" /> فصل دوم رمان اسپاکو پارت 13(فصل دوم ودیا)
آخرین مطالبدیازپام

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 13(فصل دوم ودیا)

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 12(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#تهران
#ویدیا
-موقع رفتنتون که اگر اشتباه نکنم دوستتون هم همراهتون بود،یکی از همکاران من کارتی بهتون داد و ازتون دعوت کرد که به استودیو ما تشریف بیارید،اما شما نیومدین متاسفانه
پانیذ که یادش آمده بود منظور بن‌سان کدام کافی‌شاپ و کدام کارت است “آهاااانی” گفت،که بلافاصله یادش آمد در جمع دوستانش نیست که این‌چنین صدا بلند کرده،لب گزید و آرام گفت
-بله یادم اومد،اما من توجهی به اون کارت نکردم
بن‌سان دندان‌های یکدستش را به نمایش گذاشت
-مثل اینکه قسمت بوده اول فامیل بشیم بعد همکاری کنیم.
پانیذ از شنیدن کلمه همکار متعجب شد
-همکاری؟
-بله،در اصل اون کارت برای این بود که بیایید و مفصل در مورد پیشنهادمون صحبت کنیم.راستش میخوام که توی ویدیو کلیپ‌ها شما نقش مقابل رو بازی کنید‌.
باورش نمیشد.به گوش‌هایش شک کرده بود‌.بن‌سان زرین خودش چنین پیشنهادی به او داده است؟بیدار بود یا خواب؟سعی کرد خودش را جمع و جور کند و ذوقش در ظاهرش خیلی نمایان نشود
-من باید فکر کنم و با خانوادم مشورت کنم -پس شمارتون رو بدید که من تماس بگیرم برای جواب
پانیذ شماره‌اش را گفت و بن‌سان در گوشی موبایلش شماره را سیو کرد.پانیذ از جا برخاست.علیرام از گوشه چشم دوباره پانیذ را نگاه کرد.
-با اجازه
و به سمت دیگر سالن رفت.
آهو با رفتن پانیذ به بن‌سان اخم کرد
-چرا از من نخواستی بیام مدل کلیپت بشم؟
-خب آخه دختر خاله‌ی قشنگم سرش شلوغه
-ولی اگر میگفتی قبول میکردم
-اوکی برای کلیپای بعدی.خوبه؟؟
آهو لبخندی زد.
-شما که نمایید برقصیم من برم با پرستو برقصم.
با رفتنش علیرام نفس آسوده‌ای کشید.
-هووووف…کاش زودتر میرفت.
بن‌سان قهقه‌ای زد
-موندم چطور برای کلیپای بعدم اینو از سرم باز کنم‌.خدا کنه این دختره…اسمش چی بود؟
-قند
-نخیر،پانیذ
-همون دیگه،خودت دیدی که خودش گفت قند.البته مثل قند ریزه میزه هم هست،حبه قنده!البته بگم اخلاقش اصلا مثل قند نیست
بن‌سان سری تکان داد
-هنوز نیومده باهاش سر جنگ و گرفتی؟
علیرام رو به بن‌سان ابرویی بالا داد
-اصلا اون نیم‌وجبی به چشم‌میاد؟
بن‌سان از القابی که علیرام پشت سر هم به پاتیذ نسبت میداد خندید.
-پاشو…پاشو بریم پیش مانی اینجا از دست تو مغزم کپک زد

#تهران
#اسپاکو
هاویر در اتاق را بست.اسپاکو نگاهی به هاویر انداخت
-راستی این بخیه‌های زیر شکمم برای چیه؟انگار تازست.
هاویر ماتش برد.چطور باید به اسپاکو میگفت در این تصادف نحس نه تنها حافظه‌اش بلکه قسمتی از وجودش،جنین نازپرورده‌اش را نیز از دست داده؟
-هاویر با توام.به چی خیره شدی؟
-اوووممم..اون بخیه بخاطر اینه که…یه آسیب به رحمت وارد شده بود مجبور شدن عملت کنن.
اسپاکو به هاویر نزدیک شد دست روی بازوی او گذاشت
-توی این مدت حتما خیلی اذیت شدی.
-ویهان بیشتر از همه ما اذیت شد
-واقعا من عاشق ویهان بودم؟
هاویر دست روی دو بازوی اسپاکو گذاشت
-آره دیونه،خیلی هم عاشقش بودی.حالا هم بیا کمکت کنم الان دکتر میرسه.
هاویر به اسپاکو کمک کرد تا دوش کوتاهی بگیرد.
روبروی آینه روی صندلی نشست.انگار حمام کردن بعد از مدت‌ها باعث شده بود رنگ و رویش باز شود و گونه‌هایش گل بیندازد.
هاویر سشوار را روشن کرد و با آرامش موهای اسپاکو رو سشوار کشید‌.پیراهن عروسکی از کمد بیرون کشید
-بیا اینو بپوش
-نه
-باید لباست راحت باشه،ویهان برات دکتر زن گرفته که راحت باشی.زودباش
لباس را پوشید.هاویر موهای بلند اسپاکو را بافت.بوسه‌ای روی گونه اسپاکو زد.
-خداروشکر که اینجا کنار مایی.به زودی همه چی یادت میاد عزیزم و این آشفتگی هم تموم میشه
-میخوام برم روستا
هاویر از حرف اسپاکو شوکه شد و ایستاد
-چی؟
-انتقام مامان
-اسپاکو عزیزم خیلی اتفاق‌ها افتاده،بزار حالت یکم بهتر بشه خود ویهان همه چیزو برات تعریف میکنه.

#تهران
#پانیذ
پانیذ خسته از یک شب به یاد ماندنی وارد اتاقش شد.کفش‌هایش را یکی پس از دیگری گوشه‌ی اتاق پرت کرد.خودش را روی تخت رها کرد.از فکر اینکه اگر پدر و مادرش قبول کنند تا با بن‌سان زرین شروع به کار کند قند در دلش آب میشد.چشم‌هایش روی هم رفت.از اینکه فردا جمعه بود و میتوانست راحت بخواب میان خواب و بیداری لبخندی روی لب‌هایش نشست.
.
.
ساعت ۱۰ صبح را نشان میداد که شیما وارد اتاق دخترش شد.با دیدن اتاق بهم ریخته سری تکان داد
-پانیذ…پانیذ
با شنیدن صدای مادرش ناله‌وار گفت
-مامان صبح جمعه‌ای بزار بخوابم جون عزیزت
-چی چی رو بخوابی؟ظهر خونه داییت دعوتیم،خانواده داماد قراره بیان باید بریم کمک.
پانیذ خواب‌آلود روی تخت نشست،همانطور که دست لای موهای بهم ریخته‌اش میکرد گفت
-من نمیام….خوابم‌ میاد
-شما بی‌جا میکنی.تا یک ساعت دیگه آماده جلوی در باشی
و از اتاق بیرون رفت.
میدانست اگر حرف مادرش را گوش نکند بعد که بخواهد به استودیو زرین برود مادرش نه می‌آورد.بی‌میل،حوله به دست از اتاق بیرون آمد.دوش گرفتن باعث شد خواب از سرش بپرد.بعد از حمام،سریع حاضر شد.
شیما با دیدن پانیذ از تعجب ابرو بالا داد.باورش نمیشد پانیذ به این زودی گوش به حرفش داده باشد.تصور میکرد باید کلی به او سر و کله بزند تا تن به رفتن دهد.لقمه‌ای برای دخترش آماده کرد و به او که هنوز صبحانه نخورده بود داد.
هر دو با هم از خانه خارج شدند.

#تهران
#ویدیا
ویدیا مثل تمام این سال‌ها که همیشه زودتر بیدار میشد،چشم باز کرد.نگاهش به چهره‌ی غرق در خواب ساشا افتاد.لحظه‌ای گذشته از پیش چشمش عبور کرد.هیچ‌وقت فکرش را نمیکرد روزی چنین عاشق ساشا شود.
دست جلو برد و با انگشت رو بازوی برهنه ساشا را لمس کرد.
ساشا با حس چیزی روی بازویش چشم باز کرد.نگاهش به صورت خندان ویدیا افتاد.دست جلو برد و ویدیا را در آغوش کشید.
لب‌های ویدیا روی گردن ساشا نشست.با حس گرمی لب‌های ویدیا دستش کمر ویدیا رو فشرد.
ویدیا سر بلند کرد.فاصله‌ی لب‌هایشان به اندازه یک بند انگشت بود.سر خم کرد.لب‌های همیشه داغش روی لب‌های ساشا نشست.ساشا مثل تمام سال‌ها با عشق و ولع لب‌های ویدیا رو بوسید.
ویدیا خندان از ساشا جدا شد.
-پری زنگ زد گفت برای ناهار خانواده عزوس دعوتمون کرده.
ساشا روی تخت نشست.ویدیا که از روی تخت برخاست،ساشا به این فکر میکرد که آیا موضوع را با ویدیا درمیان بگذارد یا نه؟دیر یا زود میفهمید.بلند شد و پشت سر ویدیا قرار گرفت.ویدیا از آینه کنسول نگاهی به ساشا انداخت.
-چیزی میخوای بگی؟
این زن تمام حالات ساشا را میدانست.
-دیروز بهراد زنگ زده بود.
ویدیا چرخید و کامل روبروی ساشا قرار گرفت.دستانش را دور گردن ساشا حلقه کرد.
-خب…چی میگفت؟
-مثل اینکه از بهزاد شنیده شاهو میخواد برگرده.
دست‌های ویدیا از دور گردن ساشا جدا شد.هنوز سایه‌ی سیاهی از گذشته روی زندگیش بود.با یادآوری اتفاقات گذشته رعشه بر تنش نشست.ساشا متوجه رنگ پریدگی ویدیا شد.ویدیا را در آغوش کشید.
-نگران چیزی نباش،من اینجام.دیگه هیچی مثل قدیم نیست.
اما دل ویدیا شور عجیبی میزد.

 

عجب آهنگیه خدا وکیلی؟ لینک دانلود کامل :https://xip.li/s7YJDg

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن