" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت77(پارت 99 رمان استاد خلافکار)
آخرین مطالبفصل دوم رمان استاد خلافکار

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت77(پارت 99 رمان استاد خلافکار)

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

صداش کردم تا بیدار بشه تا این همه بدبختی برای من تموم بشه من آدم این کارانبودم .

شک نداشتم امیر اگه بفهمه طاقت نمی آورد زنش ملکه اش لیلیش بین این همه مرد که با ### دارن بهش نگاه می‌کنن ومیرقصه و خودنمایی میکنه

با اشاره شیخ به سمتش رفتم و کنارش ایستادم.
برای ایستادن اما توانی نداشتم و مجبور شدم دستم و به دیوار بگیرم تا روی زمین نیفتم
شیخ به مردهای دور و ورش منو نشون داد و گفت
_خودم هم باورم نمیشه که زن امیر بیاد اینجابرای ما برقصه اما الان امیر روی تخت بیمارستان و زنش برای اینکه بتونه پولش و جور کنه داره اینطوری برای ما خودنمایی می کنه

نظرتون چیه امشب دو برابر پول بهش بدیم و بیشتر برامون برقصه و ما بیشتر لذت ببریم ….

دستام داشت میلرزید این آدم داشت منو تحقیر میکرد بدجوری هم داشت تحقیرم می کرد غیرت امیر و نشون گرفته بود بی پولی منو برای من خیلی عذاب داشت خیلی زیاد آهنگ دیگه ای گذاشتن دوباره شیخ من ووسط فرستاد

دیگه واقعا نمی تونستم خودمو تکون بدم چشام سیاهی رفت روی زمین افتادم صداهای دوروبرم واضح نبود فقط سایه های سیاه رنگ می دیدم و بس…

چشمامو که باز کردم گیج و منگ به اطرافم نگاه کردم توی یه اتاق ناآشنا روی تخت بودم. ردی تخت نشستم و دقیق‌تر نگاه کردم به سمت اتاق رفتم و بازش کردم اما با دیدن علی کنار در خیالم راحت شد نفس راحتی کشیدم و علی با دیدن من به سمتم اومد و گفت
_ حالتون خوبه خانم؟
خیلی منو ترسوندین چرا از حال رفته بودین؟
تازه یادم اومد چه اتفاقی افتاده و من چرا اینجام به قدری تحقیر شده بودم که اینطور از حال برم دستمو به دیوار گرفتم و رو بهش گفتم حالم اصلا خوب نیست می خوام برم پیشه امیر
سریع به سمتم اومد و گفت بهتره اول این لباساتونو عوض کنید نگاهی به خودم انداختم و اون لباس های مضحک و هنوزم توی توی تنم دیدم خجالت زده خودمو توی اتاق انداختم و درو بستم حال و روزم گریه داشت تنها راهی که بتونم از این بدبختی خلاص بشم بیدار شدن امیر بود سریع لباسامو عوض کردم و همقدم علی از پله ها پایین رفتیم تا خواستیم از در عمارت بیرون بریم جلومونو گرفتن و گفتند که شیخ باهات کار داره و نمیتونی الان بری

کم مونده بود علی باهاشون درگیر بشه اما جلوشو گرفتم و بهش گفتم میرم و خیلی زود برمیگردم مجبور بود حرفامو قبول کنه دوباره با اون خدمتکار به سمت اتاقی که شیخ اونجا بود رفتم وارد اتاق که شدم شیخ روی تختش دراز کشیده بود نگاهش به سمت در بود وقتی منو دید خودشو بالا کشید و روی تخت نشست

معلوم بود عصبانیه همون جا جلوی در ایستادم که با صدای بلندی رو به من گفت
_فکر کردی اومدی اینجا برای ناز و عشوه که از حال میری و مهمونی منو گند میزنی توش؟

سکوت کردم که اون با فریاد ادامه داد
_ امروز گند زدی شب خوبمونو خراب کردی و باید جبران کنی!

متحیر بهش گفتم مگه من از قصد بیهوش شدم پوزخندی بهم زد و گفت
_قصدی یا بی قصد برای من فرقی نمیکنه باید جبران کنی!

یه شب از ۱۰ روزت کم شد اما به جاش دو شب دیگه اضافه شد یعنی باید ۱۱ شب دیگه اینجا برای ما برقصی سعی کن دیگه از این بازی‌ها در نیاری چون من حال و حوصله این چیزا رو ندارم.

خونم به جوش اومده بود دلم می خواست همین جا این آدم و بکشم اما نمیشد سعی کردم عصبانیتمو کنترل کنم رو بهش گفتم باشه الان می تونم برم می خوام برم پیشت امیر خنده بلندی سر داد و گفت

_ آره برو پیش امیر اما یادت نره فردا غروب باید برگردی همینجا میفرستم بیان دنبالت
از اتاق بیرون اومدم و با حال بدی خودمو به علی رسوندم و گفتم منو از اینجا ببر
علی جلوتر از من راه افتاد و از عمارت کذایی این شیخ بیرون رفتیم وقتی سوار ماشین شدیم رو بهش گفتم اول منو ببر خونه تا پسرمو ببینم دلتنگه پسرم بودم میخواستم اونم به دیدن پدرش ببرم

امیر سام و که بر داشتیم به طرف بیمارستان حرکت کردیم تمام طول مسیر پسرم رو بغل کرده بودم و بی صدا گریه میکردم
از امیر خجالت میکشیدم با این که چشماش بسته بود و منو نمی دید اما من شرمنده بودم حتی برای اینکه بخوام کنارش وایسم

بالاخره به بیمارستان رسیدیم و من سام توی بغلم اجازه رفتن پیش امیر را گرفتم داخل اتاق شدیم کناره امیر نشستیم و من توی سکوت فقط بهش نگاه کردم
امروز حرفی برای گفتن نداشتم احساس می کردم امیر از من دلخوره و این حس خیلی بدی بود خجالت میکشیدم باهاش حرف بزنم کمی که اونجا نشستیم گوشیم زنگ خورد و من مجبور شدم از اتاق بیام بیرون
نگاهی به شماره که انداختم شماره ناشناس بود تماس و وصل کردم که صدای هانا توی گوشم نشست با شنیدن صدای آشناش انگار که جون گرفته باشم

_سلام لیلی ما اینجاییم بگو کجایی تا بیایم پیشت!
دنیا رو بهم دادن با این حرفی که هانا زد انگار زنده شدم با خوشحالی آدرس بیمارستان و دادم و توی سالن منتظرشون نشستم

اومدنشون کمی طول کشید اما بالاخره من هانا و آرمین و از اون دور دیدم که دارن به سمت من میان پسرم توی بغلم به سمتشون رفتم و هانا با دیدن من محکم منو بغل کرد آرمین بهم نگاه کرد و باهام دست داد و گفت
_خوبی لیلی میدونی چقدر دنباله تو گشتیم چقدر نگرانت بودیم؟

پسرم رو بیشتر به خودم فشار دادم و گفتم بعدا همه چیز رو براتون توضیح میدم
هانا نگران پرسید
_تو اینجا توی بیمارستان چیکار می کنی؟

نفسم رو کلافه بیرون دادم و غمگین گفتم امیر اینجاست
توی کماست و چند وقته که بیدار نشده
هآنا متعجب به من گفت
_ وقتی امیر کماس تو چرا اینجایی چرا نیومدی ایران !چرا اینجا کنار این آدم موندی!
اما انگار تازه نگاه هر دو نفرشون به بچه توی بغلم افتاده بود هر دو با چشمای گرد شده به امیرسام نگاه میکردن هانا خودشو جلوتر کشید و به صورت امیرسام نگاهی انداخت و گفت
_ این بچه مال کیه؟
لبخند محزونی زدم و گفتم پسره منه پسر منو امیر
انگار زیادی براشون باور نکردنی بود که هر دو توی سکوت به شوک رفتن

آرمین بازوی منو کشید و روی یکی از صندلی های انتظار سالن نشوند و هر دو نفرشون دو طرفم نشستند
ارمین رو بهم گفت:
_درست و حسابی بهم توضیح بده که داری راجع به چی حرف میزنی؟ وقتی امیر اینجا تو کماست تو چرا باید بمونی کنارش این بچه یعنی چی که بچه توعه؟
تو برای امیر بچه به دنیا آوردی!

صورت ناز پسرمو با انگشتم نوازش کردم و گفتم شما از چیزی خبر ندارین بعدا سر فرصت همه چیز رو براتون تعریف می کنم اما الان ازتون ممنونم که اینجایی و من و تنها نذاشتین
واقعاً حس میکردم بی کس ترین آدم توی دنیام
هانا دستمو گرفت و گفت
_ تو همیشه میتونی روی ما حساب کنی ما به خاطر توعه که الان یه زندگی آروم داریم اما چطور شد که امیر بیخیال ما شد و دیگه دنبال انتقام نیومد؟
بهش لبخندی زدم و گفتم یه خبر خوب به امیر دادم و در مقابلش شرط کردم که دور شماها و همه ی کسایی که برای من عزیز هستند خط بکشه .
هانا دوباره نگاهی به صورت امیرسام انداخت و گفت
_ این پسر چقدر خوشگله .
خوشحال از این تعریف گفتم معلومه که خوشگله به امیر رفته از این حرف هم هر دو نفرشون متحیر با چشمای گشاد شده به من نگاه کردن پسرم رو بغل هانا گذاشتم و گفتم
بزارین برم به امیر یه سر بزنم برمیگردم میریم خونه اونجا همه چیز رو براتون توضیح میدم .
هر دوی اونها که تو یک شوک حرفهایی که بهشون زده بودم بودت حرفی نزدن و من ازشون فاصله گرفتم وارد اتاق شدم و کنارش نشستم و دستشو توی دستم گرفتم .

عزیزم دیگه نگران من نباش آرمین و هانا اینجان من دیگه تنها نیستم اونا کمکم می کنن فقط تو باید بیدار بشی امیر …

قَسَمِت میدم به جون خودم که می گفتی دنیاتم قسمت میدم به جون پسرمون که میگفتی همه آرزوته زودتر چشماتو باز کن منو پسرم خیلی بهت احتیاج داریم .

حرفامو زدم پیشونی امیر و بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم
آرمین و هانا هم قدم من شدن از بیمارستان بیرون رفتیم

عادل توی حیاط بیمارستان بود با دیدن ما به سمتم اومد و نگاهی به آرمین و هانا کرد و گفت
_ایناکی هستن خانم؟
رو بهش گفتم دوستام از ایران اومدن ما رو ببر خونه
چشمی گفت و هر چهار نفر سوار ماشین شدیم.

با خودم فکر می‌کردم که چطور همه چیزو برای اینا تعریف کنم اما تنها کسانی که میتونستم کمکم کنن همین دو نفر بودن.
به خونه که رسیدیم قبل از هرکاری آرمین منو رو به روی خودش نشون داد و گفت
_ زود باش درست و حسابی حرف بزن ببینم اینجا چه خبره ؟

پسرم خوابوندم و شروع کردم تعریف کردن هرچی که شده بود

وقتی ایران بودم و امیر تهدید می‌کرد همه رو باید یه کاری می کردم پس باهاش تماس گرفتم و به من گفت باید برگردم پیشش منم این کار و کردم برگشتم پیش
امیر و ما از ایران خارج شدیم امیر اول با من سر سنگین بود به خاطر رفتن من با آرش بهش حق میدادم هرچی که باشه شوهرم بود و من حق نداشتم اونجا ولش کنم و با آرش برم اون موقع من می دونستم که حامله ام
توی ایران که بودم اینو فهمیده بودم هر روز تهدید می کرد و می گفت که میخواد سر شما دو نفر و آرش بلایی بیاره که هیچ وقت تصورشم نمی تونم بکنم اما من اینو نمی خواستم بهش گفتم من اونو به آرزوش میرسونم و اونم دور شماها خط میکشه
اول زیر بار نمیرم اما وقتی فهمید من حامله ام کم کم همه چیزو فراموش کرد

اینقدر خوشحال بود که دیگه یادش نیافته از شما انتقام بگیره زندگی خوبی داشتیم
انقدر عاشقم بود انقدر عاشق بچه ای که توی راه داشتیم بود که گذشته کاملاً برامون محو بشه روز به روز منم داشتم بهش علاقه مند می شدم نگاهمو به صورت دو نفرشون دادم و گفتم اگه شما یه نفر روز و شب بهتون محبت کنه هواتونو داشته باشه نگرانتون باشه عاشقش نمیشین؟
🍁🍁

درسته دشمنمبود و باورم نمی شد که عاشق امیر بشم اما اونقدر بهم علاقه و توجه نشون میداد که ناخودآگاه این اتفاق بیفته باورتون میشه تمام اون ۹ ماهی که حامله بودم شبا بیدار بالای سرم نشست تا اگه اتفاقی افتاده یا من چیزی خواستم بیدار باشه.

هانا از شنیدن این حرفها متعجب گفت
_راست میگی!
امیر همچین آدمی یعنی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم امیر خیلی آدمه خوبیه برای بقیه نه برای من خیلی آدم خوبیه من نمیتونستم در مقابل محبت هایی که به من میکنه بهش بدی کنم و ترکش کنم

دیگه کم مونده بود پسرمون به دنیا بیاد من دلگیر بودم از اینکه امیر توی این کار است و حرف دلمو بهش زدم بهش گفتم اگه توی این کارا بمونه و ادامه بده به خراب کردن زندگی دخترای مردم ترکش می کنم گفتم یه روزی با پسرم میرم و دیگه هیچ وقت بر نمیگردم….

هانا و آرمین به دقت داشتن به حرف‌های من گوش می دادن کمی سکوت کردم وآرمین گفت

_ خوب بگو ادامه‌اش؟
بقیه اش چی شد؟
دوباره نگاهم به سمت پسرم کشیده شد و ادامه دادم امیر به من قول داد که پاشو از این جریانات بکش بیرون گفت به هر قیمتی شده یه زندگی آروم و بی دغدغه برای سه نفرمون میسازه اون آدم بد قولی نبود و روی حرفش بود.

وقتی من پسرمونو به دنیا آوردم توی بیمارستان ما رو دید و رفت و چند روزی ازش خبری نبود
چون اون اواخر کاراش کمی مشکوک به نظر می‌رسید خیلی نگرانش شدم میدونستم داره پاشو از این جریانات بیرون میکشه به گفته خودش آدمای کله گنده زیادی بودن که نگذارن امیر پا پس بکشه یا اگر کناره گرفت بخوان بلایی سرش بیارن

چند روزی که گذشت خبری ازش نبود از دلشوره داشتم می مردم حتی یاد ایران و خانوادم نبودم فقط و فقط میخواستم امیر سالم برگرده اما وقتی امیر برگشت چند تا تیر خورده بود و حالش اصلا خوب نبود اون به من گفت که به خاطر من تمام این کارها رو کرده و مشکلات و به جون خرید تا مرد پاکی باشه که دیگه هیچ خلافی انجام نده
اون جونشو بخاطر قولی که به من داده بود به خطر انداخت و الان روی تخت بیمارستان افتاده امیر هر کاری کرد تا خودشو توی دل من جا کنه و موفق شد الان دوسش دارم چون مرد خوبیه چون هیچکس اندازه امیر منو دوست نداره دوستش دارم چون پدر پسرمه و باید کنارش بمونم.

دانلود آهنگ جدید امیر سینکی دانلود با لینک مستقیم لینک دانلود: https://xip.li/VAEuac

‫8 نظرها

  1. واقعن یعین چی؟
    تایم پارت گذاریتون رو کع کردین افتضاح….
    مطالبتون کع کم شدع و چرت
    رمان ب این خوبیو ۲ فصل ادامع دادین وقتی نمتونین با محتوا بسازین زود تمومش کنین واقعن دعرین خرابش میکنین …خاهشم گند نزنین ب همچین رمانی کع خوب بود ….
    لیلی کع ب ی مرد نگا نمیداخ الان واسع شیخای عرب عشوه میاد اون امیر سام نمرد بدون مادرش…. دعرین خرابش میکنن لطفن حیف واقعن حیفع خراب شع

  2. سلام خواهش می کنم این رمان رو با پایان خوش بنویسید خدایش تا اینجاش خیلی قشنگ بود ممنون

  3. سلام.پارت بعدی رو کی میزارین؟
    خواهشا رمان و قشنگ تمومش کنین تا اینجا که عالی بود😍
    لطفا امیر هم نمیره😥

  4. خب چرا ادامع نداره اين داستان به کل دارين رمان به اين خوشکلي رو خراب ميکنيد لطفا ادامشو سريع بدين بيرون هر روز ميام ميزنم. .رمان استاد خلافکار فصل دوم پارت78بالا که نمياره هيچ يه رمانايي مثل خودشم بالا نمياره يعني چي به شماهم ميگن نويسنده جل الخالق

  5. چرا انقدر دیر پارت هارو میذارین آخه…
    میشه خوب تمومش کنین رمان ب‌ این خوبی حیفه…
    مرسی…

  6. سلام خسته نباشید خیلی رمان قشنگیه و البته هیجان انگیز و اینکه چطور ادامه بده و تمام کنه نظر نویسندس نظر همه مهمه ولی من توهین رو قبول ندارم
    ی نویسنده موقع نوشتن رمان تا پایانش باهاش زندگی می کنه پس نگران خراب شدن رمان نباشید که مطمئنم خوب پیش خواهد رفت
    لیلی ماندگار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن