" /> رمان رویاهای سرکش پارت 45
آخرین مطالبرمان رویاهای سرکش

رمان رویاهای سرکش پارت 45

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان  وارد شوید

از روی شانه‌ام به عقب نگاه کردم و مکس را دیدم که داشت به سرعت جمعیت را از دور زن دور می‌کرد ولی اوریون، گانر و لوند از قبل آن‌جا بودند.

پیش از این‌که بتوانم یک کلمه بگویم، فری من را بین بازوان تاد فرستاد و غرید: «اتاقش، همین‌حالا. هیچ‌کسی هم پیشش نره. هیچ‌کس.»

بعد فری در جهت مخالف در تالار رقص به راه افتاد. در جهتی که متوجه شدم او را به سمت فرانکا و لباس جگری رنگش می‌رساند ولی تاد داشت من را در بین مردم وحشت‌زده، گیج و کمی کنجکاو می‌کشید و آن‌ها را کنار می‌زد. فری از دیدم خارج شد. سپس آتیکوس را دیدم که راهش را به سمت من باز می‌کرد، رنگ از رویش پریده بود و چشمان وحشت‌زده‌اش به من دوخته شده بود.

هنگامی که نزدیک شد، صدا زد: «فینی.» ولی تاد خودش را بین من و پدر قرار داد و به کشیدن من به سمت راهرو ادامه داد.

هنگامی که پدر به آمدن به سمت ما ادامه داد، به او هشدار داد: «عقب بمونید اعلی‌حضرت.»

نگاه آتیکوس به سرعت به سمت تاد برگشت و ترس توی آن‌ها جای خود را به خشم داد، حس تعجب و بی‌حرمتی چشمانش را پر کرد.

از بین دندان‌های کلید شده پرسید: «ببخشید؟»

تاد جواب داد: «دستور درکاره.» دهان آتیکوس باز ماند و تاد من را در بین جمعیتی که حالا داشتند به تالار رقص سرازیر می‌شدند تا ببیند چه اتفاقی افتاده بود، کشید و بعد ما در راهرو بودیم.

وقت را برای کشیدن من از راهرو به راه‌پله‌ و بعد از آن‌جا به اتاق‌هایم هدر نداد. سپس بلافاصله آن‌جا را بررسی کرد تا خالی باشند.

بعد هر دو بازویم را گرفت و صورتش را به صورتم نزدیک کرد.

«در رو پشت سرم ببند. باید ببینم چه اتفاقی افتاده و من یا یکی دیگه از افراد فری برای محافظت از در اتاقت برمی‌گردیم. در رو روی هیچ‌کسی باز نکن شاهزاده‌خانم فینی. برام مهم نیست اون کی ممکنه باشه و این‌که بهش اعتماد داری. این در رو روی من یا فری باز می‌کنی. فقط فری و من. حرفم رو متوجه شدی؟»

زمزمه‌کنان پرسیدم: «چه اتفاقی داره می‌افته؟»

تکرار کرد: «حرفم رو متوجه شدی فینی؟»

حرفم را تکرار کردم ولی این بار بلندتر: «چه اتفاقی داره می‌افته تاد؟»

تاد لحظه‌ای به من خیره شد، انگار داشت تصمیمی می‌گرفت.

سپس به نتیجه رسید. «لیوانی توسط خدمتکاری که فری می‌شناخت به شما تعارف شد. وقتی اون رو پایین گذاشتید توجه فری بهش جلب شد و وقتی اون زن تصادفاً اون لیوان رو برداشت هم متوجهش شد. شاهزاده خانم من، امشب یه نفر سعی کرد شما رو مسموم کنه.»

سرم پر از صدای فوران خون آن زن به روی زمین شد و سرم گیج رفت.

تاد تکان آرامی به من داد و با صدای آرامی گفت: «خدایا، غش نکن. وقت ندارم به هوش بیارمت.»

جواب دادم: «غش نمی‌کنم.»

با اصرار گفت: «چشم‌هاتون شاهزاده‌خانم، روی من تمرکز کنین.»

به او نگاه کنم و پرسیدم: «ولی پدرم-»

پیش از این که چیزی را با ملایمت به من یادآوری کند که غافلگیر شدم از آن اطلاع داشت، بیشتر به من نزدیک شد و انگشتانش فشار کوچکی به من دادند. «فینی، پدر تو واقعاً پدرت نیست. هر بچه‌ای که تو روی تخت بنشونی از خون اون نخواهد بود. متأسفم علیاحضرت ولی توی این سرزمین و هر جای دیگه ای توی این دنیا فقط یه متحد داری و اون هم درکاره.»

به او نگاه کردم و پلک زدم. دلم مچاله شد. با پیچش سریعی مچاله شد که بدجور درد گرفت، جای تعجب داشت که غش نکردم.

تندتند گفت: «کلون در رو بنداز، یه مردی که بتونی بهش اعتماد کنی به زودی میاد این‌جا.» سر تکان دادم و او فشار دیگری به بازوهایم داد و بیرون رفت.

بعد از رفتنش مستقیم به سمت در رفتم، آن را قفل کردم و هر سه کلونش را انداختم.

سپس پشتم را به آن تکیه دادم، دهانم را با دست‌هایم پوشاندم و به اتاق زیبایم خیره شدم.

بعد نفس عمیقی کشیدم، از در فاصله گرفتم و به سمت تخت رفتم. جایی که پنلوپه در آن سرش را بلند کرده بود و داشت خمیازه بزرگی می‌کشید. او را در آغوش کشیدم و بلندش کرد، مقاومت کرد ولی آرامش کردم و محکم در آغوشم نگه داشتمش و منتظر برگشت دِرَکار ماندم.

پایان فصل

فصل نوزدهم
عدم هوشیاری

فری درکار زمزمه وحشت‌زده‌ای از پشت سر شنید. «محض رضای خدا.» رویش را از زن در هم شکسته‌ای که جلوی پاهایش افتاده بود، برداشت و پادشاه آتیکوش و ملکه آرورا را تماشا کرد که داخل اتاق شدند.

آتیکوس کسی بود که آن زمزمه وحشت‌زده را کرده بود. نگاهش به زن روی زمین دوخته شده بود و وحشت‌زده به نظر می‌رسید. رنگ آرورا پریده بود ولی با این‌حال نگاه او هم به زنی که به حد مرگ خونریزی کرده و خودش را جمع کرده و مرده بود، دوخته شده و احساساتش پنهان شده بود.

درکار غرید: «دخترتون یه خائن بین خدمتگزارهاش داره.» با فکر این‌که با آن ###‌ نفرین شده‌ای خوابیده بود که زهر را برای فینی آورده و تلاش کرده بود او را بکشد، دلش منقبض شد، گلویش گرفت و زردآب تا گلویش بالا ‌آمد. «اعتراف کرد. وقتی افرادم اون رو به زندان منقل کردن یه پزشک باید بهش رسیدگی کنه.»

نگاه آتیکوس و آرورا به سرعت به سمت او برگشت و درکار خودش را مجبور کرد تا از فکر در بیاید و روی موضوعی که در دست داشتند و کوچک‌ترین نشانه‌هایی که پادشاه و ملکه از خود نشان می‌دادند تمرکز کند.

آتیکوس زمزمه کرد: «این خدمتکار داشت فینی رو مسموم می‌کرد؟» هنوز هم چنان وحشت‌زده بود که درکار می‌توانست وحشتش را از سرتاسر صورتش بخواند.

حس دیگری از صورت آرورا خواند. برقی از خشم که با کمی اتهام زدن همراه بود.

واکنش جالب و معذبی بود.

درکار چانه‌اش را برای اولگ بالا گرفت و او به سمت ویولا به راه افتاد، اولگ بدون ذره‌ای ترحم در برابر ناله‌ها و گریه‌‌های دختر او را بلند کرد و روی یک شانه‌اش انداخت. دقیقاً به همان اندازه‌ وقتی که داشت از دخترک اعتراف می‌گرفت بی‌رحم بود.

نگاه درکار به سمت عموزاده‌اش برگشت که دست به سینه کنار دیوار ایستاده بود و نگاهش به شکل حال به هم زنی هیجان‌زده بود.

از تماشا اولگ که از ویولا اطلاعات بیرون می‌کشید، لذت برده بود.

اشتباه کرده بود. فکر می‌کرد این کارش باعث می‌شد او کمی بترسد.

ولی آن دختر یک دِرکار بود. فری باید بهتر از این‌ها او را می‌شناخت.

به آرورا نگاه کرد و گفت: «بله. ویولا پذیرفت که پول گرفته تا لیوان زهر رو آماده و برای فینی ببره.» آتیکوس و آرورا به او زل زدند و فری ادامه داد: «همین‌طور اسم دیگه‌ای هم به ما داد که کنار نام بِرگ اِنجر بذاریم. هِرنود گریگ، با هم همدست هستن.»

با دقت به نگاه کردن به ملکه و پادشاه ادامه داد. آتیکوس از قبل می‌دانست که بِرگ اِنجر یک لانوینی بود و به قاتلینی که اقدام به قتل‌شان در هولبک شکست خورده بود، پول پرداخت کرده بود. انجر بلافاصله توسط افراد دِرَکار پیدا شده بود ولی هیچ اطلاعات بیشتری به آن‌ها نداده بود و با توجه به روش‌های شکنجه‌ای که مردانش به کار می‌بردند به احتمال خیلی زیاد می‌شد گفت او از آن چیزی که به آن‌ها گفته بود، هیچ چیز بیشتری در این مورد نمی‌دانسته.

چیزی که می‌دانستند این بود که انجر یک یاغی بود، این ناسازگاری‌اش هم از وقتی شروع شده بود که به خاطر برخی خلاف‌هایی که کرده بود، قاضی‌القضات به عنوان مجازات بخشی از زمین‌هایش را از او گرفته بود. این حکم برای تجدیدنظر نزد شاه برده شده بود و پادشاه هم حکم قاضی‌القضات را تأیید کرده بود. به این خاطر انجر دیگر هیچ علاقه‌ای به تاج و تخت نداشته ولی از سوی دیگر پول چنین کارهایی را هم نداشت.

تنها کاری که کرده بود همکاری با شبکه‌ای از افرادی بود که فکر می‌کرد آن‌ها هم مانند خودش با آتیکوس دشمن بودند.

چیزی که نمی‌دانستند این بود که چه کسی به انجر پول رسانده بود. تا حالا.

هرنود گریگ تاجری بود که در بیرون از سادویک تجارت می‌کرد، مانند دِرکار. درکار او را می‌شناخت، دیده بودش و اصلاً از او خوشش نمی‌آمد. گریگ آن قدرها از سلطنت متنفر نبود که بخواهد از جیب خودش برای چنین کاری سکه بدهد.

چرا باید در یک نقشه خیانت همکاری می‌کرد را دِرکار نمی‌دانست ولی هم کوینسی و هم بالتازار حالا داشتند به سمت سادویک می‌تاختند تا سر در بیاورند.

حالا که ویولا از اتاق بیرون برده شده بود، آتیکوس خودش را جمع و جور کرد. برای اولین بار نبود که دِرکار فکر می‌کرد این باید مشخصه یک پادشاه باشد که بتواند ظاهرش را خوب حفظ کند ولی آتیکوس از خاندان وایلد این مشخصه را نداشت.

دل و جرأت کارهای کثیف و سیاست‌بازی را نداشت.

این یک ضعف بود.

آتیکوس گفت: «یه چیزهایی در مورد این گریگ شنیدم.»

درکار پرسید: «و چه چیزهایی می‌دونین؟»

آتیکوس سرش را جنباند و جواب داد: «چیز زیادی نمی‌دونم. توی سادویک تجارت می‌کنه. سال گذشته توی شکار سولار شرکت کرده بود. یکی از اعضای خاندان دعوتش کرده بود ولی توی گالس شرکت نکرد. خیلی مختصر دیدمش. حتی نمی‌تونم با اطمینان بگم که چهره‌ش رو یادم می‌آد.»

درکار پافشاری کرد: «کدوم خاندان؟»

آتیکوس دوباره سرجنباند. «خب، این رو یادم نمی‌آد.»

درکار حینی که پادشاه را به دقت زیر نظر گرفته بود، زمزمه کرد: «سعی کن.»

آتیکوس در چشم‌های او خیره شد و جواب داد: «راون‌اسکورفت یا لازاروس، شاید سین‌کلیر یا اِنجورد ولی به هر کی ربطش بدم افترا می‌شه چون درکار واقعاً این دیدار خیلی کوتاه بود و من حقیقتاً نمی‌تونم به یاد بیارمش.»

نگاه درکار به سمت آنار برگشت که دست به کمر در گوشه‌ای ایستاده بود. «برو پیش راون‌اسکورفت، لازاروس، اِنجورد و سین‌کلیر. همه‌شون این‌جا هستن. باید پیش از رفتن با اون‌ها صحبت کنم.»

آنار چانه‌اش را برای او بالا گرفت و از اتاق بیرون رفت.

درکار به آرورا نگاه کرد.

پرسید: «و شما؟»

ملکه بلافاصله جواب داد: «قبلاً هرگز چیزی در موردش نشنیدم.» نگاهش خالی و در حرکت بودند، هرچند درکار حس کرد داشت تلاش می‌کرد چیزی را پنهان کند.

درکار سرش را به سمت فرانکا برگرداند: «و تو؟»

یک دستش را با عشوه روی یقه فراخش گذاشت و گفت: «من؟»

درکار کل بدنش را برگرداند و با عموزاده‌اش رو در رو شد.

سپس با ملایمت گفت: «می‌دونم که خودت رو گربه‌ای تصور می‌کنی که هیچ وقت راضی نمی‌شه مگه این‌که موشی برای خودش بگیره و باهاش بازی کنه ولی من رو با یه موش اشتباه نگیر فرانکا. یه موش نمی‌تونه کله یه گربه رو فقط با یه مشتش بکنه.»

هنگامی که رنگ از روی فرانکا پرید، فهمید که فرانکا دانسته بود او تهدید بیهوده نکرده بود.

درکار پافشاری کرد: «در مورد هرنود گریگ چی می‌دونی؟»

«همون‌طور که می‌دونی من توی فلوریدیا زندگی می‌کنم فری. و حتی در اون‌جا هم با تجار هم‌نشین نمی‌شم.» کلمات آخرش را با انزجاری گفت که انگار نه انگار حالا داشت با یک تاجر صحبت می‌کرد.

درکار جلو رفت و در دو قدمی او ایستاد.

دِرَکار به او یادآوری کرد: «تو اون خدمتکار رو احضار کردی فرانکا، من متوجه این کارت شدم. دو لیوان شامپاین روی سینی بود، متوجه این هم شدم. تو لیوانت رو اول برداشتی.»

با عشوه گفت: «تحسین‌برانگیزه که چقدر حواست به تازه عروسته.»

فری اجازه نداد حالت صورتش تغییر کند ولی دستش را بلند کرد و با انگشت اشاره‌اش آرام گلوی او را لمس کرد و هنگامی که فرانکا نفس عمیقی کشید، منقبض شدن بدنش را تماشا کرد.

زمزمه کرد: «ممکن نیست چند ثانیه پیش رو که بهت گفتم من یه موش نیستم فراموش کرده باشی فرانکا.» زن در عمق چشمانش نگاه کرد، کاملاً منظورش را متوجه شد و آب دهانش را قورت داد.

درکار دستش را پایین انداخت.

و فرانکا به حرف در آمد.

«نمی‌تونم به یاد بیارم که سینی چطور تعارف شد. من فقط لیوانی که به خودم نزدیک‌تر بود رو برداشتم و متأسفانه خدمتکارت،» دستش را به سمت جایی که ویولا دراز کشیده بود، تاب داد. «بعدش سریع رفت، حتی منتظر نمود ببینه تلاشش موفق شد یا نه. چیزی که می‌تونم بگم اینه که متوجه شدم که اون دختر پیش از این‌که به شاهزاده‌خانم زیبات برسه داشت اون دور و بر پرسه می‌زد. ولی این تمام چیزیه که برای گفتن دارم.»

درکار پرسید: «هیچ جوره می‌تونی قانعم کنی که هیچ ربطی به اتفاقات امشب نداری؟» چشم‌های فرانکا ریز شدند.

«حالا پسر عموی جذاب ستبرم چرا من، فرانکا درکار از خاندان درکار باید بخوام شاهزاده یخی زیبات رو مسموم کنم؟ اون هم وقتی داشت بهم می‌گفت که چقدر به خاطر بودن با تو و فعالیت‌های زناشویی‌تون خوشحاله، فعالیت‌هایی که باعث می‌شه یه درکار برای اولین بار بعد از هفتصد و پنجاه سال روی تخت لانوین بشینه؟»

درکار جواب داد: «چرا یه درکار هر کاری انجام می‌ده؟»

فرانکا برای این‌که منظورش را دقیق بگوید، سرش را به سمتی کج کرد و جواب داد: «دقیقاً، به هر حال این دِرکار از فکر این‌که خاندانش دوباره به شکوه سابقش برسه خیلی خوشش می‌آد. بنابراین این درکار هیچ کاری برای متوقف کردن این اتفاق انجام نمی‌ده. و بعدش هم این درکار اون قدر احمق نیست که وقتی کنار قربانیش ایستاده، مسمومش کنه. و در نهایت این درکار برای داشتن آپارتمانش توی فلوریدیا و پیراهن‌های زیبای فلوریدیاییش که خیلی هم ازشون لذت می‌بره به خاندانش وابسته‌ست. اگه توی چنین کارهای احمقانه‌ای شرکت کنه، درکارهای دیگه که خیلی هم زیاد هستن پسر عمو و شامل خودت هم می‌شن، که دوست دارن ببینن خاندانمون دوباره به لانوین حکومت می‌کنه، خوشحال نمی‌شن که این دختره برای اتفاق نیفتادن این مهم در آینده برنامه ریزی کرده باشه… بنابراین نیازی نیست به این اشاره کنم که این درکار احتمالاً اصلاً کاری نمی‌کنه که نحوه زندگی‌ای که عاشقشه رو از دست بده.»

فری به همان شکل در چشمانش نگاه کرد و حس کرد که او هیچ چیزی را پنهان نمی‌کرد.

با صدای آرامی گفت: «خوبه. ولی پیشنهاد می‌دم مراقب اون گلوت باشی فرانکا.»

با ناز جواب داد: «همیشه هستم.»

درکار حرفش را تمام نکرده بود. «و اگه از سبک زندگیت خوشت میاد، همون‌طور که دائماً‌ بین لانوین و فلوریدیا در سفر هستی باید مطمئن بشی تمام چیزهایی که ممکنه دوست داشته باشم در موردشون بدونم رو بهم خبر بدی.»

صورت فرانکا پیش از این‌که سؤالی بپرسد، حالتی از خود راضی به خود گرفت. «داری به این اشاره می‌کنی که می‌تونی کاری کنی برادرم ثروتم رو نابود کنه؟»

هنگامی که خدایان داشتند بین فرانکا و برادرش کریستین خصیصه‌ها را تقسیم می‌کردند، متأسفانه فرانکا بیشتر از آن سهم منصفانه‌اش دریافت کرده بودکه شامل ظاهر و هوش می‌شد. باید گفته می‌شد که کریستین به عنوان فرزند پسر ثروت پدر فوت شده‌شان را به ارث برده بود، بنابراین هزینه‌های خانواده را پرداخت می‌کرد.

ضمناً کریستین موش مورد علاقه فرانکا بود و گهگداری با او بازی می‌کرد.

«من به هیچ چیزی اشاره نمی‌کنم فرانکا. اگه بفهمم تو چیزی می‌دونی و بهم نگفتی، کریستین باید در مورد وضعیت گلوی خودش تصمیم بگیره. ممکنه عروسک خیمه شب‌بازی تو باشه عموزاده ولی به یه چیزی اطمینان دارم که باهاش به دنیا اومده و اون هم حس محافظت از خودشه.» دهان فرانکا به هم فشرده شد ولی حرف دِرَکار تمام نشده بود. «و یه چیز دیگه که باهاش به دنیا اومده، اون پسری داره که می‌تونه ثروتش رو به ارث ببره. پسری که هنوز اون‌قدر کوچیکه که مادرش باید چند سالی دارایی‌هاش رو سرپرستی کنه. توی این بازی شریرانه‌تون برای خلاص شدن از شر همسرش هم نقشه‌ای کشیدید؟»

 

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای فریبرز خاتمی لینک دانلود:https://xip.li/aYmULo

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن