" /> رمان رویاهای سرکش پارت 53
آخرین مطالبرمان رویاهای سرکش

رمان رویاهای سرکش پارت 53

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان  وارد شوید

وقت نداشتم توصیفش کنم. اصلاً وقت نداشتم و پیش از هرچیز باید لباسم را عوض می‌کردم. برای این ملاقات شلوار نمی‌پوشیدم. داشتم عمویم را می‌دیدم. این ملاقات بین یک پادشاه و شاهزاده خانم بود و من باید لباسی می‌پوشیدم که این را به او یادآوری کند.

بنابراین با صدای بلندی گفتم: «کِل!»

آن موقع بود که زیر لب گفت: «گفته بود که تو روحش رو داری.»

با بی‌صبری پرسیدم: «چی؟» نگاه حواس‌پرت کِل روی من متمرکز شد.

غرغر کرد: «هیچی. پیام رو می‌فرستم، قایق رو آماده می‌کنم و افراد رو جمع می‌کنم.» یک انگشتش را بالا گرفت و به سمت من نشانه رفت. «ولی زن، من یکی از اون افراد خواهم بود. نزدیک من می‌مونی، حواست رو به من جمع می‌کنی و یاد می‌گیری خیلی زود منظورم رو بفهمی. من و تو هیچ چاره دیگه‌ای نداریم به جز این‌که از این دردسر کوفتی با هم بیرون بیایم. برای من شاهزاده‌خانم بازی در نمیاری و احمق‌بازی هم در نمیاری.»

رنجیده شانه‌هایم را شق و رق نگه داشتم و اعلام کردم: «من هرگز احمق بازی در نمیارم.»

جواب داد: «زن، تو خودت رو از یه دنیای دیگه به این‌جا منتقل کردی. اونم بدون این‌که بدونی ماتحتت کجا فرود میاد. بیشتر زن‌ها یه سری حماقت‌هایی دارن ولی تو از سر تا پات حماقته.»

این موضوع جای بحث داشت ولی من در حال حاضر وقت بحث کردن نداشتم.

به او یادآوری کردم: «کِل، زمان داره از دست می‌ره.» و آن اخم و حالت عبوسش دوباره ظاهر شد.

ناگهان منفجر شد. «لعنتی، این روی توی چشم‌هات می‌بینم. قراره برام احمق بازی در بیاری.»

با صدای بلند به تشر زدم: «کِل!»
دست‌هایش را بالا گرفت و گفت: «خیلی‌خب، خیلی‌خب، خودت رو کنترل کن شاهزاده‌خانم.» ولی اصرار کرد: «یک ساعت وقت داری بعدش لشت روی عرشه باشه.»
جواب دادم: «باشه.»
نفس عمیقی کشید و من را به اخم دیگری مفتخر کرد. سپس سرش را تکان داد و از کابین بیرون رفت، در را هم پشت سرش به هم کوبید. حدس می‌زنم این کار را کرد چون آدم بدعنقی بود و نمی‌خواست من این را فراموش کنم.
به در خیره شدم، به مواجهه‌ای که در پیش داشتم کاملاً در ذهنم نشست کرد.
دو انتخاب داشتم، وحشت کنم و یا خودم را جمع و جور کنم.
با عجله به سمت چمدان‌هایم دویدم تا خودم را مرتب کنم.
***
اول از همه مشخص شد که به قدر کافی به سمت جنوب سفر کرده بودیم که سرزمین میانه دیگر آن منظره برفی و یخ زده زیبای لانوین را نداشت. این را از دورنمایی که از ساحل در کشتی می‌دیدم متوجه شده بودم. و قطعاً متوجه گرمتر بودن هوا هم شده بودم. خیلی بالاتر از دمای انجماد نبود ولی پایین آن هم نبود.
هنگامی که کِل، خودم، گانر، استفان و سه تا از خدمه کشتی فری خیلی اتفاقی و فی‌البداهه به عنوان محافظین سلطنتی من انتخاب شده بودند داشتیم سوار بر اسب‌هایی که برای‌مان تدارک دیده شده بود به سمت اردوگاه عمویم می‌رفتیم، متوجه شدم سرزمین میانه اصلاً جذابیت نداشت. کاملاً برهوت نبود ولی رنگارنگ و حاصلخیز هم نبود. دلگیر و پر از سنگلاخ بود. و با این‌که روزها در این‌جا طولانی‌تر بودند ولی تاریک بود. اصلاً خوشایند نبود چون سرزمین میانه احتمالاً در زیر نور ماه خیلی بهتر به نظر می‌رسید.

با دیدن این سرزمین به این نتیجه رسیدم که پدربزرگ سوفن احتمالاً یکی از پسرانش را بیشتر دوست داشت. قطعاً آتیکوس یا پدرش رفتار خیلی بهتری داشته که سرزمین بهتر نسیبش شده بود.

از بین صخره‌های تیره‌ای که ساحل را ساخته و زمین‌های اطرافش را فرا گرفته بود، ‌گذشتیم. زمان زیادی طول نکشید تا چادرها وارد دیدمان قرار گرفتند. خورشید کم‌کم داشت غروب می‌کرد ولی می‌توانستم ببینم که چندتایی چادر قرمز و سیاه بزرگ برپا شده بود. هر کدام از آن‌ها چند ستون داشتند و این ستون‌ها در نوک خود پرچمی داشتند که در باد به اهتزاز در آمده بودند.

توسط افراد پادشاه مشایعت می‌شدیم که دوازده نفر بودند. (ولی به نظرم این فقط سربازانی بود که در دید بودند.) همه زره سینه‌ای به تن داشتند که اژدهایی سرخ و سیاه روی آن نقاشی شده بود، با پوتین‌هایی بلند که تا ران‌هایشان می‌رسید، شلوارک‌های سیاه پف‌دار پوشیده بودند و به دور شانه‌هایشان هم پارچه‌ راه‌راه سرخ و سیاه پیچیده شده بود. ولی بازوها و ساعدهایشان فقط با پارچه مشکی پوشیده شده بود. روی سرهایشان کلاه‌خودهای درخشانی با دسته‌ای از پرهای سرخ‌پوستی سیاه و سرخ داشتند. تمام سلاح‌هایشان (شمشیرهای غلاف‌کرده‌ای که به زین اسب‌هایشان متصل بود و خنجرهایی که در کمربندهایشان جا داده شده بود) چنان برق می‌زدند که انگار هرگز از آن‌ها استفاده نشده بود.

از تعداد و سر و وضع‌شان متوجه شدم که بالدور تجمل و کیفیت بالا را دوست داشت. افراد فری همان چیزی را پوشیده بودند که قبلاً به تن داشتند؛ هیچ لباس‌فرمی به عنوان لباس افراد درکار یا حداقل به عنوان افراد کشتی‌های تجاری‌اش وجود نداشت. افراد پدرم هم لباس‌فرم می‌پوشیدند ولی لباس گرم، محکم و در عین حال راحتی بود و به راحتی می‌شد پوشیدش. تمام سران خاندان‌های بزرگی که در گالس دیده بودم، با افتخار لباسی به رنگ خاندان خودشان پوشیده بودند ولی اجازه می‌دادند همسرانشان لباسی را بپوشند که ثروت و شکوه‌شان را به نمایش بگذارد. لباس مردها کیفیتی عالی و نشانی از ثروت و زندگی سطح بالا در خود داشتند ولی در آن‌ها زیاده‌روی نمی‌شد.

این نمایش باشکوه برای دیدار با برادرزاده‌ات در چادری توی یک دشت متروکه به نظر کمی زیادی می‌آمد و چیزهای خیلی زیادی در مورد عمویم به من می‌گفت.

افرادش ما را مستقیم به سمت بزرگترین چادر راهنمایی کردند و وقتی می‌گویم این بزرگترین چادری بود که تا به حال دیده بودم و دست‌کم دو برابر بقیه چادرها و تقریباً به اندازه یک خانه بود، شوخی نمی‌کنم. ورودی چادر سه متری به مانند سایبان در جلوی چادر برافراشته شده بود و جلوی آن چهار سرباز نگهبانی می‌دادند. از روی پرهای بزرگتر روی کلاهخود این سربازها و یاقوت سرخی که روی قبضه خنجر توی کمربندشان بود، مشخص بود که این‌ها سربازهای مهم‌تری بودند.

به محض رسیدن‌مان یک درگیری کوچک به وجود آمد. وقتی توقف کردیم و گانر (بیشتر افراد فری را می‌شناختم ولی او گانر و استفان را گذاشته بود، احتمالاً برای این‌که ممکن بود چنین اتفاقی بیفتد.) از اسبش پیاده شد و بلافاصله آمد تا به من در پیاده شدن از اسبم کمک کند.

متأسفانه یکی از افراد بالدور هم همین کار را کرد و گانر با ملایمت با این کارش برخورد نکرد.

هنگامی که اخم‌هایی رد و بدل شد و سینه‌ها باد کردند، فکری به ذهنم خطور کرد و هم خوشحال بودم که این اتفاق افتاده بود چون مغزم را حسابی به کار گرفته بودم چون کِل از لحظه خروج‌مان از کابین حواسش به کارهایی بود که می‌خواستم بکنم (که هیچ فایده‌ای هم نداشت.) و همین‌طور امیدوار بودم که از این درگیری نجات پیدا کنیم.

با صدایی که به دروغ خش‌دار شده بود، گفتم: «لطفاً.» و صدای خش‌دارم چنان طبیعی بود که حتی خودم هم از این‌طور واقعی بودنش غافلگیر شدم.

این را سریع از واکنش گانر که می‌دانست واقعاً گلودرد نداشتم، متوجه شدم. همین‌طور از غافلگیر شدن محافظ و کِل که اسبش را نزدیک به من نگه‌داشته بود و نگاهش را روی خودم حس کردم. با صدای خش‌دار دورغینم ادامه دادم: «با محافظ خودم راحتم. اگه اجازه بدین…» و حرفم را با ادای درد داشتن قطع کردم و دستم را با ظرافت روی گلویم گذاشتم. انگار آن چند کلمه هم باعث شده بود اذیت بشوم.

محافظ نگاهی به من انداخت و حالت چهره‌اش ملایم شد. به او لبخندی زدم که امیدوار بودم شبیه شاهزاده‌ خانم‌های رئوف به نظر بیاید. گوشه لب‌هایش رو به بالا رفتند و سری تکان داد و متوجه شدم که لبخند شاهزاده‌خانمی‌ای که می‌خواستم را زده بودم. تعظیم کوچکی کرد و دلاورانه قدمی به عقب برداشت. گانر دست‌هایش را دراز کرد و من را از روی اسب پایین کشید ولی این کار را طوری انجام داد که صورتم در کسری از ثانیه موازی صورت او قرار گرفت و دیدم که چشمان آبی‌اش لبخند می‌زدند.

لبخند نزدم چون پشتش به نگهبان بود و من رو به نگهبان بود، بنابراین فقط چشم‌غره کوچکی به او رفتم. سپس او من را روی پاهایم به روی زمین گذاشت و من انگار که قدرت سرپا نگه داشتن خودم را نداشتم، به او تکیه دادم.

علامتم را متوجه شد و پیش از این‌که من را به سمت ورودی چادر مشایعت کند، آرنجم را محکم گرفت. کل هم جلوی ورودی چادر در سمت دیگرم ایستاد. او را هم گرفتم. (برای چاشنی بیشتر دادن به نمایشم.) و آن‌ها من را از ورودی به داخل چادر بردند.

اگر فکر می‌کردم که چادر، پرچم‌ها و سربازهای لباس‌فرم‌پوش باشکوه بودند، در مقایسه با تجملی که توی چادر با آن روبه‌رو شده بودم، هیچ نبودند.

حینی که داشتم به خزها، (زمین پوشیده از خز بود، بله پوشیده.) ملحفه‌های قرمز و مشکی ابریشمی و دیوارهای پرده‌پوش، مبلمان چوبی پرزرق و برق و منبت‌کاری شده و براق، تخت‌های سلطنتی خیره‌کننده‌ای (بله تخت سلطنتی) که در میان چادر نهاده شده و پوشیده از خز بود، نگاه می‌کردم سعی کردم به اندازه‌ای که واقعاً غافلگیر شده بودم، متعجب به نظر نرسم.

جل‌الخالق.

هر کسی بود فکر می‌کرد به عمرم تجمل ندیده بودم ولی این دیگر روی دست تمام تجملاتی زده بود که تا به حال به چشم دیده بودم.

محافظین بیشتری توی چادر بودند (دقیق‌تر بگویم هشت محافظ.) و پرهای روی کلاه‌خودهای‌شان حتی بزرگتر بود و حفاظ چانه خوش ساختی هم به دور قسمت پایینی صورت‌هایشان قرار گرفته بود.

و دو مرد روی تخت‌های سلطنتی نشسته بودند. یکی خیلی مجلل‌تر از دیگری بود.

مرد بزرگتر، گوشتالو بود و با ریش و مویی خاکستری، شکمی بزرگ و تاج طلایی بزرگتری روی سرش داشت. تاجش مزین به خز مشکی و یاقوت سرخ و الماس بود. شلوارک پف‌پفی‌ خودش را به تن داشت، این شلوارکش هم راه‌راه قرمز و مشکی بود و نقاشی اژدهایی هم روی زره سینه‌اش داشت ولی به خاطر این‌که زره با توجه به ورقلمبیدگی شکمش ساخته شده بود ظاهر خیلی خنده‌داری داشت.

کلاه‌خودی در کنار پاهایش به شکل خیلی شاد و شنگولی (البته این تصور من بود.) با پرهای خیلی بزرگ سیاه و سفید قرار داشت که مستقیم از بالای آن بیرون زده بودند. این را می‌شد به عنوان نشانه‌ای خواند که او همیشه آماده نبرد بود ولی در واقع اصلاً چنین چیزی نبود.

ولی هرچقدر هم که همه این‌ها خنده‌دار بودند ولی ذرّه‌ای شوخ‌طبعی در او ندیدم، چون چشمانش مستقیماً به من نگاه می‌کردند و خیلی سریع جدیت درون آن‌ها را دیدم.

در کنارش مردی به شدت جذاب و خیلی جوان‌تر نشسته بود که زره سینه، شلوارک به تن و یا حتی تاجی به سر نداشت. بلکه شلواری مشکی، پوتین‌های براق، بلوز قرمز آستین پفی با یقه توری و جلیقه ابریشمین پوشیده بود. شباهتشان حتی با وجود آن بلوز قرمز آستین پفی کاملاً مشهود بود ولی ظرافت خیلی بیشتری داشت.

عمو و پسرعمویم.

و ضمناً اصلاً نمی‌شد عمویم را به عنوان دوقلوی پدرم تشخیص داد.

مردی در سمت راست و پشت صندلی شاهزاده برودریک ایستاده بود و او هم لباسی مانند برودریک به تن داشت ولی بلوزش به رنگ سفید صدفی بود و دستمال‌گردنی با حاشیه ابریشمی به شکل جلفی دور گردنش بسته شده بود.

از روی آن دستمال‌گردن با حدسی نه چندان تصادفی می‌توانستم بگویم که او معشوقش فابین بود.

کِل و گانر را رها کردم و کمی خودم را پایین کشیدم و تواضعی رسمی و عمیق کردم. کاری که حدس می‌زدم بدون در نظر گرفتن هم خون‌ بودنمان با هم و به خاطر سلسله‌مراتب سلطنتی انتظار انجام دادنش را از من داشت.

شنیدم که با صدایی درخور دبدبه و کبکبه اطرافش گفت: «بلندشو برادرزاده من.» و من کاری که گفته بود را انجام دادم.

سپس به تمام مقدسات التماس کردم که کوچکترین احساساتی که سوفن نسبت به این دو نفر در نامه‌هایش نشان داده بود حقیقت داشته باشند و لبخند محجوبانه‌ای به عمویش و لبخند خیلی گرمتری به پسرعمویش زدم.

بالدور سرش را خم کرد.

برودریک در جواب لبخند گرمی زد.

باشه.

پوف.

انگار داشت خوب پیش می‌رفت.

بالدور دستور داد: «بیا عزیز من، بیا عموت رو در آغوش بگیر.» دوباره به او نگاه کنم، دیدم که دستانش را روی دسته‌های تخت سلطنتش گذاشته بود، انگار داشت آماده می‌شد که بدن چاق و چله‌اش را از روی صندلی بلند کند و من یک دستم را به پرواز در آوردم و روی گلویم گذاشتم.

با صدایی که به شدت خش‌دار بود گفتم: «اگه اجازه بدین سرورم…» و بالدور را دیدم که پلک زد و ابروهایش به هم نزدیک شدند و به تختش تکیه زد. ادامه دادم: «برای سلامتی شما این کار رو نکنم.»

دستم را از روی گلویم برداشتم و روی دهانم گذاشتم، سرفه‌ای شدید و در عین حال با ظرافت کردم. (آره، به شکلی توانسته بودم این کار را بکنم به خاطرش به خودم افتخار می‌کردم.) دستم را پایین انداختم و حرفم را تمام کردم: «از ناحیه گلو سرما خوردم و دلم نمی‌خواد شما هم مبتلا بشید.»

کِل خودش را وسط انداخت: «عالیجناب.» برگشتم و او را دیدم که هنوز کاملاً تعظیم کرده بود، چشمانش به خز زیر پاهایمان نگاه می‌کردند. «اگر ممکنه مرخص بفرمایید تا برای شاهزاده‌خانم‌مون یه صندلی بیاریم. حال‌شون مساعد نیست و انرژی زیادی ندارن.»

بالدور دستور داد: «برای شاهزاه‌خانم سوفین یه صندلی بیار فابین.» صورت مردی که در پشت سر برودریک ایستاده بود، به خاطر این‌که به او دستور داده شده بود، کمی منقبض شد. سپس به سمت چند مبل و صندلی‌ای که در گوشه چادر گذاشته شده بودند، رفت.

خبر خوب این بود که فابین و برودریک هر دو این‌جا بودند، پس در هر جای که فری قرار بود برود حضور نداشتند.

خبر خوب دیگر این بود که هر چقدر هم که کِل مخالف بود ولی داشتم طبق نقشه پیش می‌رفتم.

و خوشبختانه هیچ خبر بدی در کار نبود.

هنوز.

بالدور با حواس‌پرتی گفت: «محافظین سوفن، می‌تونید بلند شید.» و من به سمت چپم نگاه کردم و گانر را دیدم که او هم تمام این مدت تا کمر خم شده و به پادشاه تعظیم کرده بود.

چقدر عوضی بود که گذاشته بود همان‌طور بمانند. این طور نبود که ساعت‌ها گذشته باشد ولی باز هم کار درستی نبود.

هنگامی که فابین برایم یک صندلی آورد عصبانیتم را پس زدم. به او لبخند زدم و بعد در حالی که وانمود می‌کردم واقعاً نمی‌خواستم ولو شوم، خودم را روی صندلی رها کردم و کلی از رفتار شاهزاده‌خانم ماآبانه‌ام را هم خرج این حرکتم کردم.

هنگامی که روی صندلی جا گرفتم، گانر و کِل سر جایشان ایستادند. گانر پشت صندلی‌ام در سمت چپ و کِل در سمت راست و پشت صندلی‌ام.

«اگه این‌قدر بیماری برادرزاده، چرا به این سفر اومدی؟ افرادم می‌تونستن به راحتی توی کشتی شوهرت به دیدنت بیان.» بالدور به نکته خوبی اشاره کرده بود و من به او نگاه کردم.

لعنتی. درست بود.

سریع فکر کردم.

سپس با صدای خش‌دارم گفتم: «شما برادر پدرم هستین ولی یه پادشاه هم هستین.» با صدایم خودش را جمع و جور کرد به اضافه پیچاندن گوشه لب‌هایش برای نشان دادن ناخشودی‌اش. که از این آخری اصلاً خوشم نیامد. یعنی، خب من واقعاً بیمار نبودم ولی او که نمی‌دانست و هیچ کسی هم نمی‌توانست جلوی بیمار شدن را بگیرد. حرفم را به اتمام رساندم: «وظیفه‌م بود که به دیدنتون بیام.»

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن