" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت85(پارت 107 رمان استاد خلافکار)
آخرین مطالبفصل دوم رمان استاد خلافکار

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت85(پارت 107 رمان استاد خلافکار)

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

بچه خواستم تا تو رو نگه دارم .
تو برای من نهایت خواستنی
بمون‌برام لیلی…
بمون برام همیشه تا زندگی کنم و امیدوار باشم.

روزی که از من فاصله بگیری شک نکن من میمیرم.

بعد از این همه وقت شنیدن این جملات زیبا از دهن امیر چقدر لذت بخش بود اروم بودیم اعتماد به نفسی که از دست داده بودم با این حرفاش داشت دوباره سر به فلک می کشید این مرد خوب منو میشناخت خوب بلد بود منو دیوونه و عاشق تر کنه .

دستی به ته ریشش کشیدم و گفتم دیر فهمیدم اما خوب فهمیدم فهمیدم که برای من عشق یعنی تو دیگه بدون تو زندگی برام هیچ معنا و مفهومی نداره فارغ از درگیری‌ها و مشکلات گذشتمون فهمیدم منم برای اینکه بتونم لبخند بزنم زندگی کنم باید تو رو کنارم داشته باشم.

منو به سمت خودش کشید و محکم بغلم کرد هردونفرمون قلبامون داشتن بیتابی می کردن.

چقدر به این نزدیکی به این هم آغوشی محتاج بودیم هر دو بعدمدت‌ها بود که داشتیم از این باهم بودنمون لذت می بردیم کاملاً از این دنیا انگار جدا شده بودیم که با ضربه ای که به در خورد سریع از هم فاصله گرفتیم و من روی تخت نشستم و سریع لباسامو چنگ زدم امیر با صدای بلندی گفت

_ کیه چی شده؟
صدای دل خوره آرمین بلند شد که گفت
_ زن و شوهر خلوت کردین درسته بعد مدت ها با هم بودین این درست …
ولی انصاف نیست که این بچه رو بندازین به جون من و زنم و نذارین ما از اینجا از این عمارت لذت ببریم؟
بابا صبح شد دلمون میخواد بخوابیم یکی بیاد این بچه رو تحویل بگیره .
با شنیدن این حرف‌های
آرمین تازه یاد امیرسام افتادم آروم به صورتم زدم و گفتم

ای خدا یادم رفته بود با خنده روی تخت افتاد گفت
_ حالا یه شب این بچه را نگه میداشتی آسمون به زمین می اومد؟

مرد تو که نمیتونی منو زنم چند وقته که از هم دور بودیم!

آرمین اما دلخور گفت
_ عجب گیری کردم بابام اومدیم مسافرت بچه خودمون رو گذاشتیم اونجا پیش مهرداد که اینجا از کنار هم بودنمون لذت ببریم نه اینکه بیایم بشینیم لله بچه شما بشیم.

خندیدم لباسامون سریع تنم کردم و در اتاق باز کردم و گفتم

ببخشید به خدا اصلا یادم نبود نگاهی به صورت سرخ شدم انداخت و گفت

_کاملا معلومه که یادت نبوده شما دوتا کلا توی دنیای دیگه ای بودین.

خجالت زده سامو بغلش گرفتم و سریع در اتاق بستم که امیر با خنده گفت

_دختر از صورتت معلوم بود الان روی کار بودی.
لبمو گزیدم گفتم چیکار کنم حق داره دیگه بیچاره ببین این بدبختا هنوز نخوابیدن تا الان…

امیر پسر مونو از بغلم گرفت و شروع کرد نگاه کردنش.
امیر سام وروی تخت کنارش گذاشت و گفت

_ چقدر منتظره اومدن این بچه بودم چقدر امیدوار بودم با رسیدن این بچه حس توام نسبت به من تغییر کنه و منو بخوای و همینطور هم شد من داشتنت رو مدیون پسرم هستم.

چنان با عشق به امیرسام نگاه میکرد که داشت حسودیم میشد کنارش نشستم و گفتم
اینجوری که پسرت توی دلت بیشتر از من جا بازمی کنه و من میمونم تو حسرتت …
دستاشو دور شونم حلقه کرد و منو به سمت خودش کشید و گفت _نگران نباش پسرم هر کاری هم بکنه نمیتونه جای تورو بگیره تو دلیل زندگیمی امیرسام ثمره زندگی هر دوی شما برای من اینقدر با ارزشین که جونمو برای آرامش تون میدم.

نوشته های مشابه

‫15 نظرها

  1. ای خداااااااا
    چقدر این امیر جیگرهههه
    من رسما عاشقش شدم
    مرسی ادمین جوووووون
    خیلی گلی

  2. من اصلا از امیر خوشم نمیاد نصف رمانو خوندم بعد اومدم فوضولی کردم این پارتو خوندم ،حالم بد شد ،بابا ارش گناه داره کافر

    1. اوهوم دقیقا منم اصلا نه از امیر خوشم میاد نه از لیلی دوست دارم ارش بیاد ازشون انتقام بگیره خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

  3. خب خب، همچی عینهو برق و باد و به خوشی تموم شد، امیر و لیلی به هم رسیدن و بچه دار شدن، هانا و ارمین بهم رسیدن و آیلا پدر دار شد.
    امیر قاچاق کرد اصا مگ مهم بود؟! نتیجه میگیریم بریم قاچاق کنیم پولدار بشیم دست عشقمون رو بگیریم بریم خارج.
    این وسط آرش هم که اصلا مهم نبود
    کلا مرسی ار رمانت نویسنده محترم فصل اولاش خوشگل بود، این فصل یکم تخیلی و مسخره بود…!!
    #نقد
    #نظر

  4. رمانِ قشنگیه…هیچ چیز توی هستی مثل عشق قدرتمند نیس…
    ادمین لطفا پارت ۸۶ رو زودی بزار.. مرسی

  5. یه سوال این پروانه که بخه امید لیلی بود تا نجاتش بده کجا رفت
    نویسنده اصن بعضی از شخصیتای رمانو یادش رفته
    بدبخت پروانه که منتظر لیلیه
    دانیال هم که از همه جا بی خبر منتظره پروانه برگرده پیشش

    1. فاطی امیر خودش دنیل رو فرستاده بود تا لیلی رو نجات بده و به این بهونه برگرده پیش امیر!

  6. منم دلم واسه ارش میسوزه خاک برسر لیلی سنگدله مشخصه هیچی از عشق و عاشقی نمیفهمه چون عشق اول هیچوقت فراموش نمیشه اگه من بودم هیچ وقت بع هیج وجه حاضر نمیشدم با کسی ازدواج کنم با خونوادم بازی کردم اینهمه بلا سر خواهرم بیاره اینجا مشخصه که لیلی اصلا خونوادش واسش مهم نیست. مخصوصا احساسات خواهرش واسش مهم نبود. شخصیت لیلی ادم خاءنی هست. بیچاره پروانه منتظر لیلی بود بیادنجااتش بده بتونه بره پیش دنیل. یعنی موندم نویسنده وقتی اسم یه نفر میاره چرا بعدش هیچی درموردش نمیگه ماهم کنجکاو نشیم. کلا شخصیتارو فراموش میکنه کلا نویسنده گند زد به رمانش . من فقط این رومانو به امید هانا و ارمین میخوندم که بازم نویسنده هیچی درموردشون نمیگه .

  7. با سلام ادمین جان به نویسنده برسون تکلیف اون آرش بدبخت چی شد پس لیلی ماموریتش این بود که امیر رو به سزای اعمالش برسونه ظاهرا با بچه اوردن امیر رو مجازات کرده دانیال بدبخت هم که علف زیر پاش سبز شد و پروانه نیامد کلا این رمان یه شرلوک هولمز میخواد تا شخصیتهای گم شده رو پیدا کنه نویسنده جان خسته نباشی خدا قوت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن