" /> فصل دوم رمان اسپاکو پارت 11(فصل دوم ودیا)
آخرین مطالبدیازپام

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 11(فصل دوم ودیا)

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 10(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_تهران
#ویدیا
-اوهوم،خودشه.اتفاقا چند دقیقه پیش من رو با تو اشتباه گرفته بود.
-پس بگو چرا اخم کرد و رو برگردوند.نگو تو با این اخلاق خوبت دختره‌ی بیچاره رو ترسوندی!
علیرام بی‌تفاوت شانه بالا داد
-از دخترایی که خیلی زود احساس صمیمیت میکنن خوشم نمیاد.
بن‌سان متعجب نگاهی به علیرام کرد
-مگه چی گفت؟
-هیچی منو با تو اشتباه گرفته بود،منم بهش فهموندم تو نیستم!
-الان این کجاش صمیمیت بوده؟
علیرام دوباره نگاهی به پانیذ انداخت.تیپ ساده‌ای داشت.
-بنظرت یکم زیادی کوتوله نیست؟
بن‌سان قهقه‌ای زد.میان خنده بریده بریده گفت
-میخوای برم ازش بپرسم قدش چند سانته؟
-نه نیاز نیست
سپس بین انگشت اشاره و شصتش را کمی از هم فاصله داد
-دقیقا انقدره!
بن‌سان سری تکان داد
-ولی من امشب مخ این دختره رو برای کلیپم میزنم و راضیش میکنم.
-دقیقا از چیه این خوشت اومده؟
-سادگیش،اصلا به چشماش دقت کردی؟سیاهی چشماش رو دیدی؟عین دوتا تیله سیاه!
-بنظر من که بیشتر شبیه چشم‌های گاوه تا تیله.
-بابا دمت گرم با این تشابهت!میخوای بری بهش بگی؟
-کاری باهاش ندارم که بخوام چیزیو بگم.شما حواست به خودت باشه.
بن‌سان سرش را به نشانه تایید تکان داد.
.
..
.
میلاد با دیدن پانیذ شوقی ته دلش خانه کرد.به سمت دخترها به راه افتاد و با فاصله کنار پانیذ ایستاد.پانیذ با دیدن میلاد مثل همیشه با لبخند احوال‌پرسی کرد.میلاد که صورت پانیذ را با آن لبخند زیبا دید تمام تنش از گرمای عشق گر گرفت.
با ورود آنا و مانی صدای دست و سوت بلند شد.عروس و داماد شروع به احوال‌پرسی با مهمانان کردند و آرام آرام به سوی جایگاهی که از قبل برایشان آماده بود حرکت کردند.

#ایران_تهران
#اسپاکو
قلب هر دو بی امان به سینه شان می کوبید .ویهان دلیل کوبش و بی‌قراری قلبش را می دانست،چرا که آن هم مانند خودش سخت دلتنگ اسپاکو بود. اما اسپاکو انگار هیچ وقت چنین حالتی را در زندگی تجربه نکرده بود ،این که قلبش از وجود ویهان چنین پای در سینه بکوبد!
سر ویهان به سمت صورت اسپاکو خم شد. اسپاکو قدمی به عقب برداشت پشت به ویهان کرد
-لطفاً دیگه هیچ وقت به من انقدر نزدیک نشو
دست‌های ویهان از لحن سرد اسپاکو با درد مشت شد.طاقت بی‌محلی اسپاکو را نداشت. بعد از مکثی طولانی با صدای بم تر از همیشه لب باز کرد
-باشه
روی پاشنه پا چرخید و به سمت در اتاق حرکت کرد. با رفتن ویهان اسپاکو نفسی که در سینه حبس کرده بود را بیرون داد. حالش خوب نبود و بدنش درد میکرد مخصوصا زیر دلش که احساس میکرد دردش به نسبت بقیه جاهای بدنش بیشتر است.
به سمت تخت رفت و گوشه ای از تخت مچاله شد.با خود اندیشید
-چطور امکان داره آدم یک‌دفعه چندسال از زندگیش رو فراموش کنه؟یعنی توی این سال‌هایی که من فراموش کردم،چه اتفاق‌هایی افتاده؟کاش میشد این چند سال رو به یاد بیارم.
در نگاه ویهان عشق را میدید،اما در وجود خود عشقی نسبت به ویهان پیدا نمیکرد.
ویهان چندین بار جانش را از مرگ نجات داده بود.عصبی دستی بر شقیقه‌هایش کشید و چشم‌هایش را بست.

#اسپاکو
ویهان از اتاق خارج شد و با آشو سینه به سینه درآمد.آشو با دیدن حال پریشان ویهان،دلیل حالش را درک کرد.دست روی شانه‌ی برادر گذاشت‌
-آروم باش مرد،همه چی درست میشه.بالاخره اسپاکو گذشته رو به یاد میاره و میفهمه که تو چقدر دوستش داری.
-من نمیخوام‌ همه‌ی اون گذشته‌ی دردآلود رو به یاد بیاره!فقط میخوام‌ تمام لحظات خوبی که داشتیم یادش بیاد.میخوام که من و عشقمون رو به یاد بیاره و من رو پس نزنه!
-میدونم سخته ولی دیدی که دکتر چی گفت،باید صبر کنی.
ویهان سری تکان داد
-بریم پیش بقیه
با هم به سالن برگشتند.شبنم با دیدن پسرها گفت
-حال اسپاکو خوبه؟
-آره بهتره استراحت کنه از فردا قراره دکتر بیاد خونه،برای این مدتی که بی‌هوش بوده اون حالت سر شدگی و بی‌حالی که عضلاتش پیدا کرده تمرینش بده!
هاویر:
-منم میام که تنها نباشه
ویهان با تکان دادن سرش موافقتش را اعلام کرد.همه حال ویهان را درک میکردند.
شب از نیمه گذشته بود که میهمانان قصد رفتن کردند.هاویر گونه‌ی اسپاکو را بوسید.
-فردا اول وقت میام پیشت.باشه؟
-زود بیا
هاویر لبخندی زد.
با رفتن میهمانان خانه در سکوت فرو رفت.ویهان وارد اتاق شد.
-میخوای کمکت کنم لباساتو عوض کنی؟
-نه فقط یه دست لباس راحتی بهم بده.
ویهان به سمت کشوی مخصوص لباس زیرهای اسپاکو رفت.پیراهن حریر سفیدی برداشت و به سمت اسپاکو گرفت.اسپاکو با تردید لباس را از ویهان گرفت.
-میرم برات آب بیارم
با رفتن ویهان اسپاکو نگاهی به لباس انداخت.

#تهران
#پانیذ
پانیذ با دیدن آنا چشمکی حواله‌اش کرد.با نشستن عروس و داماد عاقد شروع به خواندن خطبه عقد کرد.پانیذ و مریم تور را بالای سر آنا و مانی گرفته بودند و پرستو قند می‌سابید.
آهو به سمت علیرام رفت.علیرام با نزدیک شدن آهو نگاهی به او و آرایش غلیظش انداخت.صندلی را عقب کشیو و کنار علیرام نشست.
-تو نمیخوای دوماد بشی؟مانی از تو کوچیکتر بود رفت.
علیرام سکوت کرد.فقط از خدا میخواست کسی پیدا شود و آهو را با خود به گوشه‌ای ببرد تا مجبور نباشد به حرف‌های مسخره او گوش کند.
با صدای بله گفتن آنا صدای دست و جیغ بلند شد.
بعد از رفتن عاقد موزیک در سالن پخش شد.مریم دست پانیذ را کشید
-بریم وسط
پانیذ با لبخندی به همراه مریم رفت و آرام مشغول رقصیدن شد.
بن‌سان با دیدن پانیذ در پیست رقص رو کرد به علیرام
-من میرم با این دختر صحبت کنم
-اوهوم فکر خوبیه برو
-عه عه عه…تو خراب کردیا تو باید بری اصلا
-بنی
-کوفت بنی
و به سمت دخترها حرکت کرد.پانیذ با دیدن بن‌سان یاد ملاقات سر شبش افتاد و اخمی کرد.وقتی متوجه شد که بن‌سان به سمت آنها میاید بی خیال رقص شد و در گوشه ای ایستاد و دیگران را نگاه کرد.مریم هم کنارش ایستاد و آرام زیر گوشش شروع به صحبت در مورد رقص بقیه شد،رقص هرکدام را به شخصیت فیلم یا کارتونی تشبیه میکرد و ریز ریز میخندید.
بن‌سان روبروی دخترها ایستاد و لبخند دندان نمایی زد.به چشمان پانیذ نگاه کرد
-میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
مریم لبخندش پهن‌تر شد و چشمک ریزی به پانیذ زد و آنها را تنها گذاشت.
-امرتون؟
-فکر میکنم شما من و برادرم رو اشتباه گرفتید و همین امر باعث دلخوری و این اخم شما شده.
پانیذ پوزخندی روی لبش کاشت
-عجب
-یعنی حرفم رو باور نکردین؟
-خیر باور نکردم،حالا هم اگر اجازه بدید میخوام رد بشم برم
-اوکی،پس لطفا اونجا رو ببینید،سر اون میز.اون برادرم هست که شما سرشب ملاقات کردید و با من اشتباه گرفته بودین.
پانیذ به سمتی که بن‌سان اشاره کرده بود نگاه انداخت.با دیدن علیرام متعجب برگشت و به بن‌سان نگاه کرد.بن‌سان دوباره لبخند عریضش را روی لبش نشاند
-دیدی چقدر شبیه هم هستیم؟دوقلوی همسان!
پانیذ با خجالت سرش را پایین انداخت.

 

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای فریبرز خاتمی لینک دانلود:https://xip.li/aYmULo

‫2 نظرها

  1. ادمین این دوتا رمان (اسپاکو و ویدیا) بالاخره بهم مرتبت می شن یا نه

  2. سلام. لطفا رمان ها رو سر موقع پارت گذاری کنید و زود تمامشان کنید چه اونایی که توی کانال تلگرام هستن چه اونایی که توی این سایت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن