" /> رمان رویاهای سرکش پارت 46
آخرین مطالبرمان رویاهای سرکش

رمان رویاهای سرکش پارت 46

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان  وارد شوید

جواب این را هم می‌دانست چون فرانکا وقارش را از دست داد و با خشم به عموزاده‌اش نگاه کرد.

سپس به جای این‌که به سؤال او پاسخ دهد، به تندی پرسید: «آزادم که برم یا باید دوباره شاهد شکنجه‌هایی مثل شکنجه‌ای باشم که افرادت به زن‌ بیچاره دا‌دن؟»

دِرَکار جواب داد: «اون زن بیچاره یه خائن بود و نزدیک بود همسر من رو به قتل برسونه فرانکا، بنابراین خیلی خوش‌شانس بود که تونست این‌جا رو درحالی‌که نفس می‌کشید ترک کنه و ضربه جدی ندیده. ولی با تو این‌طوری رفتار نمی‌شه چون تو ازش لذت می‌بری.»

نگاه خشمگینش محو و چشمانش پر از ### شد و به این فکر لبخند پر نخوتی زد.»

زمزمه کرد: «کاملاً درسته.»

درکار با انزجار به عموزاده‌اش نگاه کرد و متعجب فکر کرد که آیا واقعاً در رگ‌های خودش خون درکار را داشت یا از آن بچه‌هایی بود که اجنه به جای بچه اصلی گذاشته بودند.

با صدای آرامی گفت: «می‌تونی بری.» با پشت کردن به او مرخصش کرد و به سمت آتیکوس و آرورا برگشت که هر دو داشتند تماشایش می‌کردند.

آتیکوس باز هم نتوانسته بود واکنشش به فرانکا را پنهان کند و هنگامی داشت از اتاق خارج می‌شد با بیزاری او را تماشا می‌کرد. آرورا نگاهش را از دِرکار برنداشت.

مکس وارد شد و نگاه درکار به سمت او برگشت.

مکس گفت: «شاهزاده‌خانم.» و درکار چانه‌اش را کمی بالا گرفت.

درکار فرمان داد:‌ «تاد رو پیدا کن و بفرستش پیش همسرم. بهش بگو که به شاهزاده‌خانم بگه باید لباس‌هاش رو عوض کنه. بعد تیِر رو بیار. فینی و من امشب به سمت سادویک راه می‌افتیم.» مکس سر تکان داد و رفت.

آرورا پرسید: «امشب؟» و درکار به او نگاه کرد.

درکار جواب داد: «بلافاصله بعد از این‌که با راون‌اسکورف، اِنجورد، سین‌کلیر و لازاروس صحبت کردم.»

آرورا شروع کرد: «ولی الان دیره، شبه-»

درکار جواب داد: «قبلاً توی بغلم و روی تیِر خوابیده بود، باز هم می‌تونه این کار رو بکنه.»

آتیکوس پادرمیانی کردن به سمت آرورا برگشت. «باید الان ناراحت و عصبی باشه، الان می‌ریم پیش اون، تا ببینیم حالش خوبه و-»

درکار حرفش را قطع کرد: «حتی به همسرم نزدیک هم نمی‌شین.» آتیکوس و آرورا به او خیره شدند.

آتیکوس با صدای آرامی پرسید: «ببخشید؟»

درکار جواب داد: «مطمئنم شنیدید چی گفتم.»

آتیکوس شروع کرد: «اما…» حرفش را قطع کرد، نگاهش گیج شد و در نهایت با دیرباوری حرفش را تمام کرد: «محض رضای خدا چرا؟»

درکار خیلی کوتاه توضیح داد: «چون نزدیک بود فینی امشب مسموم بشه.»

آتیکوس به تندی جواب داد: «می‌دونیم، هر دو اون‌جا بودیم و دخترمون هم اون‌جا بود. افتادن اون زن رو دید، صورتش رو درست بعد از این‌که اون اتفاق افتاد دیدم. وحشت کرده بود. نمی‌تونی اون رو بندازی روی اسب و-»

درکار حرفش را قطع کرد: «می‌تونم و این همون کاریه که قرار بکنم آتیکوس.»

آتیکوس دهانش را باز کرد تا اعتراض کند ولی آرورا پیش از او شروع به حرف زدن کرد.

«درکار درک می‌کنم که می‌خوای از این‌جا دور باشی ولی شوهرم و من می‌خوایم یک دقیقه دخترمون رو ببینیم و مطمئن بشیم بعد از اتفاق‌های امشب حالش خوبه.»

درکار جواب داد: «و دختر شما توی دنیای دیگه‌ای حضور داره و اصلاً نمی‌دونه که اعمال خودخواهانه‌ش فینی من رو توی چنین خطری انداخته.» و نسبتاً از دیدن عقب کشیدن آرورا غافلگیر شد.

سپس وقتی زمزمه او را شنید خیلی بیشتر از قبل غافلگیر شد. «درکار اون خطر به دست زنی که قبلاً دور انداخته بودیش به وجود اومد.»

این دقیقاً همان چیزی بود که نیازی به آن نداشت و دقیقاً همان چیزی بود که سعی می‌کرد به آن فکر نکند.

بنابراین پیش از این‌که جواب بدهد، دندان‌هایش را به هم فشرد. «زنی که توسط یه قاتل بهش پول پرداخت شده.»

«زنی که به خاطر همخوابی با تو برای این که بهش پول پرداخت بشه مناسب شده. زنه از همخوابی با تو خوشش اومده، می‌خواست وقتی برگشتی تکرار بشه و تو با احضارش سر میزی که با تازه عروست پشتش نشستی بهش امید دادی. بعد اون امیدها رو ریختی دور چون خودت یه جای دیگه سرت گرم شد. من خودم زنم، زن‌ها رو می‌شناسم درکار و می‌دونم حسادت زنانه چه کارها که می‌تونه بکنه.»

اعصاب درکار با شنیدن حرف‌هایی که باعث شد احساس گناهش فوران کند، به هم ریخت. پیش از این‌که جواب بدهد، کمی به سمت ملکه‌اش خم شد. «امکانش وجود داره ولی اعتراف کرد از خائنی پول گرفته که من مطمئناً باهاش نخوابیدم.»

ملکه با ملایمت گفت: «فکر می‌کنم منظورم رو متوجه شدی.»

درکار با صدای آرامی جواب داد ولی لحن او مرگبار بود. «نه راستش فکر می‌کنم دوست دارید این رو واضح‌تر روشن کنید.»

آرورا دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد و شجاعانه لحن او را نادیده گرفت. «آتیکوس به من گفت افرادت اون رو از دخترمون دور نگه داشتن.»

درکار از پس دندان‌هایی که به هم می‌سابید، رک و پوست کنده جواب آرورا را داد: «دوباره می‌گم، اون دختر شما نیست.»

آرورا گفت: «نه حق با توئه. و شاید رفتار من یا آتیکوس عجیب باشه، ولی ممکن نیست بدونی که ما فهمیدیم در یه مورد حق با توئه. بنابراین حالا که اون‌جا ایستادی و کاملاً اطمینان داری که به هیچ کسی نمی‌شه اطمینان کرد، پیش از این‌که دخترمون رو بزنی زیر بغلت و بزنی به دل شب یه چیز خیلی مهم رو برات توضیح می‌دم.» درکار دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد و به او اخم کرد.

ملکه چانه‌اش را بالا گرفت و به حرفش ادامه داد.

«حق با تو بود، ما برای از دست دادن سوفن خودمون عزا گرفتیم ولی هر دو متوجه شدیم که چرا توی چنین زمان کمی این‌قدر فینی برات مهم شده.»

بدن درکار منقبض شد ولی حرف ملکه تمام نشده بود.

با صدای آرامی گفت: «من خودم حاضرم تاجم را بدم تا دوباره دخترم رو ببینم. اون صبرم رو به سر آورده بود، همه این رو می‌دونن ولی من از اعماق روحم عاشقش بودم و بدون ذره‌ای فکر کردن حاضرم تاجم رو بدم تا فرصت دوباره دیدنش رو داشته باشم. کاری که نمی‌کنم آسیب زدن به فینیه.» نفس عمیقی کشید و نگاهش را روی درکار ثابت نگه داشت، احتمالاً به خاطر این بود که واکنش شوهرش را به حرف‌هایش نبیند. «گفتنش برام دردآوره ولی فینی دختریه که نداشتم. از دونستن این‌که شوهرم دختری که می‌خواست رو داشته خوشحالم. دختری که از سرگرمی‌های اون لذت می‌برد و دوستشون داشت. من توی سی سال گذشته نداشتمش ولی توی این دو هفته اخیر داشتم.»

به مدد سال‌ها تجربه، درکار واکنشش را پنهان کرد و غافلگیرشدنش را به ملکه نشان نداد.

ملکه آرورا احتمالاً این را ندیده بود. روی رساندن منظورش و صحبت کردن تمرکز کرده بود.

«همون‌طور که گفتی، سوفن من این‌جا نیست و من هیچ روزی رو به جز چندین بار فکر کردن در مورد کاری که کرده بود نمی‌گذرونم. به این فکر می‌کنم که با پادشاهش و کشورم چه کار کرده ولی به خودم هم فکر می‌کنم. اون من رو ترک کرده درکار، و همین‌طور پدرش رو. و این از نظر هیچ‌کدوم از ما دو نفر دور نمونده که فینی تو، فینی ما، کاری دقیقاً برعکس اون انجام داده. از پدر و مادرش فرار نکرده بود. بلکه خطر خیلی بزرگی رو به جون خریده تا دوباره پیداشون کنه. و تو هنوز پدر نشدی و نمی‌تونی درک کنی ولی من بهت می‌گم، دونستن تفاوت انگیزه اون دوتا مثل چرخاندن و عمیق‌تر کردن چاقوییه که قبلاً فرو شده. شناختن و دیدن خوشحالی فینی از بودن با کسانی که یادآور والدینی که عاشقشونه، التیامی روی زخم‌های دردناک دلم بود.»

درکار در چشمان او خیره ماند، حرف‌هایش را شنید، فهمید که حرف‌هایش غلط نبودند ولی حس می‌کرد حرفش را کامل تمام نکرده بود.

اشتباه هم نکرده بود.

آرورا ادامه داد: «الان نمی‌تونم بگم که حاضرم اون زهر رو به خاطر فینی بخورم یا حاضرم تاجم رو بدم تا اون برگرده به دنیای خودش تا بتونم دختر خودم رو داشته باشم. ولی می‌تونم این رو بگم که من هیچ کاری نمی‌کنم که بهش آسیبی برسونه و برای کسانی که تا حالا برای آسیب رسوندن بهش تلاش کردن، تا وقتی که عدالت در موردشون اجرا نشده عقب نمی‌نشینم.»

سرش را به سمت جایی که قبلاً ویولا افتاده بود کج کرد تا منظورش را برساند ولی نگاهش را از درکار برنداشت.

حرفش را تمام نکرد.

ولی با احساسات مبهوت کننده‌ای که صدایش را می‌لرزاند و چشمانی که دیگر بی‌حس نبودند بلکه از احساسات سرشارش برق می‌زدند به حرف زدن ادامه داد.

«به زودی با سران دو خاندان صحبت می‌کنی که خون‌شون توی رگ‌های منه. من یه راون‌اسکارف هستم، یه لازاروس هستم و اون دو خاندان،‌ هیچی نباشن اهل لانوین هستن. به پادشاه‌شون، کشورشون، به خواهرزاده‌شون خیانت نمی‌کنن.» کمی به جلو خم شد. «یا به من، وگرنه باید به غار اژدها پرواز کنن و آتشش رو به جون بخرن.»

…دوباره صاف ایستاد و با صدای آرام به حرف زدن ادامه داد. «تو درکار هستی، فری و فینی سرنوشت توئه. افسانه‌ها می‌گن که تمام خاندان‌ها خون الف‌هایی رو دارن که چنین زیبایی‌ و در عین حال وفور نعمتی به کشورمون دادن و این کار رو کردن تا خاندان‌ها لانوین رو به سمت آبادانی هدایت کنن. فری و درکار در یک مرد تجلی پیدا کردن، که یعنی خدایان به تو و الف‌های محبوبمون نظر کردن و اون‌ها بعد از سال‌های سال از قلمروشون بیرون اومدن که بهت خدمت کنن. بنابراین سران اون خاندان‌ها اصلاً اطلاع ندارن که فینی تقدیر توئه، اون‌ها مثل من، هرگز کاری نمی‌کنن که سر راه تصمیماتت، فرمان‌هایی که می‌دی و کارهایی که می‌کنی قرار بگیرن. چون تو برگزیده خدایان هستی و فینی هم توسط اون‌ها برای تو انتخاب شده. و با احترام ازت می‌خوام که وقتی داری با اون‌ها صحبت می‌کنی این رو به یاد بیاری درکار که در آتش انتقام گرفتن از تو امشب چه اتفاقی جلوی چشمت افتاد. یه لیوان زهر برای تازه عروست آورده شد، اون هم به دست زنی که قبلاً تختت رو گرم کرده بود.»

آتیکوس زمزمه کرد: «آرورا، عشق من.» دستش را بلند کرد و با نگرانی به خاطر توهینی که کرده بود، دست او را محکم گرفت.

ولی آرورا در چشمان درکار خیره ماند، به شوهرش نگاه نکرد و درکار متوجه بالا و پایین رفتن سینه‌ او از احساساتش شد.

قبلاً این را بیشتر از یک بار دیده بود.

با ملایمت گفت: «متوجه شدم. دفعات زیادی تا حالا فینی من رو به یاد شما انداخته. ملاحت و ظرافت شما رو توی رفتارش داره و من تا حالا این رو نمی‌دونستم. ولی مثل شما احساساتی هم هست.» آتیکوس امیدوارانه نفسی کشید و همسرش به وضوح داشت سعی می‌کرد خودش را آرام کند. «اِلف‌ها به من گفتن دوقلوها از دنیاهای مجزا آدم‌های متفاوتی هستن و این در بین دختر شما و فینی حقیقت داره. عجیب و خارق‌العاده‌ست که شما و فینی این‌قدر خصلت‌های اخلاقی مشابهی با هم دارین که انگار شما اون رو به دنیا آوردین ولی با این حال این حقیقت نداره.»

پادشاه و ملکه ساکت باقی‌ ماندند.

درکار حرفش را پایان داد: «خوشحالم که این نقشه برملا شد و مشخص شد که زیر سر لانوینی‌هاست تا فینی بتونه به پدر و مادرش اعتماد کنه.»

شانه آتیکوس با آسودگی خاطر مشهودی پایین افتاد.

آرورا چانه‌اش را بالا گرفت و بلافاصله به حرف در آمد. «این یعنی پیش از این‌که توی شب سرد و تاریک راه بیفتید، می‌تونیم دخترمون رو ببینیم؟»

دِرَکار نزدیک بود به احساسات مادرانه او لبخند بزند.

ملکه دلش برای فینی او تنگ می‌شد و نگرانش بود.

با این حال لبخند نزد.

در عوض به لوند که در سکوت شانه‌اش را به دیوار تکیه داده بود و گوش می‌کرد، نگاهی انداخت و فرمان داد: «اون‌ها رو ببر پیش فینی.»

لوند سر تکان داد و به راه افتاد ولی هنگامی که به در رسیدند، درکار صدا زد. «یه چیزی،» آن‌ها ایستادند و به او نگاه کردند. «بهتون یادآوری می‌کنم که هر اتفاقی که بیفته پرده از راز لانوینی‌ها برمی‌داریم.»

آتیکوس شروع به حرف زدن کرد: «دستور می‌دم بهترین افرادم-» ولی درکار حرفش را قطع کرد.

«این دقیقاً همون کاریه که نمی‌کنی. افرادی که بهشون اطمینان دارم رو انتخاب کردم و در حال حاضر فینی اون‌ها رو در اختیار داره، من و هر دوی شما و اگر غرایزم درست باشن، ندیمه‌هاش. شما هم مثل من به هر کس دیگه‌ای باید مشکوک باشید.» نگاهش به سمت آرورا برگشت. «حتی سران خاندان‌هایی که حالا بالای فهرست مظنونین هستن. تا وقتی که به وفاداریشون اطمینان پیدا نکردم شما هم همین‌طور باشید بعدش دیگه می‌تونید بهشون اعتماد کنید. متوجه شدید؟»

آتیکوس زیر لب گفت: «متوجه شدیم درکار.»

آرورا پیش از این‌که چانه‌اش را بالا بگیرد، فقط ثانیه‌ای مکث کرد.

درکار زمزمه‌وار گفت: «با دخترتون وداع کنید.» و آن‌ها بدون لحظه‌ای تعلل به دنبال لوند رفتند.

درکار به دری که پشت سر آن‌ها بسته شد و او را در اتاق تنها گذاشت، خیره ماند.

تصویر زنی که داشت خون بالا می‌آورد در ذهنش زنده شد و آن تصویر با فینی که همان وضع را داشت جابه‌جا شد. این تصور چنان بد بود که او چشمانش را بست تا از آن خیال بیرون بیاید.

نمی‌توانست خودش را به خاطر یک شیفتگی مزخرف زنانه سرزنش کند.

ولی می‌توانست خودش را به خاطر نبود احتیاط سرزنش کند.

آرورا گفته بود؛ در آتش انتقام گرفتن از تو امشب چه اتفاقی جلوی چشمت افتاد…

و اشتباه هم نمی‌کرد.

لعنتی آرورا اشتباه نمی‌کرد.

درکار مشتش را روی پهلویش گذاشت و یک دستش را پشت گردنش برد، سرش را پایین انداخت و به پوتین‌هایش نگاه کرد.

باید حدس می‌زد که چنین اتفاقی می‌افتاد، به شکل درد آوری این حرف او حقیقت داشت.

ولی دوباره آن اشتباه را مرتکب نمی‌ش.

در باز شد، درکار سرش را بلند کرد و آنار را دید که بین چهارچوب در ایستاده بود. «سران خاندان‌¬ها رو همراهم دارم، می‌خوای بیارمشون این‌جا؟»

درکار به پشت سرش و خون خدمتکار که روی زمین ریخته بود، نگاهی انداخت.

سپس به او نگاه کرد. «نه. راون‌اسکورف رو به کتابخونه ببر، لازاروس رو به اتاق مطالعه، اِنجورد رو به اتاق پذیرایی ببر و من هم با سین‌کلیر توی اتاق نشیمن صحبت می‌کنم. بعد یه خدمتکار ببر که لباس‌هام رو جمع کنه. می‌خوام محافظین‌مون تا یک ساعت دیگه آماده حرکت باشن.»

آنار چانه‌اش را بالا گرفت و حینی که داشت بیرون نمی‌رفت در را پشت سرش بست.

درکار چند لحظه‌ای تعلل کرد و انقباض گردنش را مالش داد.

سپس دستش را پایین انداخت و به کتابخانه رفت.

فصل بیستم
فینی

سوارها به روی اسب‌هایشان در جنگل یخ زده به سرعت پیش می‌رفتند و به هیچ وجه به مَرکب‌هایشان رحم نمی‌کردند.

پیش از حرکت فری پیشنهاد داده بود تا سعی کنم بخوابم. ولی با چنان سرعتی و تکان‌های تندی حرکت می‌کردیم که من را بیدار نگه می‌داشت.

ولی در حقیقت این اتفاق‌های آن شب بود که من را بیدار نگه داشته بود.

برعکس آخرین سفری که با هم داشتیم، فری صحبت نمی‌کرد. اطلاعات کوچک به من نمی‌داد. فقط وقتی تیر در زیر نور ماه داشت ما را پیش می‌برد، من را محکم به خودش چسبانده و رویم خم شده بود.

من را با افکارم تنها گذاشته بود.

و این را نشانه‌ای بر این دیدم که دوست داشت او هم به حال خودش گذاشته شود.

به من گفته بودند که اگر شرایط مساعد باشد تا سادویک سوار بر سورتمه شش ساعت فاصله بود. با وجود افکار ناخوشایندی که داشتم، خوشحال بودم که راه مان قرار نبود این‌قدر طولانی باشد. اصلاً نمی‌دانستم چه مدت از حرکت‌مان می‌گذشت ولی در یک جاده پیش نمی‌رفتیم، از مسیر اصلی خارج شده بودیم و احتمالاً از مسیری می‌رفتیم که فاصله کمتری داشت.

تمام مدت سواری‌مان ذهنم پر بود از تصاویر و خاطره‌های آن شب، دو هفته گذاشته و همه کسانی که در قصر و توی گالس بودند و با آ‌ن‌ها ارتباط برقرار کرده بودم. به نظر من هیچ‌کدام از آن‌ها شبیه قاتل‌ها نبودند ولی من که قاتل‌ها را نمی‌توانستم بشناسم، حدس می‌زدم، نمی‌توانستم شخصیت‌ افراد را بشناسم. یا دست‌کم نمی‌دانستم کی خوب بود کی نبود.

پدر و مادرم پیش از این‌که من و فری آن‌جا را ترک کنیم به دیدنم آمدند و حدس زدم همین که اجازه این کار را به آن‌ها داده بود یعنی به آن‌ها اعتماد داشت. از آن‌جایی که کاملاً شبیه به پدر و مادر واقعی‌ام بودند و حالا روی آن‌ها به اندازه کافی شناخت داشتم. و نیازی نیست به این حقیقت اشاره کنم که نگرانم بودند (بله حتی مادر.) نمی‌توانستم باور کنم آن‌‌ها ربطی به نقشه قتل من داشته باشند. و در نهایت هیچ چاره‌ای به جز دقیقاً مثل خودم رفتار کردن نداشتم، این اتفاق وحشتناک هم بود، بنابراین حضور اطمینان‌بخش آن‌ها را با جان و دل پذیرفتم.

سپس بعد از آن ما در شب سرد به راه افتاده بودیم. فری و من و محافظینم. برف و درخت‌ها ساعت‌ها ذهنم را مشغول نگه داشتند.

و بنابراین، وقتی از جنگلی که انگار تمامی نداشت خارج شدیم انگار نفس آسوده‌ای کشیدم.

سپس، هنگامی که چیزی که پیش رویم بود، افکار تاریکم را به کناری زد و مغزم را دوباره به کار انداخت نفس عمیقی کشیدم.

وارد محوطه شهری شدیم که پیش روی‌مان گسترده شده بود. آن‌طور که در افق گسترده شده بود شهر کوچکی به نظر نمی‌رسید.

ولی این چیزی نبود که باعث شد نفسم را حبس کنم.

چراغ‌های شهر در کل آن روشن بودند و برق می‌زدند و در سمت چپ شهر تپه بلندی قرار داشت که در مقایسه با کوه‌های کنار فینگارد اصلاً به حساب نمی‌آمد. ولی با این‌حال تپه‌ بلندی بود.

به هر حال، درست در کنار شهر یک خلیج قرار داشت، آب‌های تیره و شبانه‌اش آرام بودند و سطح آن با کشتی‌های بزرگ سه یا چهار دکله پوشیده شده بود، یک اسکله هم بود. کشتی‌های بیشتری هم اطراف بارانداز بودند. با وجود ساعت و تاریکی شب با چند فانوس روشن شده بودند. (با این‌حال کشتی‌هایی که بیشتر به بارانداز نزدیک بودند روشنایی بیشتری داشتند.) و نور همه این‌ها در خلیج انعکاس پیدا کرده بود.

منظره‌ای به شدت تماشایی بود.

انگار اسب‌ها متوجه شده بودند که سفرشان رو به اتمام بود و می‌خواستند که هر چه زودتر هم تمام شود، سرعت‌شان بیشتر شد و سوارها رو به جلو و به سمت جاده‌ای کاملاً پا کوب شده خم شدند، سپس از جاده به سمت شهر رفتیم.

هنگامی که به آن رسیدیم، چشم گرداندم و به اطرافم نگاه کردم، بلافاصله متوجه شدم که سادویک با فینگارد تفاوت زیادی نداشت.

خیابان‌ها سنگ‌فرش شده بودند، در هیچ جای خیابان‌ها برف جمع نشده بود، برف‌ها پارو شده و در بین ساختمان‌ها انبار شده بودند و به نظر می‌رسید به دلیل خاصی در آن‌جا نگهداری شده بودند. و صدای سُم اسب‌ها که به روی سنگ کوبیده می‌شد، چیزی بود که در زندگی واقعی‌ام هرگز نشنیده بودم و خیلی باحال بود.

ساختمان‌ها با ظرافت و راحت نبودند. با این‌حال از آن سبک ساختمان‌های خارق‌العاده عهد دقیانوسی بودند، خیلی خفن و محکم. کوچک و بلند بودند، دقیقاً رو به روی هم در دو طرف خیابان بین‌شان ساخته شده بودند و این نشان می‌داد که هیچ نقشه کشی شهری‌ای در کار نبود. بعضی از ساختمان‌ها چهار طبقه و بلند بودند و بقیه سه یا دو طبقه بودند. بعضی‌ از آن‌ها سقف‌های نوک تیز داشتند و بقیه پشت‌بام‌های صاف. همه آن‌ها پنجره‌های مربعی یا مستطیلی مشبک داشتند و از این‌جا که می‌دیدم پنجره‌های زیادی در برابر شب سرد بسته شده بودند. مشخص بود که این شهر به شدت شهریت داشت، نه این که فقط چند ساختمان دور هم جمع شده باشند. بلکه تازه ساعات اوایل صبح بود ولی افرادی بودند که داشتند در جاده‌ها و پیاده‌روهایی که برف‌شان روبیده شده بود راه می‌رفتند و یا کنار بشکه‌های آتشی ایستاده بودند که گوشه و کنار خیابان را روشن کرده بودند.

تفاوت دیگر این بود که آن‌ها مشعل نداشتند، بلکه لامپ‌هایی با پایه‌های بلند و سیاه داشتند که به نظر می‌رسید با سوخت روشن می‌شدند. نور این چراغ‌ها از داخل لامپ‌های مربعی که به پایه آن‌ها آویزان شده بودند، به خیابان‌ها یا پیاده‌روها می‌تابید و تاریکی شب را از هم می‌درید و نورش آن‌ها را روشن می‌کرد.

همین‌طور متوجه شدم که سادویک شهر تمیز و بین‌المللی‌ای نبود. مشاغل و فروشگاه‌های زیادی داشت ولی تا آن‌جایی که می‌توانستم از توی شیشه فروشگاه‌ها ببینم، خبری از کافه یا نیمکت‌ها و صندلی‌هایی در پیاده رو نبود، هیچ خبری از رستوران‌های زیبا نبود. اجناسشان مفید و به درد بخور بودند، نه گرانقیمت، لوکس و یا پیچیده و تقلبی. این‌جا مطلقاً خز فروشی و یا فروشگاه مجسمه‌های شیشه‌ای نداشت. همین‌طور در بالای درها تابلوهایی نصب شده بود که کار وکیل‌ها، حسابدارها، تجار و حتی شرکت‌های بیمه را تبلیغ می‌کرد.

و جلوتر چند زنی بودند که لباس‌های متفاوتی به تن داشتند. پیراهن‌های بلند، نرم و پشمی یا شنل‌هایی که در فینگارد و هولبک دیده بودم نپوشیده بودند. دامن‌های بلند و زیردامنی‌های پفی پوشیده بودند با شنلی کوتاه‌تر که فقط تا پایین کمرهایشان را می‌پوشاند.

به اطراف نگاه کردم انگار با این‌که فقط سه تا چهار ساعت از فینگارد دور شده بودیم ولی قدم در دنیایی دیگر گذاشته بودیم.

گروه ما به راست پیچید و به تاختن ادامه داد. هنگامی که این کار را کردیم، خلیج را دیدم که انگار داشت به سمت ما می‌آمد و تقریباً همه چیز را در مورد این‌که نزدیک بود مسموم شوم و کسانی در اطرافم بودند که مرگم را می‌خواستند و تنها چیزی که می‌توانستم به آن فکر کنم این بود که نمی‌توانستم برای رسیدن به آن‌جا صبر کنم.

ولی هنگامی که رسیدیم، فهمیدم که می‌توانستم یک سال صبر کنم و باز هم ارزش این صبر کردنم را داشت.

هنگامی که به پایان خیابان رسیدیم، فری و افرادش اسب‌هایشان را به سمت چپ هدایت کردند و بعد آن‌جا بودیم، روی بارانداز، بادبان کشتی‌های بادبانی در سمت راست‌مان در آسمان قد الم کرده بودند و ساختمان‌های اسکله هم در سمت چپ‌مان صف کشیده بودند.

ستون‌های بزرگی از آب بیرون زده بود و طناب‌های ضخیمی به دور آن‌ها پیچیده و گره زده شده و کشتی را به اسکله بسته بودند یا طناب‌ها نازک‌تری هم بودند که کشتی‌های کوچکتری را به ستون‌ها یا به قلاب‌هایی که از سطح چوبی بارانداز بیرون زده بودند، بسته شده بودند. تمام سطح بارانداز پر از جعبه‌های چوبی، بشگه‌های چوبی، تورهای ماهیگیری و حلقه‌های بزرگ طناب‌های ضخیمی بود که روی هم دیگر انبار شده بودند.

و اسکله بیدار بود. یا شاید هم اصلاً به خواب نرفته بود. مردها داشتند در حال بار زدن، کشیدن، هل دادن، غلت دادن، بلند کردن و فریاد زدن بودند.

و در سمت چپ تعداد زیادی رستوران و میخانه بود که همه‌شان کاملاً روشن بودند، کاملاً مشخص بود که هیچ‌کدام از آن‌ها هرگز تعطیل نمی‌کردند و این یکی واقعاً شلوغ و پر طرفدار بود. بیرون از آن مردانی ایستاده بودند و از لیوان‌های بزرگ آبجو می‌نوشیدند یا از جام‌های مفرغی مشروب و سیگارهای بزرگ و تپل می‌کشیدند. (نه آن سیگارهای باریک توی فینگارد.) آن‌ها همین‌طور حرف می‌زدند و یا در ملأ عام با زن‌ها معاشقه می‌کردند. زن‌هایی که موهای‌شان مدل شلخته بسته شده بود و آرایش‌های سنگینی داشتند و یقه‌هایشان یادآور یقه فرانکا بودند. این یقه‌ها شل و ول و زپرتی (گاهی حتی تمیز هم نبودند) با بند‌هایی به دور گردن جمع می‌شدند (یا با توجه به شرایطی که داشتند جمع نشده بودند.) و سینه‌هایشان با کمربند پهنی که محکم به دور دنده‌هایشان بسته شده بود، برجسته‌تر به نظر می‌رسید. دامن‌های پُف و بزرگشان روی زمین کشیده نمی‌شد بلکه چند سانتی‌متری بالاتر از مچ‌هایشان قرار داشت. و ظاهراً سرما روی آن‌ها اثری نداشت و یا تا حد مرگ مست بودند چون هیچ کدام شنل به تن نداشتند. (هرچند بعضی از آن‌ها دستکش‌های بدون انگشت پوشیده بودند.)

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

دانلود آهنگ جدید امیر سینکی دانلود با لینک مستقیم لینک دانلود: https://xip.li/VAEuac

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن