

_ آهان حالا شد من می خوام در ازای
اون پولی که بهت میدم برام کار کنی.
گفتم چه کاری؟
سرش نزدیک‌تر آورد مشروبی که دستش بود بالا کشید و گفت
_ خوب تا می کنم باهات انقدر که شما میخواید بهت میدم فقط ده شب توی خونه من برای مهمونای من باید برقصی ..

از شنیدن این حرف رنگم زرد شد …
سرم گیج رفت از این حرفش
اینجا برای مهموناش برقصم من
منی که اسم این کارا می اومد بالا می اوردم؟

نفسم بند اومده بود اصلا نمی تونستم این چیزی که گفته بود و حتی تصور کنم خودش به سمتم کشید درست چند سانتیمتری صورتم نشست

گفت
_ چیه حرفاتویادت رفته؟ مگه نمی گفتی می خوام شوهرمو نجات بدم امیر امیر نمیکردی؟ خب من دارم بهت میگم کمترین کاری که در مقابل این همه پول بخوای برام انجام بدی فقط رقصیدنه!
کمی سرگرممون می کنی.

چاره ای جز قبول کردن شرطش نداشتم من به این پول احتیاج داشتم اما در این مشکی نبود وقتی امیر بیدار بشه و بفهمه من همچین کاری کردم خودش جونمو میگیره بلند شدم و گفتم
باشه هرچی تو بگی انجامش میدم پول و کی بهم میدی؟

انگار خیلی خوشحال شده بود که خودشو از لبه ی تختی که نشسته بود کشید و بلند شد و از در اتاق بیرون رفت و کسی روصدا زد که مرد قد بلند اومد
وبهش گفت
_همراهی خانم برو یه چک از روی میز برداشت و دستش داد و گفت ا_ین و سر راه براش نقد کن
میبریش و برشمیگردونی همین جا مهمونی بزرگی دارم.

از اتاق که بیرون رفتیم عادل با کمی فاصله از در منتظرم ایستاده بود با دیدن این مرد کنارم بیشتر و بیشتر اخماش توی هم رفت و خودشو بهم رسوند و پرسید
_ خانم چی شد؟
این مرتیکه کیه؟
ازش خواستم سکوت کنه و گفتم بهت توضیح میدم بیا بریم از اون عمارت که بیرون اومدیم اون مرد به ماشین خودش اشاره کرد و گفت _شما با من میای..

عادل تا خواست به سمتش بره دستشو کشیدم و گفتم چیزی نیست که باید پول و تحویل بگیرم عادل گفت
_ پس منم باهاتون میام نمیتونم تنهاتون بزارم…

ماشین همون جا گذاشت و با من سوار ماشین اون آدم شد با هم راه افتادیم و وقتی پول رو به دستم داد به سمت بیمارستان رفتیم سریع با بیمارستان حرف زدم و پول را تحویلشون دادم تا هر وقت که به هوش بیاد نگهش دارن و دستگاه را قطع نکنن…

عادل تمام مدت دنبال من می اومد و از من می‌پرسید که چی شده چطوری شد این پول به من داد خجالت میکشیدم بهش بگم چطور باید بهش می گفتم بالاخره کمی از اون مردی که شیخ همراه من فرستاده بود فاصله گرفتم رو بهش گفتم نمی دونم چطوری بگم اما برای اینکه پول بهمون بده به شرط گذاشت من مجبور شدم قبولش کنم

عادل که حتّی نشنیده عصبانیت از صورتش می بارید
_ چه شرطی؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم ده روز برای مهموناش برقصم

تو یک لحظه خون جلوی چشماش و گرفت مثل دیوونه ها شد با صدای بلند فریاد زد
_ چه غلطی کرده؟

جلوش ایستادم التماس کردگ

ساکت باش نباید چیزی بگی من قول دادم شرطیه که گذاشته و من قبولش کردم نمیتونیم کاری بکنیم عادل اما کوتاه بیا نبود داد و فریاد میکرد شروع کرده بود به فحش دادن بهشون بالاخره وقتی که زحمت آروم شد رو بهش گفتم من باید همین الان با این مرد برم مواظب امیر باش هر اتفاقی ام افتاد من نمیدونم اونجا چه خبره شاید اتفاق بدی افتاد من دیگه اینجا برنگردم اما هر اتفاقی افتاد اما کنار امیر بمون کنار پسرم بمون تا وقتی بهوش بیاد…

_ فکر کردین که من اینجا میمونم شما رو تنهایی میفرستم اونجا بعد آقا که به هوش اومد چی دارم بهشون بگم تف نمیکنه توی صورتم که بگه من زنم و ناموس و دست تو دادم تو اینطوری ولش کردی؟

نمیشد نمیشه با من بیاد بایر میموند اینجا خدایی ناکرده می اومدن بیمارستان یه بلایی سر امیر می آوردن پس رو بهش گفتم فکرشم نکن تنهاش بزاری تو باید اینجا نباشی ممکنه یه بلایی سرش بیارن…
کمی فکر کرد و گفت
_ با علی حرف می زنم علی باشما میاد من میمونم فک کنم اینطوری بهتر باشه هم شما تنها نیستید خیال منم راحت تر…

از این همه نگرانی هاش میون درد و غم دلخوش شدم کمی به وجود این آدم.
باشه گفت به برادرش زنگ زد زیاد طول نکشید وقتی علی اینجا رسید و همراه من سوار ماشین اون آدم شدیم دوباره به سمت اون عمارت رفتیم وقتی که رسیدم من وبه اتاقی بردن لباس هایی که اونجا بوده اشاره کردند و گفتند باید یکی از این رو بپوشم و حسابی آرایش کنم وقتی تنها شدم بین لباس‌ها چرخی زدم همشون نیم تنه بودن من نمی تونستم اینا رو تنم کنم چطور می خواستم اینا رو بپوشم بین مردا و عربای شکم گنده برقصم؟

شک نداشتم امیر که بیدار بشه و من و اینجا ببینه یا فقط بشنوه خودش سر از تنم جدا میکنه بهش حق میدادم اما الان فقط و فقط جون امیر مهم بود و بس…

لباس و که تنم کردم جلوی آینه به خودم نگاهی انداختم باورم نمیشد این منم لیلی که همیشه حد و مرز داشت کاراش هیچ وقت پاشو فراتر از عقایدش نمیذاشت اما الان با یه نیم تنه و دامن تنگ بلند کخ از هر دو طرفش چاک داشت و تالب‌های شرتش بالا میومد …

خدایا خودت کمکم کن که از این بلای که توش گرفتار شدیم بتونم بیام بیرون
پشت میز نشستم و شروع کردم به آرایش کردن
می دونستم اگه همه چیز اونطوری که خواست پیش نره برای خودم دردسر میشه آرایش کردم با تنفر به صورت جدیدم نگاه کردم در اتاق باز شد و یه زن چاقو قد کوتاه وارد اتاق شد گفت

_ وقتشه بیا بریم پایین…

انگار پاهام به زمین چسبیده بود نمیتونستم خودمو تکون بدم از جام بلند شم
بالاخره به هر زحمت پشت سرمش راه افتادم پله ها را که پایین رفتیم صدای موزیک همه جا را پر کرده بود اما از بین اون همه صدای موزیکم می شد صدای خنده مرد های ### پرستی که این پایین بودن بشنوم.

بالاخره پا که توی این جمعیت گذاشتم نگاه همه به سمتم چرخید و شیخ با تحسین بهم نگاه کرد نزدیکم شد
_ می بینید دوستان یه هدیه ی قشنگ دارم براتون قراره زن امیر امشب برامون برقصه.

میدونستم ازقصد اسم امیرو میاره تا تحقیرش کنه تا بگه چقدر بی غیرته که زنش میون این همه داره لختم میرقصه.
سرم و پایین انداختم که صدای خنده هاشون به آسمون رفت.

شیخ اشاره کرد تا موزیک وعوض کنن.
وقتی آهنگ عربیه با ریتم تندی فضای سالن و پر کرد شیخ دست روی کمرم گذاشت منو بین جمعیت هل داد و گفت
_شروع کن زود باش…
اولین آهنگ تو دوست داری دیگه؟

دست و پامو گم کرده بودم صدای خنده هاشون توی سرم بود داشتم از حال می رفتم اما به زور شروع کردم اولین قدم و برداشتم شروع مکردم با ریتم آهنگ خودمو هماهنگ کردن
اما نمی تونستم تمرکز کنم و هر بدبختی دست و پا شکسته با آهنگ میرقصیدم اما وقتی آهنگ تموم شد
خودمو توی حلقه مردای دوروبرم دیدم همه روی سرم پول میریختن رو هر کدوم سعی داشتند تنم لمس کنن

هر کاری میکردم که دستشون بهم نخوره داشتم دیگه از حال می رفتم این همه فشاری که روی من بود برام زیادی بود از ته دل توی قلبم امیر و صدا کرد

‫19 نظرها

  1. خاک برسر لیلی هرچندم ازش بعید نبود قبول نکنه. ای دختر از فصل اولش خووشش میومد خودشو تو امیر بندازه حالا به هردلیلی. حالام خودش دوست داره دستمالی شه یا لمسش کنن. حالم از شخصیتش بهم میخوره بسکه ضعیف و سسته.

  2. لطف کنید از این مضخرفات ننویسید . رمان خوب پیش می رفت و قرار بود به زودی تموم بشه . شما با این کار فقط می خواید رمانو کش بدید . من موندم کدوم زن حامله ای ده بیست روز بعد از زایمان می تونه از جاش تکون بخوره و بعد در کمال زیبایی در بین مردان عرب برقصه و اون ها هم ……………

  3. هیچ دختری حاضر به همچین بی عفتی نمیشه حتی اگ شوهرش دی کاپریو یا جاستین بیبر باشه..حالا این لیلی که عاشق آرش بود به خاطر امیر این کارو بکنه؟به شعورم توهین شد ناموسا!!!

  4. لابد بعدش امیر میخواد بهوش بیاد بفهمه یه هفت هشت سالی لیلی رو پسرش رو ول کنه بعد اون دوتا بادیگاره بشینن براش تعریف کنن بعد پشیمون بشه بره لیلی رو بگیره لیلی ام بره ایران با آرش عهد خواهر برادری ببندن تا امیر رسید لیلی برگرده پیشش ها؟ 😐
    ناموسن تهشو در آوردید تا الان خوب بود الان دیگ واقعا رمان رو گُتل کردین 😐
    خیلی مسخره شد بزارید این امیر پاشه دست زن و بچه شو بگیره بره یه وری زندگیشونو بکنن تموم شه 😐

  5. لطفا خراب نکنین رمانو.شخصیت لیلی واقعا عالی بود اما دارین گند میزنین بهش نویسندهء خیلی خیلی ضعیفه اصلا چرا نویسنده شده؟وقتی حتی نمیدونه چنین چیزی کاملا غیر ممکنه متاسفم لطفا درستش کنین خیلی حیفه

  6. خیلی مسخره این اخه لیلی اخرش هم به خاطر عشق به امیر یا ارش نباید خودشو مضحکه میکرد تا همه دسمالیش کنن و شیخا باش حال کنن
    دارین میرینین به رمان اه😒😐

  7. اول ک خانم لیلی بخاطر جون ارش رفت با امیر ازدواج کرد با اینکه عاشق ارش بود😕😐
    بعدش باز عاشق امیر شد حالا هم ک بخاطر جون امیر حاضره بره زیر مردم بخابه😏😏
    من معتقدم ی بار عاشق میشی ولی این دوبار عاشق شد پشیمونم نیست فک کنم عادت داره ب این کارا 😐😐😐فک کنم همیشه از خود گذشتگی میکنی چی بکشه اون شوهر بیچارت😏😏😏

  8. ادمین پس ادامه رمان کی میاد پنج روز شدهها شما گفتین دوروز یکبار الان شده پنج روووز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن