" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت118
آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت118

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ اما شما دارید میگید من بهش خیانت کرده بودم خاله عسل ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ کیارش وقتی شنید نورا اون حرفاش رو بهش زد ، احساس بدی بهش دست داد چون فکر کرد واسه بار دوم بهش خیانت شده به اعتمادش خیانت شده متوجه هستی ؟ کیارش فوبیای خیانت داره
حالا هر چیزی که باشه
حالا بهتر متوجه حرفاش میشدم اما این اصلا تقصیر من نبود من باعثش نشده بودم ، نورا ذات بدی داشت !
قطره اشکی روی گونم چکید
_ کیارش باعث شد من تحقیر بشم بچمون سقط شد
_ فکر کردی واسه کیارش آسون هست ؟
چند ثانیه ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم اما واقعا آسون نبود
_ نه
_ بهتره به جای اینکه کاری کنی رفتار کیارش باهات بدتر بشه اعتمادش رو جلب کنی تو فقط یکسال اینجا هستی صاحب یه بچه میشی بعدش میری پیش خانواده ات پس نیاز نیست خودت رو درگیر ‌کار های نورا بکنی
_ شما دارید درست میگید اما …
_ اما چی ؟
_ نمیدونم چرا ولی من اون بچه رو دوست داشتم و وقتی فهمیدم سقط شده از درون داغون شدم نمیتونم به همین راحتی کیارش رو ببخشم
لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ بهت حق میدم چون تو یه مادر هستی همه بچه هاشون رو دوست دارند ، اما سعی کن کینه ای که نسبت به کیارش داری رو از قلبت بیرون کنی
_ من نسبت به کیارش هیچ کینه ای ندارم من فقط از دستش ناراحت هستم اون هم خیلی زیاد نمیدونم شما متوجه میشید یا نه
_ آره میفهمم
_ خاله عسل
_ جان
_ میشه یه مدت کوتاه من و کیارش همدیگه رو نبینیم اینطوری احساس میکنم بهتر هست
_ با کیارش صحبت میکنم !
بعدش بلند شدم رفتم تو حیاط میخواستم تو هوای آزاد باشم چون هوای خونه واسم سنگین شده بود خیلی زیاد

طبق حرفی که زدیم کیارش حدود یکماه اصلا نیومد حتی ندیدمش حسابی دلتنگش شده بودم حتی فراموش کرده بودم از دستش ناراحت بودم و چه بلایی سر من آورده بود فقط میخواستم بیاد تا حسابش رو برسم چون حسابی حالم خراب شده بود !
_ چیه منتظری کیارش بیاد ؟
به سمت نورا برگشتم و خونسرد بهش چشم دوختم :
_ شوهرم هست میاد دیدنم چون دوستم داره ، اما فکر نمیکنم شوهر تو دیگه برگرده چون فراریش دادی با ### بازیت
بعدش خواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت و با عصبانیت داد زد :
_ وایستا ببینم
ایستادم خیره به چشمهاش شدم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ به وقتش کاری باهات میکنم هر روز آرزوی مرگ کنی مطمئن باش
_ تو داری کی رو تهدید میکنی ؟
با شنیدن صدای کیارش از پشت سرم با شادی به سمتش برگشتم ، خوشحال شده بودم از اینکه برگشته بود !
نورا پوزخندی بهش زد :
_ دارم این زن موقتت رو تهدید میکنم چون به خودش اجازه داده بهم توهین کنه
کیارش اومد سمتش فکش رو تو دستش گرفت و فشاری بهش داد که صدای آخ نورا بلند شد
_ باید بیشتر از این عذاب بکشی تا به گوه خوردن بیفتی ، تو باعث شدی بچم سقط بشه
نورا با درد نالید :
_ دردم میاد ولم کن
دستش رو برداشت کیارش که نفس راحتی کشید
_ دیوونه شدی ؟
_ دفعه بعدی اطراف زن من باشی در حال تهدید اجازه نمیدم حتی زنده باشی شنیدی ؟
ترسیده سرش رو تکون داد :
_ آره
_ خوبه ، حالا گمشو
نورا سریع رفت سمت داخل اما من میدونستم دوباره میاد و تهدید میکنه الان فقط قصد داشت از دست کیارش فرار کنه تا بلایی سرش نیاره ، کیارش به سمتم برگشت خیره به چشمهام شد و سرد گفت :
_ واسه چی اومدی بیرون هان ؟
با دهن باز داشتم بهش نگاه میکردم حالا وقتش رسیده بود سر من داد و بیداد کنه

نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ قرار نیست همیشه تو خونه باشم اومدم بیرون هوا بخورم ، نترس برده ات قصد فرار نداره .
فهمید بهش تیکه انداختم بیشتر عصبانی شد نفس عمیقی کشید و گفت :
_ تو ادم نمیشی ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ هر وقت تو آدم شدی منم آدم میشم !
چشمهاش برق بدی زد انگار دوست داشت من رو خفه کنه چون ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد ، به سمتم اومد دستش رو دور کمرم انداخت فشاری بهش داد :
_ مثل اینکه هنوز قصد داری به این رفتارت ادامه بدی اره ؟
خیره به چشمهاش شدم دوست داشتم بغلش کنم اما نمیشد اون به جای معذرت خواهی داشت من و اذیت میکرد اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ برمیگردیم خونمون چند روز دیگه !
نفس عمیقی کشیدم نمیدونستم چی باید بهش بگم بلاخره صداش بلند شد :
_ چرا ساکت شدی ؟
_ میشه دستت رو برداری ؟
_ نه
تو چشمهاش یه برق خاصی بود که باعث میشد اذیت بشم اون هم خیلی زیاد !
چند ثانیه که گذشت با صدایی خش دار شده پچ زد :
_ دلت واسه شوهرت تنگ نشده بود ؟
قلبم با شدت داشت خودش رو میکوبید مگه میشد دلم واسش تنگ نشده باشه ! خیلی زیاد هم تنگ شده بود اما به روی خودم نمیاوردم ! بعد گذشت چند دقیقه بلاخره صداش بلند شد :
_ چرا جواب نمیدی ؟
نفس عمیقی کشیدم اما قبل اینکه چیزی بگم صدای خاله عسل اومد :
_ کیارش
دستش از دورم باز شد سریع ازش فاصله گرفتم میدونستم صورتم حسابی قرمز شده
خاله عسل با چشمهای ریز شده خیره بهم شد و پرسید :
_ خوبی ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره
بعدش خیره به کیارش شد و گفت :
_ باز این نورا رو چیکارش کردی قاطی کرده بود هان ؟

_ یه گوشمالی خیلی کوچیک بهش دادم پس نیاز نیست نگرانش باشید
خاله عسل سرش رو با تاسف تکون داد :
_ تو اصلا قرار نیست درست بشی کیارش میدونی این نورا همش دنبال بهانه هست تو هم میدی دستش
بعدش خاله عسل دوباره رفت داخل منم خواستم پشت سرش برم که کیارش دستم رو گرفت من و به سمت خودش کشید و گفت :
_ تو کجا ؟
به تته پته افتادم :
_ خوب من من …
خش دار پچ زد :
_ اول باید به شوهرت رسیدگی کنی که حسابی تو این مدت پدرش رو در آوردی
بعدش لبهاش روی لبهام نشست که باعث شد چشمهام گرد بشه اما اون بدون توجه‌ به چشمهای گشاد شده من داشت لبهام رو میبوسید
وقتی لبهاش رو برداشت سرم رو از شدت خجالت پایین انداختم که صداش بلند شد
_ از شوهرت خجالت میکشی ؟
بدون جواب دادن بهش سریع دویدم سمت خونه و داخل شدم میدونستم صورتم حسابی قرمز شده
_ آرامش
با شنیدن صدای خاله عسل ایستادم به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ پس چرا صورتت انقدر قرمز شده !
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ چیزی نیست بخاطر …
_ اینکه شوهرش تو حیاط بوسیدش واسه همین صورتش انقدر قرمز شده
با شنیدن این حرف شیرین خانوم به سمتش برگشتم چقدر صحبت کردنش بد بود اصلا قصد نداشت درست بشه !

نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ فکر میکنم به شما مربوط نمیشه من و شوهرم چیکار کردیم ، بهتره به جای اینکه یواشکی بقیه رو دید بزنید حتی شده یکم حواستون به دخترتون باشه !
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من کاملا حواسم به دخترم هست و میدونم اطرافم چخبر هست اما مثل اینکه یادت رفته حیاط اتاق شخصی شما نیست که هر کاری دوست داشتید بکنید
نمیدونستم چه جوابی بهش بدم که خاله عسل اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
نگاهم رو بهش دوختم :
_ جان
_ نیاز نیست با هیچکس بحث کنی برو اتاقت !
سرم رو تکون دادم راه افتادم سمت اتاقم واقعا هیچ نیازی نبود بشینم با کسایی بحث کنم که حتی شده یه ذره درکی ندارند
کیارش اومد داخل اتاق خیره بهم شد و گفت :
_ هنوز از دست من ناراحت هستی ؟
_ نباید باشم ؟
نفس عمیقی کشید :
_ نه
ابرویی واسش بالا انداختم و پرسیدم :
_ اما من ناراحت هستم چون تو باعث شدی بچمون سقط بشه همش بخاطر حرفای نورا ، اون خودش اومد بهم گفت بهم کمک میکنه برگردم پیش خانواده ام من خیلی راحت میتونستم قبولش کنم و برم اما بهت خیانت نکردم نخواستم جلوی کسی مثل نورا شکسته بشی ، اما تو حرفش رو باور کردی !
کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ نمیخواستم اینطوری بشه یهو عصبانی شدم ، اون بچه مال منم بود
چشمهام پر از اشک شد
_ یعنی همیشه هر کسی بهت چیزی بگه حرفاش رو باور میکنی ؟
_ مشخصه نه
_ پس فقط حرفای اون زن واست مهم بود مگه نه ؟
_ اینطور نیست من فقط اون لحظه انقدر عصبانی شده بودم که نمیدونستم دارم چیکار میکنم پس میخوام فقط من رو درک کنی همین
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ پس کی قراره من و درک کنه بفهمه چه حالی دارم ؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن