" /> رمان عشق تعصب پارت 94
آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت 94

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ بهار
با شنیدن صداش چشمهام رو باز کردم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی گرفته گفتم :
_ بله
_ بلند شو میریم !
متعجب خیره بهش شدم و پرسیدم :
_ کجا قرار هست بریم ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ پیش آریا و طرلان خودت دوست داشتی بری یادت نیست ؟
_ آره
بلند شدم لباسام رو کامل از قبل پوشیده بودم چون یهو حالم بد شد
همراه کیانوش راه افتادم اما از درون داغون شده بودم ، بهنام پیش بوسه بود میدونستم مراقبش هست چون کیانوش حواسش به بهنام بود برعکس من که همیشه باعث میشد ناراحت بشم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که ماشین ایستاد متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ رسیدیم ؟
_ نه
_ پس چرا ایستادی ؟
_ چون میخوام یه سری چیز ها رو مشخص کنم واسه همین ایستادم و میخوام بهت بگم چیشده
_ چی ؟
_ عمو خیلی ناراحت هست باید از دلش دربیاری بهار ، میدونی قلبش مشکل داره و رفتارت باعث میشه بیشتر تو فکر باشه غصه بخوره
اشک تو چشمهام جمع شد
_ پس چرا من واسه کسی مهم نیستم ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ اینطور نیست !
_ بهار
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ ببین کیانوش من هیچ کاری انجام ندادم که باعث بشه حالش بد بشه بلکه خودش باعث همه چیز شده پس خواهش میکنم دست از سر من بردارید میشه ؟
_ نه چون همش داری اشتباه میکنی و خودت اصلا نمیفهمی عمو واقعا دوستت داره و اگه چیزی میگه بخاطر خودت هست
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ باشه تو راست میگی حالا تمومش کن دوست ندارم به این بحث ادامه بدم !

کیانوش راه افتاد چون میدونست بحث ما دوتا بیفایده هست ، من از دست بابا ناراحت و دلشکسته بودم میتونست خودش تنهایی باهام صحبت کنه بهم بگه واسه یه مدت کوتاه نمیشه همدیگه رو ببینیم چون پرستو حالش خوب نیست نه به اون شکل تحقیر کننده که باعث بشه قلبم شکسته بشه و احساس تنهایی کنم نمیدونم چقدر گذشته بود که ماشین ایستاد پیاده شدم رسیده بودیم زنگ در رو زدم که باز شد داخل شدم کیانوش هم پیاده شد اومد متعجب خیره بهش شدم و گفتم :
_ تو واسه چی اومدی ؟
_ با آریا کار دارم !
سری واسش تکون دادم و داخل شدم حسابی عجیب بود کیانوش همین که داخل شدیم طرلان به سمتم اومد من و محکم بغل کرد و گفت :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ چرا انقدر دیر به دیر میای پیش من ؟
چشم غره ای به سمتش رفتم :
_ نه اینکه تو خودت خیلی زود میای دیدن من حالا حسابی بهانه هم داری
_ بیا داخل بهت میگم چیشده !
داخل شدیم که کیانوش پرسید :
_ آریا کجاست ؟
_ تو اتاق کارش هست منتظرت بود
کیانوش راه افتاد سمت اتاق کار اریا که متعجب به بهار خیره شدم و پرسیدم :
_ همیشه میاد دیدن آریا که اتاق کارش رو هم بلد هست خودش رفت ؟
_ آره
دلخور گفتم :
_ انگار فقط بقیه واستون مهم هستند
دستم رو گرفت و گفت :
_ بیا بشین ببینم انقدر زود ناراحت نشو اتفاق های زیادی واسم افتاده
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و پرسیدم :
_ چی ؟
_ حتما باید بهت بگم ؟
_ آره
_ یکی میخواست من و دیوونه کنه به آریا شک کرده بودم حتی تا جدایی هم پیش رفتیم
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم که ادامه داد :
_ اما خیلی زود به خودمون اومدیم و رابطمون درست شد و فهمیدیم یکی داره باهامون بازی میکنه
_ جدی ؟
_ آره

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن