" /> رمان رویاهای سرکش پارت 54
آخرین مطالبرمان رویاهای سرکش

رمان رویاهای سرکش پارت 54

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان  وارد شوید

برودریک با صدایی دوست‌داشتنی، بم و مهربان گفت: «سوفن شیرین خودمه.» نگاهم به سمت او کشیده شد و دیدم که نگاه گرم و مهربانش به من بود. «همیشه وظیفه رو به خودش ارجح می‌دونه.»

خب، همیشه نه.

قطعاً اشاره‌ای به این نکردم، فقط سرم را به یک سمت خم کردم و لبخندی به رویش پاشیدم.

بالدور پرسید: «و شوهرت کجاست؟» نگاهم را به او برگرداندم و دهانم را باز کردم تا جوابش را بدهم.

کِل پیش از این‌که بتوانم چیزی بگویم، غرید: «توی خشکی.» چشم‌های بالدور از عصبانیت ریز شدند و به به تندی به کِل نگاه کرد.

با عصبانیت پرسید: «اجازه دادم به جای برادرزاده‌م صحبت کنی؟»

برودریک جدی ولی با لحن ملایمی گفت: «ندادی پدر، ولی باید بدی. مشخصه که سوفن هر بار که صحبت می‌کنه، درد می‌کشه.»

بالدور هم که خودش به این نتیجه رسیده بود، به کِل اشاره کرد. «و اربابت توی خشکی چی کار می‌کنه؟»

وای پسر. مطمئن نبودم کِل از این‌که به فری به عنوان اربابش اشاره شود خوشش بیاید.

با این‌حال کِل حتی یک ثانیه هم برای دادن اطلاعات اشتباه مکث نکرد.

«همسرش مریضه.»

بالدور گفت: «این رو که می‌تونم بشنوم. و؟»

«کمی بعد از این‌که راه افتادیم سرما خورد. اوایلش خیلی بد نبود ولی بدتر شد. صداش ناجور بود و بدجور ناخوش بود. هیچ کدوم از داروهایی که با خودمون توی کشتی داشتیم روش اثر نذاشت. دِرکار لنگر انداخت و به ساحل اومد تا دکتری پیدا کنه که یه دارویی برای همسرش تجویز کنه و بعدش بتونیم راهمون رو ادامه بدیم. شاهزاده خانم خیلی اذیت می‌شن.»

بالدور پرسید: «و شما توی راه کجا بودین؟»

کِل جواب داد: «کاتیو توی هاوک‌وال. باید یه بچه درست کنن. دِرَکار دوست داره وظیفه‌ خاصش رو انجام بده و هیچ حواس پرتی‌ای هم نمی‌خواد.»

آه سنگینی کشیدم. چون معمولاً هم به این جوابی که کِل داده بود و شدیداً برای من خصوصی بود، آه سنگین می‌کشیدم ولی بیشتر به خاطر این بود که می‌دانستم سوفن هم نسبت به چنین جوابی به شدت شخصی کِل آه سنگین می‌کشید.

بالدور با ناخوشنودی به کِل نگاه کرد. نگاهم به برودریک افتاد که داشت به من نگاه می‌کرد و چشمانش برق می‌زدند. فکر می‌کرد این کارها خنده‌دار بود و آن طور که به من نگاه می‌کرد، می‌توانستم بگویم که سوفن هم با او در شوخ‌طبعی‌اش شریک می‌شد، بنابراین شانه‌ام را با حرکت ظریفی کمی بالا انداختم و لبخند کوچکی زدم و چشم‌های او بیشتر برق زدند.

بالدور گفت: «به نظرم درکار می‌تونست یه کسی رو به خشکی بفرسته تا برای همسرش دارو پیدا کنه، این‌طوری می‌تونست کنار اون بمونه.» نگاهم به سمت او برگشت.

کِل جواب داد: «و به نظرم شما خیلی ارباب من رو نمی‌شناسید. هیچ وقت کسی رو برای به دست آوردن چیزهای مهم نمی‌فرسته، بلکه معتقده که یه مرد خودش باید چنین چیزی رو به دست بیاره.» بالدور صاف‌تر توی صندلی‌اش نشست، قطعاً از لحن صحبت کردن کِل خوشش نیامده بود.

به کِل اخم کرد و گفت: «درسته.»

میانه را گرفتم: «خیلی محبت داشته.» هنوز هم صدایم خش‌دار بود. هنگامی که توجه خشمگین بالدور از کِل به من معطوف شد، یک دستم را با حالت دل‌انگیزی روی گلویم گذاشتم. «بهش گفتم با کمی زمان خوب می‌شم ولی نگران بود.»

کِل اضافه کرد: «چون ایشون رو به این سفر آورده، نگرانه. دوست نداره بیماریش رو ببینه و همین‌طور دوست نداره اولین تجربه شوهر بودنش باعث بیماری و عذاب همسرش بشه. اگر منظورم رو بگیرین سرورم.»

بالدور بینی‌اش را در بالای دهان پیچ و تاب خورده‌اش، بالا کشید. هرچقدر هم که از این یارو کِل خوشم نمی‌آمد ولی باید می‌پذیرفتم که کارش خیلی خوب بود. «دقیقاً متوجهم. منظورت رو گرفتم عالیجناب عزیز من.»

برودریک با صدای آرامی گفت: «خوشحالم که این رو می‌شنوم سوفن.» و من به او نگاه کردم. «درکار بهت علاقه داره. این خبر دوست‌داشتنی‌ایه.»

به او لبخند زدم، او هم به من لبخند زد و این لبخندش طوری بود که انگار نمی‌توانست درک کند، انگار راز سوفن را می‌دانست و به او علاقه داشت و این حسش حقیقی بود. انگار به خاطر این‌که ازدواج برنامه‌ریزی شده‌اش موفق بود، حقیقتاً خوشحال بود.

زمزمه کردم: «ما مناسب هم هستیم.» چون داشتم زمزمه می‌کردم کمی از خش‌دار بودن صدایم کم کردم ولی این حرفم را با احساس گفتم چون حقیقت داشت.

برودریک با لبخند بی‌ریای دیگری گفت: «خوشحالم که این رو می‌شنوم عموزاده.» من هم به او لبخند زدم.

بالدور اعلام کرد: «خب، نمی‌تونم بگم غافلگیرکننده‌ست.» و من به او نگاه کردم. «عملاً تو رو از خانه خدایان بیرون کشید. مطمئناً کار بی‌ادبانه‌ ولی گویایی بود.» به من لبخند زد، این لبخندش ابداً حقیقی نبود و حرفش را پایان داد: «ولی خب، کی عاشق شاهزاده‌خانم زمستانی لانوین که زیباترین زن سرزمین منجمده نمی‌شه؟»

اصلاً خوشم نیامد که لانوین را منجمد خطاب کرد. البته که در حقیقت منجمد بود ولی از کلمات بهتری هم می‌شد استفاده کرد.

همان موقع بود که همهمه‌ای در بیرون به پا شد. نگهبان‌ها هشیار ایستادند، چهار نفر به پادشاه نزدیک شدند و دو نفر بلافاصله از چادر بیرون رفتند.

روی صندلی‌ام چرخیم و نگاهی به کِل انداختم تا ببینم چه اتفاقی داشت می‌افتاد و خیلی هم منتظر نمادم چون یکی از نگهبان‌ها با عجله داخل آمد، تعظیم کرد و رو به تخته خزهای روی زمین گفت: «دِرَکار این‌جاست.»

اوه اوه.

نگاهم بلافاصله بالا آمد و دیدم که دهان در محاصره ریش و سیبیل انبوهش به هم فشرده شده بود.

گندش بزنند.

سپس دوباره خم شدم از پشت کِل دیدم که فری به همراه تاد، اوریون، مکس، آنار، لوند و اولگ با قدم‌های بلند و هدفمندی وارد چادر شدند و فری به شدت ناراضی به نظر می‌رسید.

باز هم اوه اوه.

پیش از این‌که پنج قدم وارد چادر بزرگ بشود، پرسید: «این چه معنی داره؟» و من سریع از جا بلند شدم، قصد داشتم به سمت او بروم و راهی برای هشدار دادن به او پیدا کنم.

«به پادشاهی که خاکش روی پوتین‌هاته تعظیم نمی‌کنی؟» به نظر می‌رسید که او هم عصبانی باشد و خشم از تک تک حرکاتش می‌بارید.

فری در کنار کِل مکث کرد، تعظیم سطحی و سریعی کرد و اصلاً به خودش زحمت نداد تا منتظر فرمان بلند شدن پادشاه بماند. به او نزدیک شدم، دستم را روی سینه‌اش گذاشتم، تا جایی که می‌توانستم محکم فشار دادم و سرم را عقب دادم

سپس با صدای خیلی خش‌دارتری گفتم: «شوهر، وظیفه منه که وقتی پادشاهی من رو فرا می‌خونه به حضورش برم.»

با اولین کلمه‌ای که از دهانم بیرون آمد، ابروهای فری در هم گره خورد و سرش پایین آمد تا به من نگاه کند.

کِل با لحن منظورداری پرسید: «دارویی که دنبالش می‌گشتین رو پیدا کردین ارباب؟» و فری نگاهش را از من برداشت تا به کِل نگاه کند.

سپس خیلی سریع متوجه شد و به روش خودش جواب داد: «نه. خبرهایی شنیدم که افراد پادشاه توی ساحل بودن و با شنیدنش مطمئن بودم که عروسم رو احضار می‌کنن، بنابراین جستجو رو رها کردم و بلافاصله برگشتم.» حینی که بازویش به دور کمرم پیچیده می‌شد و من را نزدیک می‌کشید و به خود می‌چسباند، نگاهش به سمت بالدور رفت. «و اشتباه هم نمی‌کردم، پادشاه عروسم رو احضار کردن.»

بالدور گفت: «البته، اون برادرزاده منه که یعنی تو هم حالا برادرزاده‌م محسوب می‌شی و لحظه‌ای که شنیدم کشتیت با فاصله از ساحل لنگر انداخته، به این‌جا اومدیم تا خوش‌آمدگویی و احوال‌پرسی فامیلی‌مون رو رد و بدل کنیم.»

آرواره فری منقبض شد.

جواب داد: «این محبت شما رو می‌رسونه اعلیحضرت، ولی ما برای یه ملاقات رسمی به سرزمین میانه نیومدیم، بلکه فقط یه خرید سریع بود. اگر اومده بودیم، خبر می‌فرستادیم و برای احوال‌پرسی‌های فامیلی‌مون پیش شما می‌اومدیم. حالا همسرم که باید توی تختش استراحت کنه، بیرون توی سرماست.» به کِل نگاه کرد. «به اعلیحضرت اطلاع ندادی که فینی مریض بوده.»

برودریک زمزمه‌کنان گفت: «فینی؟» ولی کِل میان حرفش پرید.

کِل جواب داد: «البته که این کار رو کردم ارباب.» و من لب‌هایم را به همدیگر فشردم تا جلوی خنده‌ام را بگیرم. «ایشون گفتن که افرادی رو می‌فرستن تا به حضور شاهزاده‌خانم برسن ولی ایشون هیچ کدوم از این‌ها رو قبول نکردن و گفتن وظیفه‌شون ایجاب می‌کنه که بیان.» تکانی به دستش داد و با فصاحت و بلاغت (البته تا آن حدی که کِل می‌توانست از پسش بربیاید.) در مورد وظیفه سلطنتی داد سخن داد: «بنابراین جنازه‌ش رو از تخت بیرون کشید، یک بی‌صاحب‌مانده‌ای به تن کرد و حالا این‌جا هستیم.»

با این حرفی که زد، باید لب‌هایم را محکمتر به هم می‌فشردم. نگاهم به تاد افتاد که پشت سر فری و در سمت راستش ایستاده بود و دیدم که آرواره‌اش منقبض شد. این باعث شد عصبانی به نظر برسد ولی حدس می‌زدم که تاد هم فکر می‌کرد کِل خیلی باحال بود.

فری با صدایی آرام و لرزانی که خشم درونش را نمی‌شد نادیده گرفت، پرسید: «همسرم به شما اطلاع داده که بیماره و شما بهش پیام دادید که قصد دارید با فرستادن افرادی به کشتی من مخل استراحتش بشید؟»

بالدور جواب داد: «دقیقاً این‌طوری اتفاق نیفتاد دِرَکار.»

فری با حالت مسخره‌ای پیشنهاد داد: «پس شاید باید برام توضیح بدین که دقیقاً چطوری اتفاق افتاد؟» که باید گفته می‌شد اصلاً پیشنهادی در کار نبود.

بالدور با صدای بلندی گفت: «پیدا کردن دارو نهایتش دو روز طول می‌کشه، که بیشتر از این توی ساحل سرزمین میانه لنگر انداختی.» و من به خاطر اطلاعاتی که در میان گذاشته بود، خودم را منقبض کردم.

فری یک دروغ تمام‌عیار گفت: «شاید شما خوب برادرزاده‌تون رو نمی‌شناسید اعلیحضرت. از مریض بودن متنفره، نمی‌پذیرفت که بیماره و از این‌که ازش مراقبت بشه بیزاره. مدت زیادی طول کشید تا تونستم متقاعدش کنم که باید برم.»

برودریک با ملایمت میانه را گرفت: «این حقیقت داره پدر، سوفن همیشه بیمار خیلی بدی بوده، همون‌طور که می‌دونین وقتی توی شونزده سالگیش آمده بود مهمانی آنفولانزا گرفت.» بعد به من لبخند زد. «یادت می‌آد عموزاده، باید دزدکی دارو رو توی چاییت می‌ریختم.»

لبخند زدم و با صدای خش‌دار آرامی گفتم: «یادمه.» با خودم فکر کردم که کاملاً برودریک را دوست داشتم. خیلی مهربان به نظر می‌رسید.

بالدور بادی به سینه انداخت و حرف‌های ما را نادیده گرفت. «خب، با توجه به نزدیکی‌تون به ساحل و این‌که دو روزی این‌جا بودیم، باید یه پیغام می‌فرستادین. همون‌طور که می‌دونین به عنوان یه پادشاه این حق منه.»

فری جواب داد: «عذرمی‌خوام اعلیحضرت و امیدوارم به نظرتون توهین‌آمیز نیاد که بهتون یادآوری می‌کنم که اصلاً انتظار نداشتیم این‌قدر طولانی توی ساحل کشورتون بمونیم و من داشتم با یه عروس کله‌شق بیمار سر و کله می‌زدم. همه حواسم به اون بود نه به فرستادن یه پیغام بی‌معنا، کاری که برای هر کدوم از افرادم مسخره و هدر دادن زمان محسوب می‌شد.»

بالدور با صدایی آرام گفت: «که این‌طور.» حالا صدای او از خشم می‌لرزید. «بهت یادآوری می‌کنم که روی خاک کشور کی ایستادی.»

«و من به شما یادآوری می‌کنم که حال همسرم اصلاً خوب نیست و این کنجکاوی و عدم اعتماد آخرین چیزیه که در حال حاضر اهمیت داره و اضافه می‌کنم که…» فری به شکل گیرایی از بین دندان‌های به هم فشره‌اش دروغ گفت: «علت واقعی حضورتون در این‌جا با چادرها و تخت‌های سلطنتی…» این را با انزجار گفت. «معطل کردن من در مراقبت کردن از سلامتی اونه.»

بالدور جواب داد: «مراقب باش درکار، اجازه نداری با پادشاهی که روبه‌روته طوری صحبت کنی که انگار برادرم هستم. الف‌ها برف رو رها نمی‌کنن و تو هم نمی‌تونی اژدهایان را از این فاصله احضار کنی.»

فری جواب داد: «دوست داری امتحان کنیم؟»

وای پسر.

وقت مداخله بود.

آن هم بی‌معطلی.

با صدای خش‌دارم گفتم: «وای عزیزم.» یک دستم را روی سرم گذاشتم و در بین بازوان فری به سمت عموی سوفن برگشتم. «توی تمام این چادرها جایی رو دارین که بتونم کمی دراز بکشم عمو؟ سرم گیج می‌ره.»

با این حرفم بلافاصله در بین بازوان فری از روی زمین بلند شدم و به سینه‌اش چسبیدم.

از بین دندان‌های به هم فشرده‌اش گفت: «توی کابین‌مون استراحت می‌کنی.» سپس نگاهش به تندی به سمت بالدور برگشت: «اگه اجازه مرخص شدن و رسیدگی به همسرم رو داشته باشم؟»

برودریک به جای پدرش جواب داد: «البته و برای این‌که دردسرتون کمتر بشه، داروساز شخصی خودم رو می‌فرستم که کمی دارو براتون بیاره. ممکنه تا صبح طول بکشه ولی لحظه‌ای که رسید براتون پیغام می‌فرستیم و می‌تونین یه قایق برای گرفتنش بفرستین. این‌طوری می‌تونین کنار…» پیش از این‌که حرفش را خاتمه بدهد، مردد ماند. نگاهش به سمت من برگشت و چون کاملاً دلیلی که فری من را فینی صدا زده بود را اشتباه متوجه شده ولی از آن خوشش آمده بود، چشمانش گرم شدند. «فینی‌تون بمونین.»

فری گفت: «سپاسگذارم برودریک، ولی خودت رو به زحمت ننداز ما داریم راه می‌افتیم.» برای بالدور تکانی به سرش داد، روی پاشنه پاهایش چرخید و با قدم‌های بلند از چادر بیرون رفت.

برای بازی کردن نقش خودم، بازوهایم را به دور شانه‌های فری پیچیدم، به ست راستم نگاه کردم و به شکل شاهانه‌ای (البته امیدوار بودم) به پدر و پسر لبخندزدم، با دیدن این‌که دست و پای پادشاه توسط برودریک بسته بود و چنان لبخند بزرگی روی لب برودریک نشسته بود که انگار داشت به سختی تلاش می‌کرد تا جلوی خنده‌اش را بگیرد.

آره، قطعاً از برودریک خوشم می‌آمد.

سپس هنگامی که از چادر بیرون رفتیم دیگر آن‌ها را ندیدم. روی یک اسب نشسته بودم و فری هم پشت سرم سوار شد. روی من خم شد و پاشنه پاهایش را به شکم اسب زد و فریاد کشید: «هی!» و حالا داشتیم چهار نعل می‌تاختیم.

بعد از چند دقیقه حس کردم به اندازه کافی برای صحبت کردن امنیت داشتم.

بنابراین شروع کردم: «فری-»

اشتباه می‌کردم، به اندازه‌ای امن نشده بود که بتوانم صحبت کنم.

این را هنگامی فهمیدم که فری غرید: «ساکت فینی. تا وقتی تو و کِل رو یه جا ننشوندم منتظر می‌مونیم بعدش می‌تونی بهم توضیح بدین که کدومتون این ایده به شدت احمقانه رو داشته که تنها و با کمترین محافظ ممکن که فقط دو نفرشون آموزش دیده هستن، بدون من به دیدار مردی بری که ممکنه مرگت رو بخواد.»

وای پسر.

همان‌طور که دستور داده شده بود، ساکت ماندم. فکر کردم این بهترین کاری بود که در آن مقطع زمانی از دستم برمی‌آمد و دریا را تماشا کردم. کشتی بادبانی زیبای فری در آب بود، حالا داشت نزدیکتر می‌شد و خورشید پشت آن در حال غروب کردن بود.

فصل بیست و سوم
ازدواج یعنی همین

«خواهش می‌کنم بهم نگو که زود برگشتی تا اون عذر رو برای پادشاهی بیاری که تخت سلطنتش رو بین این همه جا توی یه چادر برپا کرده.»

کِل هنگامی که با قدم‌های بلند وارد کابین فری شد این حرف را برای باز کردن سر صحبت‌مان انتخاب کرد و شاید هم موضوع عاقلانه‌ای نبود. حالا از حالت عادی هم بدخلق‌تر به نظر می‌رسید.

همه دور میز نشسته بودیم، فری بالای میز و کنار میز تحریرش نشسته بود، من در سمت چپ، تاد سمت راست و اوریون، مکس، لوند، اولگ، آنار، گانر و استفان هم به ترتیب نشسته بودند ولی اولگ پشت صندلی خالی جلوی پاهایش ایستاده بود، پاهای عضلانی و بزرگش از هم فاصله داشتند، بازوانش را هم روی سینه‌اش چلیپا کرده بود. اورسون و استفان هم ایستاده بودند چون به اندازه کافی صندلی برای نشستن نداشتیم و در ذهنم برای خودم یادداشتی برداشتم تا دفعه بعدی که به سادویک رفتیم، سری به انبار اثاثیه کشتی بزنم.

اسکایلار هم در بین مردانی که خودشان را پشت میز جا داده بودند، سینی‌های پنیر، گوشت برشته و ترشی می‌گذاشت. قبلاً مطمئن شده بود که همه افراد لیوان‌هایی پر از آبجو داشته باشند، به جز فری که دستور یک بطری ویسکی و یک لیوان را داده بود و آن را دریافت هم کرده بود. خیلی سریع هم آن را باز کرده و شروع کرده بود و اصلاً فکر نمی‌کردم این نشانه خوبی باشد.

ظاهراً از آن‌جا که پذیرایی توسط یه پسربچه یازده ساله انجام می‌شد، کِل از فرصت استفاده کرده و به جمع ما پیوست. همان‌طور که ثانیه‌ها و دقایق از پس هم می‌گذشتند تا دقایق بیشتری پشت هم بیاید، این خودش باعث شد خیلی معذب‌تر بشوم. حینی که خشم خروشان فری فضا را پر کرده بود به نظر نمی‌رسید مردها که حالا سکوت‌شان را حفظ کرده بودند، اصلاً به این‌چیزها فکر کنند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن