" /> رمان رییس کارمند پارت61
آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت61

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ باشه من یه خونه دارم هیچکس نمیدونه کجاست میبرمت اونجا پس نیاز نیست دیگه غصههمچین چیزی رو بخوری شنیدی ؟!
_ آره
اما من از یه چیز دیگه میترسیدم ، تهدید تینا میدونستم بهش عملی میکنه ، من نمیتونستم ببینم بچم قرار هست داخل شکمم بمیره
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ از چی میترسی ؟
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم یعنی انقدر تابلو بودم که متوجه شده بود ، اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ خوب بگو ببینم از چی انقدر میترسی هان ؟!
با شنیدن این حرفش چشمهام با درد روی هم فشرده شد چی میتونستم بهش بگم اصلا مشخص نبود
_ خوب من …
_ دروغ نگو !.
_ از تهدید تینا میترسم بهم گفت کاری میکنم بچت بمیره میدونم هر کاری دلش بخواد انجام میده
_ هیچ غلطی نمیتونه انجام بده ، امروز تموم وسیله هایی که نیاز داری به خدمتکار بگو جمع کنه شب از اینجا میریم خونه جدید من یه خانواده به عنوان سرایدار هم هستند بهت کمک میکنند ، پس غصه نخور
لبخندی بهش زدم درست بود اردلان مستقیم بهم نمیگفت دوستم داره
اما با رفتارش حرفاش ثابت میکرد ، شاید هم دوستم نداشتم اما من دلم به همین خوش بود
_ ممنون
خواست چیزی بگه صدای نگران عمه اومد که داشت اسمم رو صدا میزد :
_ طهورا
_ بله
اومد کنارم نشست و گفت :
_ خوبی ؟
_ آره عمه چرا نگران شدید ؟
_ تینا شنیدم اومده ترسیدم کاری کرده باشه ، واسه چی اومده بود ؟
_ هیچی داشت تهدید میکرد
_ ###
_ مامان
با شنیدن صدای اردلان به سمتش برگشت و گفت :
_ بله

_ شما میدونستید تینا اومده ؟
_ آره اولش پیش من بود حسابی تهدیدم کرد نباید برم پیش طهورا چون دیده تو اومدی اینجا و بخاطر این عصبی شده بود منم سریع خودم رو رسوندم میترسیدم چیزی بشه
اردلان خودش رو پرت کرد روی مبل و با خشم غرید :
_ این ### واسه من جاسوس گذاشته ، بهتره حالش رو سر جاش بیارم خیلی زود فقط اول باید طهورا رو از اینجا ببرم
عمه چشمهاش گرد شد :
_ کجا ؟
اردلان خیره به چشمهاش شد و جوابش رو داد :
_ یه جایی که بچمون با آرامش به دنیا بیاد
_ اردلان
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ کی قراره دستش رو بشه ؟!
_ فردا
_ مطمئن باشم فردا همه چیز حل میشه ؟
_ آره
به اردلان اعتماد داشتم میدونستم هر کاری بگه همون رو انجام میده اما هنوز دلم قرص نشده بود و یه جور عجیبی ناراحت شده بودم که حد نداشت
* * * *
چشمهام با درد بسته شد و تاریکی مطلق …
وقتی چشم باز کردم دختر خوشگلم تو بغلم بود یه حس و حال عجیبی داشتم با دیدنش که اصلا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم صدای عمه بلند شد :
_ بلاخره به دنیا اومد اسمش رو چی میزاری ؟
خیره به چشمهاش شدم و جوابش رو دادم :
_ اسمش رو میزارم نورگل
لبخندی روی لبهاش نقش بست و گفت :
_ خیلی قشنگه
اردلان اومد پیشونیم بوسید حالا احساس آرامش داشتم کنار شوهرم ، تینا دستگیر شده بود به جرمش اعتراف کرده بود قتل آزاده قتل اردوان و حکمش قصاص بود !. قلبم به درد میومد دوست نداشتم همچین مجازاتی داشته باشه ولی خوب تقصیر خودش بود
مامان بابا همش دنبال رضایت بودند اما عمه گفت به هیچ عنوان رضایت نمیدم اونا پیش من نیومدند بلکه هنوز میگفتند تقصیر من هست
_ طهورا
با شنیدن صدای عمه از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ جان
_ قراره واسه همیشه از این شهر بریم !.
_ چرا ؟
نفس عمیقی کشید و اردلان جواب داد :
_ چون خانواده تو همش دنبال دردسر هستند ، نمیخوام روی بچمون تاثیر منفی داشته باشه
عمه از اتاق خارج شد اشک تو چشمهام جمع شد حالا تکلیف من چی میشد پس ، گرفته پرسیدم :
_ من و طلاق میدی ؟
خندید :
_ آره
اشکام روی صورتم جاری شدند که خم شد تو صورتم و پچ زد :
_ من عاشقت هستم مگه میشه عشقم رو طلاق بدم ؟
ناباور بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ چیه چرا خشکت زده ؟
_ باورم نمیشه
_ همیشه دوستت داشتم طهورا حتی وقتی میخواستن قصاصت کنند نتونستم اجازه همچین کاری بهش بدم !

_ پس چرا همیشه باعث میشدی من اذیت بشم ؟

شرمنده بهم خیره شد و گفت :
_ چون فکر میکردم تو باعث شدی داداشم کشته بشه هم دوستت داشتم هم بشدت ازت متنفر بودم نمیدونی وقتی فهمیدم بیگناه هستی تا چه اندازه خوشحال شدم .

خیره بهش شدم میتونستم صداقت کلامش رو بفهمم ، صداش زدم :
_ اردلان

خیره بهم شد و گفت :
_ جان

_ میتونم یه خواهش داشته باشم ؟

سرش رو به نشونه ی مثبت واسم تکون داد :
_ آره

_ از این شهر قراره بریم درسته ؟

_ آره

_ میشه قبل رفتن واسه یکبار مامان بابام رو ببینم ؟

خیره بهم شد و جواب داد :
_ آره

با شنیدن این حرفش خیلی زیاد خوشحال شده بودم چون میخواستم بفهمم چرا خانواده من هیچوقت دوستم نداشتند

_ طهورا
_ جان

_ با دیدن خانواده ناراحت میشی میدونی که قرار نیست حرفای خوبی بشنوی

_ میدونم چون بعد شنیدن حقایق هم من رو متهم کردند فقط میخوام بفهمم دلیلشون چی هست

اردلان عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ اصلا دوست ندارم باهاشون دیدار داشته باشی اما مثل اینکه مجبور هستم
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم درست بود مجبور بودم چون باید میفهمیدم ، با شنیدن صدای گریه ی دخترم از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم که صدای اردلان بلند شد :
_ گرسنه اش هست بهش شیر بده

لب برچیدم :
_ من بلد نیستم

چشم غره ای به سمتم رفت
_ مثلا مادر شدی باید این چیزا رو بلد باشی

_ اردلان
_ جان

_ به عمه بگو بیاد بهم کمک کنه خودت هم بیرون باش

چشم غره ای به سمتم رفت
_ نیاز نیست خودم بهت کمک میکنم

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای فریبرز خاتمی لینک دانلود:https://xip.li/aYmULo

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. چرا پارت گذاری اینقد طول میکشه؟
    اگه میشه زودتر بزارین!!
    لااقل الان که پارت گذاری اینقد طول میکشه حجم و متن پارتا رو بیشتر بزارین مثل چنتا پارتای اول یکم طولانی باشه مرسی:)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن